پارت هشتم :
دوستم صحرا با خواستگار سمجی که داشت بالاخره ازدواج کرد و من خوشحال بودم که توی جشن صحرا قراره دوستای صمیمی ام رو ببینیم کم بیش داشتیم برای کنکور میخوندیم.
بعد از مراسم اش اینقد خوشحال بودیم از دیدن همدیگه کفش دوستمو گرفتم تا وسایلش رو جمع کنه همین جا اعتراف میکنم مریم جان کفشت تا همین الان دست منه
(اینجا اعلام کنم مریم رو یکی دوبار دیگه دیدم اما متاسفانه یادم رفت ببرم
)
خلاصه برای کنکور هم میخوندم اما میدونید خالصانه نبود
️تمام تمرکزم فقط کانون بود و ماشین 
من واقعا معلم بودن و تدریس کردن رو دوست دارم الانم وقتی تدریس میکنم انگار در جهانی دیگری هستم تمام بازی های بچگی من توی اتاقم با مقنعه و مانتوی مامانم دانش آموزان فرضی ام بود حتی دفتر کلاسی ام داشتم ... تنبیه و تشویق میکردم و درسی که قرار بود فردا امتحان داشته باشیم به بچه ها یاد میدادم امتحان میگرفتم و به خودم همیشه نمره ی 20 میدادم
خلاصه من خوشحال بودم آموزش پرورش هم کلی برای خودش زمان ما ابهت داشت
خانم خزایی مدیر اونجا رو دوست داشتم
من داشتم مسئول ثبت نام و یک جورایی ناظم میشدم
بیشتر کارهاشونو یاد گرفته بودم
مدیر هم تشویقم میکرد برو کنکور انسانی بده
فلان رشته بخون برو دانشگاه تربیت معلم بیا اینجا بر میدارم
گوش میکردم صحبتاشو اما ته دلم دلم نمیخواست رشته ی کامپیوترمو ول کنم 🫤
نگاش میکردم اما دلم راضی نمیشد پس ذهنم میگفت نه از یک سمت پول بود
سمت دیگه علاقه ام
چیزی که عمرمو براش حداقل 2 سال گزاشته بودم . 
خلاصه تا اینکه کانون میخواست پسرونه و دخترونه رو جدا کنه به من گفتن که من مسئول ثبت نام قسمت پسرونه میشم

خیلی خوشحال میشدم چون قدیمی ها دخترونه میموندن من اونجا تقریبا همه کاره میشدم
رفتم کنکور دادم
منتظر بودم برم سمت پسررونه
یک روز یک دختر جون و یک پسر جون اومدن رفتن پیش خانم خزایی خیلی اهمیت ندادم تو رویایی خودم بودم

