روزنوشت دوشنبه ۹ شهریور ۴۰۵:
صبح را که با زلزله بیدار شدیم. کوتاه بود ولی شدت داشت و صدا. کاملا صدایی داشت که من شک کردم نکند تکان انفجار بوده چون دیشب ایادی پدوفیل اعظم لارک ما را زدهاند. بابا گفت نه، انفجار نبود. همان صدای زلزله بود. ایران بلافاصله لارک را جواب داد اما از نظر شخصی من و با توجه به ندانستههایم کافی نیست. بازدارنده نیست. جنوب ایران برای آمریکا دارد میشود مثل اقلیم کردستان برای ایران که هروقت بخواهد میزند. هیچ این را دوست ندارم. دلم میخواهد ایران یکبار بزند کار را تمام کند و اتفاقا الان میتواند. با دلار ۲۰۰ تومنی بهتر میتواند بزند تا با دلار پانصد تومانی. نمیدانم این دست دست برای چیست. کاش میدانستم. خیلی اوقاتم تلخ است.صبح کمی با پسرک ریاضی کار کردم و بعد آمدم دفتر مجله سراغ کارها. اینجا به عکس محیط پروژه، آرام است و خلوت. کارها خوب پیش رفت و دم ظهر راه افتادم مترو که بروم پروژه. توی گروه بازیگرها یک پیام طولانی در رابطه با نظم و رعایت احوال گریمور کار گذاشته بودم. آنجا که با بچهها در صف گریم نشسته بودیم و حرف میزدیم یکی از بازیگرها که شعر و ادبیاتش قوی است یکهو وسط صحبتها برگشت به من گفت واااای! من عاشق شما هستم! شما در پیامهایتان نیمفاصله و نقطه و ویرگول را رعایت میکنید! صبح پیامتان را دیدم کف کردم! من به آدمهایی که نیمفاصله رعایت نمیکنند رد فلگ(کارت قرمز) میدهم. بهش گفتم رد فلگ برای نیمفاصله زیادی سختگیرانه است. بیشتر دوستانت را از دست میدهی. باز هکسره باشد یک چیزی.دیروز برای کار روز خلوت و آرامی بود، به همین خاطر بازیگرها فرصت داشتند اتود بزنند. من خیلی دلم میخواست بروم مغازههای پاساژ بغلی را به قصد خرید ببینم ولی حتی اگر بیکار باشم باز هم سرکار هستم و نمیشود پستم را ول کنم. شب دوستم برای شام، باسلیقه بازی درآورد و رفت پک سفارشی برای هرکس گرفت. یک دو تکه سیبزمینی تنوری، سوسیس سوخاری، پیتزا و اینجور چیزها. متنوع. ژاپنیطور و اتفاقا همه خیلی ذوق کردند. مخصوصا پسرک که هرشب شامم را برایش میبرم. نه اینکه بگویم جایزه است اما به عنوان صبوریاش تا ساعت یازده شب برای رسیدن من، شامم را برایش میآورم و خودم شام خانه میخورم. خلاصه که پسرک از این شام آنقدرررر ذوق کرد که خدا میداند. نمیدانم این فستفود لعنتی چه سری در خود دارد که همه را اینطور شیفته کرده است.
دیگر اینکه این چندروز بحث برگشت محسن نامجو خیلی داغ بود. به شخصه هیچوقت جذب محسن نشدم اما شیفتگان دهه هشتادش همچنان روی هنر فوقالعاده او تاکید دارند. من راستش نامجو را خیلی بچه زرنگ میدانم. مخصوصا حالا که چند سالیست فاند آمریکایش تمام شده و بیشتر در ترکیه سر میکند، خیلی به بازگشتش خوشبین نیستم. کاش رسانهها از ذوق بازگشتش خودشان را پاره نکنند.
دیگر اینکه دیشب دیدم آزمونهای بینالمللی زبان از جمله تافل را برای ایرانیها بستهاند. امیدوارم برای هرکس در هر کجای دنیا که ملیت و مدارک ایرانی دارد ببندند که اقلا به خارجنشینها فشار بیاید. آنها که الان روی مود این هستند که آمریکا دارد به مردم ایران فشار میآورد که شماها قیام کنید و از شر آخوند راحت شوید. خودشان از ترس دیپورت شدن هر خواری و خفت را با تمام وجود میبلعند.
این نوشته تقدیم به شهدا و جانبازان حمله دیروز آمریکا به لارک
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح را که با زلزله بیدار شدیم. کوتاه بود ولی شدت داشت و صدا. کاملا صدایی داشت که من شک کردم نکند تکان انفجار بوده چون دیشب ایادی پدوفیل اعظم لارک ما را زدهاند. بابا گفت نه، انفجار نبود. همان صدای زلزله بود. ایران بلافاصله لارک را جواب داد اما از نظر شخصی من و با توجه به ندانستههایم کافی نیست. بازدارنده نیست. جنوب ایران برای آمریکا دارد میشود مثل اقلیم کردستان برای ایران که هروقت بخواهد میزند. هیچ این را دوست ندارم. دلم میخواهد ایران یکبار بزند کار را تمام کند و اتفاقا الان میتواند. با دلار ۲۰۰ تومنی بهتر میتواند بزند تا با دلار پانصد تومانی. نمیدانم این دست دست برای چیست. کاش میدانستم. خیلی اوقاتم تلخ است.صبح کمی با پسرک ریاضی کار کردم و بعد آمدم دفتر مجله سراغ کارها. اینجا به عکس محیط پروژه، آرام است و خلوت. کارها خوب پیش رفت و دم ظهر راه افتادم مترو که بروم پروژه. توی گروه بازیگرها یک پیام طولانی در رابطه با نظم و رعایت احوال گریمور کار گذاشته بودم. آنجا که با بچهها در صف گریم نشسته بودیم و حرف میزدیم یکی از بازیگرها که شعر و ادبیاتش قوی است یکهو وسط صحبتها برگشت به من گفت واااای! من عاشق شما هستم! شما در پیامهایتان نیمفاصله و نقطه و ویرگول را رعایت میکنید! صبح پیامتان را دیدم کف کردم! من به آدمهایی که نیمفاصله رعایت نمیکنند رد فلگ(کارت قرمز) میدهم. بهش گفتم رد فلگ برای نیمفاصله زیادی سختگیرانه است. بیشتر دوستانت را از دست میدهی. باز هکسره باشد یک چیزی.دیروز برای کار روز خلوت و آرامی بود، به همین خاطر بازیگرها فرصت داشتند اتود بزنند. من خیلی دلم میخواست بروم مغازههای پاساژ بغلی را به قصد خرید ببینم ولی حتی اگر بیکار باشم باز هم سرکار هستم و نمیشود پستم را ول کنم. شب دوستم برای شام، باسلیقه بازی درآورد و رفت پک سفارشی برای هرکس گرفت. یک دو تکه سیبزمینی تنوری، سوسیس سوخاری، پیتزا و اینجور چیزها. متنوع. ژاپنیطور و اتفاقا همه خیلی ذوق کردند. مخصوصا پسرک که هرشب شامم را برایش میبرم. نه اینکه بگویم جایزه است اما به عنوان صبوریاش تا ساعت یازده شب برای رسیدن من، شامم را برایش میآورم و خودم شام خانه میخورم. خلاصه که پسرک از این شام آنقدرررر ذوق کرد که خدا میداند. نمیدانم این فستفود لعنتی چه سری در خود دارد که همه را اینطور شیفته کرده است.
دیگر اینکه این چندروز بحث برگشت محسن نامجو خیلی داغ بود. به شخصه هیچوقت جذب محسن نشدم اما شیفتگان دهه هشتادش همچنان روی هنر فوقالعاده او تاکید دارند. من راستش نامجو را خیلی بچه زرنگ میدانم. مخصوصا حالا که چند سالیست فاند آمریکایش تمام شده و بیشتر در ترکیه سر میکند، خیلی به بازگشتش خوشبین نیستم. کاش رسانهها از ذوق بازگشتش خودشان را پاره نکنند.
دیگر اینکه دیشب دیدم آزمونهای بینالمللی زبان از جمله تافل را برای ایرانیها بستهاند. امیدوارم برای هرکس در هر کجای دنیا که ملیت و مدارک ایرانی دارد ببندند که اقلا به خارجنشینها فشار بیاید. آنها که الان روی مود این هستند که آمریکا دارد به مردم ایران فشار میآورد که شماها قیام کنید و از شر آخوند راحت شوید. خودشان از ترس دیپورت شدن هر خواری و خفت را با تمام وجود میبلعند.
این نوشته تقدیم به شهدا و جانبازان حمله دیروز آمریکا به لارک
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۷۲۹
۱۳:۳۳
روزنوشت سهشنبه ۱۰ شهریور ۴۰۵:
صبح به هوای این بودم که برادرم بیدارم کند و برویم مرکز شهر ولی برادرم صبح خیلی زود رفته بود شمال و من خواب ماندم. این وسط یک خرید اینترنتی هم داشتهام که کلاهبرداری بوده و باید پرینت بانک را میگرفتم برای رفتن به دفتر خدمات قضایی و خیلی دیر رسیدم سرکار. اوضاع محل کار معمولی بود. بچهها خیلی نیامده بودند و نمیدانم چرا اینقدر همه چیز در رکود است. البته به جز شب که جنگ شد. ظهر مامان با صدای خیلی بد زنگ زد. فکر کردم گریه کرده، گفت سردرد و گیجی شدید دارد. بهجای اینکه زنگ بزند اورژانس، زنگ زده بود به من که برایش استخاره کنم برود دکتر یا صبر کند خودش خوب شود! فرستادمش دکتر. ترسیدم خیلی جدی باشد ولی دکتر گفته احتمالا برای حرکت مایع میانی گوش است. بههرحال من رفتم سر پروژه و کارها را کردیم. امروز کمی سبکتر بود. شاید اندازه یک ربع ساعت کمتر کار کردیم و وقت کار کردن، کمی با دوستم صحبت کردیم. از بدهی، کار، بچهها و خرید. هی میخواستم بروم روی اعتبار دیجیپی کتونی و لباس گران بگیرم. با اعتبارم میشود لباس را برداری و از مغازه بیایی بیرون تا ماه بعد ولی دوستم پرداخت قسطها را یادم میآورد و مانعم میشد. تا ده شب سر پروژه بودم و از هشت و نیم نوتیف حمله به جنوب میآمد. و نوتیف تهدیدهای پدوفیل کلهزرد که برای حملات گسترده امشب به ایران خط و نشان میکشید. در وقت کار و در شلوغی جمعیت مردم و دوستانم از جنگ و بمب نمیترسم. در خانه خودمان تنها چرا. تازه پدوفیل پیرمغز میگفت ما زدیم ولی ایران حق ندارد جواب دهد. ایران هم گفت بیا
. تا آنها داشتند میزدند، پاسخ موشکی را شروع کرد. ناز شستمان.
شب که با تمیزترین و خوشبوترین رانای دنیا که همچنان از خانواده ۲۰۶ است برگشتم خانه، در آسانسور آقای همسایه پایینی را دیدم. حال خانوادهاش را پرسیدم. گفت دختر کوچکم دارد از ترس جنگ سکته میکند مخصوصا که امشب دوباره جنوب را زدهاند. گفتم باهاش صحبت کنید که حالا جنگ شود صاف نمیآیند اول از همه ساختمان ما را بزنند. گفت فایده ندارد. این بچه ترس رفته توی بدنش، بیرون نمیآید. آن شبی که سهبار در خانه را زدند خیلی ترسید و دیگر خوب نشد. تا جنوب جنگ میشود این دوباره وحشت میکند و به هم میریزد. منظورش شب آخر جنگ دوازده روزه است. از ساعت یک تا سه نصفهشب سه بار محکم موشک انداختند نزدیک ساختمان و خود من هم خیلی ترسیدم. بعد از موشک آخر، بچه را برداشتم و از تهران بیرون زدیم. نگو نیم ساعت بعد آتشبس بود یعنی ۴ صبح و حالا میدانم همیشه روز آخر آتشبس خیلی شدیدتر میزنند. رسیدم خانه، پسرک نبود. خودش را توی خانه خالهاش جا کرده بود که تنهاییاش را یکجوری سر کند. گفت اجازه بده امشب را بخوابم. دادم. هم اینکه مامان مریض بوده خودش خانه را مرتب کرده و خودش از معلم ریاضیش پذیرایی کرده و هم او که نیست بهتر استراحت میکنم. شب تا لحظهای که خوابم برد گوشی دستم بود تا اخبار شهدای سیریک و باقی هرمزگان و خوزستان را چک کنم. همیشه وقتی عروسیها را میزدند برایم سوال بود از کجا میدانستند آنجا عروسی است که به عزا تبدیلش میکنند؟ بابت عروسی یا عقد غمگین نیستم. بیشتر خشمگین هستم.
