بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۱۶ال درو با کمی مکث باز میکنهچیزیو میبینه که زانو هاش شل میشهمایک هم دهنش باز میمونهاتاق رنگین کمان دقیقا همون شکلی بودوسیله های بازی بچه هایی که موهاشون تراشیده شدهو این وسط ال دنبال بچه های خودش میگشتال تک تک بچه ها رو نگاه کردکه مایک توجهش به دوتا دوقلو جلب شدگفتاللل بیارفتن سراغ اونا دوتا دوقلو به ی گوشه دیوار لم داده بودن و سرشون پایین بودهمه بچه ها توجهشون به ال و مایک جلب شده بود که چرا اونجانکه دوتا دوقلو سرشونو بالا آوردنواکنش خاصی نداشتنفقط با تعجب به ال و مایک نگاه کرده بودن مثل بقیه بچه هاال و مایک سریع اونا رو بغل کردنمیشل گفتشما کی هستید؟ال که میشل رو بغل کرده بوداز بغل میشل درو اومدبه میشل با تعجب نگاه کردال گفتمنم مامانمیشل گفتمن که مامان ندارممن فقط ی پاپا دارمال و مایک نفساشون تند شده بود مایک گفتال بیا بچه ها رو ببریم وقت نداریمال سریع میشلو برداشت مایک هم مایکلوکه ی صدایی شنیدن(کسی اونجاس؟!!)مایک و ال دنبال صدا رفتنکه میشل به زور از بغل ال اومد پایینمیشل گفتپاپا گفته به حرف غریبه ها گوش ندمال با لحنی که نزدیک بود بزنه زیر گریه گفت میشل منم، مادرت میشل گفتمنمامانندارمو با قدرتش ال رو هل دادال خورد تو دیوارمایک که هنوز مایکل تو بغلش بود با لحن عصبانی گفتمیشل، تو نباید به مادرت آسیب بزنیال آروم و لنگ زنان اومد پیش میشلبه مایک گفتمایک تو برو مکس و بقیه رو پیدا کنمایکلم به من بده میدونم چیکار کنممایک رفت سراغ بقیهکه یهو ی آژیر بلند روشن شدیکی داد زد011 فرار کردههیکی از مزاحما فرار کردهبرید دنبالشوننننال استرس میگیرهولی نه بخاطر اینکه اونو گیر بیارن بلکه بچه هاشو بگیرنال میگهاول دستمو بگیر میشل و ول نکن اگر ول کنی نمیتونی پاپا رو ببینی مایکل تو هم همینطورباشه؟میشل و مایکل با عصبانیت گفتباشهال دستاشونو گرفت و سریع تو یکی از اتاقا قایمش کرد ال به بچه ها گفتاز اینجا به هیچ وجه بیرون نیا،پاپا گفته باید همینجا قایم شید و بیرون نیاید باشه?دوقلو ها گفتنباشهال سریع میره بیرونتو راه روها گم میشهدنبال بقیه میگشتکه یهو ی گروه مراقب سر راهش با شوکر سبز میشنال گفتببخشیدسربازا تعجب میکننال سریع همه شونو پرت میکنه تو دیوار(نه جوری که کوشته شن جوری که بیهوش شن)(مایک)مایک بلاخره منبع صدا رو پیدا کردی اتاق که روش شماره ۱۳ زده بودمایک گفتلوکاس؟ویل؟داستین؟مکس؟شماها اونجایین؟لوکاس داد میزنهآره مایککک که یهو ال میاد و مایک سریع بغلش میکنه و میگهچیزیت نشد؟ال گفتنه، بچه ها اینجان؟مایک میگهآرهال پشت در میگهبچه ها سراتونو بگیرید پایینال درو میشکونهبچه ها به صندلی هاشون بسته شده بودنمایک و ال دستاشونو باز میکننلوکاس میگهراه فراری داریددد؟؟!!مایک میگهنه...ویل میگهحالا چیکار کنی..ویل یهو دستشو به گردنش میگیرهمیگهحسش میکنمال میگهاینجا؟؟؟؟ویل میگهآرهکه یهو ی گروه از مراقبا به همراه پاپا به سمتشون میانلوکاس میگهبچه ها چیکارر کنیممم؟جایی هست قایم شیممم؟؟؟ال میگهقایم نمیشیمهمه تعجب میکننال و بقیه از اتاق میان بیردن و تو راه رو وایمیستنمکس میگهمطمئنید نباید قایم شیمال میگهاره حدودا...که گروه مراقبا و پاپا از راه میرسنروبه روی هم بودنپاپا میگه ال، آخه چرا همیشه فرار میکنی؟مکس میگهد آخه اسکل کی تو این خراب شده دلش میخواد موش آزمایشگاهی تو باشه؟؟؟!ال میگهدفعه قبل سربازا نتونستن بکشنت، ولی من میکشمتپاپا میگهمیبینیمال یهو همه سربازا رو پرت میکنه تو دیوارپاپا تنها میشهدر نگاهش ذره ای ترس نمیشد دیدال و پاپا ۱ دیقه باهم چشم تو چشم میشنسکوت کوتاه و سنگینی بینشون بودال میگهچی باعث میشه انقد مطمئن نگام کنی؟پاپا جواب نمیدهمیره سمت راستش که دیوار بودو بعد دست دوتا بچه های ال تو دستش میادال و مایک و بقیه جا میخورنال گریش میگیرهبی صدامایک میدوئه که بچه ها رو از پاپا بگیره که یهو پاپا میگهجلو نیایدراحت میتونم بکشمشونال میگهمنم راحت میتونم تورو بکشمکه ال میخواست دستشو جلو بیاره و پاپا رو پرت کنه که پاپا ی دکمه ای رو از جیبش بیرون میارهو دکمه رو فشار میدهو از چیزکای که به بالای دیوار بود همونی بود که باهاش قدرتای ال غیر فعال میشد و صدای بدی تو گوشش پخش میشدال یهو دستشو به گوشش میگیره و میوفته زمین و جیغ میزنهمایک یهو نگاهش به سمت ال میچرخه و میدوئه سمتشاللللکه میشل هم دستشو به گوشش میگیره و جیغ میزنهمکس و بقیه دور ال جمع میشنمکس داد میزنهخاموشش کن!!!مایک میگهخاموشش کننننن!!!!!!!پاپا فقط تماشا میکردمایک یهو دوید سمت پاپا و ی مشت زد تو سورتش و پاپا افتاد زمین و مایک هم اون دکمه رو از توی جیب پاپا آورد بیرون و دکمه رو فشار داد...#مالک
۱
۱۹:۲۴
