بازارسال شده از
4_5827702048606395420.mp3
۰۵:۱۳-۴.۵ مگابایت
اثر مشترک پـدر و دختری، همایون شجریان و یاسمین شجریان، با نام «باور کن» به آهنگسازی آرش گوران.
https://t.me/aeenesefat
https://t.me/aeenesefat
۱
۱۶:۲۹
در میان تندباد روزگار، گاهی چنان غبار یأس بر جان مینشیند که افق را گم میکنی. اما توقف نکن. یادت باشد که صبح همیشه به انتهای شب نچسبیده است؛ گاهی باید خودت چراغی برافروزی.
امید، آن نسیم خفیفی نیست که از بیرون بوزد، بلکه آتشی است درونی که به شرط نفس کشیدن زنده میماند. هر گام، هر دم، هر تلاش کوچک، بذری است در زمین سخت. نمیدانیم کدامیک در بهار بعدی سبز میشود. به همین سادگی و به همین زیبایی: ماندن، در عین طوفانی بودن همه چیز.
پایداری یعنی شناختن این حقیقت که شکستن، پایان قصه نیست؛ گاه آغاز روایتی دیگر است. چوبهایی که در طوفان میشکنند، نه برای از میان رفتن، که برای خانهای شدن در بهار بعد.
پس با زخمهایت مدارا کن، به جای پنهانکردنشان. بنشین و ببین چگونه خودشان به چیزی شبیه گل تبدیل میشوند. هر روز صبح یک بار دیگر نفس بکش، انگار اولین نفس است. بقیه راه، خودش به تو خواهد آموخت.
🪵
امید، آن نسیم خفیفی نیست که از بیرون بوزد، بلکه آتشی است درونی که به شرط نفس کشیدن زنده میماند. هر گام، هر دم، هر تلاش کوچک، بذری است در زمین سخت. نمیدانیم کدامیک در بهار بعدی سبز میشود. به همین سادگی و به همین زیبایی: ماندن، در عین طوفانی بودن همه چیز.
پایداری یعنی شناختن این حقیقت که شکستن، پایان قصه نیست؛ گاه آغاز روایتی دیگر است. چوبهایی که در طوفان میشکنند، نه برای از میان رفتن، که برای خانهای شدن در بهار بعد.
پس با زخمهایت مدارا کن، به جای پنهانکردنشان. بنشین و ببین چگونه خودشان به چیزی شبیه گل تبدیل میشوند. هر روز صبح یک بار دیگر نفس بکش، انگار اولین نفس است. بقیه راه، خودش به تو خواهد آموخت.
۵۶۳
۷:۴۶
**◍⃟
مهربانی؛شفابخشترین معجونیست که بیهیاهو،ریشههای خشم و نفرت را میخشکاندو در دلها بذر آرامش میکارد.
۵۸
۷:۵۳
این فقط یک کله پاچه نبود
دوربین مغازه روشن است. جوانی وارد میشود. چند ثانیه مکث میکند. نگاهش را میدزدد، دستش را دراز میکند، یک کلهپاچه میقاپد و مثل کسی که سهمش را پس گرفته، میگریزد.
نه سرقت از بانک است، نه غارت طلا. فقط یک کله است؛ از سینی بخارزده یک طباخی.اما چرا اینقدر سنگین است؟ چرا تماشای این صحنه، دل آدم را خالی میکند؟
چون این، فقط یک کله نیست.تکهایست از کرامت.تکهایست از زندگیِ عادی، از سفرهای که سالهاست کوچک و بیصدا ناپدید شده. چیزیست که حالا خیلیها دیگر توان خریدنش را ندارند.
روزی روزگاری، کلهپاچه غذای سحرگاهی کارگرها بود. نشانهای از جانکَنی شرافتمندانه و شکمی که لااقل یک روز در هفته سیر میشد.اما حالا؟ شده نماد فاصله طبقاتی. غذای لوکس. لقمهای که باید برایش دستبرد زد. نه از سر طمع، از سر نداری.
