پروا
بوسه | از آثار آنتوان چخوف شب اول : ناگهان ریابوویچ، افسر جوان و کمرویی بود که در جمع همرزمانش تقریباً به چشم نمیآمد. نه خوشصحبت بود، نه جذاب، و نه آنقدر جسارت داشت که با زنان وارد گفتوگو شود. شبی همراه دستهٔ نظامی خود به مهمانی خانهٔ یک زمیندار دعوت شد. خانه پر از نور، موسیقی و گفتوگو بود. افسران سرگرم رقص و معاشرت بودند، اما ریابوویچ مثل همیشه احساس غریبی میکرد. برای فرار از جمع، در راهروها و اتاقهای خانه قدم زد. در تاریکی یکی از اتاقها ناگهان صدای قدمهایی شنید. پیش از آنکه فرصتی برای واکنش پیدا کند، زنی به سویش آمد. انگار او را با شخص دیگری اشتباه گرفته بود. زن بیدرنگ او را بوسید و همانقدر ناگهانی که آمده بود، دور شد. ریابوویچ خشکاش زده بود. چند لحظه در تاریکی ایستاد و حتی مطمئن نبود آنچه رخ داده واقعی بوده یا نه. اما از همان لحظه، چیزی در زندگی او تغییر کرد... ادامه دارد...
پروا کالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته. اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوط: ble.ir/join/F9jeseqx8C
ادامه داستان بوسه* اثر آنتوان چخوف*تحلیلی مبتنی بر تجربه واقعی و علوم شناختی
پرونده شماره ۲۵: بوسه کوچک بزرگتر از واقعیت
گاهی یک برداشت خیلی ریز آنقدر در ذهنمان بزرگ می شود که سالها و شاید تا آخر عمر باهاش زندگی می کنیم.
ریابوویچ آن شب فقط یک چیز از مهمانی با خود بیرون برد.
نه موسیقی را.
نه چهرهها را.
نه حتی نورهای خانه را.
بلکه یک تماس کوتاه از لبهای زنی ناشناس.
و عجیبتر اینکه، همان لحظه تصمیم گرفت آن را یک اتفاق کوچک نداند.
شب اول بعد از مهمانی، ریابوویچ خوابش نبرد.
نه از هیجان.
نه از عشق.
بلکه از یک عدم قطعیت.
مغز او درگیر سادهترین و در عین حال خطرناکترین سؤال شده بود:
آیا واقعاً اتفاق افتاد؟
در علوم شناختی، ذهن انسان در برابر رویدادهای مبهم، یک واکنش مشخص دارد:
به جای پذیرش ندانستن، شروع به ساختن معنا میکند.
ریابوویچ هم همین کار را کرد.
روز بعد، شروع کرد به بازسازی صحنه.
راهرو تاریک.
صدای قدمها.
بوی عطر زن.
و آن لحظه کوتاه تماس.
اما هر بار که صحنه را بازسازی میکرد، یک چیز اضافه میشد.
یک نگاه.
یک معنا.
یک احتمال.
شب دوم، بوسه دیگر اتفاقی اشتباه نبود.
شد اشتباه سرنوشت.
شب سوم، شد نشانهای از یک عشق پنهان.
و چند هفته بعد، دیگر اصلاً یک بوسه نبود.
یک روایت بود.
یک داستان کامل.
با شخصیت اصلی، زن ناشناس.
با آغاز، دیدار در تاریکی.
و با آیندهای که هنوز اتفاق نیفتاده بود.
اما یک مشکل وجود داشت:
هیچکدام از اینها در واقعیت تأیید نمیشد.
او زن را نمیشناخت.
هیچ نشانهای از او نداشت.
هیچ تکراری از آن لحظه رخ نداده بود.
اما ذهن ریابوویچ دیگر به شواهد وابسته نبود.
او در یک واقعیت جدید زندگی میکرد:
واقعیت ساختهشده توسط حافظه.
در علوم شناختی پدیدهای وجود دارد به نام تحریف پسنگر Hindsight Reconstruction.
مغز انسان گذشته را ذخیره نمیکند، بازسازی میکند.
هر بار که یک خاطره را به یاد میآوریم، آن را دوباره مینویسیم.
با احساس امروز.
با نیاز امروز.
با ترسها و آرزوهای امروز.
در مورد ریابوویچ، یک تماس کوتاه تبدیل شد به یک ساختار معنایی پیچیده.
چرا؟
چون ذهن او با کمبود مواجه بود.
کمبود تجربه عاطفی.
کمبود دیده شدن.
کمبود ارتباط انسانی.
و مغز همیشه خلأ را با روایت پر میکند، نه با حقیقت.
در چنین شرایطی، کماحتمالترین معنا به قویترین باور تبدیل میشود.
نه چون واقعی است.
چون روان انسان نمیتواند با بیمعنایی زندگی کند.
پروای عزیزتر از جانم
بعضی تجربهها آنقدر کوچکاند که اگر رهایشان کنی، هیچچیز از آنها باقی نمیماند.
اما اگر ذهن رویشان قفل کند، میتوانند تبدیل شوند به یک زندگی کامل.
نه زندگی واقعی.
بلکه زندگی ذهنی.
و خطرناکترین نوع زندگی همین است:
وقتی یک لحظه کوچک، جای یک واقعیت بزرگ را میگیرد.
ریابوویچ عاشق یک زن نشد.
او عاشق برداشت خودش از یک لحظه شد.
و شاید این یکی از مهمترین درسها باشد:
همه چیزهایی که در ذهن ما بزرگ میشوند، لزوماً در جهان هم بزرگ نشدهاند.
و بلوغ روانی، یعنی توانایی تشخیص این فاصله.
بین چیزی که اتفاق افتاده...
و چیزی که ما از آن ساختهایم.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوط: ble.ir/join/F9jeseqx8C
پرونده شماره ۲۵: بوسه کوچک بزرگتر از واقعیت
گاهی یک برداشت خیلی ریز آنقدر در ذهنمان بزرگ می شود که سالها و شاید تا آخر عمر باهاش زندگی می کنیم.
ریابوویچ آن شب فقط یک چیز از مهمانی با خود بیرون برد.
نه موسیقی را.
نه چهرهها را.
نه حتی نورهای خانه را.
بلکه یک تماس کوتاه از لبهای زنی ناشناس.
و عجیبتر اینکه، همان لحظه تصمیم گرفت آن را یک اتفاق کوچک نداند.
شب اول بعد از مهمانی، ریابوویچ خوابش نبرد.
نه از هیجان.
نه از عشق.
بلکه از یک عدم قطعیت.
مغز او درگیر سادهترین و در عین حال خطرناکترین سؤال شده بود:
آیا واقعاً اتفاق افتاد؟
در علوم شناختی، ذهن انسان در برابر رویدادهای مبهم، یک واکنش مشخص دارد:
به جای پذیرش ندانستن، شروع به ساختن معنا میکند.
ریابوویچ هم همین کار را کرد.
روز بعد، شروع کرد به بازسازی صحنه.
راهرو تاریک.
صدای قدمها.
بوی عطر زن.
و آن لحظه کوتاه تماس.
اما هر بار که صحنه را بازسازی میکرد، یک چیز اضافه میشد.
یک نگاه.
یک معنا.
یک احتمال.