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۱۷صدا قطع نشد مایک یه بار دیگه امتحان کردبعد یقه پاپا رو گرفت و گفت یا میگی چجوری کار میکنه یا انقدر کتکت میزنم تا بمیریپاپا یه پوزخند میزنه ال و بچه ها هنوزم داشتن جیغ میکشیدن مایک پاپا رو ول کرد و دویید سمت ال و الو گذاشت رو پاش و گفت ال صدامو میشنوی الللال هنوز داشت جیغ میزد و هیچی نمیشنیدویل رو به بچه ها گفت باید بچه ها رو قایم کنیمیکی کمک کنه مکس و ویل هرکدوم یکی از اون کوشولو هارو میگیرن تو بغلشون و فرار میکنن سمت اتاقاپاپا بلند میشه و خون دماغ شو با دستمال پاک میکنه و میگه چرا نشستید برید دنبالشون دیگهمایک یهویی چشمش میخوره به یه چیز تیزی که رویه زمین افتاده و یه ایده میزنه به سرش الو میزاره رو زمین و و سریع اونو برمیداره و از پشت میزنه تو کلهپاپا ، پاپا بیهوش میوفته (*داستین و لوکاس*)داستین و لوکاس جوری که هیشکی نتونه بفهمه اتاق فرمان پیدا کردن و صدا ها رو قطع کردن میخواستن دوربین رو روشن کنن که بتونن در خروجی رو پیدا کنن ولی هرچی گشتن نتونستن پیداش کنن لوکاس شروعمیکنه به فشار دادن هرچی دکمه اونجا هست که شاید بتونن یه راه خروجی پیدا کننولی اشتباهی در مخفی دموگرگنا رو باز میکنه(*ویل و مکس*)ویل و مکس داشتن با بچه ها میدویدند که دمو گرگنا ازجلو بهشون حمله میکنن ویل مایکلو میده دست مکس مکسم اونا رو پشتش قایم میکنه ویل با صندلی میزنه تو صورت دموگرگنا و به مکس میگه برو ، برو بچه ها رو قایم کنننننمکس میدوعه یهو میفهمه که بچه ها دیگه جیغنمیزنن مکس انقدر میدوعه تا دوباره میرسه به مایک و بچه ها چرا در خروجی رو پیدا نکرد یعنی چی ؟مکس میگه اینجا چرا در خروجی ندارهمن کل اینجا رو دوییدم و الان ....مکس یهو ادامه حرفشو میخوره چون یاد ویل افتادگفت بچه ها باید بریم دنبال ویل ( با لکنت و ترس )ویل ... ویل ....ال میگه ویل چی بگو دیگههههدموگرگنا دموگرگنا حمله کردنالو مایک دوییدن که برن برسن به ویل مکسم همراهشونمی دوویید گفت تو همون اتاقه که رو دیواراش رنگین کمونهال گفت تو همینجا بمون و مواظب بچه ها باش ما میایموقتی رسیدن دیدن ویل رو زمین بیهوشه و دموگرگنا اطرافاتاق تیکه تیکه شدن ولی ......#max
۱
۱۳:۲۹
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۱۸حال ویل اصلا خوب نبودنفس نفس میزدخون روی دیوار بوددموگورگنایی که سرشون قطع شده بودکه یهو کلی مامور آزمایشگاه وارد اتاق رنگین کمون میشنال ویل رو از روی پاهاش برمیداره و میزاره زمینآروم بلند میشهمایک همزمان داشت حال ویلو میپرسیدال وقتی پامیشد با خشم به پاپا نگاه میکردال گفتفک کنم ایندفعه باید شاهد مرگت باشمپاپا گفتاووو، ال عزیزمممم، فک نکنم بتونی پاپا رو بکشی ال با صورت متعجب به پاپا زل میزدال گفتمطمئنم که اینکارو میکنمپاپا گفتبچه هات دست دانشمندان، دوستاتونم بیهوشناز صورت ال کامل میشد متوجه شد که چقد نگرانو و عصبیهویل بلند شدمایک هم بلند شدسکوت وحشتناکی چند ثانیه حکم فرما بودپاپا و ال با چشماشون باهم حرف میزدنپاپا گفتدستگاهو روشن کنیددستگاها که اطراف اتاق رنگین کمون بود انرژی که باعث بد شدن حال ال میشد روشن شدندوباره همون صدای وحشتناک تو گوش ال فعال شدمایک از پشت الو با نگرانی بغل کردو گفت اللللللویل هم ال رو تکون میدادال افتاد زمین و جیغ میزدپاپا گفت آمپولاشونو بزنیداول به ویل زدن و ویل بیهوش شدمایک ترسیده عصبانی و متعجب بودپاپا گفت ی لحظه به مایک نزنیدپاپا ی مشت تو صورت مایک زد و بعد خودش ی آمپول تو گلوی مایک فرو کرد(صبح فردا)فردا صبح شده بودال آروم چشماشو باز کرداول نیمه بوددوباره بستچند ثانیه بعد دوباره باز کرداما ایندفعه هم نیمهال متوجه شد که توی ی اتاق آهنین با دوربین و اون دستگاهاس چشماش تار میدیداز تخت بلند شد و نشستخیلی آروم دستشو به سرش گرفت چون درد میکردآروم بلند شدچشماش سیاهی رفت و یهو افتادال زد زیر گریههنوزم چشماش تار میدیداما بلند شد و دستشو به دیوار گرفتدیوار آهنی بوداطرافو با دقت نگاه کرداتاق کوچیکی بودکه فقط دیوارو و درش آهنی بودی تخت سفید گوشه ی اتاق سمت چپسمت راست ی کمد خیلی کوچیک فلزی که درش باز بود و توش لباس های مخصوص بوددوتا دوربین تو اتاق بودنو همه رو ال زوم بودنو اون دستگاهی که حال ال رو بد میکرد هم بودی صدایی اومداز باندای کوچیک کنار دوربیناصدای آشنایی بودال اولش خوب نمیشنید چون هنوز حالش بد بودوایساد و دستشو به سرش گرفتبلاخره واضح شنیدصدای پاپا بودگفت سلام ال، بلاخره پاشدی، حالت چطوره؟؟؟ال گفتچرا داری این کارارو میکنی، مگه من چیکارت کردم، تنها چیزی که میخوام اینکه زندگی کنمال کمی مکث کرد چون سرش خیلی درد میکردبچه هام، دوستام، مایک، اونا کجانپاپا گفتبچهات دارن تعلیم میبینندوستاتم که هنوز بیهوشمایک هم همینطورال داد زدآزادشون کننننال زد زیر گریهتو با من کار داری، من موش آزمایشگاهی توعم نه اونا، اونا گناهی نکردنال خواست از قدرتاش استفاده کنه که پاپا گفتاوووو، نچ، نچ ال اگر از قدرتاتت بخوای استفاده کنی دستگاهو روشن میکنمدستگاه همین یدونه نیست راحت حالت بد میشهتوصیه میکنم این کارو نکنی، آزمایشات نشون میده این عملکرد باعث آزار مغذیت میشه و اگر زیاد بشه ممکنه اتفاق بدی بیوفتهال سرش گیج میرفتافتاد زمیندستشو رو زمین گرفته بوداشکش روی زمین میریختبی صدانا امیدی کل وجود ال رو فرا گرفته بود#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۲۰:۲۱
