این یادداشت ربطی به چای عراقی و کباب ترکی و مایْ بارد ندارد ولی میخواهم بدانم تو اگر بودی چه کار میکردی؟
فکر کن در پیاده روی اربعین اتفاقی بیفتد که در مخیلهات هم نمیگنجید. آمادهای؟ پس بسم الله.
حتم دارم شیرینی مسیر اربعین که با رفقایت جمع میشوی و انتخاب میکنی که کدامیکتان ماشین بردارد و بزنید به جاده را، از پرواز تهران نجف بیشتر دوست داری. دورِ دورَش از شهر من سبزوار هم که راه افتاده باشی بعد از ۲۴ ساعت، خودت را لب مرز مهران یا شلمچه پیدا میکنی. پارکینگ عریض و طویل را که میبینی ماشین را پارک میکنی و با اتوبوس و یا هرچی گیرت بیاید میرسی لب مرز. نیروی انتظامی هر سال رکورد میزند در اینکه زائر برای مهر زدن گذرنامه کمتر معطل شود و امسال اعلام کرده که میزان توقف چهار ثانیه است.عجله نکن هنوز اتفاقی که گفتم نیفتاده. اگر سالهای قبل و قبلتر به کربلا رفته باشی حتما مثل من تعجب میکنی که کرایهٔ تاکسیها تا نجف بیشتر از ده سال است که تکان نخورده، انگار اینجا تورم معنا ندارد. توقف نمیکنید خودتان را به نجف میرسانید.
حالا که به نجف رسیدی گرد خستگی از تن بتکان و زیارت دلچسبی از ایوان نجف بکن تا ادامهٔ ماجرا را با هم بشنویم.
زیارت قبول، آمادهای بزنیم به جاده؟ من پیشنهاد میکنم امسال یک مسیر روستایی را انتخاب کنیم. مطمئن باش تجربهٔ جدید و متفاوتی خواهد بود. آنجا بیشتر مهمانِ خانهها هستیم تا موکبهای بزرگ. صفایش هم بیشتر است. از مسجد سهله شروع میکنی به پیادهروی و راه طریق نخله را پیدا میکنی. جادهٔ خاکی که دوطرفت پر از نخلستان است. خانههای عراقیها هم داخل همین نخلستانها دیده میشود. پذیراییها کمی سادهتر هستند ولی دلچسبترند. مثلا اگر بهت دوغ تعارف کردند حتم داشته باش که دوغش طبیعیِ طبیعی است و احتمال زیاد دوغ گاومیش... و باید حتما بعدش خرما بخوری که اگر این ترکیب را امتحان کنی تا آخر عمرت معتادش میشوی.غروبنشده دیگر همهٔ عراقیها اصرارت میکنند برای شام و شب ماندن. حالا شاید تو بخواهی شب را پیادهروی کنی و روز استراحت کنی. علیایحال من امشب اینجا میمانم امشب را با من باش.هنوز دقیقهای ننشستهای که صاحبخانه کم مانده لختت کند و همهٔ لباسهایت را دربیاورد. زبان که بلد نباشی کلی سوء تفاهم پیش میآید که این صاحبخانه الآن به شلوار تو چه کار دارد که هی اشاره میکند درش بیاور. بابا میخواهد بیندازد توی لباسشویی مقاومت نکن.
شام را میخوری و صاحبخانه تمام وقت ایستاده و تو را تماشا میکند. فقط تو را. بساط شام جمع میشود و صاحبخانه با دست و ایما و اشاره میگوید که اگر چیزی لازم دارید بگویید و بعد به تو خیره میشود و از اتاق میرود بیرون.تو مشغول وصل کردن وایفای هستی. صدای فریادی از بیرون به گوشت میرسد. اولش عادی به نظرت میرسد. عراقیها خیلی بلند با هم حرف میزنند حتی اگر آشنا نباشی فکر میکنی با هم پدرکشتگی هم دارند ولی صدا بلندتر میشود. چیزی از عربیاش سر در نمیآوری ولی یقین میکنی که دعوای جدیای است.میزنی بیرون از خانه، بقیه همه سرشان توی گوشی است. چند نفری هم دمر دراز کشیدهاند و زیر پای یکی دیگر دارند له میشوند و کیف دنیا را میکنند از مشت و مال.توی حیاط چیزی نمیبینی. رد صدا را میگیری تا برسی به کوچه. هفت هشت نفری را میبینی که دارند با فریاد چیزهایی را به هم میگویند. با احتیاط سعی میکنی نزدیک شوی. دعوایشان بالا میگیرد و دست به یقه میشوند. بقیه جدایشان میکنند. هی آرام میشوند و هی دوباره فریادشان بلند میشود. گیج شدهای. هزار و یک فکر و خیال با خودت میکنی. با خودت میگویی اینها حرمت مهمان هم نگه نمیدارند. سالهای قبل که به اربعین آمده بودی یکذره بیاحترامی هم ندیده بودی. عجب اشتباهی کردی که اینجا را انتخاب کردی. کاش عجله نمیکردی و کمی جلوتر میرفتی.