شب دوم، بوسه دیگر اتفاقی اشتباه نبود.
شد اشتباه سرنوشت.
شب سوم، شد نشانهای از یک عشق پنهان.
و چند هفته بعد، دیگر اصلاً یک بوسه نبود.
یک روایت بود.
یک داستان کامل.
با شخصیت اصلی، زن ناشناس.
با آغاز، دیدار در تاریکی.
و با آیندهای که هنوز اتفاق نیفتاده بود.
اما یک مشکل وجود داشت:
هیچکدام از اینها در واقعیت تأیید نمیشد.
او زن را نمیشناخت.
هیچ نشانهای از او نداشت.
هیچ تکراری از آن لحظه رخ نداده بود.
اما ذهن ریابوویچ دیگر به شواهد وابسته نبود.
او در یک واقعیت جدید زندگی میکرد:
واقعیت ساختهشده توسط حافظه.
در علوم شناختی پدیدهای وجود دارد به نام تحریف پسنگر Hindsight Reconstruction.
مغز انسان گذشته را ذخیره نمیکند، بازسازی میکند.
هر بار که یک خاطره را به یاد میآوریم، آن را دوباره مینویسیم.
با احساس امروز.
با نیاز امروز.
با ترسها و آرزوهای امروز.
در مورد ریابوویچ، یک تماس کوتاه تبدیل شد به یک ساختار معنایی پیچیده.
چرا؟
چون ذهن او با کمبود مواجه بود.
کمبود تجربه عاطفی.
کمبود دیده شدن.
کمبود ارتباط انسانی.
و مغز همیشه خلأ را با روایت پر میکند، نه با حقیقت.
در چنین شرایطی، کماحتمالترین معنا به قویترین باور تبدیل میشود.
نه چون واقعی است.
چون روان انسان نمیتواند با بیمعنایی زندگی کند.
پروای عزیزتر از جانم
بعضی تجربهها آنقدر کوچکاند که اگر رهایشان کنی، هیچچیز از آنها باقی نمیماند.
اما اگر ذهن رویشان قفل کند، میتوانند تبدیل شوند به یک زندگی کامل.
نه زندگی واقعی.
بلکه زندگی ذهنی.
و خطرناکترین نوع زندگی همین است:
وقتی یک لحظه کوچک، جای یک واقعیت بزرگ را میگیرد.
ریابوویچ عاشق یک زن نشد.
او عاشق برداشت خودش از یک لحظه شد.
و شاید این یکی از مهمترین درسها باشد:
همه چیزهایی که در ذهن ما بزرگ میشوند، لزوماً در جهان هم بزرگ نشدهاند.
و بلوغ روانی، یعنی توانایی تشخیص این فاصله.
بین چیزی که اتفاق افتاده...
و چیزی که ما از آن ساختهایم.
۲۸۴
۸:۳۲
پرونده شماره 77: من قدیس نیستم، فقط برای عشق جنگیدهام
در تاریخ 25 می 2024 (1403/03/05) بعد از کلی پیگیری موفق شدم دقایقی با جیمز اسپیدر (James Spader) بازیگر نقش ریموند ردینگتون در سریال لیست سیاه تلفنی صحبت کنم. ازش خواستم در مورد ردینگتون بگوید. متن زیر ترجمه بخشی از صحبت های ایشون است که اجازه دارم منتشر کنم.:
جیمز اسپیدر:
اگر بخواهم بر اساس ده سال بازی در نقش ردینگتون در سریال بلک لیست و فهمی که از ایشون ارائه شده، از زبان ردینگتون بگم، خواهم گفت:
مرا جنایتکار صدا میکنند.
شاید درست باشد.
اما این فقط نامی است که قانون روی کسانی میگذارد که حاضر نشدهاند بازی را طبق قواعد دیگران انجام دهند.
من هرگز ادعا نکردهام مرد خوبی هستم.
مردان خوب زیادی دیدهام.
بعضیهایشان قبرستانها را پر کردند.
بعضیهایشان جنگها را شروع کردند.
بعضیهایشان با لبخند، کارهایی کردند که من حتی با اسلحه انجام نمیدادم.
خوبی و بدی،واژههایی هستند که آدمها برای راحت خوابیدن ساختهاند.
میگویند دروغ گفتهام.
البته که گفتهام.
حقیقت چیز عجیبی است.
مردم فکر میکنند حقیقت همیشه نجاتبخش است.
نیست.
گاهی حقیقت فقط یک چاقوست.
و خرد این است که بدانی چه وقت آن را از غلاف بیرون نکشی.
میپرسند چرا این همه راز داری.
چون رازها آدمها را زنده نگه میدارند.
من سالهاست فهمیدهام که دانستن همه چیز،فضیلت نیست.
بعضی حقیقتها را باید دفن کرد.
نه برای پنهان کردن شر.
برای محافظت از عشق.
قدرت؟
اشتباه نکنید.
من عاشق قدرت نیستم.
من عاشق آزادیام.
قدرت فقط بهایی است که برای آزادی میپردازی.
وقتی هیچ قدرتی نداشته باشی،دیگران تصمیم میگیرند چه کسی باشی.
من این را قبول نکردم.
مرا بیرحم میدانند.
شاید.
اما بیرحمی من انتخاب نبود.
هزینه بود.
هر انسانی که چیزی را بیش از جانش دوست داشته باشد، روزی مجبور میشود کارهایی انجام دهد که از بیرون شبیه بیرحمی است.
من به قانون احترام میگذارم. فقط هرگز آن را با عدالت اشتباه نگرفتهام.
قانون برای نظم ساخته شده.
عدالت برای حقیقت.
و این دو،بسیار کمتر از آنچه مردم تصور میکنند، همدیگر را ملاقات میکنند.
دنیا را بد نمیبینم.
برعکس.
من زیبایی را بیشتر از بیشتر آدمها دیدهام.
یک بطری شراب قدیمی.
صدای ویولن در کوچهای خالی.
خنده کودکی که هنوز به دنیا اعتماد دارد.
مشکل این است که من تاریکی را هم دیدهام.
و کسی که هر دو را دیده باشد، دیگر ساده قضاوت نمیکند.
بزرگترین سوءتفاهم درباره من این است که فکر میکنند همه چیز برای خودم بوده.
نبوده.
تقریباً هیچوقت نبوده.
بخش بزرگی از زندگی من صرف محافظت از چیزی شد که نمیتوانستم مالکش باشم. همین است که آدم را پیر میکند.
نه سن.
نه گلوله.
نه زندان.
عشق.
اگر چیزی آموخته باشم، این است:
انسان را با گذشتهاش نمیسنجند.
با انتخابهایش میسنجند.
با اینکه وقتی همه چیز فرو میریزد،چه چیزی را نجات میدهد.
پول؟
قدرت؟
خودش؟
یا کسی دیگر را؟
من قدیس نیستم.
قهرمان هم نیستم.
من فقط مردی هستم که خیلی دیر فهمیدبعضی عشقها را نمیتوان حفظ کرد،فقط میتوان برایشان جنگید.
و گاهی تمام زندگی، همین جنگ است.
دنیا میدان بقاست، اگر نتوانی چیزی را دوست داشته باشی، حتی اگر زنده بمانی، شکست خوردهای.