مشخص است نوشته امروز تقدیم به کیست و لعن و نفرین بر کی.
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح به هوای این بودم که برادرم بیدارم کند و برویم مرکز شهر ولی برادرم صبح خیلی زود رفته بود شمال و من خواب ماندم. این وسط یک خرید اینترنتی هم داشتهام که کلاهبرداری بوده و باید پرینت بانک را میگرفتم برای رفتن به دفتر خدمات قضایی و خیلی دیر رسیدم سرکار. اوضاع محل کار معمولی بود. بچهها خیلی نیامده بودند و نمیدانم چرا اینقدر همه چیز در رکود است. البته به جز شب که جنگ شد. ظهر مامان با صدای خیلی بد زنگ زد. فکر کردم گریه کرده، گفت سردرد و گیجی شدید دارد. بهجای اینکه زنگ بزند اورژانس، زنگ زده بود به من که برایش استخاره کنم برود دکتر یا صبر کند خودش خوب شود! فرستادمش دکتر. ترسیدم خیلی جدی باشد ولی دکتر گفته احتمالا برای حرکت مایع میانی گوش است. بههرحال من رفتم سر پروژه و کارها را کردیم. امروز کمی سبکتر بود. شاید اندازه یک ربع ساعت کمتر کار کردیم و وقت کار کردن، کمی با دوستم صحبت کردیم. از بدهی، کار، بچهها و خرید. هی میخواستم بروم روی اعتبار دیجیپی کتونی و لباس گران بگیرم. با اعتبارم میشود لباس را برداری و از مغازه بیایی بیرون تا ماه بعد ولی دوستم پرداخت قسطها را یادم میآورد و مانعم میشد. تا ده شب سر پروژه بودم و از هشت و نیم نوتیف حمله به جنوب میآمد. و نوتیف تهدیدهای پدوفیل کلهزرد که برای حملات گسترده امشب به ایران خط و نشان میکشید. در وقت کار و در شلوغی جمعیت مردم و دوستانم از جنگ و بمب نمیترسم. در خانه خودمان تنها چرا. تازه پدوفیل پیرمغز میگفت ما زدیم ولی ایران حق ندارد جواب دهد. ایران هم گفت بیا
شب که با تمیزترین و خوشبوترین رانای دنیا که همچنان از خانواده ۲۰۶ است برگشتم خانه، در آسانسور آقای همسایه پایینی را دیدم. حال خانوادهاش را پرسیدم. گفت دختر کوچکم دارد از ترس جنگ سکته میکند مخصوصا که امشب دوباره جنوب را زدهاند. گفتم باهاش صحبت کنید که حالا جنگ شود صاف نمیآیند اول از همه ساختمان ما را بزنند. گفت فایده ندارد. این بچه ترس رفته توی بدنش، بیرون نمیآید. آن شبی که سهبار در خانه را زدند خیلی ترسید و دیگر خوب نشد. تا جنوب جنگ میشود این دوباره وحشت میکند و به هم میریزد. منظورش شب آخر جنگ دوازده روزه است. از ساعت یک تا سه نصفهشب سه بار محکم موشک انداختند نزدیک ساختمان و خود من هم خیلی ترسیدم. بعد از موشک آخر، بچه را برداشتم و از تهران بیرون زدیم. نگو نیم ساعت بعد آتشبس بود یعنی ۴ صبح و حالا میدانم همیشه روز آخر آتشبس خیلی شدیدتر میزنند. رسیدم خانه، پسرک نبود. خودش را توی خانه خالهاش جا کرده بود که تنهاییاش را یکجوری سر کند. گفت اجازه بده امشب را بخوابم. دادم. هم اینکه مامان مریض بوده خودش خانه را مرتب کرده و خودش از معلم ریاضیش پذیرایی کرده و هم او که نیست بهتر استراحت میکنم. شب تا لحظهای که خوابم برد گوشی دستم بود تا اخبار شهدای سیریک و باقی هرمزگان و خوزستان را چک کنم. همیشه وقتی عروسیها را میزدند برایم سوال بود از کجا میدانستند آنجا عروسی است که به عزا تبدیلش میکنند؟ بابت عروسی یا عقد غمگین نیستم. بیشتر خشمگین هستم.
مشخص است نوشته امروز تقدیم به کیست و لعن و نفرین بر کی.
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۴۶۸
۴:۵۹
روزنوشت چهارشنبه ۱۱ شهریور ۴۰۵:
صبح رفتم دفتر خدمات قضایی و فهمیدم باید اینترنتی نوبت بگیرم. گذاشتم برای پنجشنبه صبح و راه افتادم سمت دفتر. قبل از اینکه بیایم دفتر یک بحث ناخوشایند با مامان داشتم که حالگیر بود و هردومان را کل روز مکدر کرد. در دفتر مجله باز هم خیلی کسی نبود و من یک نان بربری را که برای صبحانه و ناهارم خریده بودم گاز میزدم. فکرم جمع نبود. هم برای مامان و هم اینکه دیشب ایران خیلی خوب زده بود و یک پایگاه پنهانی به اسم تیتین را در اردن زده که تلفات قطعی گرفته و حواسپرتی من از این بود که مدام گوشی را چک میکردم ببینم اینها یعنی آمریکا تلفات را اعلام میکنند یا نه. لام تا کام حرف نزدند. اصلا بلد نیستند اظهار ضعف در هیچ چیزی کنند. آدم باید از دشمنش هم یاد بگیرد و من اگر بخواهم از پدوفیل چیزی یاد بگیرم همین است که هی میگوید اصنم درد نداشت! مطلقا نه برای کاهش ذخایر نفت، نه باختن انتخابات، نه تورم داخلی، نه تلفات انسانی، نه ته کشیدن مهمات و نه هیچ چیز دیگر ابراز ضعف نمیکند. فقط یک کلمه پرسیده ایرانیها کی میخواهند قیام کنند؟ مکارهای لعنتی. ما میزنیم و میکشیم. آمار و تصویری از تلفات به دستمان نمیرسد و این سکوت مطلق خبری تا ابد پا در هوا میگذاردمان. میرویم توی خلاء. آنها میزنند، ما بلافاصله نه تنها همه خسارات را اعلام میکنیم بلکه عکسهای منطقه را هم میفرستیم و تازه اعلام میکنیم محل عروسی دقیقا چند متر با دکل مخابراتی فاصله داشته!
بازیگر اصلی امروز آمد و من اثری از آنفولانزا درش ندیدم. از اول تابلو بود پیچانده. اگر واقعا آنفولانزا بود برایمان یک وویس میگذاشت صدایش را بشنویم ببینیم چقدر حالش بد است. اما همان اول که وویس نداد حدس زدیم در پیچ است. مدلش این است. با بازیگرهای جوانتر مشکل خاصی نداریم جز حمام. مدام عرق میکنند و مدام سیگار میکشند و چون فاصله اجرای پرفورمنسشان با مردم خیلی کم است نباید بو بدهند. در هر سانس بهشان قرص خوشبوکننده دهان میدهم. مایع خوشبوکننده دهان هم خریدهام. یک نفرشان است حمام نمیرود فقط و هررروز همه مستقیما پیام میدهیم حمام نرفتی نیا. خیلی چالش است بوی بد او چون اندازه چند نفر سیگار میکشد. جای تعارف نیست واقعا. آخروقت بازیگر اصلی داشت با جوانترها حرف میزد. دیروز صبح یکی از بازیگرها با لباس مشکی آمد و فهمیدیم ختم دوستش بوده که خودکشی کرده. بازیگر اصلی داشت راهکارهای برقراری ارتباط در این پرفورمنس را به بچهها میگفت. حرفش این بود که به حرف مردم گوش بدهید و حتما ازشان تعریف کنید. احساس کافی بودن بهشان بدهید. در زیست ایرانی از کودکی تا سیستم آموزش و پرورش و کنکور و دانشگاه و محل کار، به انسان ایرانی فقط احساس ناکافی بودن و سرخوردگی داده میشود و آدم به یک جایی میرسد فکر میکند حضورش برای هیچکس مهم نیست و خب خودش را میکشد. آن دوست تو که خودش را کشت اگر میدانست در همین پشت صحنه کلی آدم که او را نمیشناسند از مرگش خیلی ناراحت میشوند خودش را نمیکشت.
این روزها حرف از قرارداد نفتی آمریکا و ونزوئلا است. آمریکا خود را صاحب "۶۵ میلیارد بشکه" نفت ونزوئلا اعلام کرده و ونزوئلا را ۴ درصد شریک کرده. اگر بدهد. چه بر سر ونزوئلا آمده... دلم تنگ شده برای سالهایی که از سخنرانی رهبران ضدآمریکایی آمریکای لاتین خونمان به جوش میآمد.
شب با اسنپ برگشتم و با راننده از جیره بمباران محله در جنگ، افزایش عجیب قیمت ملک بعد از جنگ، علت پیشرفت و پسرفت غرب و شرق تهران و تاریخچه محلههای شرق تهران بهخصوص اربابان زرتشتی حرف زدیم. پسرک هم گفت باز هم میخواهد خانه خالهاش بماند. گفت دخترخالهاش دارد برایش پرنده گِلی درست میکند. قول داد فردا برگردد. در متروی صبح یک کیف قلاببافی گردنی و چند تکه قلاببافی منحصر بفرد دیگر از زنی میانسال که بافتن را از مادربزرگ روسش یاد گرفته بود خریدم. تکههای حراج شده برایم کمتر از یک و نیم میلیون خرج برداشت اما اگر با اسنپ آمده بودم پولم بهتر برایم مانده بود. این خرید در مترو هم معضلی است. بههرحال کیف گردنی را دادم به مامان و این یعنی هردو از بحث صبح کوتاه آمدیم.
نوشته امروز تقدیم به شهدای حمله دیشب آمریکا به هرمزگان و خوزستان و ... که حدود ۵۰ نفر بودند. و تقدیم به مادورو رهبر مفقود ونزوئلا و مردم ونزوئلا که با سختیهای عجیبی دست و پنجه نرم میکنند.
لعن و نفرین امروز نثار زن رضا پهلوی که توییت فایدههای بمب اتم برای ایران میگذارد. پتیاره نکبت شرور. یادم باشد اسمش را در لیست انتقام بنویسم.
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح رفتم دفتر خدمات قضایی و فهمیدم باید اینترنتی نوبت بگیرم. گذاشتم برای پنجشنبه صبح و راه افتادم سمت دفتر. قبل از اینکه بیایم دفتر یک بحث ناخوشایند با مامان داشتم که حالگیر بود و هردومان را کل روز مکدر کرد. در دفتر مجله باز هم خیلی کسی نبود و من یک نان بربری را که برای صبحانه و ناهارم خریده بودم گاز میزدم. فکرم جمع نبود. هم برای مامان و هم اینکه دیشب ایران خیلی خوب زده بود و یک پایگاه پنهانی به اسم تیتین را در اردن زده که تلفات قطعی گرفته و حواسپرتی من از این بود که مدام گوشی را چک میکردم ببینم اینها یعنی آمریکا تلفات را اعلام میکنند یا نه. لام تا کام حرف نزدند. اصلا بلد نیستند اظهار ضعف در هیچ چیزی کنند. آدم باید از دشمنش هم یاد بگیرد و من اگر بخواهم از پدوفیل چیزی یاد بگیرم همین است که هی میگوید اصنم درد نداشت! مطلقا نه برای کاهش ذخایر نفت، نه باختن انتخابات، نه تورم داخلی، نه تلفات انسانی، نه ته کشیدن مهمات و نه هیچ چیز دیگر ابراز ضعف نمیکند. فقط یک کلمه پرسیده ایرانیها کی میخواهند قیام کنند؟ مکارهای لعنتی. ما میزنیم و میکشیم. آمار و تصویری از تلفات به دستمان نمیرسد و این سکوت مطلق خبری تا ابد پا در هوا میگذاردمان. میرویم توی خلاء. آنها میزنند، ما بلافاصله نه تنها همه خسارات را اعلام میکنیم بلکه عکسهای منطقه را هم میفرستیم و تازه اعلام میکنیم محل عروسی دقیقا چند متر با دکل مخابراتی فاصله داشته!
