لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل @پالونیا@
۵۸ عضو

@پالونیا

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ مرداد
thumbnail
undefined۲

۳۴

۱۹:۵۰

*سه شنبه ۲۰,مرداد
بسکه ناز تو زیاده فکر کنم شجره‌نامت به نازی میرسه
صبح برای کاری باید به مرکز پزشکی می‌رفتیم. در راه برگشت از نانوایی خوی،نان شیرین خریدم.اما چون ظهر رسیدم، نان دست نخورده روی میز ماند.ناهار را حاضر کردم و بعد خوابیدم. نه نخوابیدم بیهوش شدم.خواب دیدم در نجف هستم و من را برای رفتن به کربلا جا گذاشته‌اند. خیلی در خواب گریه کردم.وقتی بیدار شدم هنوز صورتم اشک بود. بلند شدم و قهوه دم کردم. مهدی و محیا هنوز کلاس سنتور بودند.افتادم به جان اتاق محیا.حسابی بهم ریخته بود. خیلی مرتب نیست و همین اخلاقش کاملا با من متفاوت است.اتاقش که مرتب شد چند لحظه ایستادم و نگاه کردم.یاد بچگی‌هایش افتادم.چقدر زود بزرگ می‌شوند.انگار نه انگار که ماه دیگر ده ساله می‌شود.دخترها دنیاشان متفاوت است.کشوی دخترها همیشه پراز گلسر و‌ گردنبند و دستبند و ازین مدل اکسسوری‌هاست.جارو زدم و در اتاق را بستم.مهدی و محیا رسیدند و هنوز نرسیده تصمیم گرفتند بروند دوچرخه سواری.من به اتاق خودمان رفتم.میز تحریر خیلی شلوغ بود. وسایلم را مرتب کردم.تمام کشوها.بقایایی از جنگ هنوز روی میز بود که میخواستم در موردشان بنویسم. گذاشتم در کشو تا در زمان مناسب به سراغشان بروم.چقدر زمان جنگ همه‌چیز متفاوت بود. در جنگ فقط به سلامت عزیزانم فکر میکردم. بهشان سپرده بودم هرروز حتما برایم حاضری بزنند. اصلا دلم نمیخواهد به نگرانی آنروزها برگردم.داشتم کشوی آخر را تمیز میکردم که برق رفت.شارژی را روشن کردم‌و‌ مرتب کردم.حوصله مرتب کردن آشپزخانه را در تاریکی نداشتم.روی تخت دراز کشیدم و کتاب در ستایش بطالت را خواندم.کاری ندارم کتاب میخواست چه بگوید اما واقعا بطالت ستایش کردن دارد؟بله. اصلا به گمانم از بطالت خودآگاه میتوان به فعالیت درست رسید.کتاب آه هم تمام شد.قسمت آخرش را در نخلستان کربلا خواندیم.چقدر حال عجیبی را در این محرم و صفر تجربه کردم.به گمانم متفاوت‌ترینشان بود.محیا شاکی به خانه برگشت می‌گفت چرا باید برق پیست برود. فرق کتاب بودم.دید خیلی محل نمیدهم، اوهم کتاب دستش گرفت و روی تخت دراز شد.بعد هم پدردختری نشستن به کارتون دیدن.برق که آمد. بدون توجه به ساعت اوج مصرف، جاروبرقی کشیدم. گیاه فیکوس فکرم را مشغول کرده.همیشه گفته‌ام حال گیاهانم کاملا به حال خودم مرتبط است. دچار استرس محیطی شده.تمیزش کردم.دارو زدم.بغلش کردم.کلی باهم حرف زدیم.امیدوارم روزهای بعد حالش بهتر شود.ناز کشیدن این یک قلم هم به کارهایم اضافه شد.تا فردا چه پیش آید.@pawlonia
undefined۵

۳۴

۲۰:۱۸

thumbnail
آدمی زاده مدرن بیچاره است و بیچارگی‌اش او را به سمت نسخه‌های آماده و شفا بخش های پوشالی سوق میدهد ولی نسخه ها مال ما نیستند. نسخهٔ روح و تن ما در ماست نه در قول و عمل دیگری. آنچه برای دوست شما انگیزه بخش و محرک است لزوماً روی شما مؤثر نیست.