متوجه شدم این خانم و اون آقا جون , برادر و زن داداش خانم خزایی هستن ....
دوباره فرداش اومدن ....
دوباره اومدن دوباره اومدن ......
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
دوستم صحرا با خواستگار سمجی که داشت بالاخره ازدواج کرد و من خوشحال بودم که توی جشن صحرا قراره دوستای صمیمی ام رو ببینیم کم بیش داشتیم برای کنکور میخوندیم.
بعد از مراسم اش اینقد خوشحال بودیم از دیدن همدیگه کفش دوستمو گرفتم تا وسایلش رو جمع کنه همین جا اعتراف میکنم مریم جان کفشت تا همین الان دست منه
(اینجا اعلام کنم مریم رو یکی دوبار دیگه دیدم اما متاسفانه یادم رفت ببرم
خلاصه برای کنکور هم میخوندم اما میدونید خالصانه نبود
من واقعا معلم بودن و تدریس کردن رو دوست دارم الانم وقتی تدریس میکنم انگار در جهانی دیگری هستم تمام بازی های بچگی من توی اتاقم با مقنعه و مانتوی مامانم دانش آموزان فرضی ام بود حتی دفتر کلاسی ام داشتم ... تنبیه و تشویق میکردم و درسی که قرار بود فردا امتحان داشته باشیم به بچه ها یاد میدادم امتحان میگرفتم و به خودم همیشه نمره ی 20 میدادم
خلاصه من خوشحال بودم آموزش پرورش هم کلی برای خودش زمان ما ابهت داشت
خانم خزایی مدیر اونجا رو دوست داشتم
مدیر هم تشویقم میکرد برو کنکور انسانی بده
گوش میکردم صحبتاشو اما ته دلم دلم نمیخواست رشته ی کامپیوترمو ول کنم 🫤
نگاش میکردم اما دلم راضی نمیشد پس ذهنم میگفت نه از یک سمت پول بود
خلاصه تا اینکه کانون میخواست پسرونه و دخترونه رو جدا کنه به من گفتن که من مسئول ثبت نام قسمت پسرونه میشم
خیلی خوشحال میشدم چون قدیمی ها دخترونه میموندن من اونجا تقریبا همه کاره میشدم
رفتم کنکور دادم
منتظر بودم برم سمت پسررونه
یک روز یک دختر جون و یک پسر جون اومدن رفتن پیش خانم خزایی خیلی اهمیت ندادم تو رویایی خودم بودم
متوجه شدم این خانم و اون آقا جون , برادر و زن داداش خانم خزایی هستن ....
دوباره فرداش اومدن ....
دوباره اومدن دوباره اومدن ......
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
۹۹
۱۳:۵۵
پارت نهم:
زمزمه های به گوشم میرسید قراره اون خانم و نامزدش(برادر و زن برادر خانم خزایی) برن پسرونه...من نمیخواستم باور کنم
همچنان امیدوار بودم ...شاید اونجاهم ۲ تا مسئول ثبت نام باشهشاید باید یک مرد باشه
اره حتما همینه من تنها با ۱۷ سال سن نمیتونم از پس همه چی بر بیام....خوشحال ادامه میدادم و برنامه هامو میچیدم🫠تا اینکه یک روزخانم خزایی صدام کردم
رفتم پیشش
گفت خانم راغب ما فعلا به شما نیاز نداریمفهمیدم برادر و زن برادرش میخوان برن اونور
اشک توی چشمام حلقه زده کم کم خانم خزایی رو نمیدیدم🥺میگفت دوباره برو رشته انسانی بیا من تو رو بر میدارم تو باید تجربه ات زیاد باشه
من دیگه نمی شنیدم
باورم نمیشداشک چشمام واینمستاد از توی کشوی میزش یک پاکت پول دراورد بهم دادو تشکر و تمام
خودمو کنترل کردم سریع خودمو جمع جور کردمدنیا دور سرم میچرخید باورم نمیشد هی سعی میگردم خودمو کنترل کنما 🥺نمیشد لامصبماشین pk رویاهام خراب شد
وای به مامانم و بابام چی بگم
وسایلمو با نا امیدی جمع کردم وارد حیاط شدم🥺
حیاط رو از ته دلم نگاه کردم انگار داشتم با رویای معلم شدنم خداحافظی میکردم🥹
از داداشش و زن داداششم متنفر شده بودم🥲
اونجا بود که فهمیدم پارتی بازی چه قدرتی داره🥲
داشتم بزرگ میشدمداشتم تجربه میکردمادما قرار نیست روی قولشون بموننادما امیدوارت میکننادما دوست تو نیستن
چقد دنیای ادم بزرگا بده🥲 چقد بی رحمه
مامانم و بابام اینا چیزی نگفتن به روم نیاوردنانگار نه انگارچون خیلی نیاز مالی نداشتمگذشت و گذشت
جواب کنکور اومدمن رد شدم
چیزی بود که خیلی براش زحمت نکشیده بودم که ناراحت بشم
یجور دیگه بیخیال همه چیز شدم
رفتم اموزش رانندگی وای امروز تولدم که شد فرداش رفتم ثبت نام کردم خیلی دوست داشتم کلاس های تئوری زود تموم بشه امتحان تئوری رو دادم منو ۲ الی ۳ نفر دیگه قبول شدیم..... بقیه افتادن
وارد کلاس عملی شدم
وای چه عشقی میکردم
امتحان عملی شد ۲ بار امتحان عملی میگرفتنکلاژم بکم ضعیف بود
اولی قبول
دومی با افسر بودمبا عموم رفتیمصبح اش یکم تمرین کرد باهام
جوش سنگین بود همه استرس داشتن🫥
نوبت من شد
من رفتم گفت پارک دوبل بزن زدم گفت حالا دنده عقب بگیر
گرفتم چرخ عقب افتاد تو چاله گفت کلاژ رو یکم بیار بالا ادامه بده
من نیوردم بالا و ادامه دادمماشین خاموش نشد
گفت قبولی