بازیگر اصلی امروز آمد و من اثری از آنفولانزا درش ندیدم. از اول تابلو بود پیچانده. اگر واقعا آنفولانزا بود برایمان یک وویس میگذاشت صدایش را بشنویم ببینیم چقدر حالش بد است. اما همان اول که وویس نداد حدس زدیم در پیچ است. مدلش این است. با بازیگرهای جوانتر مشکل خاصی نداریم جز حمام. مدام عرق میکنند و مدام سیگار میکشند و چون فاصله اجرای پرفورمنسشان با مردم خیلی کم است نباید بو بدهند. در هر سانس بهشان قرص خوشبوکننده دهان میدهم. مایع خوشبوکننده دهان هم خریدهام. یک نفرشان است حمام نمیرود فقط و هررروز همه مستقیما پیام میدهیم حمام نرفتی نیا. خیلی چالش است بوی بد او چون اندازه چند نفر سیگار میکشد. جای تعارف نیست واقعا. آخروقت بازیگر اصلی داشت با جوانترها حرف میزد. دیروز صبح یکی از بازیگرها با لباس مشکی آمد و فهمیدیم ختم دوستش بوده که خودکشی کرده. بازیگر اصلی داشت راهکارهای برقراری ارتباط در این پرفورمنس را به بچهها میگفت. حرفش این بود که به حرف مردم گوش بدهید و حتما ازشان تعریف کنید. احساس کافی بودن بهشان بدهید. در زیست ایرانی از کودکی تا سیستم آموزش و پرورش و کنکور و دانشگاه و محل کار، به انسان ایرانی فقط احساس ناکافی بودن و سرخوردگی داده میشود و آدم به یک جایی میرسد فکر میکند حضورش برای هیچکس مهم نیست و خب خودش را میکشد. آن دوست تو که خودش را کشت اگر میدانست در همین پشت صحنه کلی آدم که او را نمیشناسند از مرگش خیلی ناراحت میشوند خودش را نمیکشت.
این روزها حرف از قرارداد نفتی آمریکا و ونزوئلا است. آمریکا خود را صاحب "۶۵ میلیارد بشکه" نفت ونزوئلا اعلام کرده و ونزوئلا را ۴ درصد شریک کرده. اگر بدهد. چه بر سر ونزوئلا آمده... دلم تنگ شده برای سالهایی که از سخنرانی رهبران ضدآمریکایی آمریکای لاتین خونمان به جوش میآمد.
شب با اسنپ برگشتم و با راننده از جیره بمباران محله در جنگ، افزایش عجیب قیمت ملک بعد از جنگ، علت پیشرفت و پسرفت غرب و شرق تهران و تاریخچه محلههای شرق تهران بهخصوص اربابان زرتشتی حرف زدیم. پسرک هم گفت باز هم میخواهد خانه خالهاش بماند. گفت دخترخالهاش دارد برایش پرنده گِلی درست میکند. قول داد فردا برگردد. در متروی صبح یک کیف قلاببافی گردنی و چند تکه قلاببافی منحصر بفرد دیگر از زنی میانسال که بافتن را از مادربزرگ روسش یاد گرفته بود خریدم. تکههای حراج شده برایم کمتر از یک و نیم میلیون خرج برداشت اما اگر با اسنپ آمده بودم پولم بهتر برایم مانده بود. این خرید در مترو هم معضلی است. بههرحال کیف گردنی را دادم به مامان و این یعنی هردو از بحث صبح کوتاه آمدیم.
نوشته امروز تقدیم به شهدای حمله دیشب آمریکا به هرمزگان و خوزستان و ... که حدود ۵۰ نفر بودند. و تقدیم به مادورو رهبر مفقود ونزوئلا و مردم ونزوئلا که با سختیهای عجیبی دست و پنجه نرم میکنند.
لعن و نفرین امروز نثار زن رضا پهلوی که توییت فایدههای بمب اتم برای ایران میگذارد. پتیاره نکبت شرور. یادم باشد اسمش را در لیست انتقام بنویسم.
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۶۱۶
۱۰:۴۲
روزنوشت پنجشنبه ۱۲ شهریور ۴۰۵:
صبح زود بیدار شدم و رفتم دفتر قضایی برای ثبت شکایت و بعد خشکشویی برای لکهگیری لباس چرب شده و دوباره زود خودم را رساندم خانه برای کلاس زبانم. بعد از کلاس هرچه منتظر ماندم پسرک بیاید نیامد. زنگ زدم دخترخواهرم و گفتم لطفا بیدارش کن. نگذار اینقدر بخوابد. دخترخواهرها بیدارش کرده بودند و سه تایی راه افتاده بودند بیایند خانه چون مامان بعد از یکسال و خردهای که خودش حسابش را داشت میخواست پاستا درست کند. بچهها هم که عاشق پاستا. خلاصه یک ساعتی قبل از رفتن من آمدند و بعد از دوروز کمی پسرک را دیدم و قرصهایش را دادم و حمام که رفت برایش مدل مامان حمایتگر سرویس بده، حوله و لباس آوردم و خیلی قبل از اینکه پاستا آماده شود، کمی برنج و مرغ از دیشب توی ظرف غذا کشیدم و راه افتادم سر پروژه. خب البته ظهر پنجشنبه بود و همه خانواده دور هم جمع بودند و من هم دوست داشتم خانه باشم ولی نمیشد. حتی خواستم یک ساعت بیشتر بمانم خانه و به جای مترو با اسنپ بروم ولی مامان رأیم را زد. زندگی همین است دیگر. آدم باید یاد بگیرد حداقل روزی یکی دو کار خلاف میلش انجام دهد که خیلی هم خوشنشین نشود. بههرحال اسنپ گرفتم تا مترو و راننده بهم گفت خانم اگر خیلی حزبالهی هستی موسیقی را خاموش کنم. گفتم نه. خواستید زیاد هم کنید طوری نیست. گفت البته معین حزباللهی و غیرحزباللهی ندارد. وقتی رسیدم مترو شلوغ بود و مثل پنجشنبه قبلی که تعطیلات بود و پرنده پر نمیزد نبود. پنجشنبه قبلی سرکار بودن بهمان فشار آورده بود. یکی از پرفورمنسرها با یکی از مردم دیالوگ برقرار کرده بود و بهش گفته بود تو خیلی خوشبختتر از منی. طرف پرسیده بود از کجا میدانی؟ گفته بود چون من الان سرکارم ولی تو آمدهای دور دور و تفریح. آن بندهخدا هم حالش گرفته شده و رفته بود. خلاصه که شلوغ بود و خیالم هم راحت بود دخترها پیش پسرم هستند و دلم نگرفت. توی مترو روزنوشت عقبافتاده را نوشتم و اخبار را خواندم. حالا که مدام توی مترو مینویسم، فرصت کتابخوانی را از دست دادهام. امسال یک سوم پارسال هم نخواندهام چون عمده زمان کتابخوانی من در مسیر است و حالا مسیر را به نوشتن اختصاص میدهم. رسیدم دفتر برق نبود. رفتم یک سری به پاساژ بغلی زدم. با وجود کارتها و کدهای تخفیف، درصدهای زیرقیمت فروش ویژه و حتی چهار قسطه دیجیپی، باز هم هرجور حساب میکنم خرید از این پاساژ ضرر است. واقعا گران است و از طرفی هرروز قرعهکشی واقعی دارد و وسوسه برنده شدن در قرعهکشی باعث میشود باز هم بروم قیمتهایش را چک کنم. توی پروژه چالش خاصی نبود. بازیگر اصلی آدم سختی است و دوتا از دستیاران کمسن را به گریه انداخته. اینست که به من سپردهاندش. نقش نازکِش پروژه را هم گرفتهام؛ هی هوایش را دارم که کمتر بپیچاند و راه بیاید. تا حالا بد نبوده با من. کار که تمام شد دور هم جمع شدیم و درباره اجراها حرف زدیم. وسط اجرا یک نفر ریز ریز میآمد سمت استیج و دوست داشت حرف بزند. بازیگر اصلی هم این فرصت را بهش داد. پسر جوانی بود با ابروی مداد کشیده و مژه و موی ریخته. این هم از شانس ماست که از بین اینهمه جمعیت، یکنفر باید دستش را بلند کند و بیاید جلو و بگوید من سرطان دارم. آرزو دارم خوب شوم و بعد با عشقم زندگی کنم و بعد در کارم که طراحی است موفق شوم. امیدوارم به دعای من و شما به هر سه آرزویش برسد. اسنپ گرفتم و باز هم یک ۲۰۶ فوقالعاده تمیززززز آمد دنبالم. فقط حیف که موسیقی نگذاشت. موسیقی باشد به چیزی فکر نمیکنم. آمدم خانه، پسرک بود و خوشاخلاق نبود. حالم را گرفت و من هم پاستای سرد ماسیده بیمزه خوردم و ساندویچم را دادم به او. بعد فهمیدم کباب ترکی است، پشیمان شدم ولی دیر شده بود. تا وقت خواب با هم خوب شدیم چون او چیزهای بامزهای از خانه خالهاش تعریف کرد و من خیلی خندیدم و خودش هم خوشحال شد.
از جنگ اگر بخواهم بگویم اینکه اسرائیل یک موج تبلیغاتی بزرگ رفته درباره اینکه کار تپههای علیالطاهر (بخوانید حزبالله) را تمام کرده. هنوز از موثق بودن این موج تبلیغاتی خبری نیست. میدانم مقاومت فقط یک تپه نیست اما اگر علیالطاهر از دست رفته باشد فاجعه غیرقابل جبرانی است.
