لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل اتوپیاا
۳۵ عضو

اتوپیا

کرم نما و فرود آ ! که خانه، خانهٔ توست!🪴
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۰ خرداد
پیغام سروش 2
از روی کیف دست میکشم به تسبیح صورتی رنگ شهیده زهرا بهروزی که از خانواده اش هدیه گرفته ام. تا برسیم به میناب، چند دور صلوات فرستاده ام و به زهرا گفته ام توی این سفر هوایم را داشته باشد. خواهش کرده ام به کلماتم برکت بدهد و میدانم همینطور خواهد شد.مدرسه شده است شبیه منطقه راهیان نور جنوب.‌ بچه های خادم الشهداء این روزها همه شان راوی‌اند.‌ اینقدر که قصه و غصه بچه ها را شنیده اند و اینقدر که توی گلزار شهدا، پدر و مادرها را در آغوش گرفته اند و دلداری‌شان داده اند. پای حرف‌ها و دردلشان نشسته اند و حر‌ف‌های دلتنگی شان را شنیده اند.چشم میچرخانم تا بین جمعیت چهره آشنایی پیدا کنم. کنار موکب مدرسه، چشمم میافتد به دوست صمیمی شهیده خدیجه کمالی، خانم قریشی، که بچه های خادم الشهدا، خاله صدایش میکنند.خانم قریشی همسفر ، مشهدمان است که گنجینه روایت و داستانهای میناب است‌، از همان روز اول صبورانه نشسته است پای حرف‌های مگوی خانواده‌ها. حال و احوال میکنیم و سراغ خانواده ها را ازش میگیرم. ناهماهنگی شروع برنامه، خانواده ها را اذیت کرده و احتمالش بسیار زیاد است که همه خانواده ها در مراسم شرکت نکنند.یک لیوان شربت تعارفم میکند که خنکی اش به عمق جانم مینشیند و سرحالم میآورد.یکی دو نفر از بچه ها که هفته گذشته گذرشان خورده بود به مدرسه، میگفتند از روی خاک و آوارهای مدرسه هنوز بوی خون و گوشت میآید و من فکر میکنم چقدر بیچاره ام که کرونا بویایی ام را گرفته است و این بو را نمیشنوم.آهسته قدم برمیدارم تا مبادا پا گذاشته باشم روی خاکسترهای باقی مانده بچه‌ها. ضربان قلبم بالا میرود. به مقتل که حالا دورش حصار آهنی کشیده اند، نزدیک می‌شوم. زنی با چادر کول زده با گوشه چادر، اشکش را پاک می‌کند و از آقای خادم الشهدای آن طرف حصار می‌خواهد تا کمی از خاک تبرکی مقتل را برایش بیاورد به نیت شفا.از بین ذره ذره خاک‌ها صدای بچه ها را می‌شنوم. صدای خنده های ماکان را، صدای شعر خواندن های مهدیس و آتنا را. و صدای همه بچه های مظلوم مدرسه شجره طیبه میناب را.
کمی دور از از مقتل، مهمانان تهرانی ایستاده اند و روایت گری بچه های خادم الشهدا را گوش میکنند.نزدیک مغرب است.آقای وکیل پور، نماینده جوان آقا سید مجتبی، از خادم الشهدا میخواهد همه شان دور هم جمع بشوند تا برایشان پیام آقا را بخواند.‌ خودم را بین جمعیت جا میکنم تا صدای نماینده آقا را بشنوم.« قدر خودتان را بدانید. فکر نکنید اینجایی که ایستادید یک جای معمولی است. اینجا خون مظلوم ریخته شده. آقا حواسشان به تلاشهای شما هست و اینکه سفر ما به هرمزگان، شده است اولین سفر استانی آقا سید مجتبی یعنی آقا مدرسه میناب را یادشان نرفته‌.»
اشک توی چشم‌های بچه ها حلقه می‌زند. انگار که با شنیدن «پیغام سروش» دلشان گرم میشود.
خانمی که ایستاده است کنارم، در گوشم میگوید: واقعا آقا سید مجتبی خامنه ای، لابلای آن‌همه مسائل مهم کشورداری، حواسشان به این دختر و پسرهای از جان گذشته خادم الشهدا هست؟ سر برمیگردانم سمتش و جواب می‌دهم:«اگه نبود که الان نماینده شون اینجا نبودن»
موذن اذان میگوید و یکی یکی میرویم داخل چادری که برای نماز خواندن برپاکرده اند.آخرین نفر توی صف می ایستم، اما قدم به قدم راه را باز میکنند تا نفر اول در صف اول خانمها باشم.قامت میبندم و نماز شکسته ام را به امامت حجه الاسلام و المسلمین وکیل پور میخوانم.
ادامه دارد...
مریم بهرنگ فر
۱۰/۰۳/۱۴۰۵
undefined۲