جوانی که کله را میقاپد، احتمالاً نه خلافکار است، نه معتاد، نه ولگرد بالفطره.او فقط یکیست از صدها هزار انسانی که از چرخ بیرون افتادهاند؛ از چرخدندههای زنگزدهی اقتصادی، از صفهای نامرئی رانت و آقازادگی، از قطار وعدههایی که هرگز برای او توقف نکرد.
او دزدی نکرده؛ زندگی را پس گرفته.شاید نه برای فروش، نه برای تفریح. فقط برای یک شب بدون گرسنگی. برای نجات بخشی از عزت نفسش.شاید دلش کلهپاچه خواسته. همینقدر ساده، همینقدر انسانی.
عدهای با دیدن این ویدیو خندیدند. بعضی پوزخند زدند. برخی تحلیل نوشتند.اما کسی پرسید پیش از این کله، چه چیزهایی بیصدا از دست رفتهاند؟شغل، امید، سفره، آبرو، احترام.
کله، فقط آخرین چیزیست که میشد با دست برداشت.باقی چیزها، پیشتر رفتهاند.بیدوربین، بیویدیو، بیصدا...
۸۰۹
۱۵:۴۳
در جامعهی امروز، دلبستگی به گذشته شبیه قدمزدن در جنگلی است که هر لحظه شکلش عوض میشود. آدمها، ارزشها، نیازها و حتی خودِ ما در حال تغییرند. اگر در چنین جنگلی دوباره به همان درخت قدیمی برسی، معنایش این نیست که آن درخت مقدس است؛ گاهی یعنی بیآنکه بفهمی دور خودت چرخیدهای.
در روابط انسانی هم همین است. گاهی بازگشت به عشق گذشته، نه از سر روشنبینی، بلکه از ترس تنهایی، از عادت، یا از ناتوانی در روبهرو شدن با مسیرهای تازه است. جامعهای که مدام در گذشته میچرخد، فرصت ساختن آینده را از خودش میگیرد؛ درست مثل مسافری که به جای یافتن راه خروج، دوباره و دوباره به همان درخت میرسد و خیال میکند نشانهای از سرنوشت است، نه نشانهای از گمگشتگی.
در زمانهای که همه چیز در حرکت است، ایستادن کنار درختی که روزی سایهاش را دوست داشتی، لزوماً نشانهی وفاداری نیست؛ گاهی نشانهی این است که هنوز جرأت نکردهای قدم در مسیرهای تازه بگذاری. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به آدمهایی نیاز دارد که از گذشته درس بگیرند، اما در آن خانه نسازند؛ که خاطره را نگه دارند، اما راه را ادامه دهند.
و شاید میخواست بگوید: عشق گذشته اگر قرار بود راه باشد، تو را به دور خودت نمیچرخاند.

🪵
در روابط انسانی هم همین است. گاهی بازگشت به عشق گذشته، نه از سر روشنبینی، بلکه از ترس تنهایی، از عادت، یا از ناتوانی در روبهرو شدن با مسیرهای تازه است. جامعهای که مدام در گذشته میچرخد، فرصت ساختن آینده را از خودش میگیرد؛ درست مثل مسافری که به جای یافتن راه خروج، دوباره و دوباره به همان درخت میرسد و خیال میکند نشانهای از سرنوشت است، نه نشانهای از گمگشتگی.
در زمانهای که همه چیز در حرکت است، ایستادن کنار درختی که روزی سایهاش را دوست داشتی، لزوماً نشانهی وفاداری نیست؛ گاهی نشانهی این است که هنوز جرأت نکردهای قدم در مسیرهای تازه بگذاری. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به آدمهایی نیاز دارد که از گذشته درس بگیرند، اما در آن خانه نسازند؛ که خاطره را نگه دارند، اما راه را ادامه دهند.