نوشته امروز تقدیم به آنها که با سرطان دست و پنجه نرم کردند یا میکنند و البته تقدیم به دلاوران نبرد علیالطاهر
لعن و نفرین امروز بر آمریکا و اسرائیل
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح زود بیدار شدم و رفتم دفتر قضایی برای ثبت شکایت و بعد خشکشویی برای لکهگیری لباس چرب شده و دوباره زود خودم را رساندم خانه برای کلاس زبانم. بعد از کلاس هرچه منتظر ماندم پسرک بیاید نیامد. زنگ زدم دخترخواهرم و گفتم لطفا بیدارش کن. نگذار اینقدر بخوابد. دخترخواهرها بیدارش کرده بودند و سه تایی راه افتاده بودند بیایند خانه چون مامان بعد از یکسال و خردهای که خودش حسابش را داشت میخواست پاستا درست کند. بچهها هم که عاشق پاستا. خلاصه یک ساعتی قبل از رفتن من آمدند و بعد از دوروز کمی پسرک را دیدم و قرصهایش را دادم و حمام که رفت برایش مدل مامان حمایتگر سرویس بده، حوله و لباس آوردم و خیلی قبل از اینکه پاستا آماده شود، کمی برنج و مرغ از دیشب توی ظرف غذا کشیدم و راه افتادم سر پروژه. خب البته ظهر پنجشنبه بود و همه خانواده دور هم جمع بودند و من هم دوست داشتم خانه باشم ولی نمیشد. حتی خواستم یک ساعت بیشتر بمانم خانه و به جای مترو با اسنپ بروم ولی مامان رأیم را زد. زندگی همین است دیگر. آدم باید یاد بگیرد حداقل روزی یکی دو کار خلاف میلش انجام دهد که خیلی هم خوشنشین نشود. بههرحال اسنپ گرفتم تا مترو و راننده بهم گفت خانم اگر خیلی حزبالهی هستی موسیقی را خاموش کنم. گفتم نه. خواستید زیاد هم کنید طوری نیست. گفت البته معین حزباللهی و غیرحزباللهی ندارد. وقتی رسیدم مترو شلوغ بود و مثل پنجشنبه قبلی که تعطیلات بود و پرنده پر نمیزد نبود. پنجشنبه قبلی سرکار بودن بهمان فشار آورده بود. یکی از پرفورمنسرها با یکی از مردم دیالوگ برقرار کرده بود و بهش گفته بود تو خیلی خوشبختتر از منی. طرف پرسیده بود از کجا میدانی؟ گفته بود چون من الان سرکارم ولی تو آمدهای دور دور و تفریح. آن بندهخدا هم حالش گرفته شده و رفته بود. خلاصه که شلوغ بود و خیالم هم راحت بود دخترها پیش پسرم هستند و دلم نگرفت. توی مترو روزنوشت عقبافتاده را نوشتم و اخبار را خواندم. حالا که مدام توی مترو مینویسم، فرصت کتابخوانی را از دست دادهام. امسال یک سوم پارسال هم نخواندهام چون عمده زمان کتابخوانی من در مسیر است و حالا مسیر را به نوشتن اختصاص میدهم. رسیدم دفتر برق نبود. رفتم یک سری به پاساژ بغلی زدم. با وجود کارتها و کدهای تخفیف، درصدهای زیرقیمت فروش ویژه و حتی چهار قسطه دیجیپی، باز هم هرجور حساب میکنم خرید از این پاساژ ضرر است. واقعا گران است و از طرفی هرروز قرعهکشی واقعی دارد و وسوسه برنده شدن در قرعهکشی باعث میشود باز هم بروم قیمتهایش را چک کنم. توی پروژه چالش خاصی نبود. بازیگر اصلی آدم سختی است و دوتا از دستیاران کمسن را به گریه انداخته. اینست که به من سپردهاندش. نقش نازکِش پروژه را هم گرفتهام؛ هی هوایش را دارم که کمتر بپیچاند و راه بیاید. تا حالا بد نبوده با من. کار که تمام شد دور هم جمع شدیم و درباره اجراها حرف زدیم. وسط اجرا یک نفر ریز ریز میآمد سمت استیج و دوست داشت حرف بزند. بازیگر اصلی هم این فرصت را بهش داد. پسر جوانی بود با ابروی مداد کشیده و مژه و موی ریخته. این هم از شانس ماست که از بین اینهمه جمعیت، یکنفر باید دستش را بلند کند و بیاید جلو و بگوید من سرطان دارم. آرزو دارم خوب شوم و بعد با عشقم زندگی کنم و بعد در کارم که طراحی است موفق شوم. امیدوارم به دعای من و شما به هر سه آرزویش برسد. اسنپ گرفتم و باز هم یک ۲۰۶ فوقالعاده تمیززززز آمد دنبالم. فقط حیف که موسیقی نگذاشت. موسیقی باشد به چیزی فکر نمیکنم. آمدم خانه، پسرک بود و خوشاخلاق نبود. حالم را گرفت و من هم پاستای سرد ماسیده بیمزه خوردم و ساندویچم را دادم به او. بعد فهمیدم کباب ترکی است، پشیمان شدم ولی دیر شده بود. تا وقت خواب با هم خوب شدیم چون او چیزهای بامزهای از خانه خالهاش تعریف کرد و من خیلی خندیدم و خودش هم خوشحال شد.
از جنگ اگر بخواهم بگویم اینکه اسرائیل یک موج تبلیغاتی بزرگ رفته درباره اینکه کار تپههای علیالطاهر (بخوانید حزبالله) را تمام کرده. هنوز از موثق بودن این موج تبلیغاتی خبری نیست. میدانم مقاومت فقط یک تپه نیست اما اگر علیالطاهر از دست رفته باشد فاجعه غیرقابل جبرانی است.
نوشته امروز تقدیم به آنها که با سرطان دست و پنجه نرم کردند یا میکنند و البته تقدیم به دلاوران نبرد علیالطاهر
لعن و نفرین امروز بر آمریکا و اسرائیل
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۵۸۹
۱۱:۲۱
روزنوشت جمعه ۱۳ شهریور ۴۰۵:
صبح را خوب خوابیدم و بعد که بیدار شدم، بابا گفت میخواهد با شوهرخواهرم برود باغ. یکدفعه پسرک گفت من هم باهاشان میروم. میخواهد چون تا دیروقت سرکارم یکجوری خودش را تنظیم کند که تنها نماند. این تلاشگریاش برای مدیریت تنهاییاش را دوست دارم و یاد پدربزرگم میافتم. خلاصه که من مرغ پختم و مامان برنج و مردها را فرستادیم باغ. خوب شد رفت باغ. اینطوری من هم غر روز جمعه نداشتم که بگویم جمعهها حتی ارواح هم مرخصی هستند و من باید کار کنم. راستی من یک ماهیتابه کوچک تکنفره کوکو سیبزمینی هم درست کردم برای آن بازیگری که گوشت نمیخورد و هزینه غذایش گاهی بیشتر از بقیه است. دیشب یک کوکوسبزی خریدیم اندازه همبرگر نزدیک پانصد تومن. گفتیم هروقت غذای بی گوشت داشتیم خودمان برایش بیاوریم. فقط هم این نیست. شیشههای بزرگ آب معدنی را وقتی خالی میشوند از شیر آب پر میکنم که نخواهیم روزی ۵۰۰ تومن پول آب معدنی بدهیم و کلی زباله پلاستیکی درست کنیم. شوینده صورت خارجی گریمور هم تمام شده بود و دیدم اگر شوینده ایرانی بخرم یک سوم قیمت دارد. آن را هم ایرانی خریدیم. کلا باید هرچه میشود از گوشه و کنار خرجهای پروژه زد چون هر پروژه هرکاری هم که بکنی کلی حاشیه خرج اضافه و حساب نشده دارد که دست آخر از سود اصلی چیزی باقی نمیگذارد. امشب یک خانمی با یک تراول پنجاهی کلی وقت راه افتاده بود دنبال پرفورمنسرها و آنها هرچه میگفتند پول بگیر نیستند دست برنمیداشت. آخرش که بچهها پول را نگرفتند گفت ولش کن. توی پارکینگ هم باید پول بدهم. میدهم آنجا.
امروز یک نیم ساعتی قبل از شروع پرفورمنسها وقت خالی کردیم و با دوستم و گریمور که او هم دوستم است رفتیم پاساژ. میخواستم برای برادرم یک چیزی بگیرم. تولد خواهر و برادرم بهمن بود و چون آن موقع همه مردم عزادار بودند و خودمان هم هیچ دل و دماغ نداشتیم تولد نگرفتند. کادویی هم رد و بدل نشد ولی هردوی آنها برای تولد من که مرداد بود کادو دادند. آن چیزی که برای برادرم نشان کرده بودم جنسش و سایزش خوب نبود. به جایش دو تکه از حراجی خریدم برای پسرک و باز هم کمی گران بود. خودم را اینطور قانع کردم که لباس را برمیداری میآیی از مغازه بیرون و از ماه بعد تازه قسطش را میدهی. چقدر قسط زیاد استرسآور است. راستی عذاب وجدان داشتم از اینکه دارم جنس خارجی میخرم که بعد فهمیدم بیشتر این برندها ایرانی است. تازه برادرم گفت حتی جینوست و پیر کاردین و اینجور برندها هم خیلی وقت است واردات ندارند و همهشان داخل تولید میکنند و به اسم خارجی دولا پهنا میفروشند. دیگر محکمتر توی دلم گفتم آخر تف به گورتان، چه خبر است اینقدر گران. کیف دستی زیر ۵۰ میلیون ندارند. به جای قیمت چرم، دارند قیمت خود گاو و اسب را از مشتری میگیرند. بعد خرید رفتم جایزه خریدم را بگیرم، دخترک یک نگاهی بهم کرد و یک تاپ سبز کاهویی بهم داد. البته سایز دختربچه هشت نه ساله لاغر. الان که فکرش را میکنم میبینم دخترک فروشنده فقط به صورتم نگاه کرده، نه هیکلم. اما مهمترین قسمت خرید برایم این بود که با دوستانم رفتم خرید و من سالهای سال بود با دوستانم خرید نرفته بودم.
ساعت ده شب با یک ۲۰۶ خیلی تمیز آمدم خانه. حیف که سلیقه موسیقیاش فاجعه بود و حالم را خراب کرد. به پسرک هم که دوازده نصفهشب رسید فقط یک تکه از لباسهایش را نشان دادم. یکی را قایم کردم برای روز مبادا.
اول شب عکاس پشت صحنه گفت ایران دارد موشک میاندازد. هرچه صبر کردم در خبرها خبری نشد. فقط یک دو جا گفتند عملیات پیشدستانه بوده است. بیش باد. ظاهرا یکسری جاها هم که هنوز دعواهای انتخاباتی تمام نشده، آدمها افتادهاند به جان هم که از دست رفتن تپه علیالطاهر تقصیر ایران است. درواقع میگویند ایران به علیالطاهر حمله کرده، نه اسراییل. اینها سرمایههای رسانهای بدون جیره و مواجب اسرائیل در ایران هستند. اسرائیل هرجا هر جنایتی بکند اینها میگویند تقصیر ایران بود که فلان نکرد. و خدا ما را از شر اینها راحت کند.
نوشته امروز تقدیم به آنها که جمعهها هم سرکارند.
لعن و نفرین امروز بر مریم معمار صادقی رئیس متعفن موسسه توانا
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح را خوب خوابیدم و بعد که بیدار شدم، بابا گفت میخواهد با شوهرخواهرم برود باغ. یکدفعه پسرک گفت من هم باهاشان میروم. میخواهد چون تا دیروقت سرکارم یکجوری خودش را تنظیم کند که تنها نماند. این تلاشگریاش برای مدیریت تنهاییاش را دوست دارم و یاد پدربزرگم میافتم. خلاصه که من مرغ پختم و مامان برنج و مردها را فرستادیم باغ. خوب شد رفت باغ. اینطوری من هم غر روز جمعه نداشتم که بگویم جمعهها حتی ارواح هم مرخصی هستند و من باید کار کنم. راستی من یک ماهیتابه کوچک تکنفره کوکو سیبزمینی هم درست کردم برای آن بازیگری که گوشت نمیخورد و هزینه غذایش گاهی بیشتر از بقیه است. دیشب یک کوکوسبزی خریدیم اندازه همبرگر نزدیک پانصد تومن. گفتیم هروقت غذای بی گوشت داشتیم خودمان برایش بیاوریم. فقط هم این نیست. شیشههای بزرگ آب معدنی را وقتی خالی میشوند از شیر آب پر میکنم که نخواهیم روزی ۵۰۰ تومن پول آب معدنی بدهیم و کلی زباله پلاستیکی درست کنیم. شوینده صورت خارجی گریمور هم تمام شده بود و دیدم اگر شوینده ایرانی بخرم یک سوم قیمت دارد. آن را هم ایرانی خریدیم. کلا باید هرچه میشود از گوشه و کنار خرجهای پروژه زد چون هر پروژه هرکاری هم که بکنی کلی حاشیه خرج اضافه و حساب نشده دارد که دست آخر از سود اصلی چیزی باقی نمیگذارد. امشب یک خانمی با یک تراول پنجاهی کلی وقت راه افتاده بود دنبال پرفورمنسرها و آنها هرچه میگفتند پول بگیر نیستند دست برنمیداشت. آخرش که بچهها پول را نگرفتند گفت ولش کن. توی پارکینگ هم باید پول بدهم. میدهم آنجا.
امروز یک نیم ساعتی قبل از شروع پرفورمنسها وقت خالی کردیم و با دوستم و گریمور که او هم دوستم است رفتیم پاساژ. میخواستم برای برادرم یک چیزی بگیرم. تولد خواهر و برادرم بهمن بود و چون آن موقع همه مردم عزادار بودند و خودمان هم هیچ دل و دماغ نداشتیم تولد نگرفتند. کادویی هم رد و بدل نشد ولی هردوی آنها برای تولد من که مرداد بود کادو دادند. آن چیزی که برای برادرم نشان کرده بودم جنسش و سایزش خوب نبود. به جایش دو تکه از حراجی خریدم برای پسرک و باز هم کمی گران بود. خودم را اینطور قانع کردم که لباس را برمیداری میآیی از مغازه بیرون و از ماه بعد تازه قسطش را میدهی. چقدر قسط زیاد استرسآور است. راستی عذاب وجدان داشتم از اینکه دارم جنس خارجی میخرم که بعد فهمیدم بیشتر این برندها ایرانی است. تازه برادرم گفت حتی جینوست و پیر کاردین و اینجور برندها هم خیلی وقت است واردات ندارند و همهشان داخل تولید میکنند و به اسم خارجی دولا پهنا میفروشند. دیگر محکمتر توی دلم گفتم آخر تف به گورتان، چه خبر است اینقدر گران. کیف دستی زیر ۵۰ میلیون ندارند. به جای قیمت چرم، دارند قیمت خود گاو و اسب را از مشتری میگیرند. بعد خرید رفتم جایزه خریدم را بگیرم، دخترک یک نگاهی بهم کرد و یک تاپ سبز کاهویی بهم داد. البته سایز دختربچه هشت نه ساله لاغر. الان که فکرش را میکنم میبینم دخترک فروشنده فقط به صورتم نگاه کرده، نه هیکلم. اما مهمترین قسمت خرید برایم این بود که با دوستانم رفتم خرید و من سالهای سال بود با دوستانم خرید نرفته بودم.