۸۰

۱۵:۳۵

پیغام سروش3
یک‌ نکته را سعی کرده ام همیشه در روایت نویسی هایم رعایت کنم. حاشیه مهم تر است از اصل. و در این موقعیت سخت است حاشیه و اصل را از هم جدا کنم. خانواده شهدای میناب را اصل بگیرم یا مدرسه را و یا نماینده رهبر جوانمان را.نماز اول که تمام می‌شود، خانم کنار دستی ام میپرسد:«کاغذ و خودکار داری؟»و من یاد دفتر و خودکارم میافتم که لحظه آخر از توی اتاق برداشته ام و با خودم گفتم حتما یک جایی به کارت میآید.دفتر را از توی کیف درمیآورم و یک کاغذ ازش جدا میکنم. زن خودکار خودش را از توی کیف در میآورد و شروع میکند به نوشتن. در حین نوشتن میگوید:«یک کاغذ دیگه هم ازش بکنم؟ دخترمم میخواد برای آقا نامه بنویسه».و من تازه میفهمم بعضی اشیاء در لحظه می‌توانند به خوشبختی برسند. دفتری که تا دیروز حتی از وجودش در کتابخانه ام اطلاع هم نداشتم، حالا اینقد خوشبخت شده که برگه هایش می‌رسند دست آقا سید مجتبی خامنه ای.میگذارم دخترک نامه اش را بنویسد و بعد بروم سراغش تا نامه را برایم بخواند.چند تا خانم دیگر که متوجه نوشتن نامه میشوند، جلو میآیند و از دفترم برگه جدا میکنند.دفتر عاقبت بخیرم را توی بغل میگیرم و بعد مثل یک شئ با ارزش میگذارم توی کیف.
مریم بهرنگ فر ۱۰/۰۳/۱۴۰۵
undefined۱

۸۲

۱۶:۳۶

۱۲ خرداد
پیغام سروش 4
سلام آقا سید مجتبی عزیزم، پدر بزرگوار!قبل از هر چیز بهتون تسلیت میگم درگذشت پدر بزرگوارمون آقا سید علی خامنه ای.خیلی خیلی دوستتون دارم.من مهلا زارعی هستم از استان هرمزگان از شهرستان میناب‌. از شهید شدن رهبرمان اینجا خیلی ناراحت هستیم.
بقیه نامه را فرصت نشد بخوانم. مسئولین داشتند کم کم راه میافتادند سمت مسجد جامع میناب تا مراسم اصلی را شروع کنند.خانواده های شهدا، قرار بود در مسجد جامع نماینده آقا را ببینند و البته شاید درست ترش این بود که نماینده آقا میخواستند خانواده شهدا را ملاقات کنند. تا برسیم جلوی در مدرسه با مهلا و مادرش گرم صحبت شدم.
مهلا زارعی دخترخاله اش که خیلی هم با او رفیق و همبازی بوده را توی مدرسه شجره طیبه از دست داده است و مادرش میگفت تا چند روز اول بعد از شهادت ستایش، مهلا همه اش در حال گریه و بهانه گیری بوده ‌و حالا نزدیک نود روز است که ما شب و روز برایمان فرقی ندارد، هر وقت دل تنگ ستایش باشیم، یا می‌آییم مدرسه و یا بهشت زهرا‌.رسیده بودیم جلوی در. من باید میرفتم مسجد جامع و آنها باید خودشان را می‌رساندند به بهشت زهرا.مهلا دم رفتن گفت:«ستایش منتظرمونه. باید زودتر بریم»سبک زندگی همه ما بعد از جنگ تغییر کرده، اما برای مردمان شهر میناب این تفییر جور دیگری است.صبح تا ظهر زندگی عادی است و غروب که میشود، زیست شبانه مردم در بهشت زهرای شهدای دانش آموز جریان دارد.
مریم بهرنگ فر۱۰/۰۳/۱۴۰۵
undefined۲

