۲.۲K
۹:۰۶
۲.۲K
۹:۰۶
دلنوشته برای خودم و دخترکم
واقعاً سختترین و سنگین ترین بخش موقعیت میزبانی و در عین حال پر از عشق و اصالت، این جدایی هاست.
این یک «دردِ شیرین» است؛ تلخ است چون از آن جدا میشوید، اما شیرین است چون میدانیم آنها به آغوش گرم و همیشگیای میروند که حقشان است.
عزیزِ دلِ ما،دختر زیباروی ما پریا جوووونم
دو ماه، برای دنیای زمان، خیلی کوتاه است؛ اما برای قلب ما، انگار یک عمر زندگی کردهای. تو مثل یک غزل زیبا، بیهیچ مقدمهای وارد زندگی ما شدی و تمام گوشههای خانهی ما را با لبخند و معصومیتت پر کردی.امروز، با بغضی سنگین اما با قلبی که برایت میتپد، تو را باید به آغوش خانوادهای جدید بسپاریم. میدانیم که قرار است نور چشمهای جدیدی باشی، همانطور که نور چشم ما بودی.
جای خالی تو در خانه، در بازیهای آریو (پسرم) و در نگاهِ پدر و مادرت (محمد و سهیلا)، همیشه ماندنی است.برو عزیزم، برو که دنیای جدیدت منتظر توست، اما بدان که اینجا، همیشه خانهای وجود دارد که با تمام عشق، منتظر شنیدن خبرهای خوشحالکنندهی توست.فرشتهی کوچک ما... برو که دنیای تو، منتظرِ درخشش توست.»
لطفا برای قلبهای ما دعا کنید
#مادر_میزبان#طرح_میزبان#مادرانگی
۱.۹K
۱۱:۴۷
اگر در این روزها و ایام عزای محرم، تصمیم دارید تا مهربانیتان را به یاد عزیزی یا به نیت برآوردهشدن حاجتی ماندگار کنید تا لبخندی بر لب کودکی بنشانید، پرباز با افتخار و امانتداری پذیرای همراهی شماست.
5022297000318522خیریه پرباز (گویش کودکانه پرواز)
️ @parbaz_khayerin
️ @parbaz_khayerin
#نذورات
5022297000318522خیریه پرباز (گویش کودکانه پرواز)
#نذورات
۱.۸K
۶:۴۹
و یا خانوادهای که شرایط و آمادگی فرزندپذیری* رو داشته باشه و بخواد این همراهی رو برای همیشه ادامه بده.
قرار نیست کسی قهرمان قصه این بچهها بشه. قرار نیست همه مشکلات یکشبه حل بشه. فقط کافیه خانوادهای پیدا بشه که حاضر باشه جایی واقعی در خونه، وقت و زندگی خودش برای این دو پسر باز کنه.
🥹 حیفه این دو پسر خوب، سالهای مهم نوجوونیشون رو بدون تجربه داشتن یک خانواده بگذرونن.شاید خانوادهای که دنبالش هستیم، همین حالا این نوشته رو میخونه.
@parbaz_charity
۱.۷K
۱۸:۰۳
-من می خوام اسم خودمو بذارم ماه-ماه؟ خیلی سخته که. مثلن بهت بگیم ماه خانوم؟؟؟-آره (می خندد) -منم اسم خودمو می خوام بذارم نگین. میشه؟؟ -چرا نمیشه. خیلی اسم قشنگیه. جفتتون شناسنامه جدید می گیرین. با اسم و فامیل جدید…(هر دو دلشان از شنیدن این جمله غنج می رود) از کوچه پس کوچه های مولوی رسیده بودند به خانه ی ما. ماه های اول خیلی چموش و حرف گوش نکن بودند با ادبیات و آداب رفتاری کوچه و خیابان. کم کم یاد گرفتند و رشد کردند. هوش سرشاری داشتند و تا مدت ها علقه زیادی به خانواده زیستی و به خصوص مادرشان که کم کم با فکر و نتیجه گیری های خودشان و البته مشورت مشاورین کم رنگ شد و در آخر از میان رفت و تمامش شد آرزوی خانواده دار شدن. روزهای اول جنگ دوازده روزه بود که همه بچه های خانه با #طرح_میزبان مهمان خانواده ها شدند. این دو هم رفتند ولی بعد از سه چهار روز برگشتند . اشک خانواده میزبان را درآورده بودند و کلی اذیتشان کرده بودند. بعد از چند روز با توضیحات تکمیلی که چه اتفاقی افتاده و چه کارهایی می کنند و … به خانواده دیگری رفتند و این خانواده هم فقط دو روز دوام آورد. موقع