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۱۹ال حالش خیلی بد بودنفس کشیدن براش سخت بودسرش خیلی درد میکردپاپا شروع کرد به حرف زدنال آروم نشست رو زمیننفسای آروم و با فاصله میزداطرافشو نگاه کردعرق کرد بودچشماش تار میدیدنمیشنید پاپا چی داره میگهال خیلی خیلی عصبانی شد مشتشو رو زمین کوبید و بلند شدپاپا حرف زدنو قطع کردال با اینکه میدونست کاری که میخواد بکنه چه عواقبی براش داره این کارو کردال به طرز خیلی خیلی بلند و گوش خراشجوری که صداش تا ایران بیاد داد زدبچه هااااااااااااااااا ففففففررررراااااررررررر کککنننیییددآزمایشگاه و کل اون دم و دستگاها لرزیدنچراغا خاموش روشن شدندیوار نسبتا ترکای بزرگی برداشتندماغ ال خون اومد پاپا سریع خواست دستگاهو روشن کنه ولی فایده ای نداشتو ال غش کرد(مایک)مایک سریع به هوش اومد جیغ بلند ال به گوش مایک هم رسیدانقد بلند بود که مایک بجای اینکه نگرانه کر شدن خودش باشه فهمید صدای اله و حالش خیلی بدهمایک خواست تکون بخورهروی ی صندلی نشونده شده بود و دستاش بسته شده بودتوی ی اتاق کوچیک خالی با دوربینمایک اولش خوب نمیدید ولی خواست داد بزنه که ی آژیری بلند شدصدای دویدن دانشمندا میومدمایک خیلی نگران شدکه نکنه اتفاقی برای ال افتاده؟مایک گریه کرد و داد زدمیخوام پاپا رو ببینمهمزمان با عصبانیت و خشم به دوربین نگاه میکرد(ال)دانشمندا در اتاق ال رو باز کردنسریع دورش جمع شدنال هنوز بیهوش بودیکی از دانشمندا داد زدخیلی حالش بده سریعا باید شوک بدیم وگرنه از دست میرهاین صدا به گوش مایکم میرسهشوک و ترس وحشتناکی درون وجود مایک افزایش پیدا میکنهمایک داد میزنهالللللللللل ،نهههههههههههمایک گریه میکردبه دوربین زل زدو داد زدمیخوام پاپا رو ببینممممممممم(ال)ال رو به ی اتاق پزشکی بردندستگاه اکسیژن براش گذاشتنو تند تند شوک بهش دادنضربان ال آروم شده بود و همین دکترا و دانشمندا رو نگران میکردپاپا هم اونجا بود و با نگرانی نگاه میکردنگران ال نبودنگران از دست دادن موش آزمایشگاهیش بودکه ال یهو بهوش اومدتند تند نفس میزدپاپا اومد بالای سرشال سرش گیج میرفتمتوجه شد دکترا و دانشمندای نسبتا زیادی اطرافشنفهمید که دستگاه شوک کناره دستشهواکنشی نشون ندادآروم بدون اینکه کسی متوجه بشه دستشو به دستگاه شوک رسوندهمون موقع پاپا اومد کنارش نشستصورت مثلا غمگینی به خودش گرفته بودبا کت شلوار خاکستری و چهره پیرش و خط بزرگ کجی که وسط صورتش بودموهای سفید پر پشتش کامل سفید شده بودندونه دونه موهاش رو نگاه میکردی جز سفیدی رنگ دیگه ای نمیدیدیپاپا دست الو گرفتال سرشو برگردوند نه بخاطر بی محلیبلکه چون پاپا رو آدم حساب نمیکرد و وجودش برای ال ذره ای اهمیت نداشتال با دقت اطراف دیوار هارو نگاه کرد که نکنه اون دستگاها و دوربینا اونجا باشندوربین اونجا بود ولی خوشبختانه دستگاهی اونجا نبودال سرشو برگردوند و به پاپا نگاه کردانگار مشغول حرف زدن بودال متوجه نمیشد که چی داره میگه چون گوش سوت میکشید. بلاخره میتونست بهتر ببینهال خواست دستگاه شوک رو به سر پاپا بزنه ولی ی نکته ای رو یادش اومداینکه حتما گیر میوفته و کار بیهوده ای چون گیرش مینداختن و ال حال و حوصله چیزی نداشتقرصای ضد استرسشو نخورده بودسرش خیلی درد میکردال دستشو از دستگاه شوک ول کرددستش معلق موندال دید رو جیب جلوی کت خاکستری پاپایدونه اسپری آسم آبیهتوجه ال جلب شد به اسپری آسمپاپا چیزی گفت که ال بلاخره تونست بشنوه و صداها بهتر به گوشش میرسیدندپاپا گفتال، اگر ی بار دیگه بخوای این کارو بکنی با توجه به علائمات ممکنه به کما برییا ممکنه بمیریخیلی ضعیف شدیالی که من میشناختم خیلی قویتر بودال آروم با صدای لروزن گفتچقدر ناراحت کننده که موش آزمایشگاهیت اون توانایی هارو ندارهپاپا گفتمیخواستم امروز بریم برای آزمایشای جدید که، متاسفانه افتاد به فردا با این کار توال با لحن آروم و لرزون و عصبانی گفتمن برای آزمایشات غیر انسانی تو جایی نمیرم،به شرطی باهات میام که،..پاپا حرف الو قطع کردتو حق نداری برای من شرط بزاری، حالا دوست دارم شرطتتو بشنوم ال با صدای لرزون میگهاگر بچهام و مایک و دوستامو آزاد کنی، منم میامولی اگر این کارو نکنی حاضرم به کما برم یا بمیرم.راحته که باهات به آزمایشگاه بیام ولی کنترل قدرتام دست منه و تو روی قدرتای من کنترل چندانی، نداریپاپا کمی بخاطر اینکه نکنه اگر دوستاشو آزاد نکنه نتونه ازمایشات رو ال انجام بده مضطرب شد ولی چهرشو خوب حفظ کردسکوت خیلی بدی حکم فرما شده بوددانشمندا داشتن وسیله هاشونو جمع میکردنیکی از دکترا به صفحات آزمایشات ال نگاه کرد و با کمی مکث گفت تا پس فردا از تخت بیرون نیاد و دکترا باید بالا سرش باشن و دستگاها باید بهش وصل باشن جنبش بدنشو خیلی ضعیف میکنهپاپا از جاش بلند شد و گفت#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۱۰:۱۶