ساعت ده شب با یک ۲۰۶ خیلی تمیز آمدم خانه. حیف که سلیقه موسیقیاش فاجعه بود و حالم را خراب کرد. به پسرک هم که دوازده نصفهشب رسید فقط یک تکه از لباسهایش را نشان دادم. یکی را قایم کردم برای روز مبادا.
اول شب عکاس پشت صحنه گفت ایران دارد موشک میاندازد. هرچه صبر کردم در خبرها خبری نشد. فقط یک دو جا گفتند عملیات پیشدستانه بوده است. بیش باد. ظاهرا یکسری جاها هم که هنوز دعواهای انتخاباتی تمام نشده، آدمها افتادهاند به جان هم که از دست رفتن تپه علیالطاهر تقصیر ایران است. درواقع میگویند ایران به علیالطاهر حمله کرده، نه اسراییل. اینها سرمایههای رسانهای بدون جیره و مواجب اسرائیل در ایران هستند. اسرائیل هرجا هر جنایتی بکند اینها میگویند تقصیر ایران بود که فلان نکرد. و خدا ما را از شر اینها راحت کند.
نوشته امروز تقدیم به آنها که جمعهها هم سرکارند.
لعن و نفرین امروز بر مریم معمار صادقی رئیس متعفن موسسه توانا
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۵۷۸
۱۱:۱۱
روزنوشت شنبه ۱۴ شهریور ۴۰۵:
صبح کمی زود بیدار شدم و رفتم دفتر خدمات قضایی و بعدش کلانتری. یک افسر کلانتری بهم گفت بیکاری! میخواهی ۷ میلیون خرج کنی که ۷ میلیونت را زنده کنی؟! محل نگذاشتم. چندتا غر و تمسخر دیگر زیر لب زد. بعد افسر اصلی برگههایم را امضا کرد و فرستاد بخش معاونت اجتماعی که مسئولش یک خانم بود. خانم کارهایم را کرد و یک دوبار فرستادم فرم مشاوره و چیزهای دیگر از کافی نت بخرم. بعد با کسی که صاحب فروشگاه اینترنتی است تماس گرفت. جواب نداد. وقتی فهمید نویسنده هستم شمارهاش را داد که معرفیش کنم برای نوشتن در مجلات روانشناسی و کارهای پرونده را کرد برای دادسرا. از خانم پلیس پرسیدم قاضی به ۷ میلیون کلاهبرداری رسیدگی میکند؟ گفت به صدهزار تومن هم رسیدگی میکند؛ اینکه ۷ میلیون است. دوباره باید میرفتم پیش افسر اصلی و چون نبود، همان افسر غرغرو کارم را انجام داد و البته قبل از انجام دادنش تمام سعیش را کرد رأیم را بزند. گفت این کارها را میکنی، دو روز دیگر که احضارت میکنیم خودت میگویی ولش کن. حوصله ندارم. گفتم نه، پیگیری میکنم. باید پول من را پس بدهد، با خسارتهای دادرسی و باطل کردن تمبر. در نهایت وقتی دید از شکایت منصرف نمیشوم رفتارش را بدتر کرد. خودکاری که گذاشتم روی پیشخوان را پرت کرد. منگنهای که باهاش کاغذهای پرونده را منگنه کرد پرت کرد. گفت بیچاره شوهرت. زیر لب کلی چیزمیز دیگر هم گفت که خوشبختانه درست نمیشنیدم. بد نگاهم کرد. چشم غره رفت و من هم فقط چشمم را به سقف اتاق دوختم که یعنی نمیبینمت. والا. خودم میدانم تمام آنچه در سریال آقای قاضی نشان داده میشود صرفا برای بالا بردن سواد حقوقی مردم است و در دادگاهها هیچ اینطور نیست که تو به حقت برسی بهخصوص اگر درباره قانونهای حمایت از خانواده و زوجین و فرزندان باشد و خودم میدانم از قدیمالایام هرکس با هرکس به مشکل میخورد همه بهشان توصیه میکردند بین خودتان حلش کنید و نگذارید کار به دادگاه بکشد و خودم میدانم همه این ریشه دارد در پیچیدگیهای بسیاری اوقات بینتیجه روند رسیدگی به پرونده قضایی. همه را میدانم و اصلا تجربه دادگاه به دادگاه رفتن و یک ریال یا یک حکم از حقم را نگرفتن را دارم اما باز هم به قانون مراجعه کردم. هم برای اینکه واقعا قانون بد بهتر از بیقانونی است و هم برای اینکه زیر بار ظلم و کلاهبرداری نروم و به کلاهبردارها این جسارت را ندهم که به کارشان ادامه دهند و هم برای اینکه در کلانتری و در مواجهه با آن افسر بدخلق طلبکار به یک چیز دیگر مطمئن شدم. من به عنوان یک آدم امیدوار که امید دارد قانون حقش را زنده کند شکایت کردم و مثل تمااام آدمهای امیدوار دیگر مورد خشونت کلامی و رفتاری آدمهای ناامید قرار گرفتم. یکی از علتهای پافشاری من در کلانتری همین بود. میخواستم در برابر آدم بیعار و غرغرو و بیوظیفه که هم خودش کاری نمیکند و هم جلوی هرجا که میخواهد کاری انجام شود میایستد بایستم. بعد کلانتری آمدم خانه. یک ساعتی با بچه بازی کردم، کوکوی ناهارم را تندتند لقمه کردم و آتش کردم سمت پروژه.
دیگر اینکه ظهر آمدم سر پروژه و همه چیز مثل صبح خلوت خلوت بود. کلا شهر، مترو و پاساژ خلوت بود. حتی کارگردان گفت چقدر انرژی بچهها پایین است. وقت اجرای پرفورمنس یک پیرمرد که بچهها باهاش تعامل داشتند یکهو وسط حرفهایش زد زیر گریه و گفت چرا باید وضع شما جوانان تئاتری اینجور باشد. بازیگر لصلی سعی داشت قانعش کند که بابا! این هم یک تئاتر تعاملی است. دوباره میگفت نه! چرا شما دارید تئاتر اجرا میکنید مردم قشنگ نمیایستند تماشایتان کنند؟ مردم باید دل بدهند به تئاتر و از این حرفها. آخرشب شام هایدا بود و با اینکه خیلی دلم میخواست آوردم برای پسرک. زنگ خانه را که زدم دیدم خواهرم دم در توی ماشین نشسته. دو هفته یا بیشتر است ندیدهامش با اینکه خانههایمان ۵۰۰ متر فاصله دارد. او درگیر درس خواندن برای مصاحبه ارشد است و من هم درگیر این دوشغله بودن. تا زنگ زدم، پسرک و خواهرزادهام آمدند پایین. رفتیم توی بلوار اصلی محله که به عکس شبهای تابستان سوت و کور بود. تهران هنوز به قبل جنگ برنگشته. بچهها بستنی دستگاهی خوردند. من و خواهرم هیچ. آمدم خانه و شام خوردم و با بچه آنقدر بازی کردم که خوابم برد و نشد اخبار جنگ نفتکشها را دنبال کنم. بیپدرها امروز نفتکشهای ما نزدیک خارک را زدند و تا فیها خالدونم سوخت. حتی وقتی گفتند ایران هم ناو و نفتکش آنها را زده باز آرام نشدم. انگار این دل من دیگر به هیچ چیز آرام نمیشود. آرام یعنی اینکه جگر سوختهام خنک شود. فعلا که تنها خبر خوب جهان، بزرگ شدن لکه بنفش روی دست ترامپ است. همین و بس.
نوشته امروز تقدیم به خط مقدم جنگ نفتکشها در جنوب
لعن و نفرین امروز فقط مخصوص ترامپ
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح کمی زود بیدار شدم و رفتم دفتر خدمات قضایی و بعدش کلانتری. یک افسر کلانتری بهم گفت بیکاری! میخواهی ۷ میلیون خرج کنی که ۷ میلیونت را زنده کنی؟! محل نگذاشتم. چندتا غر و تمسخر دیگر زیر لب زد. بعد افسر اصلی برگههایم را امضا کرد و فرستاد بخش معاونت اجتماعی که مسئولش یک خانم بود. خانم کارهایم را کرد و یک دوبار فرستادم فرم مشاوره و چیزهای دیگر از کافی نت بخرم. بعد با کسی که صاحب فروشگاه اینترنتی است تماس گرفت. جواب نداد. وقتی فهمید نویسنده هستم شمارهاش را داد که معرفیش کنم برای نوشتن در مجلات روانشناسی و کارهای پرونده را کرد برای دادسرا. از خانم پلیس پرسیدم قاضی به ۷ میلیون کلاهبرداری رسیدگی میکند؟ گفت به صدهزار تومن هم رسیدگی میکند؛ اینکه ۷ میلیون است. دوباره باید میرفتم پیش افسر اصلی و چون نبود، همان افسر غرغرو کارم را انجام داد و البته قبل از انجام دادنش تمام سعیش را کرد رأیم را بزند. گفت این کارها را میکنی، دو روز دیگر که احضارت میکنیم خودت میگویی ولش کن. حوصله ندارم. گفتم نه، پیگیری میکنم. باید پول من را پس بدهد، با خسارتهای دادرسی و باطل کردن تمبر. در نهایت وقتی دید از شکایت منصرف نمیشوم رفتارش را بدتر کرد. خودکاری که گذاشتم روی پیشخوان را پرت کرد. منگنهای که باهاش کاغذهای پرونده را منگنه کرد پرت کرد. گفت بیچاره شوهرت. زیر لب کلی چیزمیز دیگر هم گفت که خوشبختانه درست نمیشنیدم. بد نگاهم کرد. چشم غره رفت و من هم فقط چشمم را به سقف اتاق دوختم که یعنی نمیبینمت. والا. خودم میدانم تمام آنچه در سریال آقای قاضی نشان داده میشود صرفا برای بالا بردن سواد حقوقی مردم است و در دادگاهها هیچ اینطور نیست که تو به حقت برسی بهخصوص اگر درباره قانونهای حمایت از خانواده و زوجین و فرزندان باشد و خودم میدانم از قدیمالایام هرکس با هرکس به مشکل میخورد همه بهشان توصیه میکردند بین خودتان حلش کنید و نگذارید کار به دادگاه بکشد و خودم میدانم همه این ریشه دارد در پیچیدگیهای بسیاری اوقات بینتیجه روند رسیدگی به پرونده قضایی. همه را میدانم و اصلا تجربه دادگاه به دادگاه رفتن و یک ریال یا یک حکم از حقم را نگرفتن را دارم اما باز هم به قانون مراجعه کردم. هم برای اینکه واقعا قانون بد بهتر از بیقانونی است و هم برای اینکه زیر بار ظلم و کلاهبرداری نروم و به کلاهبردارها این جسارت را ندهم که به کارشان ادامه دهند و هم برای اینکه در کلانتری و در مواجهه با آن افسر بدخلق طلبکار به یک چیز دیگر مطمئن شدم. من به عنوان یک آدم امیدوار که امید دارد قانون حقش را زنده کند شکایت کردم و مثل تمااام آدمهای امیدوار دیگر مورد خشونت کلامی و رفتاری آدمهای ناامید قرار گرفتم. یکی از علتهای پافشاری من در کلانتری همین بود. میخواستم در برابر آدم بیعار و غرغرو و بیوظیفه که هم خودش کاری نمیکند و هم جلوی هرجا که میخواهد کاری انجام شود میایستد بایستم. بعد کلانتری آمدم خانه. یک ساعتی با بچه بازی کردم، کوکوی ناهارم را تندتند لقمه کردم و آتش کردم سمت پروژه.
