۱.۶K
۱۱:۳۹
دفتری که مثل قبل نیست!
دفتر را که ورق میزنی، انگاری داری برگههای قلب و گوشههای ذهن پسرِ قصه را ورق میزنی.هر صفحه و هر کلمه، حکایت دلِ کوچک اوست.
صفحههای اول، خبر از دلِ ناآرامش دارد. شلوغ، و بیقرار و پر از خطخطیهایی که انگار از خشم و تنهایی میگوید.
به ورقزدن که ادامه بدهی، کمکم خطها جا میافتند. مرتب میشوند. منظم. انگار دلش آرام گرفته و آن خشم و تنهایی، جای خودش را به یک حس کوچک امن داده است.
پشتِ این مرتب شدن دفتر، چیزهای قشنگتری است:
این همان تأثیر میزبانی است:
از آشفتگی به آرامش. از خطخطی به نظم. از تنهایی به باور «تنها نیستم»! 🥹
#طرح_میزبانی#تاثیر_میزبانی#حقوق_کودکان
۱.۴K
۹:۰۴
در حال برگزاری:
دورهمی گفتوگومحور مادران میزبان فرزندان بالای ۱۰ سال
با تسهیلگری روانشناس حوزه خانواده و نوجوان؛ خانم ذکایی.
️ @parbazcharity
️ @parbazcharity
#طرح_میزبان#حمایت_از_کودکان
#طرح_میزبان#حمایت_از_کودکان
۱.۲K
۱۴:۱۹
۱.۲K
۱۴:۱۹
۱.۲K
۱۴:۱۹
۱.۲K
۱۴:۱۹
#مشارکت_در_قربانی#عید_قربان #نذری
۱.۲K
۸:۵۰
روبهرویم نشسته بود. یکی از پسران مراکز دیگر، خودش، خواسته بود که از میزبانی به مرکز برگردد. دیدم نگاه میکند. البته کلن حرف نمیزند. وقتی هم که چند کلمهای میگوید، لبهایش فقط نیم سانت از هم باز میشوند. حتا وقتی حرف میزند، نگاهت هم نمیکند.
به نظرم در یک قهر خودخواسته از دنیا و آدمهایش پنهان شده.
یک بار بهش گفتم: «چرا با آدمها حرف نمیزنی؟ بخند… ارتباط برقرار کن». گفت: «نمیتونم، من ۱۳ ساله این مدلیام».
دلم برایش سوخت. پسرکی که بیشتر از یک دهه از عمرش را در مراکز بهزیستی گذرانده و حالا تازه از زمان جنگ رمضان تا حالا طعم زندگی در خانواده را چشیده؛ خانواده میزبانی که یک پسر ۵ ساله دارند و فکر میکنند که او نمیتواند با هیچکس ارتباط برقرار کند. من هم فکر می کردم او اصلن احساس ندارد و برایش هیچ چیزی مهم نیست تا موقع تلاقی نگاهمان وقتی داشتم با پسر دیگری در مورد بازگشت به مرکزشان حرف می زدم… . ناخودآگاه گفتم: «تو هم اگه میخوای میتونی برگردیها. یه موقع ما به زور نگهت نداریم…»
نگاهم کرد و گفت «باشه میگم». ۵ دقیقهای گذشت. یک دفعه با یه برقی توی چشمهایش گفت: «این شنبه نه، شنبه بعدی اگه میخواین برگردم برمیگردم». پرسیدم «چه خبره؟» گفت «خانومی که میزبانم هستن، ۶م تولدشونه، میخوام باشم و براشون کادو بخرم» و من ناخودآگاه و مثل عادت همیشگیام، «عزیزمـ»ی گفتم و توی دلم تحسینش کردم و بعد بلافاصله گفتم «خب ما اینجا چیزمیز زیاد داریم. یه چیزی میدم بهشون کادو بدی». گفت: «نه!!! خودم پول دارم میخوام با پولای خودم براشون کادو بخرم».
از فردای این گفتوگو، انگار پسرک فرد دیگری شده بود. انگار خودش را از دیوارهای آن قهر خودخواسته با همه رها کرده بود. انگار جرئت ابراز احساسات پیدا کرده بود. و حالا بعد از چند روز، میخندد، ماجرا تعریف میکند، کمی راه میرود و… و امروز با پولهای خودش، هدیهاش را برای خانم میزبانش خریده و منتظر است که تمام محبتش را به او در قالب این هدیه ابراز کند.
#قصه_پرباز#طرح_میزبان
۶۸۶
۱۹:۰۲
میلهی تختِ همراهِ بیمار را دو دستی چسبیده بود.در فاصلهی چند قدمیاش پیرمردی بیهوش افتاده بود با لولههایی در دهان و بینیاش. بوی بیمارستان، صدای دستگاهها، رفتوآمد پرستارها… و میان همهی اینها، دخترکی دهساله که فقط یک خواهش داشت:«بذارید پیش بابام بمونم…»
پدرش پرستار بیماران بدحال است.مردی سیوچند ساله که سالهاست زندگیاش میان شیفتهای بیمارستان و دلتنگی برای بچههایش گیر کرده.خانه ندارد.سهمش از زندگی، یک خوابگاه محقر مردانه است؛ جایی که اجازه ندارد دختر دهساله و پسر یازدهسالهاش را کنار خودش نگه دارد.
و حالا چند سال است که عشق پدرانهاش تکهتکه شده؛دخترش در یک مرکز، پسرش در مرکزی دیگر، و خودش مثل مرغِ سرکنده میان این دو در رفتوآمد؛ نه از روی بیمسئولیتی و از سر بیعلاقگی.اتفاقاً مشکل دقیقاً همینجاست؛این پدر، بچههایش را بیش از اندازه دوست دارد.
امروز وقتی با ما حرف میزد، امیدش را بسته بود به اینکه شاید کسی صدایش را بشنود.شاید کسی بتواند کاری کند تا این خانوادهی سهنفره دوباره زیر یک سقف جمع شوند.
کمک به این پدر فقط پول دادن نیست.بیشتر از هر چیز، او به یک «فرصتِ زندگی» احتیاج دارد.مثلاً کاری مثل سرایداری، نگهبانی یا حراست؛ جایی که هم سرپناهی برای خودش و بچههایش فراهم شود، هم بتواند کنار دختر و پسرش بماند و مراقبشان باشد.اگر مجبور باشد ساعتهای طولانی بیرون از خانه کار کند، دوباره همین قصهی جدایی تکرار میشود.
امروز من اشکهای این پدر و دختر را دیدم.و راستش را بخواهید، ای کاش شما آنجا نبودید و نمیدیدید.اما حالا که این قصه به شما رسیده، شاید بتوانیم دستبهدست هم بدهیم تا پایانش فرق کند.
شاید میان شما کسی باشد که مدرسهای، باغی، کارگاهی، ساختمانی یا مجموعهای را بشناسد که به یک سرایدار یا نگهبانِ قابلاعتماد نیاز دارد.شاید همین یک فرصت، بتواند دوباره این پدر و دو فرزندش را دور یک سفره جمع کند.
#حمایت_از_پدر#حقوق_کودکان#حمایت_از_خانواده
۹۱۶
۱۲:۱۲
در این جلسه:
#کارگاه_فرزندخواندگی#قانون_فرزندپذیری
.
۳۲۵
۱۲:۴۱