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۲۰پاپا بلند شدو گفتشانس آوردی نمردی الپاپا دستشو به موهای ال کشیدو گفتخوشحالم نمردیو از اتاق رفتال سرش گیج میرفت متوجه شد دارو هایی خواب آور بهش تزریق کردنال خوابش برد۳ تا دکتر بالا سرش بودن و داشتن چیز هایی توی دفتر پزشکیشون مینوشتن(پاپا)پاپا به سمت اتاق مایک رفتدر اتاقش فلزی بودصفحه تشخیص چهره ای کنار در فلزی بودپاپا اول ی اسپری آسم زد و بعد صورتشو جلو آوردصفحه تشخیص چهره قفل سبز رنگ باز شده رو نشون داد و صدایی ازش بیرون اومدتشخیص چهره موفقیت آمیز بود!پاپا دستگیره درو کشید و وارد شدمایک دست و پاهاش به صندلی بسته شده بودسرش پایین بود و داشت گریه میکرد که سریع سرشو بالا آوردپاپا درو بست و وارد اتاق شدبه دیوار روبه روی مایک تکیه دادو با لحن خونسرد گفتچی میخواستی بهم بگی مایک؟مایک با لحن خیلی عصبانی داد زدال و بچه هامو آزاد کننن!!!با الللل چیکار کردییییی؟؟؟؟!!!!حالش خوبه؟؟؟؟؟؟!!!!!!پاپا باز هم با لحن خونسرد و جوری که انگار حوصله شنیدن حرفاشو نداره گفتهوم، زنو بچت باید اینجا بمونن مایک، باید آزمایشاتو انجام بدن .پاپا نگاهشو از زمین برداشت و به صورت مایک نگاه کرد عصبانیت و جدی بودن توی صورت مایک موج میزدپاپا ادامه دادو در مورد ال، خب...، وضعش وخیمهمایک خیلی عصبانی داد زدبا اللللل چیکار کردی آشغال؟؟؟؟؟!!!!!!!!مایک گریه میکردپاپا ادامه داددچار اختلال مغزی شده، مثل اینکه حالش خیلی بدهمایک با لحن عصبانی و گریه گفتآشغال عوضی با ال چیکار کردی..میخوام ال رو ببینم!!پاپا گفتچی به من میرسه؟مایک خیلی جدی گفتیعنی چی؟؟!پاپا ادامه داداز حرفای ال فهمیدم حاضره از جون خودش بگذره و جون شماهارو نجات بدهگریه مایک خیلی شدید تر شدمایک سرش پایین بود و بی صدا گریه میکردپاپا ادامه دادال خیلی عاشقته، تو اگر تو آزمایشات پیشش باشی براش راحت تره در ازاش اگر دست از پا خطا کنی مجبورم بچه هاتونو بکشم، میدونی که میتونم این کارو بکنممایک درحالی که داشت گریه میکرد گفتمن، من... در ازاش باید نه تنها تو آزمایشات بلکه همه جا پیشش باشم پاپا کمی مکث کردو گفتباشه، قبولهمایک خیلی افسرده و غمگین گفتم..ن... قبول میکنم...پاپا گفتعالیهپاپا به دوربین نگاه کردو گفت مامورا رو بیارید ی موقع فرار نکنهگل یخ توی دل مایک جوونه کردغمگین بودگریه میکردنگران ال و بقیه بود ولی اگر پیش ال نبود ممکن بود ال رو از دست بدهدوتا مامور اومدنو دست مایکو باز کردنپاپا گفتدنبالم بیایددوتا مامور دستای مایکو گرفته بودنلباس و شلوار آبی داشتن با کلاه و تفنگمایک فقط به ال فکر میکردپاپا درو بستجلو تر از بقیه راه میرفت به اتاق پزشکی رسیدندل مایک لرزید که چرا اتاق پزشکی؟؟پاپا در زد و بعد درو باز کرددوتا دکتر بالا سر ال بودیکیشون داشت چیزی رو یادشت میکرد و یکی داشت دارو تزریق میکردمایک دست مامورا رو کشید و دوید سمت المامورا خواستن برن سمت مایک که پاپا دوتا دستاش پشتش بود علامت داد که کاری نداشته باشیددکترا تعجب کردن ولی چون پاپا گفته بود کاری نکنن به کار خودشون ادامه دادنمایک سریع کنار ال نشست و دست الو گرفت و بی صدا گریه میکرداروم گفتال!!ال صدای منو میشنوی؟؟ال حالت خوب میشه مطمئنمال چشماش بسته بود و دستگاه اکسیژن روی دهنش بود ضربانش ۷۹ بودپاپا با دقت نگاهشون میکردبه مامورا گفت که کنار در بموننپاپا رفت بیرون و وقتی پشتش به ال و مایک بود گفتمیتونی پیشش بمونی ولی یادت باشه فکر فرار به سرت بزنه چی میشهمایک شنید ولی توجه نکردپاپا رفت بیرونیکی از دکترا که داشت آزمایشای الو ورق میزد گفتاصلا بهش استرس وارد نکنید هر موقع بهوش اومد حتما مارو خبر کنیدمایک باز هم توجه نکرد چون به اون دکترا هم اعتمادی نداشتدکترا هم رفتنال و مایک تنها شدنفقط صدای دستگاه ضربان میومدبغض مایک ترکید و با صدا لرزون گفتال تو قهرمان منی، مطمئنم بهوش میایال بهوش نبودمایک گفتتابستون ۱۳ سالگیمونو یادته ال؟؟مایک مکث کردو گریه کرد و بعد ادامه دادیادته که باهام بهم زدی؟؟خود مایک کمی خندید به همراه گریهتیپ جدیدتو خیلی دوست داشتم ال، همیشه دوست داشتم، دارم، و خواهم داشت التو تا ابد ابرقهرمان خودم میمونی باشه؟مایک سر ال رو بوسید و ادامه دادنمیزارم ازت سواستفاده کنن ال اجازه نمیدم(۲ ساعت بعد)...#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۱۳:۰۷
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۲۱(۲ ساعت بعد)ویل ،لوکاس،مکس، داستین بهوش اومده بودن از صدای الهمه شون باهم توی یک اتاق بودنمکس گفتبچه هاداستین گفتهوم..مکس گفتحال ال نکنه بد شده؟داستین میگهامیدوارم بد نشده باشهاتاق کوچیک بود ،در فلزی بود دوربین هم باز اونجا بودصندلیاشون به صورت گرد بهم چسیده شده بوددستاشون و پاهاشون بسته شده بوداونا تو اون چند ساعت داشتن فکر میکردن چیکار کننلوکاس گفتی ایده دارم بچه هاویل که سرش پایین بود با بی حوصلگی گفتچیداستین سریع گفتنه نه لوکاس ما نقشه فرار نداریممکس گفت داستین چته؟داستین که کنار مکس بسته شده بود در گوشش گفت یادتون نره اینجا دوربین داره انقد خنگ بازی درنیاریدمکس گفتاهههههههه، این چه مصیبتی بود آخهویل سرشو بالا آورد وگفتچی داری میگی مکس، ما برای ال اینجا اومدیم با اونم از اینجا میریم پس انقد غر نزنلوکاس که خیلی استرس داشت و عرق کرد گفتبهمون غذا نمیدن؟؟من میخوام برم wcمکس با لحنی که انگار داشت غر میزد گفتاه لوکاس، الان؟؟؟لوکاس میگهمتاسفاته آرهداستین ی نقشه به سرش میزنهولی به کسی نمیگهداستین داد میزنه میگهما هم گشنمونه هم..