دیگر اینکه ظهر آمدم سر پروژه و همه چیز مثل صبح خلوت خلوت بود. کلا شهر، مترو و پاساژ خلوت بود. حتی کارگردان گفت چقدر انرژی بچهها پایین است. وقت اجرای پرفورمنس یک پیرمرد که بچهها باهاش تعامل داشتند یکهو وسط حرفهایش زد زیر گریه و گفت چرا باید وضع شما جوانان تئاتری اینجور باشد. بازیگر لصلی سعی داشت قانعش کند که بابا! این هم یک تئاتر تعاملی است. دوباره میگفت نه! چرا شما دارید تئاتر اجرا میکنید مردم قشنگ نمیایستند تماشایتان کنند؟ مردم باید دل بدهند به تئاتر و از این حرفها. آخرشب شام هایدا بود و با اینکه خیلی دلم میخواست آوردم برای پسرک. زنگ خانه را که زدم دیدم خواهرم دم در توی ماشین نشسته. دو هفته یا بیشتر است ندیدهامش با اینکه خانههایمان ۵۰۰ متر فاصله دارد. او درگیر درس خواندن برای مصاحبه ارشد است و من هم درگیر این دوشغله بودن. تا زنگ زدم، پسرک و خواهرزادهام آمدند پایین. رفتیم توی بلوار اصلی محله که به عکس شبهای تابستان سوت و کور بود. تهران هنوز به قبل جنگ برنگشته. بچهها بستنی دستگاهی خوردند. من و خواهرم هیچ. آمدم خانه و شام خوردم و با بچه آنقدر بازی کردم که خوابم برد و نشد اخبار جنگ نفتکشها را دنبال کنم. بیپدرها امروز نفتکشهای ما نزدیک خارک را زدند و تا فیها خالدونم سوخت. حتی وقتی گفتند ایران هم ناو و نفتکش آنها را زده باز آرام نشدم. انگار این دل من دیگر به هیچ چیز آرام نمیشود. آرام یعنی اینکه جگر سوختهام خنک شود. فعلا که تنها خبر خوب جهان، بزرگ شدن لکه بنفش روی دست ترامپ است. همین و بس.
نوشته امروز تقدیم به خط مقدم جنگ نفتکشها در جنوب
لعن و نفرین امروز فقط مخصوص ترامپ
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۵۲۰
۱۳:۰۱
روزنوشت یکشنبه ۱۵ شهریور ۴۰۵:
صبح بیدار شدم و یک ساعتی با پسرک سروکله زدم که بیدار شود و باهاش ریاضی بخوانم. نتوانست که نتوانست. بیدار نشد. با برادرم آتش کردیم سمت مرکز شهر. آمدم دفتر و بچهها بودند. کارهای مجله را سروسامان دادم و دنبال نویسنده جدید برای سفارشهای جدید گشتم. و البته مثل روزهای قبل همچنان دنبال دکتر خیلی خوب برای مشاوره بیهوشی گشتم. در بیهوشی جراحیام یک انقلت پیش آمده و همینجوری پا در هوا ماندهام.دکترهای مشاور یکجوری عوارض را میگویند که شبیه همان برگه عوارض استامینوفن است که نوشته موجب خوابآلودگی و تصادف رانندگی و مرگ و اینها میشود. یعنی ته خط را میگویند که یک در هزار ممکن است اتفاق بیفتد. من هم بخواهم جراحی را عقب بیندازم مشکلاتم زیاد میشود. هم نیمه دوم سال قیمتها بالا میرود، هم فصل مدارس شروع نیشود و هم احتمالا جنگ است. میخواهم تا ته تابستان کارهایم را بکنم. لطفا خیلی دعایم کنید اینبار خواستهام در زمانی که من میخواهم عملی شود و به خیر بگذرد.
دیگر اینکه امروز تولد خواهرزاده کوچکم بود ولی قرار است تولدش را جمعه بگیرد که آدمهای کمتری از خانواده سرکار باشند. از صبح میخواستم زنگش بزنم و تبریکش بگویم، آخرش شد ۹ شب. البته خودم را از تک و تا نینداختم گفتم من دیر زنگ نزدم، تو از ساعت ۱۰ شب رد بود که به دنیا آمدی. این دو سه روز مدام در فروشگاههای اینترنتی میگردم دنبال کادوهای تولد او. چیزهای ریز و زیاد دوست دارد ولی به مرحله ارسال که میرسم میبینم همهشان چندروز بعد از تولدش به دستم میرسند. احتمالا یک وقتی بگذارم حضوری خرید کنم چون برادرم و پدر و مادرم هم خرید کادو را سپردهاند به من. من سلیقه دخترک را بهتر میدانم. البته امیدوارم چون شب که رفتم خانهشان دیدم خیلی قد کشیده و سایزش را هیچ نمیدانستهام! پسرک ظهر زنگ زد و گریه کرد که سنگ رومیزی لازم دارد. گفت همه چیزهایی که میخواهم بسازم به بنبست میخورد. من هم فعلا نمیتوانم چنین وسیله گرانی برایش بخرم، حتی قسطی. یکبار دیگر هم زنگ زد و خیلی دمغ بود. ابزاری میخواست که قرار بود پدرم برایش از باغ بیاورد و نیاورده بود. داشت گریه میکرد چون چشم به راه ابزارش بود. بعدش عصر زنگ زد که دمپایی طرح کراکس خریده. گفتم چند؟ گفت مفت! ۸۵۰ تومن! مخم سوت کشید. واقعا دمپایی شده ۸۵۰ تومن؟ و چرا بچه من فکر میکند ۸۵۰ برای دمپایی پولی نیست؟ هست! یکبار دیگر که آرامتر شده بود و زنگ زد شب بود، گفتم برود فلان کمد را ببیند. آن هودی نصفه آستین را که چندروز پیش خریدم و قایم کردم را پیدا کرد و کلی ذوق کرد و ابزار فعلا فراموشش شد. کمی بعدش از خانه خواهرم بهم زنگ زد. گفتم چرا آنجایی؟ گفت آمدم تولد دخترخاله را تبریک بگویم. گفتم ساعت ۹ شب؟ گفت آره. گفتم با دمپایی کراکس آمدی؟ گفت آره. گفتم طاقت نیاوردی و آمدی پز هودی و دمپایی جدیدت را بدهی؟ خندید و گفت آره. ساعت ۹ شب هودی و دمپایی را پوشیده راه افتاده خانه خالهاش که خریدهای جدید را نشان دهد. کاش همیشه همینطور با ذوق بماند. این شد که من هم بعد از محل کارم با یک ۲۰۶ تمیز دیگر آمدم خانه خواهرم. شوهرش خواب بود. خودم و بچهها و او یک ساعتی نشستیم و حرف زدیم و بعد با پسرک راه افتادیم سمت خانه. قبلش نشستیم توی پارک و مینی پیتزا و سیبزمینی شامم را درآوردیم با هم خوردیم. آنقدر کوچک بود که نمیشد توی خانه خواهرم درش بیاورم. هوای پارک خنک بود. باد خنک میآمد و با اینکه ساعت دوازده و نیم نصفهشب بود باز هم آدمها آنجاها میپلکیدند. توی خانه هم بچه باز خوابش نمیبرد و یک ساعتی توی رختخواب بازی کردیم تا بالاخره غش کردیم.
این چند روز هرچه خبر بد از جبهه لبنان داریم، خبرهای یمن خوب است. یمن عزمش را جزم کرده محاصره عربستان و مزدورانشان را بشکند و به اوضاعش پایان دهد. جنگبلدتر از سعودیها هم هستند و فتوحات زمینی خوبی داشتهاند. فتوحات که بابالمندب و زمینهای باارزش دیگر را یکراست میدهد دستشان. اما با اینحال خبر خوب امروز من چیزی بود که زهرا بهم گفت. زهرا از دوستان اینترنتی من است و مدل دوستیهای اینترنتی خیلی عجیب است. با اینکه هیچ پیشینهای ندارید، درباره مهمترین، عجیبترین، شخصیترین و پنهانیترین مسائل میتوانید با هم حرف بزنید و پیش هم اعتراف کنید و بعدش هیچ قضاوت بدی به هم نداشته باشید و هیچ تاثیر سوئی در دوستیتان نگذارد. میتوانید ماهها همدیگر را نبینید ولی همیشه در زندگی هم حضور داشته باشید. شب قبل از خواب به این فکر کردم خبر خوب و نصفه و نیمه زهرا باعث شد احساس رضایت و شادی و آرامش واقعی کنم.
نوشته امروز تقدیم به متولدین شهریور
لعن و نفرین امروز بر ناوگان دریایی تروریستی ارتش آمریکا
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح بیدار شدم و یک ساعتی با پسرک سروکله زدم که بیدار شود و باهاش ریاضی بخوانم. نتوانست که نتوانست. بیدار نشد. با برادرم آتش کردیم سمت مرکز شهر. آمدم دفتر و بچهها بودند. کارهای مجله را سروسامان دادم و دنبال نویسنده جدید برای سفارشهای جدید گشتم. و البته مثل روزهای قبل همچنان دنبال دکتر خیلی خوب برای مشاوره بیهوشی گشتم. در بیهوشی جراحیام یک انقلت پیش آمده و همینجوری پا در هوا ماندهام.دکترهای مشاور یکجوری عوارض را میگویند که شبیه همان برگه عوارض استامینوفن است که نوشته موجب خوابآلودگی و تصادف رانندگی و مرگ و اینها میشود. یعنی ته خط را میگویند که یک در هزار ممکن است اتفاق بیفتد. من هم بخواهم جراحی را عقب بیندازم مشکلاتم زیاد میشود. هم نیمه دوم سال قیمتها بالا میرود، هم فصل مدارس شروع نیشود و هم احتمالا جنگ است. میخواهم تا ته تابستان کارهایم را بکنم. لطفا خیلی دعایم کنید اینبار خواستهام در زمانی که من میخواهم عملی شود و به خیر بگذرد.
دیگر اینکه امروز تولد خواهرزاده کوچکم بود ولی قرار است تولدش را جمعه بگیرد که آدمهای کمتری از خانواده سرکار باشند. از صبح میخواستم زنگش بزنم و تبریکش بگویم، آخرش شد ۹ شب. البته خودم را از تک و تا نینداختم گفتم من دیر زنگ نزدم، تو از ساعت ۱۰ شب رد بود که به دنیا آمدی. این دو سه روز مدام در فروشگاههای اینترنتی میگردم دنبال کادوهای تولد او. چیزهای ریز و زیاد دوست دارد ولی به مرحله ارسال که میرسم میبینم همهشان چندروز بعد از تولدش به دستم میرسند. احتمالا یک وقتی بگذارم حضوری خرید کنم چون برادرم و پدر و مادرم هم خرید کادو را سپردهاند به من. من سلیقه دخترک را بهتر میدانم. البته امیدوارم چون شب که رفتم خانهشان دیدم خیلی قد کشیده و سایزش را هیچ نمیدانستهام! پسرک ظهر زنگ زد و گریه کرد که سنگ رومیزی لازم دارد. گفت همه چیزهایی که میخواهم بسازم به بنبست میخورد. من هم فعلا نمیتوانم چنین وسیله گرانی برایش بخرم، حتی قسطی. یکبار دیگر هم زنگ زد و خیلی دمغ بود. ابزاری میخواست که قرار بود پدرم برایش از باغ بیاورد و نیاورده بود. داشت گریه میکرد چون چشم به راه ابزارش بود. بعدش عصر زنگ زد که دمپایی طرح کراکس خریده. گفتم چند؟ گفت مفت! ۸۵۰ تومن! مخم سوت کشید. واقعا دمپایی شده ۸۵۰ تومن؟ و چرا بچه من فکر میکند ۸۵۰ برای دمپایی پولی نیست؟ هست! یکبار دیگر که آرامتر شده بود و زنگ زد شب بود، گفتم برود فلان کمد را ببیند. آن هودی نصفه آستین را که چندروز پیش خریدم و قایم کردم را پیدا کرد و کلی ذوق کرد و ابزار فعلا فراموشش شد. کمی بعدش از خانه خواهرم بهم زنگ زد. گفتم چرا آنجایی؟ گفت آمدم تولد دخترخاله را تبریک بگویم. گفتم ساعت ۹ شب؟ گفت آره. گفتم با دمپایی کراکس آمدی؟ گفت آره. گفتم طاقت نیاوردی و آمدی پز هودی و دمپایی جدیدت را بدهی؟ خندید و گفت آره. ساعت ۹ شب هودی و دمپایی را پوشیده راه افتاده خانه خالهاش که خریدهای جدید را نشان دهد. کاش همیشه همینطور با ذوق بماند. این شد که من هم بعد از محل کارم با یک ۲۰۶ تمیز دیگر آمدم خانه خواهرم. شوهرش خواب بود. خودم و بچهها و او یک ساعتی نشستیم و حرف زدیم و بعد با پسرک راه افتادیم سمت خانه. قبلش نشستیم توی پارک و مینی پیتزا و سیبزمینی شامم را درآوردیم با هم خوردیم. آنقدر کوچک بود که نمیشد توی خانه خواهرم درش بیاورم. هوای پارک خنک بود. باد خنک میآمد و با اینکه ساعت دوازده و نیم نصفهشب بود باز هم آدمها آنجاها میپلکیدند. توی خانه هم بچه باز خوابش نمیبرد و یک ساعتی توی رختخواب بازی کردیم تا بالاخره غش کردیم.