۸۱

۱۳:۱۲

۱۳ خرداد
پیغام سروش5
نسبت ما با امام زمان، نسبتمان را با نائبش مشخص میکند. هر چقدر در دلمان برای نائب امام زمان دل تنگ باشیم و قلبمان برای دیدنش بتپد، به همان میزان دلمان برای نماینده اش میتپد‌. این روزها که از دیدار رهبرمان محرومیم، نفحه ای از کویش ما را هر جا که باشد میکشاند. این را وقتی فهمیدم که حاج آقای وکیل پور، سفیر رهبر جوانمان، وارد مسجد جامع میناب شدند. سرها به سمت آخر مسجد چرخید. تو انگار کن که رهبر جوانمان قدم گذاشته اند به میناب. به قول حاج آقای وکیل پور، این اولین سفر استانی آقا سید مجتبی به شهر میناب است. آقای سفیر رهبر، از جلوی ردیف صندلی ها رد میشود و یک راست میرود سمت مردمی که به احترام آمدنش ایستاده اند. پدرهای شهدا که هنوز لباس مشکی شان را از تن در نیاورده اند، پا پیش میگذارند و خودشان را میاندازند در آغوش سفیر آقا. فضا مردانه است و دور تا دورشان را آقایان اصحاب رسانه گرفته اند. صدای نوحه در مسجد پیچیده و نمیگذارد صدای حرف ها و گفتگوهایشان به گوش ما خانم ها برسد. از این فرض که «گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش»، دلم میگیرد. پدر مو سفید کرده معلم شهید فریده مختاری نیا، حاج آقا وکیل پور را گرفته است در آغوش و دارد برایش درد دل میکند و به پهنای صورت اشک میریزد.بابای شهیده زهرا انصاری فر که توی محله همسایه ها به اسم زهرا گلی میشناختنش، کلیپ شعر خوانی را از توی موبایل به حاج آقا وکیل پور نشان میدهند و میگوید زهرا رفت که کنار آقا به سن تکلیف رسیدنش را جشن بگیرد.حاج آقا از این حرف تعجبش میبرد و زیر لب و آرام میگوید: آفرین چه قشنگ! و من به این فکر میکنم که در سفر جمکران هم، جلوی دوربین گفته بود زهرا نذر آقا امام زمان بود. از این همه صلابت بهتم میبرد.
جمعیت زیاد است و فرصت محدود‌‌. آقای مجری تذکر میدهد که اگر همینطور پیش برود، به اصل برنامه نمیرسیم.
حاج آقا وکیل پور بی توجه به تذکر مجری، یکی یکی باباها را در آغوش میگیرد.همانطور که از دور دارم ابراز دلتنگی و محبت پدرها را به حاج آقای وکیل پور میبینم، با چند تا از مادرهای شهدا که توی سفر مشهد بهشان نزدیک تر شدم را هم پیدا میکنم. در آغوششان میگیرم و میگ.یم:نمیخواهید برای آقا نامه ای بنویسید؟ میرسد به دستشان.یکی شان اشک توی چشمش را پاک می کند و دست می کشد روی عکس پسر شهیدش. چی بگیم بهشون؟ ما که همه دنیایمان را از دست داده ایم و حتما هم خودشان را این را می دانند. این چیزها که گفتن ندارد.حرف همه باباها یکی بود:«سلام ما را به آقا برسانید و بگویید خیلی مراقب خودشان باشند»و این تمام خواسته و مطالبه خانواده های شهدا بود از سفیر رهبر.