و به همین دلیل است که ردینگتون، در عمق وجودش نه با قدرت، بلکه با عشق تعریف میشود.
*****
پروا جان*
انسان را نه با گذشتهاش، نه با هویتش، بلکه با فداکاریهایی که برای کسانی که دوستشان دارد انجام میدهد باید سنجید.
عشق واقعی گاهی تو را وادار میکند بهایی بپردازی که دیگران آن را گناه، دروغ یا جنایت مینامند.
پرواکالبدشکافی داستانها و تجربیات واقعی.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوط: لینک عضویت در کانال:https://ble.ir/parva9
در تاریخ 25 می 2024 (1403/03/05) بعد از کلی پیگیری موفق شدم دقایقی با جیمز اسپیدر (James Spader) بازیگر نقش ریموند ردینگتون در سریال لیست سیاه تلفنی صحبت کنم. ازش خواستم در مورد ردینگتون بگوید. متن زیر ترجمه بخشی از صحبت های ایشون است که اجازه دارم منتشر کنم.:
جیمز اسپیدر:
اگر بخواهم بر اساس ده سال بازی در نقش ردینگتون در سریال بلک لیست و فهمی که از ایشون ارائه شده، از زبان ردینگتون بگم، خواهم گفت:
مرا جنایتکار صدا میکنند.
شاید درست باشد.
اما این فقط نامی است که قانون روی کسانی میگذارد که حاضر نشدهاند بازی را طبق قواعد دیگران انجام دهند.
من هرگز ادعا نکردهام مرد خوبی هستم.
مردان خوب زیادی دیدهام.
بعضیهایشان قبرستانها را پر کردند.
بعضیهایشان جنگها را شروع کردند.
بعضیهایشان با لبخند، کارهایی کردند که من حتی با اسلحه انجام نمیدادم.
خوبی و بدی،واژههایی هستند که آدمها برای راحت خوابیدن ساختهاند.
میگویند دروغ گفتهام.
البته که گفتهام.
حقیقت چیز عجیبی است.
مردم فکر میکنند حقیقت همیشه نجاتبخش است.
نیست.
گاهی حقیقت فقط یک چاقوست.
و خرد این است که بدانی چه وقت آن را از غلاف بیرون نکشی.
میپرسند چرا این همه راز داری.
چون رازها آدمها را زنده نگه میدارند.
من سالهاست فهمیدهام که دانستن همه چیز،فضیلت نیست.
بعضی حقیقتها را باید دفن کرد.
نه برای پنهان کردن شر.
برای محافظت از عشق.
قدرت؟
اشتباه نکنید.
من عاشق قدرت نیستم.
من عاشق آزادیام.
قدرت فقط بهایی است که برای آزادی میپردازی.
وقتی هیچ قدرتی نداشته باشی،دیگران تصمیم میگیرند چه کسی باشی.
من این را قبول نکردم.
مرا بیرحم میدانند.
شاید.
اما بیرحمی من انتخاب نبود.
هزینه بود.
هر انسانی که چیزی را بیش از جانش دوست داشته باشد، روزی مجبور میشود کارهایی انجام دهد که از بیرون شبیه بیرحمی است.
من به قانون احترام میگذارم. فقط هرگز آن را با عدالت اشتباه نگرفتهام.
قانون برای نظم ساخته شده.
عدالت برای حقیقت.
و این دو،بسیار کمتر از آنچه مردم تصور میکنند، همدیگر را ملاقات میکنند.
دنیا را بد نمیبینم.
برعکس.
من زیبایی را بیشتر از بیشتر آدمها دیدهام.
یک بطری شراب قدیمی.
صدای ویولن در کوچهای خالی.
خنده کودکی که هنوز به دنیا اعتماد دارد.
مشکل این است که من تاریکی را هم دیدهام.
و کسی که هر دو را دیده باشد، دیگر ساده قضاوت نمیکند.
بزرگترین سوءتفاهم درباره من این است که فکر میکنند همه چیز برای خودم بوده.
نبوده.
تقریباً هیچوقت نبوده.
بخش بزرگی از زندگی من صرف محافظت از چیزی شد که نمیتوانستم مالکش باشم. همین است که آدم را پیر میکند.
نه سن.
نه گلوله.
نه زندان.
عشق.
اگر چیزی آموخته باشم، این است:
انسان را با گذشتهاش نمیسنجند.
با انتخابهایش میسنجند.
با اینکه وقتی همه چیز فرو میریزد،چه چیزی را نجات میدهد.
پول؟
قدرت؟
خودش؟
یا کسی دیگر را؟
من قدیس نیستم.
قهرمان هم نیستم.
من فقط مردی هستم که خیلی دیر فهمیدبعضی عشقها را نمیتوان حفظ کرد،فقط میتوان برایشان جنگید.
و گاهی تمام زندگی، همین جنگ است.
دنیا میدان بقاست، اگر نتوانی چیزی را دوست داشته باشی، حتی اگر زنده بمانی، شکست خوردهای.
و به همین دلیل است که ردینگتون، در عمق وجودش نه با قدرت، بلکه با عشق تعریف میشود.
*****
پروا جان*
انسان را نه با گذشتهاش، نه با هویتش، بلکه با فداکاریهایی که برای کسانی که دوستشان دارد انجام میدهد باید سنجید.
عشق واقعی گاهی تو را وادار میکند بهایی بپردازی که دیگران آن را گناه، دروغ یا جنایت مینامند.
۲۰۲
۷:۲۵
پرونده شماره ۲۲: برون سپاری تفکر
اگر هیولاها شاخ داشتند، تشخیصشان آسان بود.ما ستم را نشانه گرفته بودیم، اما ای کاش نخست جهل را نشانه گرفته بودیم.تقریباً تمام فجایع بزرگ تاریخ، قبل از آنکه بحران اخلاق باشند، یک بحران شناختی بودهاند، لحظهای که انسانها ترجیح دادند عقلشان را به هیچ اجاره دهند.
سالها پیش در آلمان، پیرمردی را به قهوه دعوت کردم که از جنگ جهانی دوم جان سالم به در برده بود.
نه ژنرال بود.
نه سیاستمدار.
نه عضو حلقه قدرت.
فقط یک شهروند معمولی.
از آن آدمهایی که در عکسهای قدیمی هیچوقت نگاهت روی آنها نمیایستد.
در حالیکه جرعه ای از قهوه اش را سر می کشید، پرسیدم:
وقتی همه چیز شروع شد، چرا کسی جلویش را نگرفت؟
سؤال را شنید.
اما مدتی طولانی جواب نداد.
انگار داشت از میان دههها خاطره عبور میکرد.
بعد آرام گفت:
چون هیچکس فکر نمیکرد قرار است به اینجا برسد.
پرسیدم:
منظورت چیست؟
گفت:
ما هیچ هیولایی ندیدیم.
ما هزاران آدم معمولی دیدیم.
سکوت کرد.
و بعد جملهای گفت که هنوز فراموش نکردهام.
فاجعه از روزی شروع نشد که مردم به دروغها ایمان آوردند.
از روزی شروع شد که تصمیم گرفتند خودشان فکر نکنند.
او توضیح داد که در ابتدا همه چیز منطقی به نظر میرسید.
هر شعار، کمی منطقی بود.
هر دشمن، کمی خطرناک به نظر میرسید.