چرا به من چپ چپ نگاه میکنی؟ حالا من گفتم بیا اینجا ولی مگر مجبورت کردم، صبر کن. هنوز اتفاقی که گفتم نیفتاده است.
توی این گرما یکی از عراقیها کتی روی دشداشهاش پوشیده است. یکهو کتش را در میآورد و هی چیزهایی را از توی کتش نشان طرف دعوا میدهد، سوئیچ، ساعت، چند دسته اسکناس.«عجبا، الآن وقت تسویه حساب مالیه خب؟ شما مهمون دارین. یه کم آبروداری کنین.» خیالت راحت میشود که دعوا سر یک قران و دوزار است و با خودت میگویی که ایام اربعین که وقت این بحثها نیست. برمیگردی به سمت خانه تا بخوابی که یکهو صدای تیر از پشت سرت میشنوی و تا بخواهی برگردی که پشت سرت را نگاه کنی چند نفری به تو حمله میکنند و ...
۲۰۸
۱۸:۵۳
پاورقیها
تو بودی چه کار میکردی؟ (بخش اول) این یادداشت ربطی به چای عراقی و کباب ترکی و مایْ بارد ندارد ولی میخواهم بدانم تو اگر بودی چه کار میکردی؟ فکر کن در پیاده روی اربعین اتفاقی بیفتد که در مخیلهات هم نمیگنجید. آمادهای؟ پس بسم الله. حتم دارم شیرینی مسیر اربعین که با رفقایت جمع میشوی و انتخاب میکنی که کدامیکتان ماشین بردارد و بزنید به جاده را، از پرواز تهران نجف بیشتر دوست داری. دورِ دورَش از شهر من سبزوار هم که راه افتاده باشی بعد از ۲۴ ساعت، خودت را لب مرز مهران یا شلمچه پیدا میکنی. پارکینگ عریض و طویل را که میبینی ماشین را پارک میکنی و با اتوبوس و یا هرچی گیرت بیاید میرسی لب مرز. نیروی انتظامی هر سال رکورد میزند در اینکه زائر برای مهر زدن گذرنامه کمتر معطل شود و امسال اعلام کرده که میزان توقف چهار ثانیه است. عجله نکن هنوز اتفاقی که گفتم نیفتاده. اگر سالهای قبل و قبلتر به کربلا رفته باشی حتما مثل من تعجب میکنی که کرایهٔ تاکسیها تا نجف بیشتر از ده سال است که تکان نخورده، انگار اینجا تورم معنا ندارد. توقف نمیکنید خودتان را به نجف میرسانید. حالا که به نجف رسیدی گرد خستگی از تن بتکان و زیارت دلچسبی از ایوان نجف بکن تا ادامهٔ ماجرا را با هم بشنویم. زیارت قبول، آمادهای بزنیم به جاده؟ من پیشنهاد میکنم امسال یک مسیر روستایی را انتخاب کنیم. مطمئن باش تجربهٔ جدید و متفاوتی خواهد بود. آنجا بیشتر مهمانِ خانهها هستیم تا موکبهای بزرگ. صفایش هم بیشتر است. از مسجد سهله شروع میکنی به پیادهروی و راه طریق نخله را پیدا میکنی. جادهٔ خاکی که دوطرفت پر از نخلستان است. خانههای عراقیها هم داخل همین نخلستانها دیده میشود. پذیراییها کمی سادهتر هستند ولی دلچسبترند. مثلا اگر بهت دوغ تعارف کردند حتم داشته باش که دوغش طبیعیِ طبیعی است و احتمال زیاد دوغ گاومیش... و باید حتما بعدش خرما بخوری