مریم بهرنگ فر
۱۰/۰۳/۱۴۰۵
undefined۱

۸۳

۶:۲۵

۲۴ خرداد
توافق امضا شد، وقتی نیمی از مردم ایران خواب بودند و نیم دیگر با چشم‌های نیمه باز منتظر بودند تا موشک‌هایمان بروند و در قلب تلاویو و حیفا فرود بیایند. چون تا همین دو ساعت قبل، اسرائیل باز هم ضاحیه را مورد هدف قرار داده بود و نیروهای نظامی گفته بودند تلافی میکنیم و انگار تلافی شان امضای توافق نامه بوده است.ساعت یک نیمه شب روز ۲۵ خرداد است. مجری شبکه خبر اعلام کرد اراده ایران باعث شد آمریکا توافق را بپذیرد و من هر چه فکر میکنم از این جمله، نمیتوانم برداشت عزت مندانه و مقتدرانه ای داشته باشم.
پرونده جنگ تحمیلی سوم هم بسته شد و فقط خدا می‌داند فردا صبح وقتی مردم برای نماز صبح از خواب بیدار شوند و شبکه های مجازی را چک کنند، حال و احوالشان چطور تغییر میکند.
آن روزها که امام روح الله جام زهر را نوشید و قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت، پنج ساله بودم. خاطرات گنگ و مبهمی از آن روز را یادم هست. گریه های مامان جلوی تلویزیون و بعدش گریه های بابا که حتما تازه از ماموریت برگشته بوده. ما بچه های دهه شصت، خیلی چیزها را دیده بودیم اما درکش نکرده بودیم. انگار خدا میخواست عین همان اتفاقات را ماها در دهه چهلم زندگی مان بچشیم. از جنگ و درگیری گرفته تا از دست دادن قائد امت.حالا ما دهه شصتی ها دیگر چیزی برای تجربه کردن نداریم. باید منتظر اتفاقات تازه تری باشیم
به وقت نیمه شب بیست و پنجم خرداد ۴۰۵مریم بهرنگ فر
undefined۱

۷۶

۲۲:۱۷

در خاطرات رزمنده های جنگ تحمیلی هشت ساله خوانده بودم،بعد از جنگ دیگر نتوانستند مثل سابق به زندگیشان ادامه دهند. نمونه زنده اش را خودمان توی خانواده داریم.پسر خاله مادرم، همه هشت سال را توی جبهه بوده‌. جانباز است و بعد از گذشت سی و اندی سال، هنوز نتوانسته به زندگی برگردد. دور گردش و تفریح و سفر را خط کشیده و خانه نشین است. از بچه های سپاه است و تا قبل از اینکه خودش را باز خرید کند، همه دل خوشی اش همان سر کار رفتنش بود.خودش را که باز خرید کرد، خیالش راحت شد و بست نشست توی خانه‌.برایم قابل درک نبود که چطور میتواند همه وقتش را توی خانه بگذراند.
صد و چند شب است که زندگی ما تغییر کرده و به گمانم به این زودی ها به زندگی قبل از جنگمان بر نمیگردیم.هر اتفاقی هم که بیافتد ما صد روز چیزی را تجربه کردیم که تا قبلش فقط در خاطره ها خوانده بودیم.ما ملت مبعوثیم و از ملت مبعوث کارهای بزرگی برمی‌آید‌.
۲۵ /۰۳/۱۴۰۵مریم بهرنگ فر
undefined۱

۷۶

۲۲:۴۳

۱۱ تیر
thumbnail
بسم الله الرحمن الرحیم
خواب
از خواب بیدار میشوم. بدترین نوع سفر برایم همین سفر با قطار است. دوستش ندارم. حوصله سر بر است، آزاردهنده است. ولی در این سه چهار ماه، دومین باری است که انتخابش کرده ام و هر دوبار هم موضوع سفر مهم تر بوده.
از خواب بیدار میشوم و سر جایم مینشینم. قبل از بیدار شدن، بین خواب و بیداری خودم را در بین یک جمعیت بی شمار دیده ام و از خودم پرسیده ام:_من اینجا چه میکنم.همه چیز سیاه بود و آدمها شبیه مورچه های کوچک دور هم جمع شده بودند. چیزی شبیه تصاویر سیاه و سفید تشییع امام روح الله. نفسم تنگ می‌شود و سر جایم مینشینم‌.
قبل از این جنگ خواب بودم، مثل کودکی در آغوش مادرش. تو پدرانه نگذاشته بودی آب توی دل امتت تکان بخورد. حالا که دیگر تو را نداریم، از خواب بیدار شده ایم.
آقای شهیدِ عزیز! داریم برای بدرقه ات تا بهشت آماده می‌شویم. تو عاقبت به خیر شدی، به آرزویت رسیدی و ما تا آخر عمرمان باید غم نبودنت را به دوش بکشیم.خودت کمکمان کن تا از این غم نمیریم...

