لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ıllı تراوشات آشناترین غریبه ıllıı
۱۵۱ عضو

ıllı تراوشات آشناترین غریبه ıllı

و تو نمی‌دونستیاجبار با رها کردن دردی بیشتر از رها شدنه،من توی این اجبار سوختم و نابود شدم...اما ای کاش فراموش نمی کردی که من‌ با‌قلبم‌به‌چشم‌هات‌قسم‌خوردم_ پریزاد‌ و مرد قصه‌گوناشناس:https://harfeto.timefriend.net/16874345161285آیدی مدیر:@siiiiny
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۹ تیر ۱۴۰۳
و اینک
بریم سراغ تریلر فیک جدیدمون🥹undefined
🥳۱۰

۹۸۶

۱۳:۲۳

thumbnail
فیک نقاشی اتاق ۲۷۵کاپل: تهکوکژانر: رمنس،تراژدی
undefined۱۶
undefined۱

۱K

۱۳:۲۴

۳۱ تیر ۱۴۰۳
پارت ۱ فیکشن
🥳۴
undefined۲

۹۳۹

۱۳:۱۵

_و اما از هوای امروز شهر شروع می‌کنیم!هوای امروز ابری و بارونی به همراه باد پیش بینی شده و...جونگ‌کوک با فشردن دکمه کنترل تلوزیون رو قطع کرد،کوله پشتی‌اش رو برداشت و از خونه خارج شد.با لبخندی روی لب زیر آفتاب گرم و باد خنک به سمت ایستگاه اوتوبوس رفت،امروز بالاخره رسیده بود!هنگامی که سوار اوتوبوس می‌شد هدفونش رو روی گوشش گذاشت و خیره به مناظری که از جلوی چشم هایش با سرعت زیادی رد می‌شدن،به امروزش فکر کرد...امروزی که براش مهم ترین روز سال بود،تولد مهم ترین ادم روی زمین!همونطور که به،"خوشش میاد؟؟؟" و 'نکنه خوشش نیاد؟؟؟" هاش فکر می‌کرد با استرسی که یک دفعه به جونش افتاده بود به سمت مغازه ای رفت که هدیه فرد مهم توش بود.وارد مغازه شد،به چیدمان چوبی و زیبایش نگاه کرد،مجسمه های چوبی،ابزار ها،میز و صندلی ها،تابلو ها و..._.صبح‌بخیر آقای لی!پیرمردی که پشت میزی نشسته بود و روزنامه می خوند با شنیدن صدای جونگ کوک عینکش رو صاف کرد و لبخند گرمی زد._.صبح بخیر آقای جئون!...اومدی ببریش بالاخره؟جونگ کوک در جواب صحبت های همیشگی و گرم پیرمرد لبخندی زد و سرش رو به نشانه تائید تکان داد.پیرمرد مثل همیشه اون رو به انتهای مغازه راهنمایی کرد،جایی که تابلو ای که رویش را ملحفه سفیدی پوشانده بود خودنمایی می کرد.جونگ کوک آهسته پارچه رو کشید و به نقاشی‌اش خیره شد که پیرمرد به زیبا‌ترین حالت ممکن واسش قاب ساخته بود._این شگفت انگیزه آقای لی!!
تابلو رو با کمک اقای لی با ماشین به خونه ی جونگ‌کوگ بردن...خونه که...چی باید بگیم... عمارت پدر جونگ‌کوک،آقای جئون.بعد از احوال پرسی های پدر جونگ کوک با آقای لی که از دوستان قدیمیش بود دم گوش جونگ کوک که کنارشون ایستاده بود و منتظر بود اجازه بدن تابلو رو به داخل ببره به آرومی زمزمه کرد:باز با اوتوبوس رفتی...؟جونگ کوک که اخرین چیزی که می خواست بشنوه حرف های تکراری پدرش بود بیخیال احترام شد و بعد از بغل کردن و تشکر از آقای لی تابلو رو به اتاقش بردروی نگهدارنده بومش گذاشت و به صورت زیبای دوست پسرش خیره شد،پارک جیمین تو چطور انقدر زیبایی؟؟؟کمی روی ترکیب رنگ ها کار کرد...سایه هارو برجسته تر کرد، رنگ های روشن رو بیشتر به چشم آورد و شاهکارش رو بیشتر تبدیل به اثری باور نکردنی کرد.