که اگر این ترکیب را امتحان کنی تا آخر عمرت معتادش میشوی. غروبنشده دیگر همهٔ عراقیها اصرارت میکنند برای شام و شب ماندن. حالا شاید تو بخواهی شب را پیادهروی کنی و روز استراحت کنی. علیایحال من امشب اینجا میمانم امشب را با من باش. هنوز دقیقهای ننشستهای که صاحبخانه کم مانده لختت کند و همهٔ لباسهایت را دربیاورد. زبان که بلد نباشی کلی سوء تفاهم پیش میآید که این صاحبخانه الآن به شلوار تو چه کار دارد که هی اشاره میکند درش بیاور. بابا میخواهد بیندازد توی لباسشویی مقاومت نکن. شام را میخوری و صاحبخانه تمام وقت ایستاده و تو را تماشا میکند. فقط تو را. بساط شام جمع میشود و صاحبخانه با دست و ایما و اشاره میگوید که اگر چیزی لازم دارید بگویید و بعد به تو خیره میشود و از اتاق میرود بیرون. تو مشغول وصل کردن وایفای هستی. صدای فریادی از بیرون به گوشت میرسد. اولش عادی به نظرت میرسد. عراقیها خیلی بلند با هم حرف میزنند حتی اگر آشنا نباشی فکر میکنی با هم پدرکشتگی هم دارند ولی صدا بلندتر میشود. چیزی از عربیاش سر در نمیآوری ولی یقین میکنی که دعوای جدیای است. میزنی بیرون از خانه، بقیه همه سرشان توی گوشی است. چند نفری هم دمر دراز کشیدهاند و زیر پای یکی دیگر دارند له میشوند و کیف دنیا را میکنند از مشت و مال. توی حیاط چیزی نمیبینی. رد صدا را میگیری تا برسی به کوچه. هفت هشت نفری را میبینی که دارند با فریاد چیزهایی را به هم میگویند. با احتیاط سعی میکنی نزدیک شوی. دعوایشان بالا میگیرد و دست به یقه میشوند. بقیه جدایشان میکنند. هی آرام میشوند و هی دوباره فریادشان بلند میشود. گیج شدهای. هزار و یک فکر و خیال با خودت میکنی. با خودت میگویی اینها حرمت مهمان هم نگه نمیدارند. سالهای قبل که به اربعین آمده بودی یکذره بیاحترامی هم ندیده بودی. عجب اشتباهی کردی که اینجا را انتخاب کردی. کاش عجله نمیکردی و کمی جلوتر میرفتی. چرا به من چپ چپ نگاه میکنی؟ حالا من گفتم بیا اینجا ولی مگر مجبورت کردم، صبر کن. هنوز اتفاقی که گفتم نیفتاده است. توی این گرما یکی از عراقیها کتی روی دشداشهاش پوشیده است. یکهو کتش را در میآورد و هی چیزهایی را از توی کتش نشان طرف دعوا میدهد، سوئیچ، ساعت، چند دسته اسکناس. «عجبا، الآن وقت تسویه حساب مالیه خب؟ شما مهمون دارین. یه کم آبروداری کنین.» خیالت راحت میشود که دعوا سر یک قران و دوزار است و با خودت میگویی که ایام اربعین که وقت این بحثها نیست. برمیگردی به سمت خانه تا بخوابی که یکهو صدای تیر از پشت سرت میشنوی و تا بخواهی برگردی که پشت سرت را نگاه کنی چند نفری به تو حمله میکنند و ...