مریم بهرنگ فر۱۴۰۵/۰۴/۱۲
undefined۵

۹۷

۲۲:۴۰

۱۵ تیر
thumbnail
ملت مبعوث
اولش موافقت کرد که صحبت کند. دو تا کلمه را ازش پرسیدم و نتوانست جواب بدهد. نگرانی و اضطراب را توی چشمهایش دیدم. گفتم نگران نباش. خیلی سخت و جدی نیست‌.هر آن چیزی که توی دلت هست را بگو.از ترکمن های گلستان بودند که همراه برادر بزرگتر و مادرش آمده بودند برای تشییع. از این دخترهای دبیرستانی بود. از این دخترهای امروزی. تونیک کوتاه مشکی پوشیده بود و یک شال حریر نازک مشکی هم انداخته بود روی سرش و موهایش را یک طرفه ریخته بود بیرون. آشفته بود موهایش، شبیه حال امروزش.بعد از اینکه نتوانسته بود در مورد کلمه پرچم و ملت مبعوث جوابم را بدهد، ناامیدانه گفت:_نمیتونم. حالم بده امروز.پذیرفتم. خواستم خداحافظی کنم و بروم که مادرش از ان طرف گفت:_باهاش حرف بزن. این همونیه که میخوای.تعجب کردم. مادرش ادامه داد:_بعد از شهادت آقا منقلب شده.برادرش که نشسته بود لبه جدول حرف مادرش را تکمیل کرد.قبل از شهادت رهبر آن طرفی بوده‌‌.دخترک خجالت زده، اشک توی چشمهایش حلقه زد. ملتمسانه نگاهش کردم.میشه تعریف کنی؟دستپاچه و بی مقدمه گفت. من بی طرف بودم. نه این طرفی و نه آن طرفی‌. توی دلم هیچ احساسی نسبت به انقلاب و رهبر نداشتم. خبر شهادت آقا را که شنیدم، خونم به جوش آمد.زیر لب با خودم گفتم: ملت مبعوث... خون رهبر، قلبهای یخ زده را بیدار کرد.گفت اگر تا الان کسی نفهمیده بین حق و باطل کدام را انتخاب کند، دیگر نمیفهمد. بعد از مکالمه مان، حالش بهتر شده بود.

مریم بهرنگ فرمسیر تشییع تهران| چهارراه ولیعصر
#باید_برخاست#ملت_مبعوث۱۴۰۵/۰۴/۱۵
undefined۳

۹۳

۹:۲۵

۱۷ تیر
آقای عزیزِ ایرانهمراه رفیقش نشسته بودند روی زمین. از آن رفیقهایی بودند که همه جا همراه همند. مسجد و روضه و عزا و شادی شان با هم است. دهه هفتاد زندگی شان مصادف شده بود با تند ترین پیچ تاریخ جهان. هر دوتایشان چادرهای رنگی سرکرده بودند و پیراهنی که مثل همه مادربزرگها گل های ریز دارد و هیچ تناسب رنگی بین پیراهن و روسری و چادر رنگیشان نیست. چین افتاده بود دور چشم های کوچک و کشیده اش. اولش فکر کردم اهل افغانستانند بخاطر حالت چشم هایشان. معلوم بود چند ساعتی گریه کرده است. این را از پف چشم هایش فهمیدم. نیازی هم نبود ازش بپرسم حدسم درست است یا نه چون تا اسم آقا را آوردم، چشم هایش، قرمزتر شد. دو سه تا بچه قد و نیم قد هم کنارشان بودند که دور و برشان می چرخیدند و فارغ از دنیا پی بازی شان بودند. نوه های پسری اش بودند. دختر که هفت ساله بود و دومی پسر که چهارسالش بود. عروسش کمی آن طرف تر نشسته بود روی خاکها و تکه داده بود به نیوجرسی هایی که ردیف شده بودند اول ورودی مصلی. صف گیت ورودی شلوغ بود و باید دوربین و تجهیزات همراهم را از دستگاه ایکس ری رد میکردم. کنارشان نشستم روی زمین. بر خلاف بقیه مشتاق گفتگو شدند. دوازده ساعت سختی راه را در گرما به جان خریده بودند تا خودشان را برسانند به تهران. از بیرجند تا تهران. اشک توی چشم های مشکی و ریزش حلقه زد وقتی پرسیدم چرا این همه راه را آمدی؟ گفت مگر می توانستیم نیایم. من آقا را عاشقانه دوست داشتم. ایران را برایمان امن کرده بود. بهشان حسودی ام شد وقتی شنیدم خبر شهادت حضرت آقا را در حرم امام رضا شنیدند. وقتی خبرناگواری میشنوی دلت میخواهد آدم امن زندگی ات کنارت باشد. حتی اگر در آغوشت نگیرد، اشک هایت را پاک می کند و امام رضا برایشان همان امنیت شده بود. دل نگران امام جوانمان بود و گفت هر روز سر سجاده برایشان دعا می کنم که خدا حفظشان کند از همه بلاها. دلش برای امام شهیدمان خون شده بود. می گفت مگر داغ آقا را فراموش می کنیم. می گفت آقا ما را نترس بار آورده است. ما نه از آمریکا می ترسیم و نه از اسرائیل. آقا را شهید کردند اما ایران همیشه سربلند می ماند.
دروغ چرا، فکرش را هم نمیکردم پیرزن ساده ای از یک روستای دورافتاده که حتی اسمش را هم تا آن روز نشنیده بودم، در قالب ساده ترین کلمات عزت ایران را برایم معنا کند.