این چند روز هرچه خبر بد از جبهه لبنان داریم، خبرهای یمن خوب است. یمن عزمش را جزم کرده محاصره عربستان و مزدورانشان را بشکند و به اوضاعش پایان دهد. جنگبلدتر از سعودیها هم هستند و فتوحات زمینی خوبی داشتهاند. فتوحات که بابالمندب و زمینهای باارزش دیگر را یکراست میدهد دستشان. اما با اینحال خبر خوب امروز من چیزی بود که زهرا بهم گفت. زهرا از دوستان اینترنتی من است و مدل دوستیهای اینترنتی خیلی عجیب است. با اینکه هیچ پیشینهای ندارید، درباره مهمترین، عجیبترین، شخصیترین و پنهانیترین مسائل میتوانید با هم حرف بزنید و پیش هم اعتراف کنید و بعدش هیچ قضاوت بدی به هم نداشته باشید و هیچ تاثیر سوئی در دوستیتان نگذارد. میتوانید ماهها همدیگر را نبینید ولی همیشه در زندگی هم حضور داشته باشید. شب قبل از خواب به این فکر کردم خبر خوب و نصفه و نیمه زهرا باعث شد احساس رضایت و شادی و آرامش واقعی کنم.
نوشته امروز تقدیم به متولدین شهریور
لعن و نفرین امروز بر ناوگان دریایی تروریستی ارتش آمریکا
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۵۵۱
۱۲:۱۹
روزنوشت دوشنبه ۱۶ شهریور ۴۰۵:
صبح بدون برادرم آمدم مرکز شهر. قبل از محل کارم از یک همه چیز فروشی یعنی آنها که عطر و لوازم آرایش و بدلیجات دارند چند تکه چیز برای خواهرزادهام قیمت کردم. یک دخترک خیلی خیلی کم سن و سال پشت دخل بود که قیمتها را میپراند و اگر دوبار ازش قیمت میگرفتم بار دوم بیشتر میگفت. با اینکه چیزهای خوبی برای تولد خواهرزادهام داشت به خاطر مدل قیمت دادنش نخریدم. قدیمها اگر چیزی گران میخریدیم میگفتیم رفت توی پاچهام ولی حالا توی یک جای دیگر آدم میرود و نمیشود همینطوری خرید. دیشب با خواهرم و سه تا بچههایمان از خالی شدن کارت گفتیم. قبلا هرکداممان حتی بچهها هر پولی دستمان میآمد میدویدیم چند سوت طلا میخریدیم و خودمان را دوباره صفر میکردیم. الان ولی مخارج آنقدر زیاد است که آدم جرئت نمیکند کارتش را صفر کند ولو برای پسانداز. همه متفقالقول گفتیم وقتی کارت خالی خالی میشود استرس می رود بالا، پس فعلا تا یک مدتی چند سوت طلا جمع کردن را بگذاریم کنار و یک نفسی بکشیم.
امروز به دوستم که قم بود گفتم برو برایم دعا کن که کار جراحی من درست شود و از این پا در هوایی دربیایم. خیلی دلم میخواهد تکلیفم روشن شود. سختم است برنامه هفته بعدم را نمیدانم.
سر پروژه وسط شلوغی و تجدید گریم و آماده شدن بچهها، دوستم یکباره بهم گفت بابامو چیکار کنم؟ پدرش هشتاد ساله، آلزایمری و کلکسیون باقی بیماریهاست و الان ورم کرده و دیالیز دارد ولی مرکز دیالیز گفته چون همکاری نمیکند و بدنش هم آب آورده فعلا نیاوریدش اینجا. دکتر خود پیرمرد هم به دوستم گفته اگر خیلی خسته شدی از آلزایمر و مریض داری، بفرستش آسایشگاه. دوستم هم که دلش نمیآید. پیرمرد و پیرزن را مثل گل ازشان نگهداری میکند. ولی واقعا در درمان و نگهداری عاجز شده است. مثلا الان هردو دست پدرش بر اثر زمین خوردن شکسته اما پیرمرد مدام آتلها را درمیآورد و از آن طرف درد میکشد و اشک میریزد. همه چیز خیلی درهم است. به دوستم از طبیعی بودن یعنی آمیخته بودن مرگ با زندگی گفتم. از صحبتهای دخترخالههای مامانم که چقدر آداب قشنگی داشتند برای دل خودشان که از بیمار محتضر خداحافظی کنند. نه آداب، بیشتر اینکه وقت طلایی دست کشیدن از امید برای بهبود را میفهمند. میفهمند کدام مریض برگشتنی نیست. یکیشان میگفت مادرشوهر پیرم را که جواب کردند و میخواستند با وضعیت بد و کما بفرستندش خانه، رفتم در گوشش گفتم "حاج خانوم، اینها میخواهند گردنت را سوراخ کنند و با لوله غذا بدهندت و یک لوله برای سوند بگذارند و یکی برای تنفس و ... اگر راضی نیستی خودت به خدا بگو." بعد هم با راحتی گفت "فردایش مادرشوهرم تمام کرد." عمر که دست خداست ولی اینکه آدمها بتوانند قبول کنند که یک آدم عزیز اما خیلی مسن و خیلی مریض بالاخره رفتنی است خودش یک هنر و مهارت است. خلاصه با خنده و شوخی با دوستم از لحظه طلایی دست کشیدن و قبول کردن گفتیم و تمام شد.
آخرشب شام ساندویچ اولویه بود. گرسنه بودم اما مثل هر مادر دیگری در هرجای دیگر دنیا که همیشه توی کیفش یک دلخوشکنک میگذارد، ساندویچم را آوردم برای پسرک. به محض اینکه در اسنپ برگشت نشستم گوشی را باز کردم و از دوستم پرسیدم یک پاراگراف دقیق و درست به من بگو از لبنان چه خبر. تا او جواب بدهد با خودم فکر کردم چه چیز اینطور بین ما را پیوند میدهد که من آخر شب که از سرکار برمیگردم به جای فکر کردن به مسائل خودم و بچه، اول پیگیر اخبار لبنان میشوم. اسم این رابطه چیست؟ بههرحال در ایران نمیشود آدم خیلی خودش را از سیاست دور نگه دارد. خنگ میشود.
دوستم همانی را گفت که همه میگویند. حزب دارد مقاومت میکند. تپهها تقریبا دست اسرائیل است اما به تونلهای زیرزمینی نرسیدهاند. نتیجه مقاومت حزب بستگی دارد به نتیجه جنگ ایران و دو تنگه. آمدم خانه، پسرک با همه رفته بود باغ و فقط برادرم خانه بود. برنج در پلوپز دم کرده بود. تا آماده شود نزدیک ۱۲ شد و من همان اولویه خودم را خوردم و خوابیدم.
همین.
این نوشته تقدیم به حزبالله
و لعن و تفریح امروز بر بن گویر و اسموتریچ
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح بدون برادرم آمدم مرکز شهر. قبل از محل کارم از یک همه چیز فروشی یعنی آنها که عطر و لوازم آرایش و بدلیجات دارند چند تکه چیز برای خواهرزادهام قیمت کردم. یک دخترک خیلی خیلی کم سن و سال پشت دخل بود که قیمتها را میپراند و اگر دوبار ازش قیمت میگرفتم بار دوم بیشتر میگفت. با اینکه چیزهای خوبی برای تولد خواهرزادهام داشت به خاطر مدل قیمت دادنش نخریدم. قدیمها اگر چیزی گران میخریدیم میگفتیم رفت توی پاچهام ولی حالا توی یک جای دیگر آدم میرود و نمیشود همینطوری خرید. دیشب با خواهرم و سه تا بچههایمان از خالی شدن کارت گفتیم. قبلا هرکداممان حتی بچهها هر پولی دستمان میآمد میدویدیم چند سوت طلا میخریدیم و خودمان را دوباره صفر میکردیم. الان ولی مخارج آنقدر زیاد است که آدم جرئت نمیکند کارتش را صفر کند ولو برای پسانداز. همه متفقالقول گفتیم وقتی کارت خالی خالی میشود استرس می رود بالا، پس فعلا تا یک مدتی چند سوت طلا جمع کردن را بگذاریم کنار و یک نفسی بکشیم.
امروز به دوستم که قم بود گفتم برو برایم دعا کن که کار جراحی من درست شود و از این پا در هوایی دربیایم. خیلی دلم میخواهد تکلیفم روشن شود. سختم است برنامه هفته بعدم را نمیدانم.
سر پروژه وسط شلوغی و تجدید گریم و آماده شدن بچهها، دوستم یکباره بهم گفت بابامو چیکار کنم؟ پدرش هشتاد ساله، آلزایمری و کلکسیون باقی بیماریهاست و الان ورم کرده و دیالیز دارد ولی مرکز دیالیز گفته چون همکاری نمیکند و بدنش هم آب آورده فعلا نیاوریدش اینجا. دکتر خود پیرمرد هم به دوستم گفته اگر خیلی خسته شدی از آلزایمر و مریض داری، بفرستش آسایشگاه. دوستم هم که دلش نمیآید. پیرمرد و پیرزن را مثل گل ازشان نگهداری میکند. ولی واقعا در درمان و نگهداری عاجز شده است. مثلا الان هردو دست پدرش بر اثر زمین خوردن شکسته اما پیرمرد مدام آتلها را درمیآورد و از آن طرف درد میکشد و اشک میریزد. همه چیز خیلی درهم است. به دوستم از طبیعی بودن یعنی آمیخته بودن مرگ با زندگی گفتم. از صحبتهای دخترخالههای مامانم که چقدر آداب قشنگی داشتند برای دل خودشان که از بیمار محتضر خداحافظی کنند. نه آداب، بیشتر اینکه وقت طلایی دست کشیدن از امید برای بهبود را میفهمند. میفهمند کدام مریض برگشتنی نیست. یکیشان میگفت مادرشوهر پیرم را که جواب کردند و میخواستند با وضعیت بد و کما بفرستندش خانه، رفتم در گوشش گفتم "حاج خانوم، اینها میخواهند گردنت را سوراخ کنند و با لوله غذا بدهندت و یک لوله برای سوند بگذارند و یکی برای تنفس و ... اگر راضی نیستی خودت به خدا بگو." بعد هم با راحتی گفت "فردایش مادرشوهرم تمام کرد." عمر که دست خداست ولی اینکه آدمها بتوانند قبول کنند که یک آدم عزیز اما خیلی مسن و خیلی مریض بالاخره رفتنی است خودش یک هنر و مهارت است. خلاصه با خنده و شوخی با دوستم از لحظه طلایی دست کشیدن و قبول کردن گفتیم و تمام شد.
آخرشب شام ساندویچ اولویه بود. گرسنه بودم اما مثل هر مادر دیگری در هرجای دیگر دنیا که همیشه توی کیفش یک دلخوشکنک میگذارد، ساندویچم را آوردم برای پسرک. به محض اینکه در اسنپ برگشت نشستم گوشی را باز کردم و از دوستم پرسیدم یک پاراگراف دقیق و درست به من بگو از لبنان چه خبر. تا او جواب بدهد با خودم فکر کردم چه چیز اینطور بین ما را پیوند میدهد که من آخر شب که از سرکار برمیگردم به جای فکر کردن به مسائل خودم و بچه، اول پیگیر اخبار لبنان میشوم. اسم این رابطه چیست؟ بههرحال در ایران نمیشود آدم خیلی خودش را از سیاست دور نگه دارد. خنگ میشود.