عموم میگفت همه استرس داشتن بیرون
میگفتن اگر چاله رو خاموش میکردی مینداختتت
سربلند و غرور آمیز
بر طبل شادانه بکوب پیروز مردانه بکوب
منتظر گواهینامه نشدم
از فرداش ماشین بابا رو بر هرکاری کوچیکی میبردم بیرون
میوهخواهرمو از کلاس زبان بیارمناهار بابامو ببرمدایی امو برسونم
یک بار سپر جلو زدم نمیتونستم صبر کنم تا گواهینامه ام بیاد
کم کم رفتم عمده فروشی پدرم کنار بابام ....
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
زمزمه های به گوشم میرسید قراره اون خانم و نامزدش(برادر و زن برادر خانم خزایی) برن پسرونه...من نمیخواستم باور کنم
همچنان امیدوار بودم ...شاید اونجاهم ۲ تا مسئول ثبت نام باشهشاید باید یک مرد باشه
اره حتما همینه من تنها با ۱۷ سال سن نمیتونم از پس همه چی بر بیام....خوشحال ادامه میدادم و برنامه هامو میچیدم🫠تا اینکه یک روزخانم خزایی صدام کردم
گفت خانم راغب ما فعلا به شما نیاز نداریمفهمیدم برادر و زن برادرش میخوان برن اونور
اشک توی چشمام حلقه زده کم کم خانم خزایی رو نمیدیدم🥺میگفت دوباره برو رشته انسانی بیا من تو رو بر میدارم تو باید تجربه ات زیاد باشه
خودمو کنترل کردم سریع خودمو جمع جور کردمدنیا دور سرم میچرخید باورم نمیشد هی سعی میگردم خودمو کنترل کنما 🥺نمیشد لامصبماشین pk رویاهام خراب شد
وای به مامانم و بابام چی بگم
وسایلمو با نا امیدی جمع کردم وارد حیاط شدم🥺
حیاط رو از ته دلم نگاه کردم انگار داشتم با رویای معلم شدنم خداحافظی میکردم🥹
از داداشش و زن داداششم متنفر شده بودم🥲
اونجا بود که فهمیدم پارتی بازی چه قدرتی داره🥲
داشتم بزرگ میشدمداشتم تجربه میکردمادما قرار نیست روی قولشون بموننادما امیدوارت میکننادما دوست تو نیستن
چقد دنیای ادم بزرگا بده🥲 چقد بی رحمه
مامانم و بابام اینا چیزی نگفتن به روم نیاوردنانگار نه انگارچون خیلی نیاز مالی نداشتمگذشت و گذشت
جواب کنکور اومدمن رد شدم
چیزی بود که خیلی براش زحمت نکشیده بودم که ناراحت بشم
یجور دیگه بیخیال همه چیز شدم
رفتم اموزش رانندگی وای امروز تولدم که شد فرداش رفتم ثبت نام کردم خیلی دوست داشتم کلاس های تئوری زود تموم بشه امتحان تئوری رو دادم منو ۲ الی ۳ نفر دیگه قبول شدیم..... بقیه افتادن
وارد کلاس عملی شدم
وای چه عشقی میکردم
جوش سنگین بود همه استرس داشتن🫥
نوبت من شد
من رفتم گفت پارک دوبل بزن زدم گفت حالا دنده عقب بگیر
گرفتم چرخ عقب افتاد تو چاله گفت کلاژ رو یکم بیار بالا ادامه بده
من نیوردم بالا و ادامه دادمماشین خاموش نشد
گفت قبولی
عموم میگفت همه استرس داشتن بیرون
سربلند و غرور آمیز
منتظر گواهینامه نشدم
از فرداش ماشین بابا رو بر هرکاری کوچیکی میبردم بیرون
میوهخواهرمو از کلاس زبان بیارمناهار بابامو ببرمدایی امو برسونم
یک بار سپر جلو زدم نمیتونستم صبر کنم تا گواهینامه ام بیاد
کم کم رفتم عمده فروشی پدرم کنار بابام ....
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
۹۶
۱۶:۴۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
خوشممممم میاد همتون شبیه خودممممم هستید

