لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل parastoosetvatip
۹۴ عضو

parastoosetvati

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ خرداد
پارت هشتم :
دوستم صحرا با خواستگار سمجی که داشت بالاخره ازدواج کرد و من خوشحال بودم که توی جشن صحرا قراره دوستای صمیمی ام رو ببینیم کم بیش داشتیم برای کنکور میخوندیم.
بعد از مراسم اش اینقد خوشحال بودیم از دیدن همدیگه کفش دوستمو گرفتم تا وسایلش رو جمع کنه همین جا اعتراف میکنم مریم جان کفشت تا همین الان دست منه undefined
(اینجا اعلام کنم مریم رو یکی دوبار دیگه دیدم اما متاسفانه یادم رفت ببرمundefined )
خلاصه برای کنکور هم میخوندم اما میدونید خالصانه نبود undefined️تمام تمرکزم فقط کانون بود و ماشین undefined
من واقعا معلم بودن و تدریس کردن رو دوست دارم الانم وقتی تدریس میکنم انگار در جهانی دیگری هستم تمام بازی های بچگی من توی اتاقم با مقنعه و مانتوی مامانم دانش آموزان فرضی ام بود حتی دفتر کلاسی ام داشتم ... تنبیه و تشویق میکردم و درسی که قرار بود فردا امتحان داشته باشیم به بچه ها یاد میدادم امتحان میگرفتم و به خودم همیشه نمره ی 20 میدادمundefined

خلاصه من خوشحال بودم آموزش پرورش هم کلی برای خودش زمان ما ابهت داشت undefined
خانم خزایی مدیر اونجا رو دوست داشتم undefinedمن داشتم مسئول ثبت نام و یک جورایی ناظم میشدم undefinedبیشتر کارهاشونو یاد گرفته بودم
مدیر هم تشویقم میکرد برو کنکور انسانی بده undefinedفلان رشته بخون برو دانشگاه تربیت معلم بیا اینجا بر میدارمundefined
گوش میکردم صحبتاشو اما ته دلم دلم نمیخواست رشته ی کامپیوترمو ول کنم 🫤
نگاش میکردم اما دلم راضی نمیشد پس ذهنم میگفت نه از یک سمت پول بود undefinedسمت دیگه علاقه ام undefinedچیزی که عمرمو براش حداقل 2 سال گزاشته بودم . undefined
خلاصه تا اینکه کانون میخواست پسرونه و دخترونه رو جدا کنه به من گفتن که من مسئول ثبت نام قسمت پسرونه میشم undefinedundefined

خیلی خوشحال میشدم چون قدیمی ها دخترونه میموندن من اونجا تقریبا همه کاره میشدم undefined
رفتم کنکور دادم undefined
منتظر بودم برم سمت پسررونه undefined
یک روز یک دختر جون و یک پسر جون اومدن رفتن پیش خانم خزایی خیلی اهمیت ندادم تو رویایی خودم بودم undefined‍undefined
متوجه شدم این خانم و اون آقا جون , برادر و زن داداش خانم خزایی هستن ....
دوباره فرداش اومدن ....
دوباره اومدن دوباره اومدن ......
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
undefined۷

