پارهتنم_اگر مامان نباشد_استودیوروا.mp3
۰۲:۳۳-۲.۳۵ مگابایت
۲۷۰
۷:۲۰
چتر مردعنکبوتیام را با غصه بالای سرم میگیرم .دیگر مثل قبل دوستش ندارم. چون با آمدن انفجار فهمیدم که فقط زور برف و باران را دارد. همیشه فکر میکردم جلوی هر چیزی که از آسمان بیاید را میگیرد، حتی موشکها. به مامان که زیر لب دعا میخواند نگاه میکنم با نگرانی میگویم: "برای موشکها باید چکار کنیم؟ چتر بزرگتر بخریم؟". مامان دستم را محکم میگیرد با خنده میگوید: "آره یه چتر خیلی بزرگ میخوایم". از جا میپرم و دستش را میکشم. میگویم: "بریم بخریم دیگه. الان دوباره موشکها میان". مامان ابروهایش را بالا میدهد و میگوید: "خریدنی که نیست؛ دوختنیه". دستانم را به کمرم میزنم، از این همه یَواش بودن مامان خسته شدهام. تازه کامل حواسش هم به من نیست و وسط حرفهایم هی الله لا یلاه میخواند! لوس میشوم و میگویم: "زنگ بزن خاله برامون درست کنه. زنگ بزن". مامان میخندد و میگوید: "خاله که نمیتونه. فقط فرشتهها بلدن چتر خیلیخیلی بزرگ، به اندازه آسمون بدوزند". دوباره سر جایم مینشینم. به این فکر میکنم که چطور به فرشتهها زنگ بزنیم. زیر لب میگویم: "ما که شماره فرشتهها رو بلد نیستیم!".مامان قیافهاش را الکی ناراحت میکند و میگوید: "شماره نمیخواد. دعا که بخونیم فرشتهها صدامون رو می شنوند. یه چتر بزرگ برامون می دوزند تا جلوی موشکها رو بگیره". سرم را میخارانم و میپرسم: " واگعا؟ پس تا الان داشتی باهاشون حرف میزدی؟ ناگُلا". مامان لپم را میکشد و توی بغلش لِه لِهام میکند. میگویم: "منم میخوام باهاشون حرف بزنم. " الوووو؟... فرشته هااا؟... الله لا لِ لا هَ..."
قابهای خواندنی(۴)
نویسنده: آیدا محمودی، فهیمه قائدی
عکاس: ناشناس
گرافیک: فرزانه سادات ملکی
تولید شده در #استودیو_روا🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
️#گروه_نویسندگی_روا#داستان_جنگ#ایران
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
۲۹۹
۷:۳۵
قابهای خواندنی_چتر فرشتهها_استودیوروا.mp3
۰۲:۳۰-۲.۳ مگابایت
۲۴۵
۱۵:۲۲
مجموعه عکسنوشتهای 《آلبومِ کلمات》 عکسنوشتهای جنگ تحمیلی ایران و آمریکا_اسرائیل
🪧 فصل دوم: صورتِ پیروزی
داستانک ۱۰: تاتی تاتی
" />
نویسنده: فهیمه قائدی
تصویرگر و طراح: فرزانه سادات ملکی
عکاس: زهرا امیری
لوکیشن عکس: اصفهان_میدان امام_بیعت با رهبر جوان
تهیهشده در حوزه هنری اصفهان
تولید شده در #استودیو_روا 🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
️
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
🪧 فصل دوم: صورتِ پیروزی
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
۲۶۵
۷:۲۳
نگاه
زر ورقهای نقرهای را شبیه کفن روی مجسمهها میکشم. صدای خشخششان من را یاد آویزهای تولدت میاندازد. همانهایی که دوتایی با هم روی در و دیوار چسباندیم. دورشان را خوب میپیچم و چسبکاری میکنم. بدن آنها هم مثل تو، بهجای بوی عطر، بوی گرد و غبار گرفتهاند. خردهشیشهها را با کفشم هل میدهم کنار دیوار و روی تابلوها و مکعبهای شیشهای هم ورق میکشم. موزه کمکم شبیه وقتی میشود که میخواستیم از خانه برویم و تو روی همه وسایل خانه ملحفه کشیدی. ورق آخر را