پ‌ن:از روزهای زوجی که، خسته از باشگاه برمیگردیم اما کلافه نه
#بریده‌کتاب#بدو‌ونمیر
undefined۳

۳۶

۲۰:۳۵

۲۱ مرداد
thumbnail
نمی‌دونم شما چند سالتونه
اما ما یه زمانی با این بلیطا سوار اتوبوس می‌شدیم

#یادش‌به‌خیر@pawlonia
undefined۶

۳۰

۸:۲۲

thumbnail
تو که یک گوشه‌ی چشمت غم‌عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

پ‌ن:منتظرم بلیطم برسه آقا، منو بطلبیه ۲۴ ساعتم قبوله مثل همیشه@pawlonia
undefined۴

۱۷

۱۱:۰۴

Alireza Ghorbani - Golhaye Barankhordeh.mp3

۰۴:۰۰-۹.۳۲ مگابایت
.
باید از باران بگیرم خاطرات مرده‌ام را...undefined
@pawlonia
undefined۱

۱۸

۱۱:۲۰

۲۲ مرداد
undefinedفیلم مسیر سبز#دیالوگ
گاهی اتفاق‌هایی تو دنیا میوفته،
که عجیبه خدا اجازه میده اتفاق بیفته..!
@pawlonia
undefined۱

۱۳

۵:۲۶

‎⁨همایون_شجریان_–_دیار_عاشقی_هایم⁩.mp3

۰۶:۰۴-۱۴.۰۴ مگابایت
جهان تا هست خواهم بود
اگر تو جان من باشی
برایم خانه باشی ،
خاک باشی ،
یا وطن باشی…🫠
@pawlonia
undefined۱

۱۳

۵:۲۷

هر پنج شنبه رفتگانت را به یاد آر
#فاتحه
undefined۱

۱۲

۵:۳۷

thumbnail
چیزهایی که جا میمانند
ظرف‌ها را که شستم، به کیسه‌ای اشاره کرد که روی کانتر گذاشته بود.گفت:«مال توئه.»کیسه بزرگ بود و چیزی سخت زیر دستم حس می‌شد.در همان حالت با دقت نگاهش کردم.گفت:«واسه تو آوردم. گفتم خوشت‌میاد.»راست می‌گفت. من عاشق خاطراتم؛ عاشق هر چیزی که مرا به گذشته وصل کند.یک‌بار دوستم گفت:«مریم، تو غنیمتی جمع می‌کنی.»از شنیدن این کلمه، خوشم نیامد، اما دروغ هم نگفت. من همیشه دنبال غنیمت بوده‌ام؛ چیزی کوچک برای وصل شدن به گذشته‌ی خوبی که داشتم.وقتی برای آخرین بار از خانه‌ی پدربزرگ بیرون آمدم. وقتی از سفرهایی برمی‌گشتم که حسابی به من خوش گذشته بود. وقتی دوستی عزیز داشتم و دلم می‌خواست آن لحظه‌مان همیشه یادم بماند؛ چیزی از او، چیزی به یادگار، نه... غنیمتی، برمی‌داشتم تا میان من و آن روزها نقطه وصلی باقی بماند.روی میزم آ‌گراف(منگنه) را پیدا نکردم. دست بردم زیر طبقه‌ی قفسه‌ی روی میز. کاغذها را جابه‌جا کردم. نبود.ناگهان در دستم احساس سوزش کردم.«بچه‌ها، منگنه کو؟»همکارم از اتاق پشتی بیرون آمد:«من بردم، ببخشید.»خواست منگنه را به دستم بدهد که گفت:«اِه، دستت خونی شده!»با کاغذ بریده بودم.ناراحت شد و عذرخواهی کرد.گفتم چیز مهمی نیست.بیست دقیقه‌ای نگذشته بود که دو تا آگراف با منگنه‌ی پُر روی میزم بود.مردها گاهی مردانگی‌شان را با همین چیزها نشان می‌دهند.گفت:«دیگه هر دواتاق داره.»به کیسه نگاه میکنم ونمی‌دانم چرا ذهنم رفت سمت او.«یعنی هنوز زنده است؟»این جمله را بلندتر گفتم.همسرم دیروز برای بازدید کابل‌کشی، در محلِ اداره‌ی سابقم بوده.وقتی گفت چه دیده، قلبم داشت از جا کنده می‌شد. با ناراحتی و غصه ازاداره بیرون آمده بودم. پس چرا حالا باید مچاله شوم؟جنگ آدم را دچار تناقض‌های عجیبی می‌کند. آدم را میان احساساتی پرت می‌کند که هیچ‌کدام با دیگری سازگار نیستند. مثلا وقتی موشک میخورد، برای جایی هق‌هق می‌زنی که همین دیروز آرزوی نابودی‌اش را داشتی.گلویم از بغض درد گرفته بود.هنوز هم نمی‌دانم چند نفر از آن اتاق، از آن طبقه، از آن ساختمان رفته‌اند. هرچند که دیگر ساختمانی نیست و با خاک یکسان شده.حالا هجوم خاطرات اتاق به اتاقش داشت دیوانه‌ام میکرد. همسرم حالم را که دید، فقط به نشان دادن یک فیلم اکتفا کرد و دیگر صفحه‌ای گوشی خاموش شدآگراف را از کیسه بیرون نیاوردم.همان‌طور گذاشتمش در کمد، کنار ترکش‌ها و در را، موقتاً، به روی خاطراتم بستم.
من دیگر غنیمتی دوست نداشتم.
پ‌ن:منگنه مانده از وسط بمباران موشکی از اداره@pawlonia
undefined۲
undefined۲

۱۱

۸:۰۹