"ساعت ۷:۳۵ عصر" همراه با جسم خرخدار بزرگی پشت سرش، مراحلی که باید طی می‌کرد رو مرور سریعی کرد و وارد اوتوبوس شد.رفتن به خونه جیمین،دادن هدیه‌اش،گذروندن شبی عاشقانه به مناسبت تولدشبه ساختمون که رسید همونطور که تابلوی نقاشی رو دوی یک چرخ حمل می‌کرد،کلید مخصوص خودش رو به آرومی از کیفش درآورد و بهش نگاه کرد.عکسی از خودش و جیمین رویش بود و زیرش با دست‌خط جیمین حک شده بود: دوست دارم قلب مندر خونه رو باز کرد و وارد شددرحالی که سعی می‌کرد بی سروصدا باشه وارد اتاق نشیمن تاریک شد؛جیمین الان باید مثل همیشه خواب باشه.همونطور که داشت کار هایی که براش از قبل برنامه‌ریزی می‌کرد رو انجام می‌داد(تابلو رو به پنجره تکیه می‌داد و شمع روشن می‌کرد) متوجه صدایی از توی اتاق شد‌‌؛صدایی که مثلش رو فقط یک‌جا شنیده بود‌...صدایی شبیه صدای دست زدناسترس کل وجودش رو برداشت...نه جونگ‌کوک زود قضاوت نکن!به تندی به سمت اتاق رفت و با فشار طیادی درش رو باز کرد.نه جونگ‌کوک...قضاوتت درست و به‌جا بود. دقایق می‌گذشت؛بعد از رهایی تنش و نفس نفس زدن روی بدن دختر تازه متوجه پسری که دنیاش درحال ویران شدن بود شد...پسری که بین چهارچوب در ایستاده بود_کوک...تو اینجا چی‌کار‌ می‌کنی آخه...جونگ‌کوک به خودش اومد و به تن برهنه جیمین نگاه کرد.ضربان قلبش روبه بالا رفتن رفتچشماش سیاهی می رفت و سرش گیج می‌رفتبه جیمین نگاه می‌کردبه چشم های قشنگشبه بدن بی نقصشبه موهای نرمشلیاقتشون رو اگه اون نداشت،اون دختر داشت؟؟جیمین از روی بدن دختر بلند شد و ملحفه ای روی تن به‌خواب رفته اش انداخت و بدون اینکه به کوک نگاه کنه لباس کمی پوشید.جونگ‌کوک که ذهنش نمی‌تونست اتفاقی که افتاده رو هضم کنه و فقط حال جسمش بد می‌شد آروم شروع به تلو تلو خوردن کرد و بعد از دقیقه ای که پاهاش دیگه تحمل وزنش رو نکردن توی بغل جیمین افتاد_جونگ‌کوک...باید حرف بزنیم...جیمین داشت چی میگفت؟؟؟؟ حرف بزنیم؟؟؟دست پاهاش می‌لرزیدن؛بدون جیمین باید چی‌کار می‌کرد؟؟؟+راجبع...چ...چی؟؟؟حرف بزنیم...راجبع چی؟؟؟_اول یکم آروم باش خوب؟؟؟ثانیه ای مغز جونگ‌کوک بیدار شد:جیمین بهت خیانت کرده.مثل برق گرفته ها از جا پریددکترش راجبع این مواقع بهش هشدار داده بود؛گفته بود وقتی اینجوری می‌شی از آدما فاصله بگیر،نفس عمیق بکش،قرص هات رو سریع بخور و یکم بخواب؛ولی الان؟؟؟؟ می خواست دقیقا برعکسش رو انجام بده و اتفاقی رو رقم بزنه که واسه دور شدن ازش می‌رفت پیش روانشناس.به سمت ظرف کریستال روی میز رفت،بلندش کرد و به سمت زمین کوبیدش
undefined۱۲
undefined۱

