لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان های من(:ر
۱۵۷ عضو

رمان های من(:

تازه تاسیس۱۶/۱۲/۱۴۰۱قلب من: درحال پخشفرشته ای از نژاد اژدها: در حال نوشتنتا یک قدمی مرگ: در حال نوشتنعروس سیزده ساله ارباب:درحال نوشتنمدیر:ps_arm
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ فروردین ۱۴۰۲
۲ پارت
undefined۹

۱.۸K

۱۶:۰۰

۱۰ پارت
undefined۴

۱.۸K

۱۶:۰۰

رمان های من(:
۲ پارت
چشم
undefined۱

۱.۸K

۱۶:۴۹

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋#ᑭᗩᖇT_17آقاجون صداش زد : فرشید
سرجاش ایستاد خیره به آقاجون شد و گفت ؛
بله
مطمئن هستی میخوای این لکه ی ننگ رو با خودت ببری ؟!
آره مطمئن هستم و میدونم شما هم یه روزی پشیمون میشید اما اون روز خیلی دیر هستش
همراه عمو فرشید داشتم میرفتم که زن عمو نسرین با گریه صداش زد ؛ فرشید
عمو فرشید ایستاد و جوابش رو داد ؛
بله زن داداش
قطره اشکی روی گونش چکید : وسایلش
نیاز به هیچ وسیله ای از این خونه نداره همشون رو بندازید بیرون
از اون عمارت کذایی آقاجون خارج شدیم هنوز بهت زده بودم نمیتونستم اتفاق هایی ک افتاده بود رو هضم کنم همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود با ایستادن ماشین عمو فرشید پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد کمک کرد پیاده بشم پاهام سست شده بود با چشمهای گریون خیره بهش شدم و مظلوم پرسیدم : یعنی هیچکس من رو نمیخواد ؟
عمو فرشید لب گزید :
اینجوری نگو مگه میشه فرشته ای مثل تو رو کسی نخواد اونا لیاقت نداشتند
عمو فرشید
جان
میترسم من !.
از چی ؟
دوباره بیکس شدم درست مثل روزی ک پدر و مادرم رو از دست دادم انگار هیچکس رو ندارم من هیچ کار بدی انجام ندادم چرا همشون فکر میکنند من یه هرزه هستم حتی آریان هم من رو باور نکرد
دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
هیچکدومشون مهم نیستند آهو تو دختر منی من از این به بعد هم مادرت هستم هم پدرت هم عموت هم خانواده ات اجازه نمیدم هیچکس اذیتت کنه و اشک به چشمهات بیاد پس خودت رو ناراحت نکن باشه ؟
عمو فرشید
جان
شما تنهام نمیزارید ؟
ن
بعدش با مهربونی من رو به آغوش کشید چقدر سخت بود بیکس بودن چقدر تنها شده بودم ، قلبم به درد اومده بود تو یه روز همه چیزم رو حتی خانواده ام رو از دست داده بودم ، من آریان رو دوستش داشتم خیلی زیاد حتی اون هم من رو نمیخواست واقعا انگاری چندش آور بودم که همشون از من متنفر شده بودند ._برداشت با وجود نام نویسنده و منبع حرام استundefinedundefined نویسنده:#parmisundefinedکانالمونundefinedundefinedhttps://ble.ir/parmisroman
undefined۴

۱.۸K

۱۶:۴۹

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋#ᑭᗩᖇT_18
سه سال گذشته بود من پیش عمو فرشید و خانواده اش زندگی میکردم ، زن عمو معصومه دوتا دختر داشت شقایق و شیرین دوتا پسر داشت سیامک و سیاوش جفتشون مثل داداش واسه ی من بودندهمشون تو این مدت ک گذشت حسابی بهم رسیدگی کردند و حواسشون به من بودآریان هنوز برنگشته بود اما گفت به محض اینکه برگرده طلاقم میده چقدر همشون قلبم رو شکسته بودند آهو
با شنیدن صدای زن عمو معصومه به سمتش برگشتم و با صدایی گرفته شده گفتم :
جان
چرا تنها نشستی پاشو بیا داخل
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم زن عمو نمیدونست تنهایی بهم آرامش میده
خوبه اینجا زن عمو معصومه
با اخم مصنوعی گفت : تنهایی نشستی داری به گذشته فکر میکنی ؟
تلخ خندیدم مگه کاری جز این از دستم برمیومد ، من محکوم بودم به تنهایی و فکر کردن به اتفاق های بیهوده ای ک افتاده بود چقدر سخت بود
صدای سیامک اومد :
مامان
زن عمو معصومه به سمتش برگشت : جان
آریان برگشته
سیامک هنوز من رو ندیده بود ، با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند زدن یهو نگاهش به من افتاد ، کلافه چنگی تو موهاش زد ببخشید آهو من ...
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم و گفتم :
چرا معذرت خواهی میکنی تو ک حرف بدی نزدی سیامک !.
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت : آقاجون گفته امشب هممون باید تو عمارت باشیم چون قرار هستش درمورد مسائل مهمی صحبت کنه
میدونستم من دعوت نیستم ذاتا هیچوقت هم نرفته بودم و هیچکدومشون رو ندیده بودم ، بلند شدم میخواستم برم سمت داخل ک صدای سیامک بلند شد :
واسه ی امشب آماده باش
متعجب پرسیدم ؛ با منی ؟
آره
_برداشت با وجود نام نویسنده و منبع حرام استundefinedundefined نویسنده:#parmisundefinedکانالمونundefinedundefinedhttps://ble.ir/parmisroman
undefined۸

۱.۹K

۱۶:۵۰

۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
سلام دوستان من اد #baranو مالک از بله رفته فک کنمحسابش حذف شده و فعالیت نداریم دیگه برا همین چنلم بپاکم
undefined۱۱
undefined۵
undefined۲

۱.۸K

۱۲:۵۳

اره
undefined۸
undefined۷
undefined۳
undefined۲

۱.۸K

۱۲:۵۵

نع
undefined۳۵
undefined۱

۱.۸K

۱۲:۵۵

لایک کنید که بپاکم یا نع
undefined۱۱
undefined۱

۱.۸K

۱۲:۵۶

پاکت بزارم ؟
undefined۲۴
undefined۵
undefined۲

۱.۸K

۱۲:۵۹