اگر نیاید ما همینجا کارمونو میکنیمنقشه داستین این بود که به احتمال ۱ درصدم که شده بخوان ببرنشwc کنارش اتاقای مختلفی بود به امید اینکه سر از اونجا در بیارهمکس گفتاهههه، داستین و لوکاس بخدا بخواید اینجا کارتونو بکنید میزنم میکشمتونکه یهو در اتاق باز میشهنگاه بچه ها به سمت در میرهی نگهبان بودگفتکدومتون ....ساکت موند جوری که بچه ها متوجه شدنداستین گفت من و دوستملوکاس که پشتش به در بود گفتآره آره منننگهبان چهره عصبی و جوری که انگار بدش اومده به خودش میگیره با کمی مکث به سمتشون میره که دستاشونو باز کنهبعد از باز کردن دستاشون نگهبان میگه بریمبچه ها میرن بیرون و اطرافو نگاه میکننلوکاس واقعا به wc نیاز داشت و دروغی تو کارش نبودکه یهو از بی سیم نگهبان ی صدایی اومد مردی با صدای بم گفتفقط یکیشونو ببر بعد اونیکی. ممکنه فرار کننلوکاس برمیگرده و میخواست بگه که کارش فوریه ولی داستین ابروهاشو بالا میندازه که یعنی اون اول برهو از شانس خوب داستین داستین اول میرهداستین سریع همه جارو نگاه میکنهکاشی های دیوار ترکای بزرگی برداشته بودنداستین با خودش فکر کرد نکنه بخاطر ال اینجوری شدهنگهبان پشت سر داستین بود و داستین میدونست نباید دست از پا خطا کنهبه تک تک اتاقا با دقت نگاه کرد و از کنار ی اتاق که درش فلزی بود و روش نوشته شده بود*11* رد شدداستین متوجه شد این اتاق اله و ذره ای امید پیدا کردبه انتهای راه رو نزدیک شدنداستین سعی میکرد قدمای خیلی آرومی برداره که بتونه همه جارو ببینهچنتا چراغ بالا سر داستین چشمک میزدن و نیاز به عوض شدن داشتنانتهای راه رو دوتا نگهبان جدی وایساده بودنروی در اتاق نوشته شده بود (پزشک)داستین متوجه شد داخل اتاق کسی هست که ی صدای آشنا اومدصدای گریه مایکداستین متوجه شد مایک داخل اتاق داره گریه میکنه داستین و نگهبان از کنار در رد شدن و مایک با صدای لرزون گفت الداستین یهو وایستادانگار دست خودش نبودنگهبان گفتبرو!!داستین سریع راه رفتو گفتاو ا. ارهداستین متوجه همه چیز شدبلاخره به wc رسیدنگهبان گفتفقط ۲ دقیقهداستین گفتباشهرفت و درو بستداستین فهمید اینجا دوربین نداره که نبایدم داشته باشهعهع!!!داستین همیشه توی جیبش ی دفترچه یاداشت دارهداستین ی فکر بکر به سرش میزنهبا ی مداد خیلی کوچیک قدیمی که معلومه خیلی تراش شده روی نوشتبچه ها
باید با کد مورس باهم حرف بزنیم
میدونم یذره بلدید
ال اتفاقی براش افتاده
مطمئنم که حالش بده و خیلی ناراحتم
باید نجاتش بدیم بچه ها داستین سریع سیفون رو کشید و آب رو الکی روشن کرد و ادامشو نوشتنگهبان محکم در زدو گفتوقت تمومهداستین گفت او اره اومدمیاداشتو روی سیفون گذاشت جوری که کسی از روبه رو نمیتونست ببینهو اومد بیرون که نگهبان گفتصبر کن ببینم#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
باید با کد مورس باهم حرف بزنیم
میدونم یذره بلدید
ال اتفاقی براش افتاده
مطمئنم که حالش بده و خیلی ناراحتم
باید نجاتش بدیم بچه ها داستین سریع سیفون رو کشید و آب رو الکی روشن کرد و ادامشو نوشتنگهبان محکم در زدو گفتوقت تمومهداستین گفت او اره اومدمیاداشتو روی سیفون گذاشت جوری که کسی از روبه رو نمیتونست ببینهو اومد بیرون که نگهبان گفتصبر کن ببینم#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۱۶:۱۰
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۲۲داستین وایساداسترس کل وجود داستینو فرا گرفته بودچند ثانیه سکوت مطلق بودمامور گفت...صدایی از بی سیم مامور اومدوضعیت قرمز!!مامور سر داستین داد زد که بدوئه بره توی مثلا اتاقشمامور سریع داستینو به اتاق برمیگردونه و به جایی میرهلوکاس گفتععععع، آقااااا!!! بیایددد نوبت منهههداستین که دستاش بسته بود و داشت دوربینو نگاه میکرد گفتی اتفاقی براشون افتادهمکس با لحن عصبانی گفتیعنی چی؟؟!ویل که عصابش خیلی خورد بود گفتمکس نکنه مشکلی داری؟؟مکس گفتویل تروخدا خفه شو، ۲۴ ساعته غذا نخوردم حالا هم اینجا گیر افتادیم واسه ی ...مکس حرفشو خوردویل گفتنکنه از اینکه اومدیم دنبال ال پشیمونی ؟؟مکس با لحنی که انگار میخواست داد بزنه گفتنه ویل!!! حرف تو دهن من نزار ما الو پیدا میکنیم، ال حتما ی راهی پیدا میکنهداستین جوری که صداش به دوربین نرسه و بچه ها بفهمن گفتما باید الو نجات بدیم احمقاویل خیلی آرومتر زمزه کرد یعنی چی؟داستین گفتال حالش ممکنه خیلی بد باشه خیلیویل و بچه ها استرس گرفتنلوکاس خواست حرف بزنه که صدای دویدن یسری مامور میومدهمه توجهشون به صداها جلب شدو بچه ها ساکت شدنکه یهو صدای داد یکی از نگهبانا اومدو بعد انگار صدای پخش شدن چیزی رو دیوارصدای آژیر خیلی بلندی تو راه رو ها بلند شد(ال و مایک)مایک دست الو گرفته بود و همزمان کنار دست ال خوابش برده بودال هم هنوز بهوش نیومد چون چیزای بهش تزریق کردن که پاپا گفته بودصدای آژیر به گوش مایک هم رسید و مایک چشماشو باز کرد وسریع اطرافو با نگاه متعجب نگاه کردصدای فریاد یک مرد از ترس و همون صدای پاشیده شدن چیزی که حدس اکثرمون خونه به گوش مایک هم رسید مایک سریع دمو دستگاه ال رو کنددستگاه صدای بوق بوق میداد(داستین و بچه ها)در باز میشهو بچه ها کسی رو میبینن که باورشون نمیشه۰۰۸۰۰۸ یه نگاه متعجب به بچه ها میندازه و سریع با استرس دستو پاشونو باز میکنهداستین گفتتو چرا کمکمون میکنی اصن دوربینا دارن ضبط میکنن۰۰۸ میگه خاموشن ، نصف مامورا مردن۰۰۸ اینو درحالی که داشت دست مکسو باز میکرد گفت.