وقتی زنی دوستت دارد،
خانه ات را گرم میکند…
وقتی دلش بشکند،
گرمای خانه هم کمکم میرود.
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
خانه ات را گرم میکند…
وقتی دلش بشکند،
گرمای خانه هم کمکم میرود.
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
۳۶
۱۶:۳۰
۳۷
۱۶:۳۰
قصه شب 



نامه های عاشقانه پاییز
پاییز، یک عصر آرام از راه رسیده بود.
هوا بوی باران میداد و درختهای خیابان، لباسهای رنگارنگشان را پوشیده بودند؛
زرد، نارنجی، سرخ…
انگار کسی آسمان را برداشته بود و با دستهای خودش، روی زمین نقاشی کرده بود.
دختر کنار پنجره ایستاده بود.
یکی از برگها آرام از شاخه جدا شد،
چرخید،
و درست پشت شیشه افتاد.
دختر لبخند زد.
برگ را برداشت و با خودش گفت:
«عجیبه…
انگار خدا هر سال همین موقع برام نامه میفرسته.»
در را باز کرد و بیرون رفت.
باد ناگهان وزید.
آنقدر شیطنتآمیز که زلفهایش را به هم ریخت و برگها را دور پاهایش چرخاند.
دختر خندید و دستش را روی موهایش گذاشت:
«آخه چرا اینقدر موهامو به هم میریزی؟»
باد جواب نداد.
فقط چند برگ طلایی را بلند کرد و جلوی پایش ریخت.
انگار میگفت:
«بگذار گاهی همه چیز به هم بریزد…
شاید چیزی زیباتر از آنچه فکر میکنی، شکل بگیرد.»
دختر راه افتاد.
باران شروع شد.
اول، چند قطره آرام روی صورتش نشست.
بعد باران بیشتر شد.
اما این بار فرار نکرد.
ایستاد.
چشمهایش را بست و گذاشت قطرهها روی صورتش سر بخورند.
ماهها بود دلش سنگین بود.
حرفهایی داشت که به کسی نگفته بود.
دلتنگیهایی که شبها آرام کنار بالش مینشستند.
باران تندتر شد.
دختر سرش را بالا گرفت.
و برای اولین بار،
به جای اینکه از خیس شدن بترسد،
آرام خندید.
انگار کسی از آن بالا گفته بود:
«بس است…
دیگر غصههایت را با خودت حمل نکن.
بگذار باران ببردشان.»
مدتی همانجا ایستاد.
وقتی باران بند آمد،
کوچه بوی خاک گرفته بود.
هوا تازه شده بود.
برگها روی زمین میدرخشیدند
و قطرههای باران رویشان مثل تکههای کوچک شیشه برق میزد.
دختر خم شد و یک برگ سرخ را برداشت.
پشت برگ،
رگهای باریک و ظریفی بود؛
مثل دستخطی که فقط خودش میتوانست بخواند.
با انگشت روی خطوطش کشید.
لبخند زد.
حالا فهمیده بود…
خدا همیشه با صدای بلند حرف نمیزند.
گاهی یک برگ را از درخت جدا میکند
و درست سر راهت میاندازد.
گاهی بادی میفرستد
که زلفهایت را پریشان کند
تا یادت بیاورد هنوز میتوانی بخندی.
گاهی باران میفرستد
تا چیزهایی را که سالها در دلت نگه داشتهای،
آرام از تو بشوید و با خودش ببرد.
و گاهی…
فقط پاییز را میفرستد.
با هزاران برگ رنگارنگ،
تا بیآنکه چیزی بگوید،
روی زمین برایت بنویسد:
«من هنوز حواسم به تو هست.»
دختر برگ را به سینهاش نزدیک کرد.
باد دوباره وزید.
چند برگ از بالای سرش پایین ریخت.
او سرش را بالا گرفت و آرام گفت:
«نامهات را گرفتم…»
و میان آن همه برگ،
لبخندی نشست روی صورتش
که مدتها بود خودش هم یادش رفته بود.
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
هوا بوی باران میداد و درختهای خیابان، لباسهای رنگارنگشان را پوشیده بودند؛
زرد، نارنجی، سرخ…
انگار کسی آسمان را برداشته بود و با دستهای خودش، روی زمین نقاشی کرده بود.
دختر کنار پنجره ایستاده بود.
یکی از برگها آرام از شاخه جدا شد،
چرخید،
و درست پشت شیشه افتاد.
دختر لبخند زد.
برگ را برداشت و با خودش گفت:
«عجیبه…
انگار خدا هر سال همین موقع برام نامه میفرسته.»
در را باز کرد و بیرون رفت.
باد ناگهان وزید.
آنقدر شیطنتآمیز که زلفهایش را به هم ریخت و برگها را دور پاهایش چرخاند.
دختر خندید و دستش را روی موهایش گذاشت:
«آخه چرا اینقدر موهامو به هم میریزی؟»
باد جواب نداد.
فقط چند برگ طلایی را بلند کرد و جلوی پایش ریخت.
انگار میگفت:
«بگذار گاهی همه چیز به هم بریزد…
شاید چیزی زیباتر از آنچه فکر میکنی، شکل بگیرد.»
دختر راه افتاد.
باران شروع شد.
اول، چند قطره آرام روی صورتش نشست.
بعد باران بیشتر شد.
اما این بار فرار نکرد.
ایستاد.
چشمهایش را بست و گذاشت قطرهها روی صورتش سر بخورند.
ماهها بود دلش سنگین بود.
حرفهایی داشت که به کسی نگفته بود.
دلتنگیهایی که شبها آرام کنار بالش مینشستند.
باران تندتر شد.