مریم بهرنگ فر
۱۴۰۵/۰۴/۱۴
مصلی تهران#باید_برخاست#آقای_شهید_ایران
undefined۵

۷۷

۱۰:۵۳

۹ مرداد
ما ساکن جنوبیم
برایم عادت شده که تا خواب دست از سر چشمهایم برمیدارد، اینترنت را فعال کنم و کانال های خبری را چک کنم.اگر اولین پیامی که می‌رسد از آبجی کوچیکه باشد یعنی دیشب باز هم صدای انفجار شنیده و پیام فرستاده تا من را هم خبردار کند.
این عادت ماست از نهم اسفند که جنگ شروع شده تا امروز نهم مرداد ماه که جنگ هنوز ادامه دارد. ما ساکن جنوبیم و برای ما جنگ هیچ روزی متوقف نشد.
ما ساکن جنوبیم و بچه های خادم الشهدایمان در معراج، به تعداد روزهای جنگ و آتش بس، مراسم تغسیل و تشییع و تدفین داشته اند.
ما ساکن جنوبیم و گروه های جهادی و خانم های پشتیبانی جنگ که برای رزمنده ها بسته های خوراکی آماده میکردند، دست از کار نکشیدند که هیچ، حالا دارند بجای آجیل و خوراکی های مقوی، آب میوه و شربت و هندوانه آماده میکنند.
ما ساکن جنوبیم و نیروهای داوطلب از همه صنف و طیف، این روزها در گرمای بالای پنجاه درجه، در کنار نیروی دریایی سپاه و ارتش ایستاده اند به حفظ امنیت تنگه هرمز.
ما ساکن جنوبیم و صیادهای محلی با قایق های کوچک صیادیشان هیچ‌روزی را بدون واهمه دل به دریا نزده اند، هر چند به قول یکی از پدران همین شهدای صیاد، ما بخاطر اطمینان مان به آتش بس، بچه هایمان را راهی دریا کرده ایم.
ما ساکن جنوبیم. جنوب ایران. نزدیک ترین مکان به تنگه هرمز. ما شب ها صدای رد و بدل شدن آتش از سمت دریا را میبینیم و می‌شنویم اما دلمان قرص است که تنگه هرمز دست تنگسیری هاست.
مردم جنوب ایران راه مقاومت را بلدند. راه مقاومت را از اجدادشان به ارث برده اند‌‌. از خواجه عطا و امام قلی خان یاد گرفته اند چطور پای وطنشان بمانند. مردم جنوب نوادگان از شهید دارا و رئیسی اند.
ما مردم، به حرف تیم مذاکره کننده و قسم و آیه شان اعتماد کردیم و منتظر ماندیم تا نتایج آتش بس را ببینیم و تا الان نتیجه اش شده است شهادت هم استانی هایمان در هر صنف و شغل و سن و سالی. شده است خراب شدن پل ها و جاده های بین استانی مان. شده است شهادت کودک دو ساله اهل قشم.
ما ساکن جنوبیم و هنوز خبری نداریم از پیام «نقض آتش بس» از سمت آنهایی که قسم خورده بودند این «تفاهم نامه» قرار است برای مردم ایران عزت بیاورد، اما پشت‌مان به امام سید مجتبی خامنه ای (حفظه الله ) گرم است و مردان میدان نبرد. مردانی، که این روزها هیچ حمله ای از سمت دشمن را بی جواب نگذاشته اند.

مریم بهرنگ فر
۱۴۰۵/۰۵/۰۹

بندرعباسنقطه مرزی جنوب ایران

#ما_ایستاده_ایم#جنوب
https://ble.ir/otopia
undefined۱۱
undefined۱
undefined۱

۱۲۴

۵:۰۹