ادامه دارد پاورقیها | حمید اسماعیلزاده @pavaraqiha
همه چیز سیاه است، نفهمیدی چطور چند نفری تو را گرفتند و روی سرت پارچهای کشیدند و روی دوش مردی به جایی بردن که نمیدانی کجاست.هر چه به دهانت میآید نثار عربها میکنی. اصلا دادی میزنی که «شما عربها را جون به جونتون کنند باز هم بیوفایید.» یادت میآید صبح کوفه بودهای و هنوز فاصلهٔ زیادی با کوفه نداری و باز بیشتر فشاری میشوی و شروع میکنی به فحش دادن.نه میزنندت نه چیزی بهت میگویند نه دیگر صدای تیر میآید و دعوا ولی وحشت برت داشته و نمیدانی چه خبر است. عربی هم دریغ از یک کلمه که بلد باشی. فقط بین حرفهایشان یکی دو کلمهٔ مبهم را میشنوی. به خودت فشار میآوری و همهٔ عربی که توی دبیرستان یاد گرفتهای را مرور میکنی و یک جمله به ذهنت میرسد. شروع میکنی با صدای بلند فریاد زدن و آن جمله را از ته دل داد زدن: «انا زائر، انا زائر»همه جا ساکت میشود هیچ ههمهای نیست. سکوت مطلق شده است. ترس برت میدارد. با خودت میگویی اینها بعثیاند با زائر و شیعه مشکل دارند حتماً الآن است که ... شنیده بودی اوضاع سیاسی عراق به هم ریخته ولی فکرش را هم نمیکردی اینطور بشود.پارچه از روی سرت برداشته میشود. چشم تو چشم مرد عراقی که با صاحبخانه دعوا میکرد میشوی. چهرهاش خیس عرق است. یک بسته آبشرب یکنفره از این مکعبیهای دوستداشتنی که توی عراق زیاد است جلوی دهانت میگیرد.«کارم تمام است میخواهند ترتیبتم را بدهند.» دهانت را اینطرف و آنطرف میکنی و فریاد میزنی «انا زائر ... انا زائر» مرد عرب گریهاش میگیرد. مینشیند مقابلت و شروع میکند به گریه کردن و دو دستی به سرش زدن. محکم هم میزند. گیج شدهای، بقیه میآیند و میگیرندش. با خودت میگویی عجب دیوانهخانهای است اینجا. امشب چه خبر است؟یکی از مردها میآید جلویت مینشیند و با لهجهٔ غلیظ عربی میگوید: «بِبِن آغا ارید منک شی» بهتت زده. ساکت شدهای. داری فکر میکنی چه گفت. تکرار میکند: «ببین آغا، ما خواستیم یک چیزی... یعنی تو خواستی از چیزی ... نه ... ببین ما خواستن از تو چیزی ...»از فارسی صحبت کردن داغون مرد عراقی چیزی میفهمی: «چی میخواین؟ از من؟» مرد خوشحال میشود که تو منظورش را فهمیدهای بلند میگوید: «بلی بلی»«یا زائر، امشب نیست زائر آنها. ما دنبال بود» «دنبال چی؟ دنبال هر کی هستین به من چه؟»«بلی بلی، ماشاءالله حبیب گلبی زینه، دنبال من، یعنی دنبال تو. جدید خونهٔ صدیقم، اَقدام زائر اول. ولی عدنان تو خونهاش بود، مهمان رفت خونهٔ صدیقم نذاشت»وقتی کلمهٔ صدیقم را میگوید هی اشاره میکند به مردی که نشسته روی زمین و دارد خودش را میزند مرد تکرار میکند «صدیقم خادم حسین»
عصبانی میشود فریاد میزنی: «مرد حسابی یعنی تو دنبال زائری که این بلا رو سر من آوردی؟» ولی او هیچ چیزی از صحبت تو را نمیفهمد و مرد «صدیقم» دوباره زار میزند و محکم میزند توی سر خودش. یکهو در باز میشود و رفیق ایرانیات با چند نفر دیگر میریزند داخل. رفیقت جلو میآید دستت را باز میکند و یک لیوان آب میدهد دستت.
خب حدس زدی چی شده؟ خدا خیر بدهد این رفیقت را که باز از تو عربیاش بهتر است و گرنه معلوم نبود تا کی باید اینجا با «صدیقم» میماندی. رفیقت میخندد و هی به تو نگاه میکند..«حرف بزن ببینم چی شده مسخره؟ همهاش فیلم بود؟ تقصیر شما بود؟ خیلی عوضی هستین» «چی میگی بابا ... صبر کن، پیاده شو، تو زائری ها چرا فحش میدی؟ این آقایی که اینجا میبینی تازه ازدواج کرده و خونهٔ نو ساخته، نذر کرده اولین زائری که میاد توی جاده رو ببره توی خونهٔ جدیدش. امروز هم تا بجنبه دیده صاحب اون خونهای که توش بودیم ما رو برده خونهاش. این آقا هم هر کاری کرده که امشب ما رو ببره خونهاش صاحبخونهای که توش هستیم قبول نمیکنه اسمش عدنانه. این آقا ماشینش و همهٔ پول نقدش رو هم خواسته بده به عدنان تا امشب زائرا برن خونهاش، طرف باز هم قبول نکرده و تو رو میگیرن.»