دست همه بچه ها باز شد۰۰۸ گفتحالا باید بریم سراغ ال و مایک (ال و مایک)مایک دریچه ی هوای بالای سقفو میبینه که زیاد دور نیست و به سرش میزنه که برن اون بالا تا گیر دمو گورگنا نیوفتنولی بنظر مایک این کار خیلی مزخرفه(پاپا)پاپا توی ی اتاق فلزی قفل بود که اتاق چک دوربینا بود۲ تا از مسئولای دوربین مرده بودن و روی زمین افتاده بودنپاپا با استرس تمام و نفسای تند دوربینا رو چک میکردالبته پاپا تنها نبودبچه های ال و مایک هم بودنقدشون که نصف پاهای پاپا بود پاهای پاپا رو محکم گرفته بودن و با چشمایی که انگار تازه گریه کردن با ترس و وحشت به جسدا نگاه میکردن.میشل سرشو برگردوند و پشتشو به جسدا کردو گفتپاپا، من میترسم، بیا بریم پاپامایکل هم اول زد زیر گریه و اونم پشتشو به جسدا کردو گفتآره پاپا، لطفا، لطفا بریممممپاپا که عصابش خورد شده بود و انگار دنبال چیزی میگشت داد زدبسه، صدا نشنوم!!!بچه ها خیلی ترسیدن میشل پاهای پاپا رو ول کرد و آروم عقبکی رفتو به مایکلم گفتبیا مایکللاون دوتا عقبکی رفتنو نشستن زمینپاپا که داشت دکمه های کیبردو تند تند فشار میداد و موس رو سریع میزدو زاویه دید دوربینا تغییر میکرد گفتاینا کجانن؟؟پاپا دست از کار کشیدو محکم به میز زددستشو به موهاش کشیدو برگشت دیدنینی کوشولو های ال با وحشت و ترسدارن پاپا رو نگاه میکننو بی صدا گریه میکننچشماشون از گریه کمی قرمز شده بودپاپا روشو کرد اونورو گفتشت، شت، شتدوباره برگشت روبه بچه ها و کمی مثلا چهره خوشحالی به خودش گرفت و زانو هاشو خم کرد که قدش با بچه ها کمی برابری کنهپاپا با لبخند مصنوعی گفتمتاسفم بچه ها ، دیگه گریه نکنید همه چی درست میشه بچه ها تند تند سرشونو تکون دادن و آروم اشکاشونو با دستای کوچیکشون پاک کردنکه یهو ی چیزی محکم به در برخورد کرد#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۱۲:۳۲
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۲۳که یهو ی چیزی محکم به در برخورد کردنینی های ال زدن زیر گریه و خیلی ترسیدن پاپا از جاش بلند شدو به در زل زددر فلزی برامدگی کوچیکی گردی برداشتپاپا سریع دوربینای مداربسته رو چک کردمامورای زیادی کشته شده بودنو خون روی دیوار ها روی زمین پاشیده شده بودپاپا با دقت و ترس داشت دوربینای راهرو هارو نگاه میکرد چشمای پاپا مرتب میچرخید و دکمه های کیبردو میزد و زاویه های دوربین ها مرتب فرق میکردنپاپا میدونست ی جای کار میلنگهمیشل با لحنی که معلوم بود خیلی ترسیده گفتپاپا، من میترسممو زد زیر گریهپاپا عصابش خیلی خورد بودمایکل خیلی نترسیده بود و گریه نمیکردخیلی جدی و کیوت داشت میدید پاپا داره چیکار میکنهصدای گریه میشل بلند تر شدصدای آژیر تو کل راهرو ها هم پخش شده بودپاپا عرق کرده بودعصبانی بودلباشو محکم بهم فشردصداها تو گوشش میچرخیدن و عصابشو بیشتر خورد میکردنکه پاپا فریاد زدخفه شو ۱۴!!!!!پاپا حتی شماره هم برای نینی های ال گذاشته بودمیشل هم فکر میکرد اسمش ۱۴ عهو مایکل ۱۵میشل خیلی خیلی بیشتر ترسیدو بلند تر گریه کرد و آروم پاهاشو از رو زمین جمع کرد و دستشو به پشت جلوی صورتش گرفتچشماش از گریه قرمز شده بودپاپا با عصابنیت تمام داشت به میشل نگاه میکرد سرشو برگردوند و دستشو به موهاش کشیدو برگشت دید مایکل با عصبانیت خیلی گوگولی مگولی نگاهش میکنه(ال و مایک)مایک میدونست که خیلی مسخرس اگ از توی تهویه هوا برهال هنوزم بیهوش بودکه یهو ال به سرفه افتادمایک که داشت جلوی در تختو کشو و چیز میز میزاشت سریع نگاهش به سمت ال برگشتو آروم رفت سمت ال و گفتال ؟؟؟ال آروم چشماشو باز کرد و بستصدای مایک جوری بود که انگار از ته غار به گوش ال میرسیدال نمیتونست درست ببینه ولی متوجه شد که اون مایکه بالا سرشال که روی تخت بود و چیزی بهش وصل نبود با صدای لرزون و خوشحال گفتم..ایکمایک خیلی خیلی خوشحال شدو با لحن غمگین و هیجان زده ای گفتالل!!!!!ال بهتر میتونست ببینهاشک ال آروم از چشماش پایین اومد و لبخند کوچیک خیلی آروم و قشنگی زدچونه اش از غم و خوشحالی میلرزیدبا لحن خوشحال و با صدای لرزون گفتاو.. (بغض ال ترکید و خیلی آروم شروع به گریه کرد)مای.ک....مایک که انگار میخواست گریه کنه گفتال!!ال حالت خوبه؟؟؟(اشکای مایک سرازیر شد)جاییت درد نمیکنهال سرشو به علامت نه حالم خوبه تکون داد و گریه کردال گفتمای.ک ک.مکم کن ب.لند شممایک سریع اشکاشو پاک کرد و آروم زیر کمر ال رو گرفت و به آروم روی تخت نشوندشمایک با دستاش محکم از پشت ال رو گرفته بودال سرش درد میکرد ولی با دیدن مایک همه درداش از یادش رفتمایک با لحن عصبانی و همراه بغض گفتاونا با اون چیزایی که بهت تزریق میکردن حال تورو بد میکردنمرتیکه عوضیال خیلی آروم دستشو با لرزش بالا آورد و اشکای مایک رو پاک کردال گفتمهم نیست مایک من به این اوضاع عادت دارممایک دست ال رو گرفت و گفتنه، نباید عادت داشته باشی الاونا هیولای واقعین الال با کمی مکث گفتتو از ویل و بقیه خبر داری؟