متن، ترجمه و تفسیر دعای 14 صحیفه سجادیه.pdf
۳۳۹.۱۷ کیلوبایت
۳۱۵
۱۹:۰۶
چندین بار بیشتر از نزدیک او را ندیدم: شهید مصباحالهدی باقری کنی. یک بار در جلسه خانواده واحد فرهنگی بسیج و چند بار هم در مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیهالسلام.هر بار، با خود میگفتم چطور از این تن نحیف اینقدر کار میکشد. در اوج خستگی هم با نشاط و پویایی و انگیزه سخن میگفت. کم حرف میزد اما هر چه باید را میگفت. هر بار با خودم میگفتم که اگر من داماد رهبر انقلاب بودم، گوش زمین و زمان را کر میکردم. او امّا همیشه در اوج سکوت و انزوا و خلوت و آرامش امور را پیش میبرد. در سبک و سیرهاش هر چیزی دیده میشد به جز نگاه از بالا و کبر و غرور. نقل از رهبر شهید زیاد میکرد اما به اندازه و تنها هر جا که لازم بود. سبک تربیتی و مدیریتی خاصش نیروها و اعضا را صبور و مقاوم بار میآورد. همیشه شلوار و پیراهنی ساده بر تن داشت که آستینش را یکی دو تا بالا زده بود.دارم به حرفهایی که درباره اموال و سبک زندگی رهبر شهید و نزدیکان او میزدند فکر میکنم. چقدر سخت است شنیدن و هیچ نگفتن... شنیدنِ پوچترین و دورترین حرفها... از واقعیت. رحمت خدا بر او و قلب بزرگ و صبورش.
۲۹۶
۱۲:۳۷
ای آنکه تویی صاحب اخلاق حمیدهگیسوی تو چون شام و جمال تو سپیدهدل وصل تو از ایزد یکتا طلبیده«ای آنکه کسی سرو چو قد تو ندیده»چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچیده»
ای قطب جهان، کهف امان، مفخر آدمای از همگان برتر و بالا و مقدّمای آیت یزدانی و ای حجّت خاتم«چون نرگس مستت به همه گلشن عالم»«نه دیده چنین دیده و نه گوش شنیده»
هجران تو هر چند کشیده به درازاامید وصال تو هنوز است به دلهاماییم گل روی تو را طالب و شیدا«خضر ار لب لعل تو نمیکرد تمنا»«تا حشر به سرچشمهی حیوان نرسیده»
تو لایق و شایسته هر مدح و ثناییدرد دل دلسوختگان را تو دواییمارا نرسد آن که بگوییم چههایی«نشانخته گفتند گروهی که خدایی»«پس مرد شناسای تو را چیست عقیده؟»
قدر و شرفت برتر از اندیشه و افکاردر وصف تو، ما را نبود جرأت اظهارآگه ز مقام تو بود حضرت دادار«واقف نشد از سرّ تو ای مخزن اسرار»«آن عارف چلساله که در خرقه خزیده»
دلها همه در بحر وجودش شده فانیبیاوست بهار دل ما زرد و خزانیخورشید رُخش کاش کند نورفشانی«میکرد تجلّی اگر این یوسف ثانی»«دلباختگان، دل عوض دست بریده»
یک لحظه اگر پرده ز رویت بگشودیزنگ غم دلهای حزین را بزدودیاز خرد و کلان، پیر و جوان دل بربودی«دانم به یقین گر به رُخت پرده نبودی»«کس یوسف کنعان به کلافی نخریده»
ای خسرو خوبان! که امیر دو جهانیتا هست جهان زنده و پاینده بمانیکی سوختگان غم خود را برهانی؟«در مردمک دیده و از دیده نهانی»«پیدا و نهان، غیر خداوند که دیده»
هر دل نگرم گشته به زلف تو گرفتارروز همه بیماه رُخت همچو شب تاربردار نقاب ای بت عیار! ز رخسار«دانی ز چه در پای گل سرخ بود خار؟»
«از بس که به گلزار ز شوق تو دویده»
توفان بلا برده به این سو و به آن دستدر بحر ستم، کشتی توفانزد بشکستشمشیر فتاده به کف زنگی سرمست«پرسیدهای از خار چرا نوک تو سُرخست؟»
«از بس که به پای گل بیچاره خلیده»
..................................................................
