اگر یک ویژگی از خودمان را دوست نداشته باشیم،باید آنرا تغییر بدهیم یا اینکه یاد بگیریم با آن کنار بیاییم؟!دیدگاهتونو تو بخش کامنتا بنویسین باهم صحبت کنیم


@otaghe_jeloi
۳۷۹
۶:۵۵
۳۳۳
۱۸:۱۲
جایزه نوبل فیزیولوژی یا پزشکی ۲۰۲۶ به سه دانشمند برای پژوهش در اسرار مغز اهدا شده است!
کارل دایسروت از مؤسسه پزشکی هاوارد هیوز و دانشگاه استنفورد، پیتر هگمان از دانشگاه هومبولت برلین و گئورگ ناگل از دانشگاه وورتسبورگ این جایزه را «به خاطر کشفیاتشان در زمینه کانالهای یون نوری و اپتوژنتیک» دریافت کردهاند.
اینو یه نگا بندازین
https://www.theguardian.com/science/2026/oct/05/nobel-prize-medicine-2026-winner#img-1
@otaghe_jeloi
کارل دایسروت از مؤسسه پزشکی هاوارد هیوز و دانشگاه استنفورد، پیتر هگمان از دانشگاه هومبولت برلین و گئورگ ناگل از دانشگاه وورتسبورگ این جایزه را «به خاطر کشفیاتشان در زمینه کانالهای یون نوری و اپتوژنتیک» دریافت کردهاند.
اینو یه نگا بندازین
۳۲۵
۸:۳۴
Bego ya Rab....mp3
۴.۵۹ مگابایت
من حسش میکنم! درست مثل وقتی که پیش از غروب،بدون آنکه به ساعت نگاه کنی،میفهمی روز دارد تمام میشود؛این روزها بیشتر از همیشه به چیزهای کوچک نگاه میکنم!به نورِ صبح که روی دیوار میافتد،به صدای دورِ آدمهایی که در خیابان از کنار هم میگذرند، به بخار چای،به درختی که از پنجره پیداست و به آدمهایی که نمیدانند بعضی لحظههای معمولیشان برای من چقدر عجیب و عزیز شدهاند!شاید چون آدم وقتی احساس میکند فرصتهایش محدود شدهاند،تازه میفهمد چقدر از زندگی را بی آنکه واقعاً دیده باشد،از سر گذرانده است!دردناکترین قسمت ماجرا این نیست که پایان وجود دارد؛این را همیشه میدانستم،دردناک این است که حالا انگار دارم نزدیک شدنش را حس میکنم!هر روز که میگذرد،چیزی در من میگوید از دیروز دورتر شدهای و به آن لحظه نزدیکتر!و من نمیتوانم زمان را متوقف کنم،نمیتوانم از ساعت بخواهم کمی آهستهتر کار کند،نمیتوانم به فردا بگویم فعلاً نیا،هنوز چند چیز مانده که میخواهم ببینم!عجیب است؛انسان تمام عمرش را صرف رسیدن میکند؛میخواهد به جایی برسد،چیزی بشود،کسی را پیدا کند،چیزی را ثابت کند،چیزی را جبران کند،بنظرش همیشه یک بعداً وجود دارد که همهچیز را به آن حواله میدهد؛اما حالا که به پشت سرم نگاه میکنم،میبینم بعضی چیزها هیچوقت نرسیدند،بعضی آدمها همانجا که از دستشان دادم،باقی ماندند!بعضی حرفها در گلویم پیر شدند و بعضی آرزوها، آنقدر منتظر زمان مناسب ماندند که دیگر نمیدانم اگر زمانی هم به آنها برسم،هنوز هم چیزی در من برای خواستنشان باقی مانده یا نه!و این،از هر خداحافظی دردناکتر است؛فکر کردن به تمام آن زندگی هایی که میتوانستم داشته باشم و هرگز نداشتم!به نسخههایی از خودم که در انتخابهای دیگر جا ماندهاند؛به آدمی که میتوانستم باشم،به جاهایی که میتوانستم ببینم،به روزهایی که خیال میکردم هنوز هزاران روز شبیه آنها پیش رویم است!گاهی دلم میخواهد به خودِ چند سال قبلم برگردم؛نه برای نصیحت کردنش،نه برای عوض کردن اشتباهاتش،فقط میخواهم کنارش بنشینم و بگویم:اینقدر عجله نکن! قرار نیست همهچیز را بفهمی!قرار نیست همه را راضی کنی،بعضی روزها را فقط زندگی کن،بعضی آدمها را کمی بیشتر نگاه کن،وقتی کسی دوستت دارد،همیشه منتظر فرصت بهتری برای دوست داشتنش نمان،و وقتی خوشحالی،آنقدر درگیر فهمیدن دلیلش نباش که خودِ خوشحالی از دستت برود!اما گذشته،بنظر جایی نیست که بشود به آن برگشت،من از پایان نمیترسم،دست کم نه فقط از خودِ پایان!چیزی که بیشتر از همه میترساندم،این است که هنوز چیزهایی هست که دوستشان دارم!هنوز صبحهایی وجود دارند که میتوانند زیبا باشند،هنوز حرفهایی هست که میتوانند مرا بخندانند،هنوز آدمهایی هستند که دیدنشان چیزی را درونم آرام میکند،هنوز جهان،با تمام بیرحمیش،گاهی آنقدر زیباست که دلم نمیآید از آن چشم بردارم!شاید اگر همه چیز بیارزش شده بود،رفتن هم اینقدر درد نداشت،شاید اگر هیچکس را دوست نداشتم،اگر چیزی برای دیدن باقی نمانده بود،اگر جهان دیگر هیچ شگفتیای نداشت،میشد راحتتر با آن کنار آمد!اما مسئله همین است؛زندگی درست وقتی دارد از دسترس خارج میشود که هنوز میتوانی چیزهایی در آن پیدا کنی که ارزش ماندن دارند!