حالشون چطوره؟دیدیشونمایک خیلی نا امیدانه میگهنه...ال آروم گفتباید بریم نجاتشون بدیممایک گفتنه ال تو حالت خوب نیست دکترا گفتن انباید از جات تکون بخوری اونقت میخوای بری پیششون؟ال منم نگرانشونم ولی بیشتر از اونا نگران توعمتو توانایی این کارا رو نداری منم نمیزارم کاری که باعث خطرت میشه انجام بدیال به مایک نگاه کرد(مکس و بقیه و ۰۰۸ عنتر)داستینو بقیه با کمک ۰۰۸ به طبقه های پایین و عجیب آزمایشگاه رفته بودن از کنار لوله ها رد میشدن مکس دست از راه رفتن کشید و گفتچرا داری کمکون میکنی؟؟تو کسی بودی که باعث شد ال تو خطر مرگ بیوفتهاونوقت داری به ما کمک میکنی؟؟!داستینو بقیه وایستادنویل که نفس نفس از راه رفتن میزد گفتدرست میگه، تو کسی بودی که اون ایده آشغالو تو سر ال انداختی۰۰۸ موهاشو از ته زده بودو لباس آزمایشگاه به تن داشتبا تعجب نگاهشون کرد و دست به سینه وایساد و گفتاین جای تشکرتونه؟ من جونتونو نجات دادمداستین گفتممنون ولی اینو بدون ما اومدیم دنبال ال و مایک و بچه هاشون و با اونا از اینجا میریمدمو گورگنای خیلی بزرگی تو راه رو ها بودنجون اونا در خطره میفهمی؟؟و من نمیدونم از کجا به تو اعتماد کنیم که مارو به ال و مایک برسونی و راه فرارو نشونمون بدی ۰۰۸ با مکث گفتباید بهم اعتماد کنید این تنها راه فراره اگر پاپا اون دمو گورگنا رو دوباره کنترل کنه دیگه هیچ راه فراری ندارید۰۰۸ با انگشت به سمتشون اشاره کرد و با لحن تهدید آمیز گفتاونوقت ال رو میکشنکه یهو در زیر زمین شکست و ی چیز خیلی وحشتناک وارد شد#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۱۰:۵۲
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۲۴همه دستو پاشونو گم کردن که ۰۰۸ خیلی آروم گفتبرید پاینن ی پله به سمت پایین بود و اونجا پیریزای برق بودبالای سرشون میتونستی همه چیز رو ببینی چون فلزی بود بچه ها به پایین رفتن و به بالا نگاه میکردن که یعنی چی اومدهنور به خط های اون زمین فلزی میخورد و سایه اون خط ها روی صورت بقیه افتادی دمو گوگن خیلی بزرگ که قدش به ۳ متر میرسید محکم راه میرفتگلوش باز شده بودبچه ها ترسیده بودندمو گورگن با بقیه دمو گورگنایی که بچه ها دیدن فرق داشت خیلی بزرگتروحشی ترترسناک ترو ی جورایی انگار شکست ناپذیر بودرنگش سیاه بود و خون بقیه کسایی که خورده بود تو دهنش یذره موندبچه ها خیلی استرس داشتن و به بالا نگاه میکردن(پاپا و بچه ها)بچه ها روی زمین نشسته بودنبا لباسای آزمایشگاهگریه میشل بند اومدولی رده های اشک رو لپ تپلیش بودمایک با صدای ناناس گفتتو خیلی، عصبانی، هستی، پاپاپاپا که مطمئن شد همه جا امنه با لبخند مصنوعی برگشتو و گفتنه ،نه من عصبانی نیستم، الان همه جا امنهپاپا که هنوز داشت به دوربینا با دقت نگاه میکرد برگشتو خودشو خم کرد که با بچه ها تا حدودی هم قد بشهپاپا گفتمیشل، تمرینا رو یادته درسته؟میشل چشماشو با دستای تپلش مالیدو و گفتبله پاپاپاپا گفتآفرین دختر خوب، الان میتونی ببینی؟ مغزت آرومه؟میشل با مکث گفتآره فکر کنم پاپاپاپا گفت عالیه پاپا سریع رفت کشو های میزی که روش کامپیوتر های زیادی بود رو باز کردو ی پارچه آبی کوچیک پیدا کردپاپا برش داشتو و گفتمیشل بیا چشماتو ببندمپاپا چشمای میشلو بستپاپا گفتتمرکز کن میشل، نفس عمیق بکشمیشل خیلی ناناص داشت روی آب راه میرفتو کارایی که پاپا میگفتو انجام میدادتمرکز کردو نفس عمیقی کشیدچشماشو بست و وقتی باز کرد ی چیز سیاه دید که به سختی قابل تشخصیهآروم به سمتش رفتدوتا صدا میومدصدای راه رفتن میشل روی ابو صدای نفسای نا منظم و عجیبمیشل در برابر اون چیز سیاه هیچی نبودمیشل ترسیده بودو توی دنیای واقعی دماغش خون اومده بود و پاپا و مایکل داشتن با دقت نگاهش میکردنولی پاپا به چشم ی وسیلهو مایکل بعنوان نگرانی واسه خواهرشمیشل دست لرزونشو اروم بالا بردترسیده بودآروم دستشو به اون چیز سیاه زد و سریع اون چیز سیاه برگشتو داد بلندی کشیدهمون دموگورگن بود که میشل نمیدونستمیشل جیغ خیلی خیلی بلندی کشید میشل از فضای ذهنی بیرون اومددیوارا که ترک از جیغ ال داشتن خیلی بیشتر ترک برداشتن و ریختنزمین میلرزیددانشمندایی که تو آزمایشگاه های مختلف قایم شده بودن دستشونو به گوششون گذاشتنزیر پای مایک لریزید و دیوار روبه روی ال ترک خیلی بزرگی برداشتال به سختی نشستو با نگرانی گفتصدای جیغ...مایک ادامه دادمیشله؟؟؟کل آزمایشگاه لریزداکثر دیوارا ترک های خیلی بزرگ و درست نشدنی برداشتنهنوزم جیغ میشل ادامه داشتیسری از شیشه های آزمایشگاه تند تند شکستنپاپا و مایکل دستشونو به گوششون گرفتنو از میشل دور شدناز هرودو سوراخ دماغ میشل خون اومده بودزیر پای دمو گورگن و حتی داستین و بقیه لرزیدو یسری لوله ها حتی ترکیدن دمو گورگن بدنش مور مور شدو سریع تکون خوردرگه های بنفش و قهوه ای از بدنش بیرون اومددمو گورگن داد بلند تری کشیدمیشل همون لحظه از جیغ کشیدن دست برداشتنفسای تند تند میزد و میشلغش کرداین جیغ ۲۰ ثانیه طول کشیدلوکاس دستشو از گوشش برداشت و خورد به ی چیز فلزی اضافی که بالای لوله ها بود و افتادو همین طوری دور خودش میچرخیدو صداش بلندتر میشدهمه نگاهشون به سمت لوکاس برگشتمکس گفتنه، نه ، نه ، لوکاسسسدمو گورگن سریع برگشتو پایینو نگاه کرد#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۸:۱۹