دختر سرش را بالا گرفت.
و برای اولین بار،
به جای اینکه از خیس شدن بترسد،
آرام خندید.
انگار کسی از آن بالا گفته بود:
«بس است…
دیگر غصههایت را با خودت حمل نکن.
بگذار باران ببردشان.»
مدتی همانجا ایستاد.
وقتی باران بند آمد،
کوچه بوی خاک گرفته بود.
هوا تازه شده بود.
برگها روی زمین میدرخشیدند
و قطرههای باران رویشان مثل تکههای کوچک شیشه برق میزد.
دختر خم شد و یک برگ سرخ را برداشت.
پشت برگ،
رگهای باریک و ظریفی بود؛
مثل دستخطی که فقط خودش میتوانست بخواند.
با انگشت روی خطوطش کشید.
لبخند زد.
حالا فهمیده بود…
خدا همیشه با صدای بلند حرف نمیزند.
گاهی یک برگ را از درخت جدا میکند
و درست سر راهت میاندازد.
گاهی بادی میفرستد
که زلفهایت را پریشان کند
تا یادت بیاورد هنوز میتوانی بخندی.
گاهی باران میفرستد
تا چیزهایی را که سالها در دلت نگه داشتهای،
آرام از تو بشوید و با خودش ببرد.
و گاهی…
فقط پاییز را میفرستد.
با هزاران برگ رنگارنگ،
تا بیآنکه چیزی بگوید،
روی زمین برایت بنویسد:
«من هنوز حواسم به تو هست.»
دختر برگ را به سینهاش نزدیک کرد.
باد دوباره وزید.
چند برگ از بالای سرش پایین ریخت.
او سرش را بالا گرفت و آرام گفت:
«نامهات را گرفتم…»
و میان آن همه برگ،
لبخندی نشست روی صورتش
که مدتها بود خودش هم یادش رفته بود.
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
۳۶
۱۸:۳۵
اگر این روزها بابت چیزی نگرانی یا دلت گرفته، یادت باشد تاریکی هرگز ماندگار نیست. کافی است روزنهای از امید را باز نگه داری.
روزت بخیر و جانت پر نور باد.
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
۳۶
۵:۲۶
چه زیباست روزی که از این جهان میرویم؛
نه با حسرت آنچه داشتیم،
بلکه با آرامش اینکه
ردّی از خیر و عشق
در دل چند انسان از ما باقی مانده است.🤍
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
۲۵
۱۳:۴۱
امشب دل میسپاریم به یاد کسانی که دیگر کنارمان نیستند،
اما هنوز جایشان در قلب ما روشن است.
آرامشی به وسعت رحمتت،
نوری به لطافت حضورت
و خانهای از جنس آرامش ابدی بخواه.
مهمان مهربانی تو باشند
و دل بازماندگانشان را
با صبری آرام، گرم نگه دار.
#روح #بیدار #رفتگان #میهمان #آرامش #رحمت
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
۲۵
۱۳:۴۲
…
…
…
و بعد بنویس:
«حالا دیگر لازم نیست به چیزی فکر کنم؛
امشب سهم من از زندگی، فقط خواب و آرامش است.»
بعد پایین صفحه بنویسید:
«امشب قرار نیست چیزی را حل کنم؛
فقط میخواهم ذهنم را از نگهبانی فردا مرخص کنم.»
نه برای اینکه همه چیز حل شده باشد؛
برای اینکه مغزتان بداند فعلاً نوبت خواب است، نه فکر کردن.
یه مدت این تکنیک رو انجام بده تا ذهنت یاد بگیره ؛
شب که میشه، وقت فکر کردن نیست…
وقت آرام گرفتنه و خواب راحت.
شبتان آرام خوابتان رؤیایی
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
۲۶
۱۸:۱۶
صبح جمعه یعنی:
یک فرصت تازه برای دوست داشتن زندگی…
️برای یک فنجان چای،
یک دل بیدغدغه،
یک لبخند بیدلیل و امیدی که هنوز
برایمان خبرهای خوب دارد.
🤍امیدوارم جمعهتان پر از اتفاقهایی باشد
که دلتان را بیخبر خوشحال میکنند.
صبح جمعهتان روشن و زیبا


لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
یک فرصت تازه برای دوست داشتن زندگی…
برایمان خبرهای خوب دارد.
که دلتان را بیخبر خوشحال میکنند.
صبح جمعهتان روشن و زیبا
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
۲۱
۴:۵۶
۲۰
۶:۰۷
شادی همیشه اتفاق بزرگی نیست…
️
گاهی یک چای گرم،

یک آهنگ خوب،
یک پیام از کسی که دوستش داریم،
یا چند دقیقه آرامش
کافیست تا دل یادش بیاید
زندگی هنوز قشنگیهای کوچکی برایمان کنار گذاشته.
عصر جمعتون به شادی

لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
یا چند دقیقه آرامش
کافیست تا دل یادش بیاید
زندگی هنوز قشنگیهای کوچکی برایمان کنار گذاشته.
عصر جمعتون به شادی
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/noordarooni
لینک کانال بله:
http://ble.ir/nooredarooni
لینک اینستا:
https://
www.instagram.com/noure_daroun?stkn=MXh3OWM2MzZuMnZ1Zw%3D%3D&utm_source=qr
۱۱
۱۳:۱۹