۱K

۱۳:۱۶

#اتاق_۲۷۵
undefined۴
undefined۱

۱K

۱۳:۱۶

۷ مرداد ۱۴۰۳
پارت ۲ فیکشن

۹۴۸

۲۱:۳۷

با صدای تیکه تیکه شدن ظرف جیمین از جا بلند شد و فقط نگاه کردکوک با بلند ترین صداش هوار زد:راجبع چی حرف بزنیم پارک جیمین؟؟؟؟؟؟راجبع چی؟؟؟؟؟؟بعد،به سمت تابلوی نزدیک پنجره رفت و پارچه روش رو کشید‌اشک توی چشم های جیمین حلقه زد؛این...کادو تولدش بود؟..._جونگ‌کوک من باید برات توضیح بدم...این به نفع جفت ماست...جونگ‌کوک که هق هق می‌کرد دوباره داد زد:به نفع ماست؟؟؟؟ تو مگه نمی دونستی من چقدر دوست دارم؟؟؟؟تو مگه نمی دونستس بدون تو میمیرم؟؟؟اینکارو کردی که منو بکشی؟؟!! مگه نمی‌گفتی دوست دارم؟؟؟؟و بعد با صدایی بلند تر داد زد: آخه مگه آدم کشی که دوسش داره رو می‌کشه؟؟؟؟!!!
بعد از تزریق کردن آمپول ارامش بخش بهش،جیمین به برادر بزرگترش زنگ زده بودروی مبل خوابیده بود و روی تنش ملحفه ی نازکی بود که بوی تن جیمین رو می‌داددلش می‌خواست اون فاکینگ ملحفه رو از روی تنش بندازه تا انقدر با بوی تن اون مست نشه ولی بخاطر اثرات دارو نمی تونست بدنش رو تکون بده و فقط به برادرش و جیمین که در کمال ارامش در اون طرف سالن حرف می‌زدن‌ نگاه می‌کرد.بعد از حدود نیم ساعت برادرش درحالی که جیمین پشت سرش بود به سمتش اومدن_کوک...من با جیمین حرف زدم...این به نفع جفت شماست...بهت قول می‌دم...من می‌برمت خونه و بهت وقت می دم که بهش فکر کنی خوب؟.بعد صورت خیس از اشک برادر کوچیکترش رو پاک کرد و به آرومی بغلش کردجیمین که بغضی سنگین تر از وزن تمام غم هاش بود داشت به صورت مظلوم کوک که شاید برای آخرین بار بهش نگاه می‌کردن خیره شد...آره،هنوز دوسش داشت...
به عمارت که رشیدن تقریبا اثر دارو رفته بوددست برادرش،مهدرش و پدرش که جویای حالش بودن رو پس زد و به سختی و تلو تلو خوران هر وارد کارگاه نقاشی‌اش شدتمام نقاشی هاش رو نگاه کرداثر هایی که ده سال براشون وقت گذاشته بودهمه‌شون رو شکوند.تمام بوم ها...رنگ ها رو ریخت.تمام بسته ها...تمام قلمو ها رو پرت کرد.دونه به دونه‌شون رو... بعد از دقایقی کل کارگاه رو نابود کردهوار می‌زد و گریه می‌کردبه کل کنترلش رو از دست داده بودبه سمت کاتر رفت.خون کل زمین کارگاه رو پر کردشدای داد از پشت سرش شنید ولی حتی نگاه هم نکرددوباره کاتر رو بالا اورد که به دستش ضربه بزنه امام سوزنی توی گردنش فرو رفتآمپول ارامش بخش؟ آمپول ارامش بخش.#اتاق_۲۷۵
undefined۱۴

۱.۱K

۲۱:۳۹

بچه‌ها حتما نظراتتون رو توی ناشناس یا پیوی بهم بگیدundefined🥹_سبا
undefined۴

۱.۱K

۲۱:۴۰

به دوستاتون هم معرفی کنید و لینک چنل رو براشون بفرستین که قرار جذاب تر بشهههundefined#حسنا
undefined۴

۱.۱K

۲۱:۴۲