و من نمیدانم با این تناقض چکار کنم!
فقط گاهی مینشینم و به گذشتن لحظهها فکر میکنم،به اینکه همین حالا،در همین چند دقیقهای که دارم به پایان فکر میکنم، بخشی از زندگیم در حال گذشتن است!لحظهای که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود؛ حتی اگر فردا هزار بار شبیه امروز باشد...شاید این تلخترین آگاهی انسان باشد: اینکه میتواند زیباییِ چیزی را درست در لحظهای بفهمد که دیگر نمیتواند مطمئن باشد چقدر از آن برایش باقی مانده است!و من، این روزها، بیشتر از هر وقت دیگری زندگی را دوست دارم؛و من هنوز اینجا نشستهام؛با هزار حرف نگفته،با چند خاطره کهنه،با آدمهایی که دوستشان دارم و با دلی که انگار تازه فهمیده چه چیزهایی را قرار است از دست بدهد!شاید بعضی پایانها،هرچقدر هم که از قبل حسشان کرده باشی،باز وقتی نزدیک میشوند،همانقدر درد دارند و چه بسا بیشتر؛چون بنظر من دانستنِ اینکه چیزی تمام خواهد شد،هیچوقت به معنای آماده بودن برای از دست دادنش نیست!من فقط میدانم که این روزها،هر بار که چیزی را دوست دارم،ته دلم حسابی ناآشنا شروع به کار میکند؛انگار دارد میشمارد،انگار میخواهد بداند چند بار دیگر میتوانم این منظره را ببینم،چند بار دیگر صدای این آدم را بشنوم،چند بار دیگر یک روز معمولی را تا شب زندگی کنم!و شاید دردناکترین بخشِ نزدیک شدن به پایان،همین باشد که جهان همچنان به روندش ادامه میدهد؛خورشید طلوع میکند،چای سرد میشود،آدمها میخندند،خیابانها شلوغ میشوند و هیچچیز در ظاهر تغییر نمیکند!
و چنان سایهای که با پایین رفتن خورشید،آرام آرام روی تمام خانه میافتد...نقطه ته خط.
" />
کیوان اماميان
@otaghe_jeloi
و من نمیدانم با این تناقض چکار کنم!
فقط گاهی مینشینم و به گذشتن لحظهها فکر میکنم،به اینکه همین حالا،در همین چند دقیقهای که دارم به پایان فکر میکنم، بخشی از زندگیم در حال گذشتن است!لحظهای که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود؛ حتی اگر فردا هزار بار شبیه امروز باشد...شاید این تلخترین آگاهی انسان باشد: اینکه میتواند زیباییِ چیزی را درست در لحظهای بفهمد که دیگر نمیتواند مطمئن باشد چقدر از آن برایش باقی مانده است!و من، این روزها، بیشتر از هر وقت دیگری زندگی را دوست دارم؛و من هنوز اینجا نشستهام؛با هزار حرف نگفته،با چند خاطره کهنه،با آدمهایی که دوستشان دارم و با دلی که انگار تازه فهمیده چه چیزهایی را قرار است از دست بدهد!شاید بعضی پایانها،هرچقدر هم که از قبل حسشان کرده باشی،باز وقتی نزدیک میشوند،همانقدر درد دارند و چه بسا بیشتر؛چون بنظر من دانستنِ اینکه چیزی تمام خواهد شد،هیچوقت به معنای آماده بودن برای از دست دادنش نیست!من فقط میدانم که این روزها،هر بار که چیزی را دوست دارم،ته دلم حسابی ناآشنا شروع به کار میکند؛انگار دارد میشمارد،انگار میخواهد بداند چند بار دیگر میتوانم این منظره را ببینم،چند بار دیگر صدای این آدم را بشنوم،چند بار دیگر یک روز معمولی را تا شب زندگی کنم!و شاید دردناکترین بخشِ نزدیک شدن به پایان،همین باشد که جهان همچنان به روندش ادامه میدهد؛خورشید طلوع میکند،چای سرد میشود،آدمها میخندند،خیابانها شلوغ میشوند و هیچچیز در ظاهر تغییر نمیکند!
و چنان سایهای که با پایین رفتن خورشید،آرام آرام روی تمام خانه میافتد...نقطه ته خط.
🥲۵
۲۴۱
۱۵:۵۵
خببببببدیگه بسه!یکم طولانی شد ولی جمعش کردیمببخشید به هرحال
۱۶۴
۲۰:۳۷
بزودی محتوای فاخر رو اینجا میذاریم براتونفوقالعاده 
۱۶۸
۲۰:۴۰
آیا تا به حال احساس کردین چرا هرچی سنتون میره بالا زمان سریع تر میگذره؟
@otaghe_jeloi
۲۷.۹K
۱۴:۱۷
۱۵۰
۱۶:۵۹