۹۹

۱۳:۵۵

پارت نهم:
زمزمه های به گوشم میرسید قراره اون خانم و نامزدش(برادر و زن برادر خانم خزایی) برن پسرونه...من نمیخواستم باور کنمundefined
همچنان امیدوار بودم ...شاید اونجاهم ۲ تا مسئول ثبت نام باشهشاید باید یک مرد باشه
اره حتما همینه من تنها با ۱۷ سال سن نمیتونم از پس همه چی بر بیام....خوشحال ادامه میدادم و برنامه هامو میچیدم🫠تا اینکه یک روزخانم خزایی صدام کردمundefinedرفتم پیشش
گفت خانم راغب ما فعلا به شما نیاز نداریمفهمیدم برادر و زن برادرش میخوان برن اونور
اشک توی چشمام حلقه زده کم کم خانم خزایی رو نمیدیدم🥺میگفت دوباره برو رشته انسانی بیا من تو رو بر میدارم تو باید تجربه ات زیاد باشهundefinedمن دیگه نمی شنیدمundefinedباورم نمیشداشک چشمام واینمستاد از توی کشوی میزش یک پاکت پول دراورد بهم دادو تشکر و تمامundefined
خودمو کنترل کردم سریع خودمو جمع جور کردمدنیا دور سرم میچرخید باورم نمیشد هی سعی میگردم خودمو کنترل کنما 🥺نمیشد لامصبماشین pk رویاهام خراب شد undefined
وای به مامانم و بابام چی بگمundefined
وسایلمو با نا امیدی جمع کردم وارد حیاط شدم🥺
حیاط رو از ته دلم نگاه کردم انگار داشتم با رویای معلم شدنم خداحافظی میکردم🥹
از داداشش و زن داداششم متنفر شده بودم🥲
اونجا بود که فهمیدم پارتی بازی چه قدرتی داره🥲
داشتم بزرگ میشدمداشتم تجربه میکردمادما قرار نیست روی قولشون بموننادما امیدوارت میکننادما دوست تو نیستن
چقد دنیای ادم بزرگا بده🥲 چقد بی رحمه
مامانم و بابام اینا چیزی نگفتن به روم نیاوردنانگار نه انگارچون خیلی نیاز مالی نداشتمگذشت و گذشت
جواب کنکور اومدمن رد شدم
چیزی بود که خیلی براش زحمت نکشیده بودم که ناراحت بشم
یجور دیگه بیخیال همه چیز شدم

رفتم اموزش رانندگی وای امروز تولدم که شد فرداش رفتم ثبت نام کردم خیلی دوست داشتم کلاس های تئوری زود تموم بشه امتحان تئوری رو دادم منو ۲ الی ۳ نفر دیگه قبول شدیم..... بقیه افتادن
وارد کلاس عملی شدم
وای چه عشقی میکردمundefinedامتحان عملی شد ۲ بار امتحان عملی میگرفتنکلاژم بکم ضعیف بود undefinedاولی قبولundefined دومی با افسر بودمبا عموم رفتیمصبح اش یکم تمرین کرد باهام
جوش سنگین بود همه استرس داشتن🫥
نوبت من شد undefined
من رفتم گفت پارک دوبل بزن زدم گفت حالا دنده عقب بگیر
گرفتم چرخ عقب افتاد تو چاله گفت کلاژ رو یکم بیار بالا ادامه بده
من نیوردم بالا و ادامه دادمماشین خاموش نشد
گفت قبولی undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
عموم میگفت همه استرس داشتن بیرون undefinedمیگفتن اگر چاله رو خاموش میکردی مینداختتتundefined
سربلند و غرور آمیز undefined بر طبل شادانه بکوب پیروز مردانه بکوبundefined
منتظر گواهینامه نشدمundefined
از فرداش ماشین بابا رو بر هرکاری کوچیکی میبردم بیرونundefined
میوهخواهرمو از کلاس زبان بیارمناهار بابامو ببرمدایی امو برسونم
یک بار سپر جلو زدم نمیتونستم صبر کنم تا گواهینامه ام بیادundefined

کم کم رفتم عمده فروشی پدرم کنار بابام ....