خدایی خودم داستان ها رو میخونم خوشم میاد


شما هم باید دوست داشته باشید


خدایی خودم داستان ها رو میخونم خوشم میاد
شما هم باید دوست داشته باشید
۹۶
۱۸:۱۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
پارت دهم :
من رفتم کمک پدرم
به بابام کمک میکردم
جنس میفروختیم ارسال میکردیم فاکتور میزدیم جنس صورت میدادیم
تجربه ی پدرم در فروش خیلی زیاده من اون زمان متوجه نمیشدم که پدرم من واقعا* فروش و فروشنده بودن توی ذاتشه
از مشتری ها متوجه میشد این قصد خرید را دارد یا نه؟
یسری رموزی هم داشت که چطوری قیمت بدیم ؟کی قیمت پایین بگو کی بالا بده*
یا مثلا چطوری تخفیف بده مشتری ازت راضی باشه
یک بار پدر من حدود 20 روز رگ سیاتیک کمرش گرفت
️️️️️من موندم و انبار و مشتری ها
️️️️️
من اون موقع 18 19 سالم بود
هنوزم برام مایه ی افتخاره
که بدون پدرم از پس کار بر می اومدم
یک بار رفتم با یکی از این فروشنده ها حساب کتاب کنم

یک جنسی کلا نایاب بود
خیلی سودی خوبی داشت 
+ رفتم گفتم آقا مجید
+گفت بله بابا ( همیشه بهم میگفت بابا مثلا سلام میکردم میگفت سلام بابا خوبی,)
+گفتم : پریما سایز 3 آلمانی داری؟
+ گفت نه بابا ندارم.
چشمم خورد به جنسایی که چیده بود اون ته مغازهاش چشمم خورد به پریما سایز 3 قایم اش کرده بود .

+گفتم مگه اونجا نزاشتی ؟؟؟
_خودش شوکه شد مثلا قایم کرده بود موند یک لحظه
+گفت : به همکار جماعت نمیشه دوروغ گفت
خوشحال دوکارتن جنس نایاب گرفتم و سودی خوبی کردیم ......
بابای من دوتا انبار داشت یکی زیر زمین مغازه بود که آسانسور میخورد

اونیکی هم دور تر بود 🫤
وای شما تصور کنید این آسانسور همیشه خدا خراب بود
بابام یاد داده بود پامو بزارم یک قسمتی وگرنه طناب از روی جایی که باید میبود در می اومد
️️️️
باید برقو قطع میکردیم
حالا زمان هایی که دوتایی بودیم مشکل نبود 🫥برق قطع میکردیم بابام درست میکرد .
شما تصور کنید من هم فوبیای محیط بسته دارم
هم فوبیای بلندی
این آسانسور میرفت پایین
نیم متر آخر سقط آزاد میکرد

اصلا داستان های این آسانسور خودش خداست
یک بار بابام نبود
بازار یاب اکتیو اومده بود جنس صورت بدم
رفتم انبار ببینم چی جنسی داریم
بازار یابم رفت جلو در
من رفتم توی آسانسور پایین

آقا این طناب در رفت 🫥
همین طوری داشت میچرخید
منم از ته چاه دادم میزدم
آکتیییو
ویزیتور اکتیو
آقای اکتیو (فامیلی اشو نمیدونستم )
صدای آسانسور که طنابش داره در میره
من از اون پایین داد میزدم
چرا نمیشنوه

هی داد میزدم
ویزیتور اکتیو
آقای اکتیو ویزیتور اکتیوآقای اکتیو
بالاخره شنید
+گفت : بله بله
+گفتم: برقو قطع کن قطع کن
+گفت : کجاست آدرسشو دادم فیوز قطع کرد

دایی های من 3 تاشون توی همون خیابون مغازه داشتن
گفتم برو دایی هامو صدام کن
گفت : کدومو
+گفتم هرکدوم مشتری ندارن
دایی هام دوتاشون اومدن وسطی و آخری
+گفتم دایی: نربون بزار بیام بالا
دایی ام گذاشت .
من اصلا وحشت دارم از نردبون بلندی
نربودن 380 رو ساپورت نمیکرد
️️️️
️️️️
️️️️
️️️️
️️️️
️️️️
️️️️50 سانت رو باید پامو خیلی می آوردم بالا
️️️️🫤
اومدم بالا
نگم براتون توی اون 50 سانت گیر کردم 🫠
هی میگفتم نمیتونم
هی دایی هام میگفتن پرستو گرفتیمت بیا
جفت بازوهامو گرفته بودنمیگفتم نمیتونم