هر محدودیت، کمی ضروری جلوه میکرد.
و هر بار فقط یک قدم برداشته شد.
فقط یک قدم.
هیچکس یک روز صبح از خواب بیدار نشد که بگوید:
بیایید تمدن را نابود کنیم.
همه فقط گفتند:
این یکی که منطقی به نظر میرسد.
و بعد یک قدم دیگر.
و یک قدم دیگر.
و یک قدم دیگر.
تا جایی که دیگر کسی متوجه نشد چه فاصلهای را طی کردهاند.
پرسیدم:
پس مقصر چه کسی بود؟
پیرمرد لبخند تلخی زد.
و گفت:
همه دنبال آدمهای شرور میگشتند.
در حالی که مشکل اصلی آدمهایی بودند که با مهارت خاص حماقت بلد بودند..
شرارت به تنهایی قدرت زیادی ندارد.
شرارت همیشه در اقلیت است.
اما حماقت میتواند به یک نیروی جمعی تبدیل شود.
زیرا انسان احمق لزوماً کمهوش نیست.
او فقط اختیار قضاوت خود را واگذار کرده است.
در علوم شناختی، این پدیده را میتوان نوعی برونسپاری تفکر دانست.
لحظهای که فرد دیگر به دنبال حقیقت نمیگردد.
بلکه به دنبال تأیید گروه میگردد.
از آن لحظه به بعد، مغز به جای تحلیل کردن، تقلید میکند.
به جای مشاهده کردن، تکرار میکند.
و به جای فهمیدن، طرفداری میکند.
اینجاست که خطر آغاز میشود.
زیرا جنایتکار برای انجام شرارت به نیرو نیاز دارد.
و این نیرو را معمولاً کسانی فراهم میکنند که هرگز خود را شرور نمیدانند.
تاریخ پر از آدمهای بد نیست.
تاریخ پر از آدمهای معمولی است که در لحظهای حساس، فکر کردن را متوقف کردهاند.
پروا جان
ترسناکترین آدم زندگی کسی نیست که با تو مخالف است.
ترسناکترین آدم کسی است که دیگر توانایی مخالفت با هیچکس را ندارد.
کسی که حقیقت را از روی شواهد انتخاب نمیکند.
از روی تعداد تکرارها انتخاب میکند.
زیرا از یک جایی به بعد، زندان واقعی دیوار ندارد.
از کلیشه ساخته میشود.
از شعار ساخته میشود.
از جملههایی ساخته میشود که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر کسی نمیپرسد:
از کجا معلوم؟
شرارت را میتوان دید.
میتوان شناخت.
میتوان با آن جنگید.
اما حماقت...
وقتی به شکل جمعی ظاهر میشود، لباس عقل میپوشد.
با صدای اکثریت حرف میزند.
و گاهی آنقدر عادی به نظر میرسد که مردم تا لحظه سقوط، متوجه حضورش نمیشوند.
و شاید یکی از مهمترین وظایف هر انسان در طول زندگی این باشد:
اینکه مراقب باشد هیچوقت ذهنش را به کسی اجاره ندهد.
حتی به محبوبترین آدمهای زمانه.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوط: لینک عضویت در کانال:https://ble.ir/parva9
اگر هیولاها شاخ داشتند، تشخیصشان آسان بود.ما ستم را نشانه گرفته بودیم، اما ای کاش نخست جهل را نشانه گرفته بودیم.تقریباً تمام فجایع بزرگ تاریخ، قبل از آنکه بحران اخلاق باشند، یک بحران شناختی بودهاند، لحظهای که انسانها ترجیح دادند عقلشان را به هیچ اجاره دهند.
سالها پیش در آلمان، پیرمردی را به قهوه دعوت کردم که از جنگ جهانی دوم جان سالم به در برده بود.
نه ژنرال بود.
نه سیاستمدار.
نه عضو حلقه قدرت.
فقط یک شهروند معمولی.
از آن آدمهایی که در عکسهای قدیمی هیچوقت نگاهت روی آنها نمیایستد.
در حالیکه جرعه ای از قهوه اش را سر می کشید، پرسیدم:
وقتی همه چیز شروع شد، چرا کسی جلویش را نگرفت؟
سؤال را شنید.
اما مدتی طولانی جواب نداد.
انگار داشت از میان دههها خاطره عبور میکرد.
بعد آرام گفت:
چون هیچکس فکر نمیکرد قرار است به اینجا برسد.
پرسیدم:
منظورت چیست؟
گفت:
ما هیچ هیولایی ندیدیم.
ما هزاران آدم معمولی دیدیم.
سکوت کرد.
و بعد جملهای گفت که هنوز فراموش نکردهام.
فاجعه از روزی شروع نشد که مردم به دروغها ایمان آوردند.
از روزی شروع شد که تصمیم گرفتند خودشان فکر نکنند.
او توضیح داد که در ابتدا همه چیز منطقی به نظر میرسید.
هر شعار، کمی منطقی بود.
هر دشمن، کمی خطرناک به نظر میرسید.
هر محدودیت، کمی ضروری جلوه میکرد.
و هر بار فقط یک قدم برداشته شد.
فقط یک قدم.
هیچکس یک روز صبح از خواب بیدار نشد که بگوید:
بیایید تمدن را نابود کنیم.
همه فقط گفتند:
این یکی که منطقی به نظر میرسد.
و بعد یک قدم دیگر.
و یک قدم دیگر.
و یک قدم دیگر.
تا جایی که دیگر کسی متوجه نشد چه فاصلهای را طی کردهاند.
پرسیدم:
پس مقصر چه کسی بود؟
پیرمرد لبخند تلخی زد.
و گفت:
همه دنبال آدمهای شرور میگشتند.
در حالی که مشکل اصلی آدمهایی بودند که با مهارت خاص حماقت بلد بودند..
شرارت به تنهایی قدرت زیادی ندارد.
شرارت همیشه در اقلیت است.
اما حماقت میتواند به یک نیروی جمعی تبدیل شود.
زیرا انسان احمق لزوماً کمهوش نیست.
او فقط اختیار قضاوت خود را واگذار کرده است.
در علوم شناختی، این پدیده را میتوان نوعی برونسپاری تفکر دانست.
لحظهای که فرد دیگر به دنبال حقیقت نمیگردد.
بلکه به دنبال تأیید گروه میگردد.
از آن لحظه به بعد، مغز به جای تحلیل کردن، تقلید میکند.
به جای مشاهده کردن، تکرار میکند.
و به جای فهمیدن، طرفداری میکند.
اینجاست که خطر آغاز میشود.
زیرا جنایتکار برای انجام شرارت به نیرو نیاز دارد.
و این نیرو را معمولاً کسانی فراهم میکنند که هرگز خود را شرور نمیدانند.
تاریخ پر از آدمهای بد نیست.
تاریخ پر از آدمهای معمولی است که در لحظهای حساس، فکر کردن را متوقف کردهاند.
پروا جان
ترسناکترین آدم زندگی کسی نیست که با تو مخالف است.
ترسناکترین آدم کسی است که دیگر توانایی مخالفت با هیچکس را ندارد.
کسی که حقیقت را از روی شواهد انتخاب نمیکند.
از روی تعداد تکرارها انتخاب میکند.
زیرا از یک جایی به بعد، زندان واقعی دیوار ندارد.