و شاید میخواست بگوید: عشق گذشته اگر قرار بود راه باشد، تو را به دور خودت نمیچرخاند.
۶۵
۶:۳۷
بازارسال شده از کتابفروشی شهیدی
در جهانِ بیامانِ کالا، که هر چیزی بهایی دارد و هر چیزی فروشی، ما به تجارتِ چیزی آمدهایم که بهایی بر دل دارد: کتاب.
اینجا، نه یک مغازه، که یک پل است.پلی میانِ دو عاشقِ یک اندیشه، میانِ رهایشِ یک خاطره و کسبِ یک گنج.
ما فقط کاغذ و صحافی را معامله نمیکنیم؛ما خاطرههای لابه لای صفحات و اشتیاقِ دستنخوردهی یک خوانندهی تازه را واسطهگری میکنیم.هر کتابی که از این گذر میگذرد، داستانی دوچندان میشود: داستانِ اصلیاش، و داستانِ سفرش از دستی به دست دیگر.
خدمات ما:🪴 خرید کتاب (قدیمی و دستدوم)🪴 فروش کتابهای شما (با قیمتگذاری منصفانه)🪴 تهیهی کتابهای نایاب (جستوجوی ویژه)
به "گذر کتاب" خوش آمدید.اینجا خانهی همهی آن کلماتِ بیپناهی است که در انتظارِ نگاهِ تازهای به سر میبرند.
بیایید این چرخهی زیبا را با هم ادامه دهیم:کتابی را بفرستید، کتابی را بجویید، قصهای را تکمیل کنید.
ارتباط با ما: فروش کتابهای قدیمی، دست دوم، کم یاب و نایاب و سفارش کتاب.
کتابهای خارجی( اورجینال)
ble.ir/bookshahidi
لطفا در انتشار کانال یاری کنید
۱
۱۶:۴۵
سه یار غیر هم دبستانی
همه صندلیها پر شده بودند اصرار داشت که سوار شود راننده که عمامهای به سبک خراسانیان اصیل بر سر داشت، وقتی اصرار جوان را دید، چارپایه چوبی کنارش را نشان داد و گفت: بیا بالا بنشین ور دست خودم. مقصد نهائی خواف است! هنوز به شریفآباد نرسیده بودند که راننده میپرسد خُب جوان برای چه میخواهی به خواف بروی؟کسی را آنجا میشناسی؟کار واجبی داری که اینهمه اصرار داشتی سوار شوی؟و جوانک میگوید نه!راننده بیشتر متعجب میشود و میپرسد: پس میخواهی بروی خواف چه کار کنی؟ آنجا که چیزی برای دیدن ندارد. وسط کویر است!و جوانک میگوید: هیچ! میخواهم بروم آنجا را ببینم! فقط همین! راننده جلوی یک قهوهخانه متوقف میشود تا گلويی تازه کنند دست جوان را هم میگیرد چای اول را که سر میکشند، جوان شعری را زمزمه میکند!گوشهای راننده تیز میشود. شعر زبان حال راننده و مسافران است و این جادههای خراب و خاکی! با این مضمون که چرا با اینهمه ثروت باید جادههای ما اینچنین باشد و وضع مردمانمان اینگونه؟راننده تعجب میکند آنچه این جوان میخواند نه شعر است و نه محاوره معمولی در عین اینکه قافیه ندارد ولی فکر میکنی شعر است!سر و ته دارد و گوشنواز است! میپرسد اینها را کجا خواندی؟و جوان میگوید: از جایی نخواندم؛ خودم سرودهام! یعنی اینها شعر بود؟و جوان جواب میدهد بله به اینها می گویند شعرنو! قشنگ است!نشنیده بودم راننده خیلی از جوانک خوشش میآید.وقتی به خواف رسیدند راننده پرسید خب ببینم!در خواف کجا میخواهی بمانی؟