بابام دو دقیقه می اومدا
من نمیتونستم
با بدبختی منو آوردن بالا
به بابام زنگ زدم که یکی بیادآسانسور درست کنه
شما تصور کنید یک عمده فروشی دسترسی به انبار نداشته باشه .....
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
من رفتم کمک پدرم
به بابام کمک میکردم
جنس میفروختیم ارسال میکردیم فاکتور میزدیم جنس صورت میدادیم
تجربه ی پدرم در فروش خیلی زیاده من اون زمان متوجه نمیشدم که پدرم من واقعا* فروش و فروشنده بودن توی ذاتشه
از مشتری ها متوجه میشد این قصد خرید را دارد یا نه؟
یسری رموزی هم داشت که چطوری قیمت بدیم ؟کی قیمت پایین بگو کی بالا بده*
یا مثلا چطوری تخفیف بده مشتری ازت راضی باشه
یک بار پدر من حدود 20 روز رگ سیاتیک کمرش گرفت
من اون موقع 18 19 سالم بود
یک بار رفتم با یکی از این فروشنده ها حساب کتاب کنم
یک جنسی کلا نایاب بود
+ رفتم گفتم آقا مجید
+گفت بله بابا ( همیشه بهم میگفت بابا مثلا سلام میکردم میگفت سلام بابا خوبی,)
+گفتم : پریما سایز 3 آلمانی داری؟
+ گفت نه بابا ندارم.
چشمم خورد به جنسایی که چیده بود اون ته مغازهاش چشمم خورد به پریما سایز 3 قایم اش کرده بود .
+گفتم مگه اونجا نزاشتی ؟؟؟
_خودش شوکه شد مثلا قایم کرده بود موند یک لحظه
+گفت : به همکار جماعت نمیشه دوروغ گفت
خوشحال دوکارتن جنس نایاب گرفتم و سودی خوبی کردیم ......
بابای من دوتا انبار داشت یکی زیر زمین مغازه بود که آسانسور میخورد
اونیکی هم دور تر بود 🫤
وای شما تصور کنید این آسانسور همیشه خدا خراب بود
بابام یاد داده بود پامو بزارم یک قسمتی وگرنه طناب از روی جایی که باید میبود در می اومد
باید برقو قطع میکردیم
حالا زمان هایی که دوتایی بودیم مشکل نبود 🫥برق قطع میکردیم بابام درست میکرد .
شما تصور کنید من هم فوبیای محیط بسته دارم
این آسانسور میرفت پایین
نیم متر آخر سقط آزاد میکرد
اصلا داستان های این آسانسور خودش خداست
یک بار بابام نبود
بازار یاب اکتیو اومده بود جنس صورت بدم
رفتم انبار ببینم چی جنسی داریم
بازار یابم رفت جلو در
من رفتم توی آسانسور پایین
آقا این طناب در رفت 🫥
همین طوری داشت میچرخید
منم از ته چاه دادم میزدم
آکتیییو
ویزیتور اکتیو
آقای اکتیو (فامیلی اشو نمیدونستم )
صدای آسانسور که طنابش داره در میره
من از اون پایین داد میزدم
چرا نمیشنوه
هی داد میزدم
ویزیتور اکتیو
آقای اکتیو ویزیتور اکتیوآقای اکتیو
بالاخره شنید
+گفت : بله بله
+گفتم: برقو قطع کن قطع کن
+گفت : کجاست آدرسشو دادم فیوز قطع کرد
دایی های من 3 تاشون توی همون خیابون مغازه داشتن
گفتم برو دایی هامو صدام کن
گفت : کدومو
+گفتم هرکدوم مشتری ندارن
دایی هام دوتاشون اومدن وسطی و آخری
+گفتم دایی: نربون بزار بیام بالا
دایی ام گذاشت .
من اصلا وحشت دارم از نردبون بلندی
نربودن 380 رو ساپورت نمیکرد
اومدم بالا
نگم براتون توی اون 50 سانت گیر کردم 🫠
هی میگفتم نمیتونم
هی دایی هام میگفتن پرستو گرفتیمت بیا
جفت بازوهامو گرفته بودنمیگفتم نمیتونم
بابام دو دقیقه می اومدا
من نمیتونستم
با بدبختی منو آوردن بالا
به بابام زنگ زدم که یکی بیادآسانسور درست کنه
شما تصور کنید یک عمده فروشی دسترسی به انبار نداشته باشه .....
@parastoosetvati
https://ble.ir/parastooseo
۹۴
۱۰:۴۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
میشه فلش رو بزنید ؟
۱۱۱
۱۰:۵۶
اینترنت بین الملل برای من روی سایت های که هاستشون خارج بود باز شد دست و جیغ و هورااااا











۱۲۳
۱۵:۰۰
پارت یازدهم:
من دیگه داشتم خودمو پیدا میکردم
کنار پدرم خوب بودااا
اما خب من همیشه وقتی بچه بودم خودمو یک کسی که تاثیر گزاره تصور میکردم