از کلیشه ساخته میشود.
از شعار ساخته میشود.
از جملههایی ساخته میشود که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر کسی نمیپرسد:
از کجا معلوم؟
شرارت را میتوان دید.
میتوان شناخت.
میتوان با آن جنگید.
اما حماقت...
وقتی به شکل جمعی ظاهر میشود، لباس عقل میپوشد.
با صدای اکثریت حرف میزند.
و گاهی آنقدر عادی به نظر میرسد که مردم تا لحظه سقوط، متوجه حضورش نمیشوند.
و شاید یکی از مهمترین وظایف هر انسان در طول زندگی این باشد:
اینکه مراقب باشد هیچوقت ذهنش را به کسی اجاره ندهد.
حتی به محبوبترین آدمهای زمانه.
۴۴۰
۸:۲۳
پرونده شماره 23: مردی که هر روز یک بار فراموش میشد
اندوه واقعی صدا ندارد… فقط تکرار دارد.
مردی را در خیابان مهناز جنوبی ، جایی که ماشینهای مدل بالا را می برن برای اسپرت کردن، میشناختم که در یک تعمیرگاه کار میکرد.۴۵ سال بیشتر نداشت.
حافظهاش آرامآرام فرسوده میشد.
نامها، قرارها و بعد بخشی از روزهایش را فراموش میکرد.
اما همچنان کار میکرد.
چون برای خودش قانونی ساخته بود:
اگر یادم نمیآید، حتماً مهم نبوده.
یک روز فهمیدند یک ماشین را دوبار تعمیر کرده است.
گفتند:
دیروز همین کار را کردی.
لبخند زد و پرسید:
پس الان چی؟ خراب است یا درست؟
بعدها از من پرسید:
آدمی که هر روز بخشی از خودش را از دست میدهد، هنوز همان آدم است؟
در علوم شناختی، حافظه فقط خاطره نیست،
ستون اصلی هویت است.
وقتی حافظه فرسوده میشود، فقط گذشته از دست نمیرود،
پیوستگی خود از بین میرود.
عزیز دلم، پروا
غمگینترین نوع فراموشی، از دست دادن خاطرهها نیست.
این است که هر روز کمی کمتر بدانی دیروز که بودی.
بعضی دردها فریاد ندارند ، فقط ادامه دارند.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوط: ble.ir/join/F9jeseqx8C
اندوه واقعی صدا ندارد… فقط تکرار دارد.
مردی را در خیابان مهناز جنوبی ، جایی که ماشینهای مدل بالا را می برن برای اسپرت کردن، میشناختم که در یک تعمیرگاه کار میکرد.۴۵ سال بیشتر نداشت.
حافظهاش آرامآرام فرسوده میشد.
نامها، قرارها و بعد بخشی از روزهایش را فراموش میکرد.
اما همچنان کار میکرد.
چون برای خودش قانونی ساخته بود:
اگر یادم نمیآید، حتماً مهم نبوده.
یک روز فهمیدند یک ماشین را دوبار تعمیر کرده است.
گفتند:
دیروز همین کار را کردی.
لبخند زد و پرسید:
پس الان چی؟ خراب است یا درست؟
بعدها از من پرسید:
آدمی که هر روز بخشی از خودش را از دست میدهد، هنوز همان آدم است؟
در علوم شناختی، حافظه فقط خاطره نیست،
ستون اصلی هویت است.
وقتی حافظه فرسوده میشود، فقط گذشته از دست نمیرود،
پیوستگی خود از بین میرود.
عزیز دلم، پروا
غمگینترین نوع فراموشی، از دست دادن خاطرهها نیست.
این است که هر روز کمی کمتر بدانی دیروز که بودی.
بعضی دردها فریاد ندارند ، فقط ادامه دارند.
۲۰۵
۷:۲۵
پرونده شماره ۲۳A: اعتبار
کل مصاحبه ای که مسیر زندگی من رو عوض کرد، حدود ۲۰ ثانیه طول کشید.
پروفسور مهدی روپایی (Mehdi Roopaei،Associate Professor، STEM Education, AI & Control Systems، Immigrant Storyteller، Lessons from Classrooms, Culture & ReinventionUniversity of Wisconsin-PlattevillePlatteville, Wisconsin, United States) می گوید: بعد از چند سال که توی دانشگاه سان آنتونیو بودم ، بودجه پروژه استادم تموم شد و من چند ماه بود که دنبال کار جدید میگشتم. یه روز استادم گفت: توی یه بخش دیگه یه استاد جدید و جوون اومده و فکر کنم دنبال نیرو میگرده. میخوای بهش ایمیل بزنم؟
گفتم:آره، ممنون میشم. همونجا یه ایمیل خیلی کوتاه براش فرستاد. کمتر از یه دقیقه بعد جواب اومد:میشه بیاید دفتر من؟
با استادم رفتیم دفترش که اون طرف کمپس بود. رسیدیم دفترش. اون استاد رو کرد به استاد من، اینم بگم که استادم خیلی ادم خفنی بود، و بهش گفت من فقط یه سوال ازت دارم:
مهدی رو تایید میکنی؟استادم گفت: مهدی بهترینه.
اونم رو به من کرد و گفت: فردا شروع به کارت هست. جزئیات حقوق و قرارداد رو با منشی هماهنگ کن. همین.کل مصاحبه من حدود ۲۰ ثانیه طول کشید.
پروفسور ادامه داد: اون روز یه چیزی یاد گرفتم که بعداً بارها توی زندگی حرفهایم تکرار شد:
اعتبار مثل پول نیست که توی حساب بانکی باشه. اعتبار توی ذهن آدمهای دیگه ذخیره میشه. سالها طول میکشه ساخته بشه، ولی بعضی وقتها یک جمله از طرف یه آدم درست، میتونه دری رو باز کنه که با صدها رزومه باز نمیشه.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوطلینک عضویت در کانال:https://ble.ir/parva9
کل مصاحبه ای که مسیر زندگی من رو عوض کرد، حدود ۲۰ ثانیه طول کشید.
پروفسور مهدی روپایی (Mehdi Roopaei،Associate Professor، STEM Education, AI & Control Systems، Immigrant Storyteller، Lessons from Classrooms, Culture & ReinventionUniversity of Wisconsin-PlattevillePlatteville, Wisconsin, United States) می گوید: بعد از چند سال که توی دانشگاه سان آنتونیو بودم ، بودجه پروژه استادم تموم شد و من چند ماه بود که دنبال کار جدید میگشتم. یه روز استادم گفت: توی یه بخش دیگه یه استاد جدید و جوون اومده و فکر کنم دنبال نیرو میگرده. میخوای بهش ایمیل بزنم؟
گفتم:آره، ممنون میشم. همونجا یه ایمیل خیلی کوتاه براش فرستاد. کمتر از یه دقیقه بعد جواب اومد:میشه بیاید دفتر من؟
با استادم رفتیم دفترش که اون طرف کمپس بود. رسیدیم دفترش. اون استاد رو کرد به استاد من، اینم بگم که استادم خیلی ادم خفنی بود، و بهش گفت من فقط یه سوال ازت دارم:
مهدی رو تایید میکنی؟استادم گفت: مهدی بهترینه.