اینجا مسافرخانهای چیزی ندارد جوانک میگوید نمیدانم بالاخره یک جائی پیدا میشود خدا بزرگ است راننده میگوید باید بیایی خانه خودمان. بد نمیگذرد.به منزل راننده میروند همینطور که دارند حرف میزنند، از خستگی به خواب فرو میروند.زمانی بیدار میشوند که اهل خانه دارند سور و سات شام را آماده میکنند.بعد از شام راننده اشارهای به پستوی خانه کرده و با سر اشارهای به بچهها میکنند به درون پستو میروند و اندکی بعد با یک بسته دراز، پیچیده در یک پارچه قلمکاری شده باز میگردند. بسته را جلوی راننده میگذارند راننده به آرامی و با احترام بسته را باز میکند حالا نوبت جوان است که متعجب شود داخل بسته یک دو تار است. راننده دست چپش را سوی کوک دو تار میبرد و با ناخنهای دست راست بر سیمها زخمهای چند میزند. پس از چند بار بالاخره مطمئن میشود که ساز کوک است؛ مینوازد و سپس میخواند:
نوائی، نوائی، نوائی، نوائیهمه با وفایند، تو گل بیوفاییالهی برافتد نشان جدایی
تازه اینجاست که جوان از بهت بیرون میآید و بیاختیار دست میاندازد به گردن راننده و او را بوسه باران میکند! آن راننده عثمان محمدپرست- نوازنده بزرگ خراسان- است و آن جوان هم مجتبی کاشانی شاعر و مدرسه ساز بزرگ سالهای بعد! در همان خواف بود که پیوند میان عثمان و مجتبی شکل گرفت این دو یار و در کنار یار دیگرشان، پدر عکاسی نوین و سلطان عکاسی طبیعت ایران، زندهیاد نیکول فریدنی، بنیادی را بنا نهادند که بعدها به جامعه یاوری فرهنگی معروف گشت و کارش ابتدا دادن خدمات درمانی و بعدها مدرسهسازی برای مناطق بسیار محروم جنوب خراسان بود.این تشکل در زمان حیات کاشانی بیش از ۲۰۰ مجتمع آموزشی ساخت، ولی با مرگ مجتبی به پایان نرسید و تاکنون ۹۰۰ مدرسه ساخته است. در قسمتی از وصیتنامه کاشانی آمده: «من کاری نتوانستم برای مردم انجام دهم، حاصل عمر من برای ملتم و کشورم ۲۰۰ مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در انجمن یاوری ساختم و شش کتاب شعر که برای مردم و به عشق آنها سرودهام».
شعر و شعور مجتبی کاشانی و دو تار عثمان در کنار تصاویر نیکول در معرفی فقر و مسکنت در روستاهای جنوب خراسان و اثرات مثبت مدرسهسازی، توانست جامعه یاوری فرهنگی را به کمال برساند.
مجتبی کاشانی شیعهعثمان محمد پرست سنی و نیکول فریدنی ارمنی بود
درس برای ما:
۱- عثمان هیچگاه برای نواختن موسیقی پول نگرفت و اگر پولی گرفت صرف کار خیر و مدرسهسازی کرد. ما کدام توانمندیمان را وقف بسط نیکویی و خلق زیبایی و نشر دانایی میکنیم؟
۲- در نگاه اول همه ما فکر میکنیم این دیدار (مجتبی و عثمان) یک اتفاق تصادفی بوده است. اما در این جهان هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست! اگر اندیشه خیری در وجود ما باشد دیر یا زود درها گشوده می شود.
۳- این سه یار غیر هم دبستانی، شاگرد سه مکتب مختلف بودهاند. اما هم جهان را مطلوبتر کردهاند و هم جانشان متعالیتر شد.