«همین؟ زائردزدی؟ اینا امام حسین علیهالسلام حالیشونه؟ اینا حضرت عباس حالیشونه؟ زائر امام حسین رو گروگان میگیرن؟ اینا اصلا ... خوردن که ...»«صبر کن بابا، نه نمیخواستن گروگان بگیرن»«پس چیکار میخواستن بکنن که نکردن؟ نصف جونم کردن. من اشهدم رو خوندم، دخترام چیکار میکردن بی پدر؟»«تو گروگان نبودی، فقط چند دقیقه گرفتنت تا عدنان همون که توی خونهاش بودیم رو راضی کنن حرفشون رو بشنوه. اینا از دو تا عشیره هستن. چندسال پیش یه جوونی از عشیرهٔ عدنان میزنه برادر این آقا رو میکشه. توی عراق مسائل قضاییشون رو عشیرهای حل میکنن. خون داداش این آقا گردن عشیرهٔ عدنانه و اینا با هم دشمن کینهای هستن. این آقا به عدنان گفته تو رو به امام حسین امشب به من زائر بده منم از خون داداشم میگذرم.
۲۰۲
۱۸:۵۳
پاورقیها
تو بودی چه کار میکردی؟ (بخش دوم) همه چیز سیاه است، نفهمیدی چطور چند نفری تو را گرفتند و روی سرت پارچهای کشیدند و روی دوش مردی به جایی بردن که نمیدانی کجاست. هر چه به دهانت میآید نثار عربها میکنی. اصلا دادی میزنی که «شما عربها را جون به جونتون کنند باز هم بیوفایید.» یادت میآید صبح کوفه بودهای و هنوز فاصلهٔ زیادی با کوفه نداری و باز بیشتر فشاری میشوی و شروع میکنی به فحش دادن. نه میزنندت نه چیزی بهت میگویند نه دیگر صدای تیر میآید و دعوا ولی وحشت برت داشته و نمیدانی چه خبر است. عربی هم دریغ از یک کلمه که بلد باشی. فقط بین حرفهایشان یکی دو کلمهٔ مبهم را میشنوی. به خودت فشار میآوری و همهٔ عربی که توی دبیرستان یاد گرفتهای را مرور میکنی و یک جمله به ذهنت میرسد. شروع میکنی با صدای بلند فریاد زدن و آن جمله را از ته دل داد زدن: «انا زائر، انا زائر» همه جا ساکت میشود هیچ ههمهای نیست. سکوت مطلق شده است. ترس برت میدارد. با خودت میگویی اینها بعثیاند با زائر و شیعه مشکل دارند حتماً الآن است که ... شنیده بودی اوضاع سیاسی عراق به هم ریخته ولی فکرش را هم نمیکردی اینطور بشود. پارچه از روی سرت برداشته میشود. چشم تو چشم مرد عراقی که با صاحبخانه دعوا میکرد میشوی. چهرهاش خیس عرق است. یک بسته آبشرب یکنفره از این مکعبیهای دوستداشتنی که توی عراق زیاد است جلوی دهانت میگیرد. «کارم تمام است میخواهند ترتیبتم را بدهند.» دهانت را اینطرف و آنطرف میکنی و فریاد میزنی «انا زائر ... انا زائر» مرد عرب گریهاش میگیرد. مینشیند مقابلت و شروع میکند به گریه کردن و دو دستی به سرش زدن. محکم هم میزند. گیج شدهای، بقیه میآیند و میگیرندش. با خودت میگویی عجب دیوانهخانهای است اینجا. امشب چه خبر است؟ یکی از مردها میآید جلویت مینشیند و با لهجهٔ غلیظ عربی میگوید: «بِبِن آغا ارید منک شی» بهتت زده. ساکت شدهای. داری فکر میکنی چه گفت. تکرار میکند: «ببین آغا، ما خواستیم یک چیزی... یعنی تو خواستی از چیزی ... نه ... ببین ما خواستن از تو چیزی ...» از فارسی صحبت کردن داغون مرد عراقی چیزی میفهمی: «چی میخواین؟ از من؟» مرد خوشحال میشود که تو منظورش را فهمیدهای بلند میگوید: «بلی بلی» «یا زائر، امشب نیست زائر آنها. ما دنبال بود» «دنبال چی؟ دنبال هر کی هستین به من چه؟» «بلی بلی، ماشاءالله حبیب گلبی زینه، دنبال من، یعنی دنبال تو. جدید خونهٔ صدیقم، اَقدام زائر اول. ولی عدنان تو خونهاش بود، مهمان رفت خونهٔ صدیقم نذاشت» وقتی کلمهٔ صدیقم را میگوید هی اشاره میکند به مردی که نشسته روی زمین و دارد خودش را میزند مرد تکرار میکند «صدیقم خادم حسین» عصبانی میشود فریاد میزنی: «مرد حسابی یعنی تو دنبال زائری که این بلا رو سر من آوردی؟» ولی او هیچ چیزی از صحبت تو را نمیفهمد و مرد «صدیقم» دوباره زار میزند و محکم میزند توی سر خودش. یکهو در باز میشود و رفیق ایرانیات با چند نفر دیگر میریزند داخل. رفیقت جلو میآید دستت را باز میکند و یک لیوان آب میدهد دستت. خب حدس زدی چی شده؟ خدا خیر بدهد این رفیقت را که باز از تو عربیاش بهتر است و گرنه معلوم نبود تا کی باید اینجا با «صدیقم» میماندی. رفیقت میخندد و هی به تو نگاه میکند. . «حرف بزن ببینم چی شده مسخره؟ همهاش فیلم بود؟ تقصیر شما بود؟ خیلی عوضی هستین» «چی میگی بابا ... صبر کن، پیاده شو، تو زائری ها چرا فحش میدی؟ این آقایی که اینجا میبینی تازه ازدواج کرده و خونهٔ نو ساخته، نذر کرده اولین زائری که میاد توی جاده رو ببره توی خونهٔ جدیدش. امروز هم تا بجنبه دیده صاحب اون خونهای که توش بودیم ما رو برده خونهاش. این آقا هم هر کاری کرده که امشب ما رو ببره خونهاش صاحبخونهای که توش هستیم قبول نمیکنه اسمش عدنانه. این آقا ماشینش و همهٔ پول نقدش رو هم خواسته بده به عدنان تا امشب زائرا برن خونهاش، طرف باز هم قبول نکرده و تو رو میگیرن.» «همین؟ زائردزدی؟ اینا امام حسین علیهالسلام حالیشونه؟ اینا حضرت عباس حالیشونه؟ زائر امام حسین رو گروگان میگیرن؟ اینا اصلا ... خوردن که ...» «صبر کن بابا، نه نمیخواستن گروگان بگیرن» «پس چیکار میخواستن بکنن که نکردن؟ نصف جونم کردن. من اشهدم رو خوندم، دخترام چیکار میکردن بی پدر؟» «تو گروگان نبودی، فقط چند دقیقه گرفتنت تا عدنان همون که توی خونهاش بودیم رو راضی کنن حرفشون رو بشنوه. اینا از دو تا عشیره هستن. چندسال پیش یه جوونی از عشیرهٔ عدنان میزنه برادر این آقا رو میکشه. توی عراق مسائل قضاییشون رو عشیرهای حل میکنن. خون داداش این آقا گردن عشیرهٔ عدنانه و اینا با هم دشمن کینهای هستن. این آقا به عدنان گفته تو رو به امام حسین امشب به من زائر بده منم از خون داداشم میگذرم.
ادامه دارد پاورقیها | حمید اسماعیلزاده @pavaraqiha
ولی عدنان اصلا گوش نمیکرده به حرف این آقا.
رفیقای این آقا هم وقتی تو رو توی کوچه دیدن یهو به سرشون میزنه بگیرنت ببرن شاید عدنان راضی بشه. الآن هم بزرگترای دو تا عشیره جمع شدن و عدنان رو راضی کردن. بیرون قیامته، همه زار زار دارن گریه میکنن.»
تو چرا گریه میکنی؟ چرا اینطوری به من نگاه میکنی؟ ارزشش رو نداشت؟ نمیارزید به ترس و وحشتی که امشب تجربه کردی؟ تو جای این آقا بودی چیکار میکردی؟ از خون داداشت میگذشتی؟
تازهداماد عراقی بلند میشود و نزدیک تو میآید، اول پایت را میبوسد و بعد دستت را و ولت نمیکند تا سر و صورتت را هم ببوسد و آخر هم دست میکشد روی پیکسل حاجقاسم روی پیراهنت و دستش را میکشد به چشمهایش و میرود.
بلند شو زائر. یاالله زائر. امشب آمدهای خانهٔ تازهداماد فکر میکنی ول کن ماجراست؟ گوسفندِ درسته را کباب کرده امشب، اگر از گروگانگیری جان سالم به در بردی مطمئن باش اگر غذایش را نخوری دوباره همان آش و همان کاسه. عربی تو هم که داغون. آفرین خوب بخور. گوشت بخور. اه چرا گریه میکنی؟ زشته گریه نکن. اگر هم میخوای گریه کنی فقط برای حسین و بچههایش گریه کن.ببین تازه داماد ایستاده و بهت خیره شده. آفرین. آب هم هست. آب خنک. مای بارد.