اونم رو به من کرد و گفت: فردا شروع به کارت هست. جزئیات حقوق و قرارداد رو با منشی هماهنگ کن. همین.کل مصاحبه من حدود ۲۰ ثانیه طول کشید.
پروفسور ادامه داد: اون روز یه چیزی یاد گرفتم که بعداً بارها توی زندگی حرفهایم تکرار شد:
اعتبار مثل پول نیست که توی حساب بانکی باشه. اعتبار توی ذهن آدمهای دیگه ذخیره میشه. سالها طول میکشه ساخته بشه، ولی بعضی وقتها یک جمله از طرف یه آدم درست، میتونه دری رو باز کنه که با صدها رزومه باز نمیشه.
۱۲۴
۱۹:۴۰
دور دنیا با جام جهانی- 1-مکزیک.mp3
۱۴:۱۹-۶.۵۵ مگابایت
دور دنیا با جام جهانی | ایستگاه اول: مکزیک
پروا جان، میدانی راز مکزیک چیست؟نه تاکوها.نه ماریاچیها.نه حتی فوتبال.
راز مکزیک این است که وقتی آنجا را ترک میکنی، چیزی از تو را با خودش نگه میدارد.تابستان ۱۹۹۷، غروب یکی از روزها روی نیمکتی در مکزیکوسیتی نشسته بودم. یک خانم زیبای مکزیکی کنارم نشست، کلاه حصیریش را کمی بالا داد و گفت:آدمها فکر میکنند سفر یعنی دیدن جاهای جدید؛ اما سفر واقعی وقتی اتفاق میافتد که با چشمانی جدید به دنیا نگاه کنی.آن زمان فقط لبخند زدم.امروز، نزدیک سه دهه بعد، میفهمم اون خانم درباره مکزیک حرف نمیزد.درباره زندگی حرف میزد.
بشنوید ویس را!
صادق یزدانی29 خرداد 1405
پروا جان، میدانی راز مکزیک چیست؟نه تاکوها.نه ماریاچیها.نه حتی فوتبال.
راز مکزیک این است که وقتی آنجا را ترک میکنی، چیزی از تو را با خودش نگه میدارد.تابستان ۱۹۹۷، غروب یکی از روزها روی نیمکتی در مکزیکوسیتی نشسته بودم. یک خانم زیبای مکزیکی کنارم نشست، کلاه حصیریش را کمی بالا داد و گفت:آدمها فکر میکنند سفر یعنی دیدن جاهای جدید؛ اما سفر واقعی وقتی اتفاق میافتد که با چشمانی جدید به دنیا نگاه کنی.آن زمان فقط لبخند زدم.امروز، نزدیک سه دهه بعد، میفهمم اون خانم درباره مکزیک حرف نمیزد.درباره زندگی حرف میزد.
بشنوید ویس را!
صادق یزدانی29 خرداد 1405
۱۰۶
۱۰:۰۵
پرونده شماره 63: اشتهای یک مورچه
بیشتر مردم فکر میکنند مشکل از کوچک بودن مورچه است.اما تاریخ را نه اندازه موجودات، بلکه اندازه توهماتشان می سازد
مورچهای کنار اقیانوس زندگی میکرد که یک رؤیای عجیب داشت:میخواست یک وال را بخورد.
مورچههای دیگر خندیدند.یکی گفت:حتی نمیتوانی دور بدنش راه بروی.دیگری گفت:بعضی هدفها برای تحسین شدن ساخته شدهاند، نه برای رسیدن.
اما مورچه تصمیمش را گرفته بود.هر روز به ساحل میرفت.ذرهای از پوست وال را میجوید و بازمیگشت.
روزها تبدیل به ماه شدند.ماهها تبدیل به سال.و اتفاق عجیبی افتاد.مورچه دیگر وال را نمیدید.
فقط تکهای را میدید که امروز باید میجوید.
سالها بعد، یک خرچنگ از او پرسید:راستی، چقدر از وال را خوردهای؟مورچه ایستاد.برای اولین بار عقب رفت و به کل وال نگاه کرد.خشکش زد.آنچه خورده بود، در برابر عظمت وال تقریباً هیچ بود.
سالها تلاش کرده بود، اما چون هر روز فقط یک تکه کوچک را دیده بود، هرگز بزرگی واقعی هدفش را ندیده بود.خرچنگ گفت:عجیب است، نه؟**ذهن انسان در ارزیابی اندازه، احتمال و مقیاس پدیدهها چندان قابل اعتماد نیست.وقتی با مسئلهای عظیم روبهرو میشویم، معمولاً آن را به گامهای کوچک میشکنیم، و این کار اغلب مفید است.
اما گاهی همین شکستن مسئله، باعث میشود تصویر کلان را فراموش کنیم.درگیر جزئیات میشویم و دیگر نمیپرسیم:آیا این مسیر اساساً منطقی است؟
پروا جان:غفلت از مقیاس (Scope Neglect) یک مفهوم مهم در علوم شناختی است.سوگیریای که باعث میشود ذهن ما تفاوت میان کوچک و بزرگ، محتمل و نامحتمل، یا ساده و عظیم را کمتر از واقعیت درک کند.
گاهی مشکل این نیست که هدف غیرممکن است.
مشکل این است که آنقدر به قدم بعدی خیره شدهایم که فراموش کردهایم یک بار دیگر به اندازه واقعی وال نگاه کنیم.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم، ریشهیابی میکنیم.صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوطلینک عضویت در کانال: https://ble.ir/parva9
بیشتر مردم فکر میکنند مشکل از کوچک بودن مورچه است.اما تاریخ را نه اندازه موجودات، بلکه اندازه توهماتشان می سازد
مورچهای کنار اقیانوس زندگی میکرد که یک رؤیای عجیب داشت:میخواست یک وال را بخورد.
مورچههای دیگر خندیدند.یکی گفت:حتی نمیتوانی دور بدنش راه بروی.دیگری گفت:بعضی هدفها برای تحسین شدن ساخته شدهاند، نه برای رسیدن.
اما مورچه تصمیمش را گرفته بود.هر روز به ساحل میرفت.ذرهای از پوست وال را میجوید و بازمیگشت.
روزها تبدیل به ماه شدند.ماهها تبدیل به سال.و اتفاق عجیبی افتاد.مورچه دیگر وال را نمیدید.
فقط تکهای را میدید که امروز باید میجوید.
سالها بعد، یک خرچنگ از او پرسید:راستی، چقدر از وال را خوردهای؟مورچه ایستاد.برای اولین بار عقب رفت و به کل وال نگاه کرد.خشکش زد.آنچه خورده بود، در برابر عظمت وال تقریباً هیچ بود.
سالها تلاش کرده بود، اما چون هر روز فقط یک تکه کوچک را دیده بود، هرگز بزرگی واقعی هدفش را ندیده بود.خرچنگ گفت:عجیب است، نه؟**ذهن انسان در ارزیابی اندازه، احتمال و مقیاس پدیدهها چندان قابل اعتماد نیست.وقتی با مسئلهای عظیم روبهرو میشویم، معمولاً آن را به گامهای کوچک میشکنیم، و این کار اغلب مفید است.