باز میکنم و تا ته سالن میروم. گرد و خاک آنجا بیشتر است و دهانم را تلخ و گس میکند. روی پنجۀ پا بلند میشوم و ورق را روی شانۀ زن و مرد سنگی میاندازم. ورق روی شانۀ زن لیز میخورد. آن را برایش صاف میکنم و یاد وقتهایی میافتم که تو لب پنجره مینشستی و من پتوی قرمز را دورت می گرفتم. ورق را چسب میزنم و بالا میآیم تا جایی که به چشمهایشان میرسم. چشمهای سنگیشان مثل همیشه بهم خیره شده است و انگار با نخی نامرئی وجودشان را بهم کوک زده است. بقیه ورق را آرامتر از قبل، شبیه باند کردن زخمی، دورشان میتابانم. کفنپیچ کردنشان تمام میشود. با اینکه دیگر نمیتوانند همدیگر را ببینند اما هنوز هم بهم زل زدهاند. شبیه وقتهایی که تو میخوابیدی و من باز هم به چشمهایت نگاه میکردم. حس میکنم چیزی به تیزی و بزرگی یک تکه شیشه بغضم را میدرد. اشک میریزم. چقدر دلم برای چشمهایت تنگ شده است. توی جیبهایم را میگردم و کلید خانهمان را بیرون میکشم. با کلیدی که دیگر دری ندارد برای باز کردن، روی صورت زن و مرد سنگی به اندازۀ چشمهایشان سوراخهایی درست میکنم. سوراخهایی بزرگ که بتوانند تا آخرین لحظۀ زندگیشان بهم خیره بمانند؛ کاری که من و تو نتوانستیم انجام دهیم.
مجموعه داستانکهای #پاره_تنم
نگاه
" />
به قلمِ: حانیه صادقی
تصویرهوشمصنوعی: فرزانه عباسی
#گروه_نویسندگی_روا
#داستان_نوجوان🪖 #داستان_جنگ🪽 رَوا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
️
زر ورقهای نقرهای را شبیه کفن روی مجسمهها میکشم. صدای خشخششان من را یاد آویزهای تولدت میاندازد. همانهایی که دوتایی با هم روی در و دیوار چسباندیم. دورشان را خوب میپیچم و چسبکاری میکنم. بدن آنها هم مثل تو، بهجای بوی عطر، بوی گرد و غبار گرفتهاند. خردهشیشهها را با کفشم هل میدهم کنار دیوار و روی تابلوها و مکعبهای شیشهای هم ورق میکشم. موزه کمکم شبیه وقتی میشود که میخواستیم از خانه برویم و تو روی همه وسایل خانه ملحفه کشیدی. ورق آخر را باز میکنم و تا ته سالن میروم. گرد و خاک آنجا بیشتر است و دهانم را تلخ و گس میکند. روی پنجۀ پا بلند میشوم و ورق را روی شانۀ زن و مرد سنگی میاندازم. ورق روی شانۀ زن لیز میخورد. آن را برایش صاف میکنم و یاد وقتهایی میافتم که تو لب پنجره مینشستی و من پتوی قرمز را دورت می گرفتم. ورق را چسب میزنم و بالا میآیم تا جایی که به چشمهایشان میرسم. چشمهای سنگیشان مثل همیشه بهم خیره شده است و انگار با نخی نامرئی وجودشان را بهم کوک زده است. بقیه ورق را آرامتر از قبل، شبیه باند کردن زخمی، دورشان میتابانم. کفنپیچ کردنشان تمام میشود. با اینکه دیگر نمیتوانند همدیگر را ببینند اما هنوز هم بهم زل زدهاند. شبیه وقتهایی که تو میخوابیدی و من باز هم به چشمهایت نگاه میکردم. حس میکنم چیزی به تیزی و بزرگی یک تکه شیشه بغضم را میدرد. اشک میریزم. چقدر دلم برای چشمهایت تنگ شده است. توی جیبهایم را میگردم و کلید خانهمان را بیرون میکشم. با کلیدی که دیگر دری ندارد برای باز کردن، روی صورت زن و مرد سنگی به اندازۀ چشمهایشان سوراخهایی درست میکنم. سوراخهایی بزرگ که بتوانند تا آخرین لحظۀ زندگیشان بهم خیره بمانند؛ کاری که من و تو نتوانستیم انجام دهیم.