۲۲۳
۷:۲۵
۲۰۷
۱۲:۴۷
۱۷۷
۲۰:۴۱
فرمود رسول خدا: بنا نهاده شده است اسلام بر چهار ركن: صبر و يقين و جهاد و عدل
۱۵۳
۷:۴۲
مهمان آمریکایی داشتیم. کهنهسرباز نیروی دریایی: کن اوکیف (Ken O'Keefe). قرار بود در غرفه سیاسی جلسه باشد و پیرامون مختصات جنگ صحبت کند. دیر رسید و در نتیجه چند دقیقهای به صورت کلی بالای تریبون صحبت کرد. از شوق دیدن این جمعیتها و مقاومتها گفت. از ضرورت مقابله با زیادهخواهی و زورگویی آمریکا. همراه با مترجم و همراهانش به بخش کتاب آمد. درگیر نشانهشناسی تتوهای روی بدنش و نحوهی بستن چفیه دور کمرش بودم. مترجم میخواست کتابها را برایش توضیح دهد اما تسلطی نداشت. با زبانی که سالها پیش یاد گرفته بودم شروع به معرفی آثار رهبر شهید و کتب تاریخی و سیاسی کردم. فراتر از تصور خودم یادم بود اما کم اشتباه نکردم. با ذوق و شوق زیادی گوش میداد و کتب را جوری ورق میزد که انگار فارسی بلد است. وقتی درباره کتاب "رو به پایان" با او صحبت کردم با ذوق گوش داد و گفت: چرا اینها را برای ما ترجمه نمیکنید؟ جوابی نداشتم... کتاب را به او هدیه دادم هر چند میدانستم فارسی بلد نیست و صرفاً جنبه یادبود دارد.بعد از پایان بازدید و گپوگفت درباره کتابها شروع کرد درباره خدا حرف زدن: "باید به خدا توجه کنیم"، "با ایمان و باور میتوان پیروز شد"، " من با خدا خیلی صحبت میکنم"، "خدا با شماست". تمام جملاتش رنگی از خدا داشت. نمیدانستم دین و مذهبش چیست اما آن لحظه پای درس توحید او نشسته بودم. قابهای شهدا را هم یکبهیک نگاه کرد و درباره آنهایی که میشناخت جملاتی کوتاه گفت. از محمدعلی کلی و مالکوم ایکس هم یاد کرد. خداحافظی گرمی کرد. دستمان را فشرد، قد خم کرد و دست ادب بر سینه گذاشت. به خواهران هم ادب کرد و گفت که نمیتواند با آنها دست بدهد و... مترجم هم از تسلط بچههای غرفه به زبان انگلیسی به وجد آمد و تشکر کرد. او یکی از "ما" بود. اگر از ملاکهای محدودگر و مرزبندیکننده مثل ملیت و رنگ پوست و زبان و... بگذریم، او خودِ "ما" بود. مگر میشود یک سرباز آمریکایی بیاید ایران، آن هم در وسط جنگ این دو کشور، و در میان شعارهای مرگ بر آمریکای مردم مشتش را گره کند و همراهی کند و بخشی از ما نباشد؟او از ما بود. بر خلاف خیلیها که همزبان و همرنگ و هموطن ما هستند اما قدر مورد آخر را تباه کردهاند. او از خیلی ایرانیها، "ایرانیتر" بود...که ایران، صرف همین چند وجب خاک و چند متر مرز نیست؛ و شرف و آزادگی محصور در ملیّت نیست. خاک همیشه خاک است."ما" شدنِ ما به مرز جغرافیایی و خاک نیست. به افق و نگاه و فکر و قلب است. مرز، جدا میکند و خاک، علف هرز هم میپرورد. اما فکر و قلب، پیوندی ناگسستنی میدهد. "ایرانِ ما" اکنون مرزی بیانتها دارد به وسعتِ تمام مظلومان و آزادگان جهان...
۱۰۲
۱۵:۰۲
۱۰۲
۱۵:۰۲
۱۰۲
۱۵:۰۲
۱۰۲
۱۵:۰۲