اما گاهی همین شکستن مسئله، باعث میشود تصویر کلان را فراموش کنیم.درگیر جزئیات میشویم و دیگر نمیپرسیم:آیا این مسیر اساساً منطقی است؟
پروا جان:غفلت از مقیاس (Scope Neglect) یک مفهوم مهم در علوم شناختی است.سوگیریای که باعث میشود ذهن ما تفاوت میان کوچک و بزرگ، محتمل و نامحتمل، یا ساده و عظیم را کمتر از واقعیت درک کند.
گاهی مشکل این نیست که هدف غیرممکن است.
مشکل این است که آنقدر به قدم بعدی خیره شدهایم که فراموش کردهایم یک بار دیگر به اندازه واقعی وال نگاه کنیم.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم، ریشهیابی میکنیم.صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوطلینک عضویت در کانال: https://ble.ir/parva9
۱۵۶
۱۵:۵۴
پرونده شماره ۲۴: نقاش نابینا
پروا جان، تراژدی بزرگ زندگی این نیست که چیزی که میخوای رو به دست نیاری، بلکه اینه که با تلاش فراوان به دستش بیاری و بفهمی اصلاً اون چیزی نبوده که فکر میکردی!
تابستان سال ۱۳۸۲ که برای ماموریتی از جانب یونیدو به مراکش رفته بودم، با مردی آشنا شدم که زیباترین فرشهای جهان را میبافت، در حالی که کاملاً نابینا بود.
از مترجم یونیدو خواستم ازش بپرسه چطور رنگها را با این دقت کنار هم میچیند؟
او گفت: من رنگها را نمیبینم، من صدای لرزش آنها را میشنوم. قرمز برای من صدای تبل است و آبی صدای نی لبک.
او به جای چشم، با قلبش گوش میداد. او دنیایش را نه بر اساس واقعیتهای تلخ، بلکه بر اساس تخیلات زیبایش ساخته بود.
این به یک مفهوم ادراک شخصی اشاره میکند. محدودیتهای فیزیکی یا محیطی لزوماً مانع خلق زیبایی نیستند. هنر زندگی در این است که یاد بگیریم از نداشتههایمان، ابزاری جدید برای درک عمیقتر جهان بسازیم. او بر این باور است که حقیقت، آن چیزی نیست که میبینیم، بلکه آن چیزی است که انتخاب میکنیم باور کنیم.
پروای عزیزم:به جای تمرکز بر کمبودها و موانع مسیر، باید بر نحوه نگاه خود تمرکز کنیم. در تولید محتوا و مسیر زندگی، گاهی محدودیتها (مثل همان نابینایی) باعث میشوند راهی خلاقانه و منحصربهفرد پیدا کنیم که هیچکس دیگری به آن فکر نکرده است. اصالت از جایی شروع میشود که یاد بگیریم با ساز خودمان برقصیم، حتی اگر صدایش را فقط خودمان بشنویم.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوط: ble.ir/join/F9jeseqx8C
پروا جان، تراژدی بزرگ زندگی این نیست که چیزی که میخوای رو به دست نیاری، بلکه اینه که با تلاش فراوان به دستش بیاری و بفهمی اصلاً اون چیزی نبوده که فکر میکردی!
تابستان سال ۱۳۸۲ که برای ماموریتی از جانب یونیدو به مراکش رفته بودم، با مردی آشنا شدم که زیباترین فرشهای جهان را میبافت، در حالی که کاملاً نابینا بود.
از مترجم یونیدو خواستم ازش بپرسه چطور رنگها را با این دقت کنار هم میچیند؟
او گفت: من رنگها را نمیبینم، من صدای لرزش آنها را میشنوم. قرمز برای من صدای تبل است و آبی صدای نی لبک.
او به جای چشم، با قلبش گوش میداد. او دنیایش را نه بر اساس واقعیتهای تلخ، بلکه بر اساس تخیلات زیبایش ساخته بود.
این به یک مفهوم ادراک شخصی اشاره میکند. محدودیتهای فیزیکی یا محیطی لزوماً مانع خلق زیبایی نیستند. هنر زندگی در این است که یاد بگیریم از نداشتههایمان، ابزاری جدید برای درک عمیقتر جهان بسازیم. او بر این باور است که حقیقت، آن چیزی نیست که میبینیم، بلکه آن چیزی است که انتخاب میکنیم باور کنیم.
پروای عزیزم:به جای تمرکز بر کمبودها و موانع مسیر، باید بر نحوه نگاه خود تمرکز کنیم. در تولید محتوا و مسیر زندگی، گاهی محدودیتها (مثل همان نابینایی) باعث میشوند راهی خلاقانه و منحصربهفرد پیدا کنیم که هیچکس دیگری به آن فکر نکرده است. اصالت از جایی شروع میشود که یاد بگیریم با ساز خودمان برقصیم، حتی اگر صدایش را فقط خودمان بشنویم.
۱۳۴
۱۵:۳۹
پرونده شماره ۷۷: تضاد میان نقصهای شخصیت و ارزش وجودی
پذیرش کامل زندگی با همه آشفتگیهایش
نترسیدن از صمیمیت و آسیبپذیری
نترسیدن از قضاوت دیگران
نترسیدن از پیامدها
نترسیدن از خودِ
و مهمتر از همه: عشق به زندگی، حتی وقتی زندگی مهربان نبوده است
مردی که زندگی را جدی نگرفت
پروا،
دو سال پیش در نشست چای صادق با مردی آشنا شدم به نام بهرام که هنوز هم با جان و دل رفاقت داریم.
اگر از خودش میپرسیدی، احتمالاً میگفت آدم مهمی نیست. و راستش را بخواهی، روی کاغذ هم چیز زیادی برای نمایش نداشت.
کارمند سادهای بود. عاشق مسابقات محلی فوتبال. متخصص تعریف کردن جوکهایی که هیچکس به آنها نمیخندید. دو بار تا آستانه موفقیت رفت و هر دو بار با شکوهی تمام شکست خورد.
اما آدمها را نمیشود از روی رزومه شناخت.
بهرام میتوانست اعصاب آدم را خرد کند. گاهی گستاخ بود. گاهی خودخواه. گاهی آنقدر مطمئن حرف میزد که انگار حقیقت را شخصاً اختراع کرده است. در زندگیاش اشتباه کم نداشت. بعضی قولها را شکست. بعضی فرصتها را خراب کرد. و بیشتر از آنچه لازم بود دردسر ساخت.
اما در تمام این مدت که او را شناختم، هرگز یک چیز را در او ندیدم:
ترس.
نه آن ترسی که از تاریکی یا مرگ حرف میزنند.
منظورم ترس واقعی است.
ترس از دوست داشتن.
ترس از دل بستن.
ترس از احمق به نظر رسیدن.
ترس از شکست خوردن.
ترس از شنیدن یک نه.
ترس از خندیدن وقتی دنیا اصرار دارد که باید غمگین باشی.
بیشتر آدمها زندگی را با دستکش لمس میکنند. محتاط. حسابگر. نگران.
بهرام اینگونه نبود.
او مستقیم به دل زندگی میزد.
عاشق میشد، حتی وقتی میدانست ممکن است قلبش بشکند.
اعتماد میکرد، حتی وقتی احتمال خیانت وجود داشت.
امتحان میکرد، حتی وقتی احتمال شکست بیشتر از موفقیت بود.
و عجیبتر از همه اینکه، هیچوقت از پرداخت هزینه انتخابهایش فرار نمیکرد.