دوستم همانی را گفت که همه میگویند. حزب دارد مقاومت میکند. تپهها تقریبا دست اسرائیل است اما به تونلهای زیرزمینی نرسیدهاند. نتیجه مقاومت حزب بستگی دارد به نتیجه جنگ ایران و دو تنگه. آمدم خانه، پسرک با همه رفته بود باغ و فقط برادرم خانه بود. برنج در پلوپز دم کرده بود. تا آماده شود نزدیک ۱۲ شد و من همان اولویه خودم را خوردم و خوابیدم.
همین.
این نوشته تقدیم به حزبالله
و لعن و تفریح امروز بر بن گویر و اسموتریچ
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۳۵۳
۱۳:۳۴
روزنوشت سهشنبه ۱۷ شهریور ۴۰۵:
یکبار درباره خاطرات یک پادشاه اروپایی به گمانم روس میخواندم. طرف روزی که در بحرانهای کشورش مجلس را منحل کرده بود، خاطرات روزانه را اینطوری نوشته بود که مثلا صبح پیادهروی کردم، فلان دوستم را دیدم، کتاب خواندم و قهوه خوردم و خوابیدم و بعد از آخرین جمله ناگهان نوشته راستی! امروز فرمان انحلال مجلس را امضا کردم. حالا حکایت روزنوشتهای من است. ما امروز یک زیردریایی پیشرفته بدون سرنشین آمریکا را در هرمز، سالم به چنگ کشیدیم. بعد که تروریستهای آمریکایی به نفتکشهای ما حمله کردند، ده شناور دیگر از آنها زدیم. هم ناو و هم نفتکش و هم احتمالا چیزهای دیگر. تازه آخرشب عملیات عظیمی انجام شد و پایگاههای آمریکا در اردن کوفته شد. اردن طبق معمول سفت و سخت میگوید همه را رهگیری کردیم و طبق معمول فیلمهای اصابت ثابت میکند زر میزند. و همه کف کردهاند هم از قدرت نظامی یک کشور در حال جنگ و پنجاه سال تحریم و از آن بیشتر از میزان شجاعتمان که نمیترسیم زیر ماتحت آمریکا بکشیم. حالا خلاصه خبرهای اصلی این است و اگر مثل آن پادشاه نخواهم از خبرهای روز کشور بگویم، روزنوشت امروز این است:
صبح بیدار شدم و دیدم هوا یک طوری است. یک طراوت و دلانگیزی از شمال دارد انگار. بقیه که باغ بودند و من کلاس زبانم را رفتم و با برادرم آتش کردیم سمت مرکز شهر. برادرم بهم گفت "چقدر زبانت بد است. چقدر بد حرف میزنی." یاد آن زمانی افتادم که دختر بودم و میرفتم کلاس زبان و یک خانمی همسن و سال من در کلاس بود و ذهنش در یادگیری کند شده بود. حافظهاش یاری نمیکرد و از نظر ما بچه مچهها، بزرگسالی ما خیلی متفاوت و بهتر از او میبود. یعنی باهوشتر و کمتر قابل ترحمتر میشدیم. برادرم که بهم گفت چقدر زبانت بد است، یاد آن زن افتادم. اعظم خانم.
در دفتر مجله همکاران با بچههایشان آمده بودند و جای بچه من خیلی خالی بود. بچهها بیشتر در پی سروسامان دادن اکرانهای باغ کتاب بودند که باز هم جای من در این فصلش خیلی خالی است. سردبیر کلاس نقد هنری گذاشته و این اتفاق هر چهار پنج سال یکبار ممکن است اتفاق بیفتد. خیلی دوست داشتم بروم ولی هیچ فرصت نمیکنم و کاش بیستوچهار ساعت شبانه، سی ساعت بود. ظهر نیمه دوم قسمت اول سریال کرهای گوبلین را دیدم. نه اینکه خیلی حال کنم باهاش ولی از بعد از جنگ هیچ دلم فیلم و سریال آمریکایی نمیخواد. کرهایها برای روحیهام بهتر است. بعدش آتش کردم سمت پروژه و هوا به طرز محسوسی خنک بود. یک دستفروش داشت به یک دکهدار میگفت شمال ده دوازده ساعت است باران بند نیامده. فقط سیل شمال در پسزمینه نبود. تهدیدهای آمریکا برای زدن نفتکشهای نزدیک جزایر ما هم در پس زمینه کار و زندگی روزمره وجود داشت. حوالی ۳ بعدازظهر تا از مترو پیاده شدم دیدم تهمانده سفره شمال را در تهران تکاندهاند و هوا ابر شده، باد میآید و در حد کثیفی ماشین تازه از کارواش درآمده باران هم میزند. باران شهریور! در پروژه، بازیگر اصلی خیلی ادا درآورد. دو ساعت دیرتر از چیزی که قرار بود آمد، غر زد و سر ضبط تیزر ناسازگاری را به اعلا رساند که من در تیزر دیالوگ نمیگویم. در شأن من نیست. من سلبریتی هستم. یکی از بچهها خیییلی باهاش حرف زد تا حاضر شد بیاید جلوی دوربین اما از طرفی هی با خودش بلندبلند فحشهای بد کشدار داده بود به دستاندرکاران و مدیر پروژه که میشد زن یکی از اهالی پشت صحنه. آنها هم از توی میکروفون شنیده بودند و چیزی نمانده بود دعوای ناموسی شود. آخرشب هم سر و صورتش را شست و همه مدل شامها را گفت دوست ندارم و بیخداحافظی رفت. به قهر رفت یعنی. ساعت از ده رد بود که اسنپ برگشت گرفتم و وقتی آمدم توی خیابان همه چشمهایشان را گرفته بودند. گردباد و خاک در هوا بود و داشت کورمان میکرد و چه رعدوبرقهایی! از هر پلی که رد میشدم واقعا برقهایی میزد که کل تهران را روشن میکرد. خیییلی عظیم بود. کمی هم باران رگباری زد تا در خانه. رسیدم خانه، پسرک برگشته بود. توی باغ کاردستی یک چپق چوبی درست کرده بود
. کلی بغلش کردم و یک ساعت و خردهای نمایش بازی کردیم و حرف زدیم. وقت خواب از صدای رعدوبرق ترسید و در بغلم خوابید. و در پسزمینه همه این اتفاقهای روزمره زندگی، جنگ در جریان بود. آمریکا سه کشتی ما را زده بود و ما هم از شهرهای مختلف ایران، تصویر آغاز حمله موشکی داشتیم.پس این نوشته تقدیم به خط مقدم نبرد نور با تاریکی، به نیروهای نظامی
پ.ن: عکس تهران در ۱۷ شهریور شب است.
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
یکبار درباره خاطرات یک پادشاه اروپایی به گمانم روس میخواندم. طرف روزی که در بحرانهای کشورش مجلس را منحل کرده بود، خاطرات روزانه را اینطوری نوشته بود که مثلا صبح پیادهروی کردم، فلان دوستم را دیدم، کتاب خواندم و قهوه خوردم و خوابیدم و بعد از آخرین جمله ناگهان نوشته راستی! امروز فرمان انحلال مجلس را امضا کردم. حالا حکایت روزنوشتهای من است. ما امروز یک زیردریایی پیشرفته بدون سرنشین آمریکا را در هرمز، سالم به چنگ کشیدیم. بعد که تروریستهای آمریکایی به نفتکشهای ما حمله کردند، ده شناور دیگر از آنها زدیم. هم ناو و هم نفتکش و هم احتمالا چیزهای دیگر. تازه آخرشب عملیات عظیمی انجام شد و پایگاههای آمریکا در اردن کوفته شد. اردن طبق معمول سفت و سخت میگوید همه را رهگیری کردیم و طبق معمول فیلمهای اصابت ثابت میکند زر میزند. و همه کف کردهاند هم از قدرت نظامی یک کشور در حال جنگ و پنجاه سال تحریم و از آن بیشتر از میزان شجاعتمان که نمیترسیم زیر ماتحت آمریکا بکشیم. حالا خلاصه خبرهای اصلی این است و اگر مثل آن پادشاه نخواهم از خبرهای روز کشور بگویم، روزنوشت امروز این است:
صبح بیدار شدم و دیدم هوا یک طوری است. یک طراوت و دلانگیزی از شمال دارد انگار. بقیه که باغ بودند و من کلاس زبانم را رفتم و با برادرم آتش کردیم سمت مرکز شهر. برادرم بهم گفت "چقدر زبانت بد است. چقدر بد حرف میزنی." یاد آن زمانی افتادم که دختر بودم و میرفتم کلاس زبان و یک خانمی همسن و سال من در کلاس بود و ذهنش در یادگیری کند شده بود. حافظهاش یاری نمیکرد و از نظر ما بچه مچهها، بزرگسالی ما خیلی متفاوت و بهتر از او میبود. یعنی باهوشتر و کمتر قابل ترحمتر میشدیم. برادرم که بهم گفت چقدر زبانت بد است، یاد آن زن افتادم. اعظم خانم.
در دفتر مجله همکاران با بچههایشان آمده بودند و جای بچه من خیلی خالی بود. بچهها بیشتر در پی سروسامان دادن اکرانهای باغ کتاب بودند که باز هم جای من در این فصلش خیلی خالی است. سردبیر کلاس نقد هنری گذاشته و این اتفاق هر چهار پنج سال یکبار ممکن است اتفاق بیفتد. خیلی دوست داشتم بروم ولی هیچ فرصت نمیکنم و کاش بیستوچهار ساعت شبانه، سی ساعت بود. ظهر نیمه دوم قسمت اول سریال کرهای گوبلین را دیدم. نه اینکه خیلی حال کنم باهاش ولی از بعد از جنگ هیچ دلم فیلم و سریال آمریکایی نمیخواد. کرهایها برای روحیهام بهتر است. بعدش آتش کردم سمت پروژه و هوا به طرز محسوسی خنک بود. یک دستفروش داشت به یک دکهدار میگفت شمال ده دوازده ساعت است باران بند نیامده. فقط سیل شمال در پسزمینه نبود. تهدیدهای آمریکا برای زدن نفتکشهای نزدیک جزایر ما هم در پس زمینه کار و زندگی روزمره وجود داشت. حوالی ۳ بعدازظهر تا از مترو پیاده شدم دیدم تهمانده سفره شمال را در تهران تکاندهاند و هوا ابر شده، باد میآید و در حد کثیفی ماشین تازه از کارواش درآمده باران هم میزند. باران شهریور! در پروژه، بازیگر اصلی خیلی ادا درآورد. دو ساعت دیرتر از چیزی که قرار بود آمد، غر زد و سر ضبط تیزر ناسازگاری را به اعلا رساند که من در تیزر دیالوگ نمیگویم. در شأن من نیست. من سلبریتی هستم. یکی از بچهها خیییلی باهاش حرف زد تا حاضر شد بیاید جلوی دوربین اما از طرفی هی با خودش بلندبلند فحشهای بد کشدار داده بود به دستاندرکاران و مدیر پروژه که میشد زن یکی از اهالی پشت صحنه. آنها هم از توی میکروفون شنیده بودند و چیزی نمانده بود دعوای ناموسی شود. آخرشب هم سر و صورتش را شست و همه مدل شامها را گفت دوست ندارم و بیخداحافظی رفت. به قهر رفت یعنی. ساعت از ده رد بود که اسنپ برگشت گرفتم و وقتی آمدم توی خیابان همه چشمهایشان را گرفته بودند. گردباد و خاک در هوا بود و داشت کورمان میکرد و چه رعدوبرقهایی! از هر پلی که رد میشدم واقعا برقهایی میزد که کل تهران را روشن میکرد. خیییلی عظیم بود. کمی هم باران رگباری زد تا در خانه. رسیدم خانه، پسرک برگشته بود. توی باغ کاردستی یک چپق چوبی درست کرده بود
پ.ن: عکس تهران در ۱۷ شهریور شب است.
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۱۵۲
۱۹:۲۲