مجموعه داستانکهای #پاره_تنم
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
۲۳۶
۸:۱۶
پارهتنم_نگاه_استودیوروا.mp3
۰۲:۵۶-۲.۶۹ مگابایت
۲۷۲
۱۴:۲۸
بدن بیجان دختربچه را محکم در آغوش گرفته بود و اشک میریخت. کاری که میکرد را، نوشدارویی بعد از مرگ سهراب میدانست؛ بیرون کشیدن جنازهها از زیر آوار!میگفت کار اصلی را لانچرها و بچههای پدافند میکنند.سر بلند کرد و میان تاری چشمهایش، تابلویی را دید که از موج انفجار کج شده بود: " انجمن مددکاری امام زمان"اشکهایش شدت گرفت. او هم برای امداد آمده بود. امداد با امداد چه فرقی داشت!
قابهای خواندنی (۵)
نویسنده: صبا اسماعیلیان
عکاس: امید نائینی
گرافیک: فرزانه سادات ملکی
تولید شده در #استودیو_روا🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
️
#گروه_نویسندگی_روا#داستان_جنگ#ایران
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
#گروه_نویسندگی_روا#داستان_جنگ#ایران
۵۶۲
۱۴:۴۷
مجموعه عکسنوشتهای 《آلبومِ کلمات》 عکسنوشتهای جنگ تحمیلی ایران و آمریکا_اسرائیل
🪧 فصل اول: صورتِ جنگ
داستانک ۱۱: ظرفهای مهمانی
" />
نویسنده: فهیمه قائدی
تصویرگر و طراح: فرزانه سادات ملکی
عکاس: حانیه کامران
لوکیشن عکاسی: منزل خانواده شهید نصر آزادانی
تهیهشده در حوزه هنری اصفهان
تولید شده در #استودیو_روا 🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
️
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
🪧 فصل اول: صورتِ جنگ
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
۵۰۹
۱۶:۲۸
مجموعه عکسنوشتهای 《آلبومِ کلمات》 عکسنوشتهای جنگ تحمیلی ایران و آمریکا_اسرائیل
🪧 فصل اول: صورتِ جنگ
داستانک ۱۲: موج
" />
نویسنده: فهیمه قائدی
تصویرگر و طراح: فرزانه سادات ملکی
عکاس:فرزانه نجفی
لوکیشن عکاسی: دانشگاه صنعتی
تهیهشده در حوزه هنری اصفهان
تولید شده در #استودیو_روا 🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
️
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
🪧 فصل اول: صورتِ جنگ
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
۱۲۷
۱۳:۲۳
مجموعه عکسنوشتهای 《آلبومِ کلمات》 عکسنوشتهای جنگ تحمیلی ایران و آمریکا_اسرائیل
🪧 فصل سوم: صورتِ مقاومت
داستانک ۱۳: تفنگبازی
" />
نویسنده: فهیمه قائدی
تصویرگر و طراح: فرزانه سادات ملکی
عکاس:فرزانه نجفی
لوکیشن عکاسی: تجمعات شبانه شهر اصفهان
تهیهشده در حوزه هنری اصفهان
تولید شده در #استودیو_روا 🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید [
️]
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
🪧 فصل سوم: صورتِ مقاومت
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید [
#عکس#عکس_نوشت#داستانک#داستان_جنگ#ایران
۴۰
۱۳:۳۲