میدانی پروا، بسیاری از مردم تصور میکنند شجاعت یعنی نترسیدن از خطر.
اشتباه میکنند.
شجاعت یعنی نترسیدن از زندگی.
یعنی اجازه ندهی ترس از اشتباه، تو را از تجربه کردن محروم کند.
بهرام این راز را فهمیده بود.
زندگی همیشه با او منصف نبود.
گاهی از او گرفت بیشتر از آنچه به او داد.
گاهی تحقیرش کرد. گاهی زمینش زد. گاهی چیزی را که دوست داشت از او گرفت.
اما او هر صبح دوباره به زندگی سلام میکرد.
بدون کینه.
بدون حسابوکتاب.
بدون اینکه از جهان طلبکار باشد.
و این روزها، چنین آدمهایی بسیار نادرند.
الان که در موردش می نویسم، نه اشتباهاتش را به یاد میآورم و نه موفقیتهایش را.
چیزی که در خاطرم مانده، شیوه نگاه کردنش به زندگی است.
انگار هر روز هدیهای بود که ممکن بود فردا دیگر وجود نداشته باشد.
بیشتر آدمها از مرگ میترسند.
بهرام از زندگی نکردن میترسید.
و شاید به همین دلیل، از همه ما زندهتر بود.
مفهوم علوم شناختی: اجتناب از پشیمانی (Regret Avoidance)
بخش بزرگی از رفتار انسان نه برای رسیدن به خوشبختی، بلکه برای فرار از پشیمانی آینده شکل میگیرد. بسیاری عشق را انتخاب نمیکنند، فرصتها را از دست میدهند و رؤیاهایشان را کنار میگذارند، چون نمیخواهند روزی بگویند: اشتباه کردم.
اما پارادوکس اینجاست:
بزرگترین پشیمانیهای پایان عمر معمولاً از کارهایی نیست که انجام دادهایم؛ از کارهایی است که هرگز جرئت انجامشان را نداشتهایم.
شاید دلیل ماندگاری آدمهایی مثل بهرام این باشد که آنها کامل نبودند؛ بلکه حاضر بودند زندگی را، با همه ریسکها و زخمهایش، تمامقد تجربه کنند. همین. و گاهی همین، بزرگترین شکل شجاعت است.
پرواکالبدشکافی داستانهای واقعی و نگفته.اینجا غصه نمیخوریم؛ ریشهیابی میکنیم.
صادق یزدانی | محقق پروندههای هبوطلینک عضویت در کانال:https://ble.ir/parva9
پذیرش کامل زندگی با همه آشفتگیهایش
نترسیدن از صمیمیت و آسیبپذیری
نترسیدن از قضاوت دیگران
نترسیدن از پیامدها
نترسیدن از خودِ
و مهمتر از همه: عشق به زندگی، حتی وقتی زندگی مهربان نبوده است
مردی که زندگی را جدی نگرفت
پروا،
دو سال پیش در نشست چای صادق با مردی آشنا شدم به نام بهرام که هنوز هم با جان و دل رفاقت داریم.
اگر از خودش میپرسیدی، احتمالاً میگفت آدم مهمی نیست. و راستش را بخواهی، روی کاغذ هم چیز زیادی برای نمایش نداشت.
کارمند سادهای بود. عاشق مسابقات محلی فوتبال. متخصص تعریف کردن جوکهایی که هیچکس به آنها نمیخندید. دو بار تا آستانه موفقیت رفت و هر دو بار با شکوهی تمام شکست خورد.
اما آدمها را نمیشود از روی رزومه شناخت.
بهرام میتوانست اعصاب آدم را خرد کند. گاهی گستاخ بود. گاهی خودخواه. گاهی آنقدر مطمئن حرف میزد که انگار حقیقت را شخصاً اختراع کرده است. در زندگیاش اشتباه کم نداشت. بعضی قولها را شکست. بعضی فرصتها را خراب کرد. و بیشتر از آنچه لازم بود دردسر ساخت.
اما در تمام این مدت که او را شناختم، هرگز یک چیز را در او ندیدم:
ترس.
نه آن ترسی که از تاریکی یا مرگ حرف میزنند.
منظورم ترس واقعی است.
ترس از دوست داشتن.
ترس از دل بستن.
ترس از احمق به نظر رسیدن.
ترس از شکست خوردن.
ترس از شنیدن یک نه.
ترس از خندیدن وقتی دنیا اصرار دارد که باید غمگین باشی.
بیشتر آدمها زندگی را با دستکش لمس میکنند. محتاط. حسابگر. نگران.
بهرام اینگونه نبود.
او مستقیم به دل زندگی میزد.
عاشق میشد، حتی وقتی میدانست ممکن است قلبش بشکند.
اعتماد میکرد، حتی وقتی احتمال خیانت وجود داشت.
امتحان میکرد، حتی وقتی احتمال شکست بیشتر از موفقیت بود.
و عجیبتر از همه اینکه، هیچوقت از پرداخت هزینه انتخابهایش فرار نمیکرد.
میدانی پروا، بسیاری از مردم تصور میکنند شجاعت یعنی نترسیدن از خطر.
اشتباه میکنند.
شجاعت یعنی نترسیدن از زندگی.
یعنی اجازه ندهی ترس از اشتباه، تو را از تجربه کردن محروم کند.
بهرام این راز را فهمیده بود.
زندگی همیشه با او منصف نبود.
گاهی از او گرفت بیشتر از آنچه به او داد.
گاهی تحقیرش کرد. گاهی زمینش زد. گاهی چیزی را که دوست داشت از او گرفت.
اما او هر صبح دوباره به زندگی سلام میکرد.
بدون کینه.
بدون حسابوکتاب.
بدون اینکه از جهان طلبکار باشد.
و این روزها، چنین آدمهایی بسیار نادرند.
الان که در موردش می نویسم، نه اشتباهاتش را به یاد میآورم و نه موفقیتهایش را.
چیزی که در خاطرم مانده، شیوه نگاه کردنش به زندگی است.
انگار هر روز هدیهای بود که ممکن بود فردا دیگر وجود نداشته باشد.
بیشتر آدمها از مرگ میترسند.
بهرام از زندگی نکردن میترسید.
و شاید به همین دلیل، از همه ما زندهتر بود.
مفهوم علوم شناختی: اجتناب از پشیمانی (Regret Avoidance)
بخش بزرگی از رفتار انسان نه برای رسیدن به خوشبختی، بلکه برای فرار از پشیمانی آینده شکل میگیرد. بسیاری عشق را انتخاب نمیکنند، فرصتها را از دست میدهند و رؤیاهایشان را کنار میگذارند، چون نمیخواهند روزی بگویند: اشتباه کردم.
اما پارادوکس اینجاست:
بزرگترین پشیمانیهای پایان عمر معمولاً از کارهایی نیست که انجام دادهایم؛ از کارهایی است که هرگز جرئت انجامشان را نداشتهایم.
شاید دلیل ماندگاری آدمهایی مثل بهرام این باشد که آنها کامل نبودند؛ بلکه حاضر بودند زندگی را، با همه ریسکها و زخمهایش، تمامقد تجربه کنند. همین. و گاهی همین، بزرگترین شکل شجاعت است.
۷۴
۵:۱۵
۶۹
۶:۱۳