۶۸
۵:۲۰
منتظر اتفاقی ماند که می دانست قرار است بیفتد.
۴۹
۱۱:۵۸
۴۱
۶:۰۶
یاوری دارم که پنهان است روا و ساز اوصورتش پنهان شده پشت نقاب ناز او
پشت من، دستان من میلرزد از زیباییش فکر من میترسد از کسب خیال واهی اش...
////
پشت من، دستان من میلرزد از زیباییش فکر من میترسد از کسب خیال واهی اش...
////
۷۰
۰:۰۴
یکی از من پرسید: بیشتر از همه از چی میترسی؟گفتم وابسته شدن توقع پیدا کردن و عادت کردن به یک نفر چون وقتی این احساس واقعی شود دور شدن از آن آدم دیگر هیچ وقت آسان نیست:)
۵۸
۱۹:۰۰
۱۸
۲۰:۳۰