پاورقیها | حمید اسماعیلزاده@pavaraqiha
۲۱۲
۱۸:۵۴
بازارسال شده از مکتب اسلامی
مکتب اسلامی@maktab_eslami
۳
۱۰:۳۳
خبری تلخ، نگذاشت خوابم ببرد.تلخی خبر دو سه روزی قلمم را هم از کار انداخته بود. نزدیک به شش ماه است که هیچ شب و روزی بر من نگذشته جز اینکه به میناب و شهدای شجره طیبه فکر کردهام، ولی این خبر تلخترین خبر همهٔ این شش ماه بود.
در این شش ماه از میناب نوشتهام و با دردها و خوشیهای خانوادههای میناب مانوس بودهام.همین اواخر بهم خبر خوشی دادند که مادر شهیدی از میناب اسم فرزند شهیدش را با ذوق گذاشته روی فرزندی که چند ماه دیگر به دنیا میآید.(انشاءالله)
خیلی تلاش کردم که تلخیهای ماجرای میناب نه به قلمم و نه به بیانم سرایت کند، تلاش کردهام فقط از «جمال و حماسه» میناب بنویسم.اما تلخی خبر چند روز پیش، چیز دیگری بود. شاید اگر این خبر را قبل از واقعه میناب میشنیدم اینقدر به هم نمیریختم.
بااینکه بعد از ماجرای تشییع دوم شهدای میناب و اینکه مشخص شد ماکان نصیری تنها شهید مفقودالاثر نیست و امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری هم مفقودالاثر هستند کامم تلخ شد، مخصوصا از بیمهریهایی که به خانوادههای شهدای میناب میشود ولی تلخی خبر چند روز پیش به زهر میماند.
خبر این بود: «پس از گذشت ۳ سال از انفجار یک منطقه مسکونی در محله الصبره در غزه، تیم تفحص به تازگی مشغول تفحص پیکر شهدا شده آنهم با دست خالی. اسرائیل بعد از ۳ سال ممانعت از تفحص حالا فقط اجازه داده با دست خالی دنبال شهدایشان بگردند.پیکر ۱۱۲ شهید پیدا شده و تعداد ۱۵۷ شهید مفقودالاثر هستند.»
با احتساب ۳۶۰۰۰ شهید غزه در جنگ طوفانالاقصی و نامعلومی سرنوشت خیلی از این شهدا، یعنی حالا حالاها باید خبر از شهدای مفقودالاثر غزه شنید.
@pavaraqiha
در این شش ماه از میناب نوشتهام و با دردها و خوشیهای خانوادههای میناب مانوس بودهام.همین اواخر بهم خبر خوشی دادند که مادر شهیدی از میناب اسم فرزند شهیدش را با ذوق گذاشته روی فرزندی که چند ماه دیگر به دنیا میآید.(انشاءالله)
خیلی تلاش کردم که تلخیهای ماجرای میناب نه به قلمم و نه به بیانم سرایت کند، تلاش کردهام فقط از «جمال و حماسه» میناب بنویسم.اما تلخی خبر چند روز پیش، چیز دیگری بود. شاید اگر این خبر را قبل از واقعه میناب میشنیدم اینقدر به هم نمیریختم.
بااینکه بعد از ماجرای تشییع دوم شهدای میناب و اینکه مشخص شد ماکان نصیری تنها شهید مفقودالاثر نیست و امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری هم مفقودالاثر هستند کامم تلخ شد، مخصوصا از بیمهریهایی که به خانوادههای شهدای میناب میشود ولی تلخی خبر چند روز پیش به زهر میماند.
خبر این بود: «پس از گذشت ۳ سال از انفجار یک منطقه مسکونی در محله الصبره در غزه، تیم تفحص به تازگی مشغول تفحص پیکر شهدا شده آنهم با دست خالی. اسرائیل بعد از ۳ سال ممانعت از تفحص حالا فقط اجازه داده با دست خالی دنبال شهدایشان بگردند.پیکر ۱۱۲ شهید پیدا شده و تعداد ۱۵۷ شهید مفقودالاثر هستند.»