شغل پدرم برای خانم خیلی مناسب نبوددستام و لباسام خاکی بود🫥
داشتم به خودم می اومدم
داشتم به مسیرم و آیندم فکر میکردمکه من اینو نمیخوام
یک مدت دنبال کلاس شبکه گشتم ولی خب نه
باید تصمیم درست بگیرمباید زمان مدیریت کنم
فکر میکردم
راهی رو انتخاب کنم که پشیمون نشمتصمیم گرفتم دوباره کنکور بدم
اما اصلا حوصله دوباره درس خوندن و کنکور وتست نداشتم
تحقیق کردم که دانشگاه فقط دولتی نیست کهازاد داریمغیر دولتی غیر انتفافی داریمعلمی کاربردی و پیام نور
خلاصه کنکور رفتم پست و دفترچه خریدم
وای چه کار سختی
هیچ کسم نبود تحقیق کنم
فرق بین فناوری اطلاعاتیا مثلابرنامه نویسی تحت وب برنامه نویسی تحت شبکه Ictlواییی گیج شدمچرا کسی نیست بپرسماینترنت درست حسابی هم نبود ....🥺
دیگه ازدوستام بپرسم خیلی پرسیدم
هر کس نصفه و نیمه اطلاعات داشت
فرق بین دانشگاه مدرک کدوم معتبر تره
اصلا به کدوم رشته من علاقه دارم
اصلا من دوست دارم در اینده چیکاره بشم علاقه ی و استعدادم چیه
اما من همیشه فکر میکردم من دوست دارم یکاری باشه که مثلا بانکی یا یک جای معتبر برم
شزکت خصوصی نه اصلا
فهمیدم من علاقه ام به سمت برنامه نویسی بک یا شبکه استشبکه حفظ کردنیهنه نه حوصله ندارم🫨برنامه نویسی تحت وب انتخاب من شد
رشته امو انتخاب کردم
علمی کاربردی انتخاب کردم و غیر دولتی و غیر انتفاعی انتخاب کردم خلاصه جفت اشو قبول شدم
غیر انتفاعی غیر دولتی قزوین قبول شدمعلمی کاربردی ونک
وای دوباره دوراهیکدومو انتخاب کنم
من دیگه داشتم خودمو پیدا میکردم
کنار پدرم خوب بودااا
شغل پدرم برای خانم خیلی مناسب نبوددستام و لباسام خاکی بود🫥
داشتم به خودم می اومدم
یک مدت دنبال کلاس شبکه گشتم ولی خب نه
باید تصمیم درست بگیرمباید زمان مدیریت کنم
فکر میکردم
راهی رو انتخاب کنم که پشیمون نشمتصمیم گرفتم دوباره کنکور بدم
اما اصلا حوصله دوباره درس خوندن و کنکور وتست نداشتم
تحقیق کردم که دانشگاه فقط دولتی نیست کهازاد داریمغیر دولتی غیر انتفافی داریمعلمی کاربردی و پیام نور
خلاصه کنکور رفتم پست و دفترچه خریدم
وای چه کار سختی
هیچ کسم نبود تحقیق کنم
فرق بین فناوری اطلاعاتیا مثلابرنامه نویسی تحت وب برنامه نویسی تحت شبکه Ictlواییی گیج شدمچرا کسی نیست بپرسماینترنت درست حسابی هم نبود ....🥺
دیگه ازدوستام بپرسم خیلی پرسیدم
هر کس نصفه و نیمه اطلاعات داشت
اصلا به کدوم رشته من علاقه دارم
اصلا من دوست دارم در اینده چیکاره بشم علاقه ی و استعدادم چیه
اما من همیشه فکر میکردم من دوست دارم یکاری باشه که مثلا بانکی یا یک جای معتبر برم
شزکت خصوصی نه اصلا
فهمیدم من علاقه ام به سمت برنامه نویسی بک یا شبکه استشبکه حفظ کردنیهنه نه حوصله ندارم🫨برنامه نویسی تحت وب انتخاب من شد
رشته امو انتخاب کردم
علمی کاربردی انتخاب کردم و غیر دولتی و غیر انتفاعی انتخاب کردم خلاصه جفت اشو قبول شدم
غیر انتفاعی غیر دولتی قزوین قبول شدمعلمی کاربردی ونک
وای دوباره دوراهیکدومو انتخاب کنم
۸۲
۱۵:۰۷