@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
undefined۵

۹۶

۱۶:۴۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

خوشممممم میاد همتون شبیه خودممممم هستیدundefinedundefined
خدایی خودم داستان ها رو میخونم خوشم میادundefinedundefinedundefined
شما هم باید دوست داشته باشید undefinedundefinedundefined
undefined۴

۹۶

۱۸:۱۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۵ خرداد
پارت دهم :
من رفتم کمک پدرم undefined
به بابام کمک میکردم
جنس میفروختیم ارسال میکردیم فاکتور میزدیم جنس صورت میدادیم
تجربه ی پدرم در فروش خیلی زیاده من اون زمان متوجه نمیشدم که پدرم من واقعا* فروش و فروشنده بودن توی ذاتشه undefined

از مشتری ها متوجه میشد این قصد خرید را دارد یا نه؟

یسری رموزی هم داشت که چطوری قیمت بدیم ؟
کی قیمت پایین بگو کی بالا بده*
یا مثلا چطوری تخفیف بده مشتری ازت راضی باشه
یک بار پدر من حدود 20 روز رگ سیاتیک کمرش گرفت undefined️️️️️من موندم و انبار و مشتری هاundefined️️️️️
من اون موقع 18 19 سالم بود undefined هنوزم برام مایه ی افتخاره undefinedکه بدون پدرم از پس کار بر می اومدم
یک بار رفتم با یکی از این فروشنده ها حساب کتاب کنم undefinedundefined
یک جنسی کلا نایاب بود undefinedخیلی سودی خوبی داشت undefined
+ رفتم گفتم آقا مجید
+گفت بله بابا ( همیشه بهم میگفت بابا مثلا سلام میکردم میگفت سلام بابا خوبی,)
+گفتم : پریما سایز 3 آلمانی داری؟
+ گفت نه بابا ندارم.
چشمم خورد به جنسایی که چیده بود اون ته مغازهاش چشمم خورد به پریما سایز 3 قایم اش کرده بود .undefinedundefined

+گفتم مگه اونجا نزاشتی ؟؟؟
_خودش شوکه شد مثلا قایم کرده بود موند یک لحظه
+گفت : به همکار جماعت نمیشه دوروغ گفت
خوشحال دوکارتن جنس نایاب گرفتم و سودی خوبی کردیم ......
بابای من دوتا انبار داشت یکی زیر زمین مغازه بود که آسانسور میخورد undefined‍undefined
اونیکی هم دور تر بود 🫤

وای شما تصور کنید این آسانسور همیشه خدا خراب بود

بابام یاد داده بود پامو بزارم یک قسمتی وگرنه طناب از روی جایی که باید میبود در می اومد undefined️️️️undefined
باید برقو قطع میکردیم undefined
حالا زمان هایی که دوتایی بودیم مشکل نبود 🫥برق قطع میکردیم بابام درست میکرد .
شما تصور کنید من هم فوبیای محیط بسته دارم undefinedهم فوبیای بلندیundefined‍undefined
این آسانسور میرفت پایین
نیم متر آخر سقط آزاد میکرد undefined‍undefined
اصلا داستان های این آسانسور خودش خداست
یک بار بابام نبود undefined
بازار یاب اکتیو اومده بود جنس صورت بدم
رفتم انبار ببینم چی جنسی داریم
بازار یابم رفت جلو در undefined
من رفتم توی آسانسور پایین undefined‍undefined
آقا این طناب در رفت 🫥
همین طوری داشت میچرخید
منم از ته چاه دادم میزدم undefined
آکتیییو
ویزیتور اکتیو
آقای اکتیو (فامیلی اشو نمیدونستم )undefined

صدای آسانسور که طنابش داره در میره
من از اون پایین داد میزدم undefined
چرا نمیشنوه undefinedundefined
هی داد میزدم undefined