برگشت نگین (بعد از این) دوید طرفم و خودش را پشتم قایم کرد و گفت: بازم گند زدم و ماه(بعد از این) اعتقاد داشت همه اش تقصیر نگین است و اگر او نبود من همانجا می ماندم و …. قرار شد چند ماهی روی رفتارها و ارتباطشان با یگدیگر کار کنیم و کلاس اولشان که تمام شد دوباره دنبال خانواده بگردیم برایشان که جنگ رمضان شد و باز دوباره تمام بچه ها به خانواده میزبان رفتند. قرار گذاشتیم که این بار از هم جدایشان کنیم و هر کدام به یک خانواده بروند با این شرط که خانواده ها به هم نزدیک باشند و اجازه ارتباط بچه ها را هم بدهند و چقدر نگین گریه و زاری کرد که خواهرش را می خواهد و ماه با بی خیالی دلش می خواست تنها باشد…هر دو سه چهار ماهی تک تک در خانواده ها دوام آوردند و سال تحصیلی را با موفقیت پایان دادند و قرارمان با خانواده های میزبان به پایان رسید. ما در جستجوی خانواده فرزندپذیر برای این دو خواهر بودیم و به هیچ عنوان دلمان نمی خواست از هم جدایشان کنیم. یک بار دیگر خانه خالی شد و ماندند این دو خواهر و دوباره برای بار چهارم رفتند به خانواده میزبان . نگین پیش یک خواهر و همسر و فرزندخوانده شان و ماه پیش برادر همان خانم و همسرش..هر چند هم را چند بار در هفته می دیدند، اما کافی نبود. باید برایشان خانه و خانواده ای پیدا می کردیم که هر دویشان را با هم پذیرا باشد…و خبر خوب این که :نگین و ماه دیشب روی تخت دو طبقه در اتاق و خانه خودشان خوابیدند و رویای زندگی جدیدی که در آن هر دو هر روز با یک نفر ثابت به مدرسه می روند که اسمش توی شناسنامه شان هست را دیدند نگین و ماه دیشب را سر آرام بر بالش گذاشتند و ریز ریز اشک ریختند و لبخند زدند و آن سوی دیوار هم دو انسان مهربان برای اولین بار در عمرشان مادر و پدر خطاب شدند پی.نوشت: میزبانی و فرزندخواندگی فرزندان بزرگ تر خیلی خیلی پروسه پیچیده و سختی است که هر مجموعه ای به آن اقدام نمی کند. ما می توانستیم بار اول نه، بار دوم و نهایت بار سوم خسته شویم و بگوییم ولش کن اینها درست بشو نیستند بگذاریم همین داخل مرکز بمانند. که اگر این کار را می کردیم برایمان به مراتب آسان تر از جستجو کردن برای خاتواده بود . اما خسته نشدیم و تلاش کردیم و نتیجه اش شد زندگی تازه ماه و نگین در خانه ی جدید با یک مامان بابای دوست داشتنی و کلی آرزو که قرار است یکی یکی برآورده شوند. پی. نوشت.تر: خواهشمندم به میزبانی بچه های بزرگتر و بچه های بیمار و خواهر برادرهای از هم دور افتاده هم فکر کنید و فقط دنبال میزبانی از نوزادان نباشید
اطلاعات بیش تر : @parbaz_charity
۱.۵K
۱۶:۰۰
۱.۴K
۱۴:۳۸
۶۰ ساعت آموزش تخصصی
۱.۹K
۱۴:۴۰
همه چیز آماده حضور شماست
۱.۱K
۱۹:۴۸
ما به دنبال متقاضیان مهربان، کاربلد و متعهد برای میزبانی از نوزادان هستیم. میزبانی از یک نوزاد تا زمانی ادامه پیدا می کند که او تعیین تکلیف شود و این مدت ممکن است از یک ماه تا چند ماه به طول بیانجامد. خانواده میزبان حتی در صورت داشتن شرایط فرزندخواندگی، نمی تواند متقاضی پذیرش دائمی نوزاد مهمان شود، چرا که مسیر درخواست میزبانی از مسیر درخواست فرزندخواندگی کاملن جداست.اگر در خود پتانسیل میزبانی از یک نوزاد را با شرایط بالا احساس می کنید و همه اعضای خانواده با این تصمیم شما موافق هستند با ما ارتباط بگیرید تا در این مسیر همراهیتان کنیم . @parbaz_charity
۱.۶K
۱۸:۲۱