با احتساب ۳۶۰۰۰ شهید غزه در جنگ طوفانالاقصی و نامعلومی سرنوشت خیلی از این شهدا، یعنی حالا حالاها باید خبر از شهدای مفقودالاثر غزه شنید.
@pavaraqiha
۱۴۳
۱۹:۰۹
بخت با من یار بود که امشب، یک و چهلوشش دقیقه بامداد، رخ ماهت را دیدم. همهجا تاریک بود؛ چشم فقط سیاهی و خط افق را میدید و نور چراغقوه هم دیگر قوتی نداشت.تنها خط افق معلوم بود که نور مبهمی از شلوغی شهر را نشان میداد. همان شلوغی که امشب از آن فرار کرده بودم و حالا که گریختهام، میفهمم در چه حبابی از تمدن وحشی شهری گرفتار بودم؛ حبابی که نمیگذاشت تو را ببینم.
تو امشب جور دیگری بودی، یا شاید هم من امشب جور دیگری بودم. در شمال شرقی پیدایت کردم، دقیقاً همان یک و چهلوشش دقیقه. به خیال خودم اولین نفری بودم که روی ماهت را دیدم؛ داد زدم که تو را میبینم وقتی در تاریکی، همان وقتی که چشمم به جمالت روشن شد. وگرنه وقتی بیشتر رخ نشان دادی، همه با انگشت نشانت میدادند و آنوقت دیگر دیدنت کیف نداشت. نه اینکه نداشت، اما...
حالا عجالتاً تو، امشب اسم مرا بنویس: «اولین عاشقت» یا «اولین کسی که امشب تو را دید». به کجا برمیخورد؟ حالا من به خیال خودم اولین نفریام که تو را دیدهام. مگر غیر از این است؟ مگر تو هر جا که طلوع و غروب میکنی، برای چشمی که تو را میبیند اولین نیستی؟ مگر علمای فقه سالها و قرنها فقط برای اثبات وجود تو تلاش نکردهاند تا بگویند چشم ناظر غیرمسلح وقتی تو را ببیند برای آن ناظر عید است؟ و تسلیمتر و غیرمسلحتر از من، و ناظرتر و خیرهتر از من در این نیمهشب، در این بیابان برهوت کیست؟
منی که تسلیمم و غیرمسلح و تو در چشم ناظر من نشستی. پس چه عیبی دارد امشب بگویی من اولین کسی بودم که عاشقت شدم؟ و امشب شب عید من است!
یادداشت یک منجم عاشق یا عاشق منجم وسط صحرا، وقتی عاشق روی یک ماه شد.
ساعت ۱:۴۶ بامداد ۱۹ مردادماه، وسط بیابان خدا، زیر آسمان خدا
پاورقیها | حمید اسماعیلزاده@pavaraqiha
تو امشب جور دیگری بودی، یا شاید هم من امشب جور دیگری بودم. در شمال شرقی پیدایت کردم، دقیقاً همان یک و چهلوشش دقیقه. به خیال خودم اولین نفری بودم که روی ماهت را دیدم؛ داد زدم که تو را میبینم وقتی در تاریکی، همان وقتی که چشمم به جمالت روشن شد. وگرنه وقتی بیشتر رخ نشان دادی، همه با انگشت نشانت میدادند و آنوقت دیگر دیدنت کیف نداشت. نه اینکه نداشت، اما...
حالا عجالتاً تو، امشب اسم مرا بنویس: «اولین عاشقت» یا «اولین کسی که امشب تو را دید». به کجا برمیخورد؟ حالا من به خیال خودم اولین نفریام که تو را دیدهام. مگر غیر از این است؟ مگر تو هر جا که طلوع و غروب میکنی، برای چشمی که تو را میبیند اولین نیستی؟ مگر علمای فقه سالها و قرنها فقط برای اثبات وجود تو تلاش نکردهاند تا بگویند چشم ناظر غیرمسلح وقتی تو را ببیند برای آن ناظر عید است؟ و تسلیمتر و غیرمسلحتر از من، و ناظرتر و خیرهتر از من در این نیمهشب، در این بیابان برهوت کیست؟
منی که تسلیمم و غیرمسلح و تو در چشم ناظر من نشستی. پس چه عیبی دارد امشب بگویی من اولین کسی بودم که عاشقت شدم؟ و امشب شب عید من است!
پاورقیها | حمید اسماعیلزاده@pavaraqiha
۴۹
۲۳:۳۲
۲۴
۱۶:۱۱
۲۴
۱۶:۱۱
۲۴
۱۶:۱۱