بازارسال شده از 𝐒𝐓𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑 𝐓𝐇𝐈𝐍𝐆𝐒 ▏ ߊܝߺ̈ߺߺܦ߭ߊࡐ߳ߊܝߺ̈ߺߺ ࡃܟ᳝ߺܢߺ࡙ࡅߺ߲
#پارت_۲۵دمو گورگن سریع برگشتو پایینو نگاه کردولی بچه ها اونجا نبودنچون ۰۰۸ از با استفاده از قدرتش اونارو پنهان کرددمو گورگن چند ثانیه داشت نگاه میکرد ولی وقتی دید کسی نیست راه افتاد۰۰۸ خون دماغ شد و دیگ از قدرتش استفاده نکرد۰۰۸ خون دماغشو پاک کردو و گفتبیاید بریم سراغ ال و مایکداستین گفتما نمیایم۰۰۸ که داشت از پله بالا میرفت وایساد و گفتچی؟؟؟؟؟داستین دست به سینه تکرار کردما همراه تو نمیایم۰۰۸ از پله پایین اومدو اطرافو نگاه کردو گفتمیفهمی چی داری میگی؟؟؟این آخرین شانستونهداستین گفتما به تو اعتماد نداریم، خودمون میریم دنبالشونمکس گفتتو کسی بودی که اون فکر کثیف رو تو سر ال انداختی دلیلی نمیبینیم بهت اطمینان کنیمداستین چند ثانیه بعد گفتاصن تو چرا فرار نمیکنی؟؟چرا وقتی راه فرارو بلدی از اینجا نمیری و بجاش به ما کمک میکنی؟سکوت مطلق چند ثانیه حاکم شد۰۰۸ که داشت با عصبانیت به داستین نگاه میکردبا کمی مکث گفتمن... من نگران الم ویل گفتباشه ، ولی ما خودمون میریم و پیداشون میکنیمداستین گفتبچه ها دنبالم بیایدداستینو و بچه ها از ۰۰۸ جدا شدن و راه مخالف رو رفتناز پله بالا رفتن و به ی سمت راه رو ها رفتن۰۰۸ سریع از پله ها اومد بالا و داد زددارید راه اشتباهی رو میرید!بچه ها!!!۰۰۸ ی دستشو به سرش گرفت ی دستشو کمرشچرخی زدو به دو راه نگاه کردداستینو و بقیه با کلی قایم موشک بازیبه در پزشک رسیدنصفحه تشخصی چهرش شکسته بودنصف دوربینا صفحشون شکسته شده بودمکس خواست درو باز کنه که باز نمیشد چون مایک کلی چیز میز جلوی در گذاشته بودمکس اروم گفتدر باز نمیشه!!داستین گفتباید باز بشه قفل ها خراب شدنداستین خواست درو باز کنه ولی باز نشدهمون لحظه مایک و ال به در نگاه کردنداستین آروم گفتمایکک؟؟الل؟؟آروم حرف میزدن تا صداشون به گوش کسی نرسهال به مایک گفتمایککک، اونا بچه هان درو باز کنمایک سریع کمدو وسیله هارو کنار زدو و درو باز کردمایک و بچه هد ذوق زده شده بودن کهمایک سرشو بیرون آوردو اطرافو نگاه کردو آروم گفتبدودید بیاید توبچه ها اومدن تو و مایک درو بستاتاق فقط دوتا چراغ روشن داشتصدای افتادن کاشی های کوچیک از راه رو ها میومددود ترکیدن بعضی چیز های شیمیایی تو راه رو پخش شده بودهمه برگشتنو رفتن سمت الویل دید ال حالش بنظر خوب نمیاد گفتاللل تو حالت خوبه؟؟مکس با نگرانی گفترنگت پریده ال!!لوکاس با مکث موافقت کردو و گفتچیشده ال؟؟انقدر تند تند حرف میزدن که مایک اومدو یذره دورشون کردو و گفتبچه ها ارومتر ال واقعا حالش خوب نیستال پرید وسط حرف مایک و گفتنه نه ، بچه ها خیلی...(سرفه) خوشحالم که میبینمتونال آروم روی تخت نشستو و گفتداستانش طولانیه داستین اطرافو نگاه کردو و گفتال از دیدنت خیلی خوشحالم ولی ما اول باید میشل و مایکلو پیدا کنیم و فرار کنیمال به کمک مایک بلند شدمایک بازو های ال رو گرفت و کمک کرد که روی پاهاش بایستهبچه ها از همین یدونه کار متوجه شدنال واقعا حالش خوب نیستال با کمی مکث گفتبریملوکاس گفتولی ال، تو حتی نمیتونی راه بریال چند ثانیه بعد گفتمیتونم مایک گفتمن کمکت میکنم المایک دست های ال رو روی شونه اش انداختداستین گفتخب بچه هامن از کنار نصف اتاقا رد شدمو ی احتمالی میدمصدای جیغ میشل خیلی بلند بودپس میتونیم این احتمالو بدیم که حتما پاپا پیش شونهداستین ی خودکار که که روی زمین افتاده بود رو برداشت و یک کاغذ که روش آزمایشات ال بود هم برداشت و روی پشت کاغذ که سفید بود درحال کشیدن چیزی بودبچه ها با دقت داشتن نگاه میکردن که داستین داره چیکار میکنهداستین از بچه ها فاصله گرفت و کاغذ رو روی دیوار بعنوان زیر دستی گذاشتبعد از چند ثانیه نشون نقشه راه رو رو کشید و به بچه ها با خودکار نشون میدادکاغذ رو جلوی بچه ها آوردو با خودکار اشاره کردو و گفتاین نقشه راه رو عهبچه ها به هرجایی که داستین با خودکاراشاره میکرد نگاه کردنداستین ادامه داداز اونجایی که گفتیم هرجایی که میشل باشه یعنی پاپا هم هست میتونیم نتیجه بگیریم اگر الان به موقع عمل کنیم میتونیم به جایی که میشل و مایکل هستن برسیمال گفتچطوری؟داستین با انگشت اشاره کردسوال دقیقا همینهدیواری که بیشتر از همه نابود شده باشه میشل و مایکل اون نزدیکین چون هرچی به صدای جیغ نزدیک باشن نشون دهنده اینکه اون چیز بیشتر آسیب میبینهچون اتاقای راه رو ها نسبتا کمن راحت میتونیم میشل و مایکل رو پیدا کنیمشاید هم وسط راه دیدیمشونداستین خودکارو و کاغذ رو کنار گذاشت و با انگشت به بیرون اشاره کردپس الان میریم دنبالشونبچه ها به سمت در رفتنداستین که درو باز کرد چیزی دید که موهای تنش سیخ شدداستین زیر لب گفتبه حق ر..یشه مرلین!!!#𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸
۱
۱۳:۱۱