ویزیتور اکتیو
آقای اکتیو ویزیتور اکتیوآقای اکتیو
بالاخره شنیدundefined
+گفت : بله بله undefined
+گفتم: برقو قطع کن قطع کن undefined
+گفت : کجاست آدرسشو دادم فیوز قطع کرد undefined‍undefined
دایی های من 3 تاشون توی همون خیابون مغازه داشتن undefined
گفتم برو دایی هامو صدام کن undefined
گفت : کدومو
+گفتم هرکدوم مشتری ندارن
دایی هام دوتاشون اومدن وسطی و آخریundefined
+گفتم دایی: نربون بزار بیام بالا
دایی ام گذاشت .
من اصلا وحشت دارم از نردبون بلندی undefined
نربودن 380 رو ساپورت نمیکرد undefined️️️️undefined️️️️undefined️️️️undefined️️️️undefined️️️️undefined️️️️undefined️️️️50 سانت رو باید پامو خیلی می آوردم بالا undefined️️️️🫤
اومدم بالا undefined
نگم براتون توی اون 50 سانت گیر کردم 🫠
هی میگفتم نمیتونم undefined
هی دایی هام میگفتن پرستو گرفتیمت بیا undefined
جفت بازوهامو گرفته بودنمیگفتم نمیتونم undefinedundefinedundefined
بابام دو دقیقه می اومدا
من نمیتونستم undefined
با بدبختی منو آوردن بالا undefined

به بابام زنگ زدم که یکی بیادآسانسور درست کنه
شما تصور کنید یک عمده فروشی دسترسی به انبار نداشته باشه .....
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
undefined۴
undefined۳

۹۴

۱۰:۴۳

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
میشه فلش رو بزنید ؟undefined
undefined۳
undefined۱

۱۱۱

۱۰:۵۶

اینترنت بین الملل برای من روی سایت های که هاستشون خارج بود باز شد دست و جیغ و هوراااااundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۶
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۱۲۳

۱۵:۰۰

۸ خرداد
پارت یازدهم:
من دیگه داشتم خودمو پیدا میکردم undefined
کنار پدرم خوب بوداااundefinedاما خب من همیشه وقتی بچه بودم خودمو یک کسی که تاثیر گزاره تصور میکردمundefinedundefined
شغل پدرم برای خانم خیلی مناسب نبوددستام و لباسام خاکی بود🫥
داشتم به خودم می اومدم undefinedداشتم به مسیرم و آیندم فکر میکردمکه من اینو نمیخوام
یک مدت دنبال کلاس شبکه گشتم ولی خب نه
باید تصمیم درست بگیرمباید زمان مدیریت کنم
فکر میکردم
راهی رو انتخاب کنم که پشیمون نشمتصمیم گرفتم دوباره کنکور بدمundefined
اما اصلا حوصله دوباره درس خوندن و کنکور وتست نداشتم undefined
تحقیق کردم که دانشگاه فقط دولتی نیست کهازاد داریمغیر دولتی غیر انتفافی داریمعلمی کاربردی و پیام نور
خلاصه کنکور رفتم پست و دفترچه خریدمundefined
وای چه کار سختیundefined
هیچ کسم نبود تحقیق کنمundefined
فرق بین فناوری اطلاعاتیا مثلابرنامه نویسی تحت وب برنامه نویسی تحت شبکه Ictlواییی گیج شدمچرا کسی نیست بپرسماینترنت درست حسابی هم نبود ....🥺
دیگه ازدوستام بپرسم خیلی پرسیدم
هر کس نصفه و نیمه اطلاعات داشتundefinedفرق بین دانشگاه مدرک کدوم معتبر تره
اصلا به کدوم رشته من علاقه دارمundefined
اصلا من دوست دارم در اینده چیکاره بشم علاقه ی و استعدادم چیهundefined

اما من همیشه فکر میکردم من دوست دارم یکاری باشه که مثلا بانکی یا یک جای معتبر برم
شزکت خصوصی نه اصلا
فهمیدم من علاقه ام به سمت برنامه نویسی بک یا شبکه استشبکه حفظ کردنیهنه نه حوصله ندارم🫨برنامه نویسی تحت وب انتخاب من شدundefined
رشته امو انتخاب کردم
علمی کاربردی انتخاب کردم و غیر دولتی و غیر انتفاعی انتخاب کردم خلاصه جفت اشو قبول شدم
غیر انتفاعی غیر دولتی قزوین قبول شدمعلمی کاربردی ونک
وای دوباره دوراهیکدومو انتخاب کنم
undefined۶

۸۲

۱۵:۰۷