محمد_رفیع_جلالی
همه صندلیها پر شده بودند اصرار داشت که سوار شود راننده که عمامهای به سبک خراسانیان اصیل بر سر داشت، وقتی اصرار جوان را دید، چارپایه چوبی کنارش را نشان داد و گفت: بیا بالا بنشین ور دست خودم. مقصد نهائی خواف است! هنوز به شریفآباد نرسیده بودند که راننده میپرسد خُب جوان برای چه میخواهی به خواف بروی؟کسی را آنجا میشناسی؟کار واجبی داری که اینهمه اصرار داشتی سوار شوی؟و جوانک میگوید نه!راننده بیشتر متعجب میشود و میپرسد: پس میخواهی بروی خواف چه کار کنی؟ آنجا که چیزی برای دیدن ندارد. وسط کویر است!و جوانک میگوید: هیچ! میخواهم بروم آنجا را ببینم! فقط همین! راننده جلوی یک قهوهخانه متوقف میشود تا گلويی تازه کنند دست جوان را هم میگیرد چای اول را که سر میکشند، جوان شعری را زمزمه میکند!گوشهای راننده تیز میشود. شعر زبان حال راننده و مسافران است و این جادههای خراب و خاکی! با این مضمون که چرا با اینهمه ثروت باید جادههای ما اینچنین باشد و وضع مردمانمان اینگونه؟راننده تعجب میکند آنچه این جوان میخواند نه شعر است و نه محاوره معمولی در عین اینکه قافیه ندارد ولی فکر میکنی شعر است!سر و ته دارد و گوشنواز است! میپرسد اینها را کجا خواندی؟و جوان میگوید: از جایی نخواندم؛ خودم سرودهام! یعنی اینها شعر بود؟و جوان جواب میدهد بله به اینها می گویند شعرنو! قشنگ است!نشنیده بودم راننده خیلی از جوانک خوشش میآید.وقتی به خواف رسیدند راننده پرسید خب ببینم!در خواف کجا میخواهی بمانی؟اینجا مسافرخانهای چیزی ندارد جوانک میگوید نمیدانم بالاخره یک جائی پیدا میشود خدا بزرگ است راننده میگوید باید بیایی خانه خودمان. بد نمیگذرد.به منزل راننده میروند همینطور که دارند حرف میزنند، از خستگی به خواب فرو میروند.زمانی بیدار میشوند که اهل خانه دارند سور و سات شام را آماده میکنند.بعد از شام راننده اشارهای به پستوی خانه کرده و با سر اشارهای به بچهها میکنند به درون پستو میروند و اندکی بعد با یک بسته دراز، پیچیده در یک پارچه قلمکاری شده باز میگردند. بسته را جلوی راننده میگذارند راننده به آرامی و با احترام بسته را باز میکند حالا نوبت جوان است که متعجب شود داخل بسته یک دو تار است. راننده دست چپش را سوی کوک دو تار میبرد و با ناخنهای دست راست بر سیمها زخمهای چند میزند. پس از چند بار بالاخره مطمئن میشود که ساز کوک است؛ مینوازد و سپس میخواند:
نوائی، نوائی، نوائی، نوائیهمه با وفایند، تو گل بیوفاییالهی برافتد نشان جدایی
تازه اینجاست که جوان از بهت بیرون میآید و بیاختیار دست میاندازد به گردن راننده و او را بوسه باران میکند! آن راننده عثمان محمدپرست- نوازنده بزرگ خراسان- است و آن جوان هم مجتبی کاشانی شاعر و مدرسه ساز بزرگ سالهای بعد! در همان خواف بود که پیوند میان عثمان و مجتبی شکل گرفت این دو یار و در کنار یار دیگرشان، پدر عکاسی نوین و سلطان عکاسی طبیعت ایران، زندهیاد نیکول فریدنی، بنیادی را بنا نهادند که بعدها به جامعه یاوری فرهنگی معروف گشت و کارش ابتدا دادن خدمات درمانی و بعدها مدرسهسازی برای مناطق بسیار محروم جنوب خراسان بود.این تشکل در زمان حیات کاشانی بیش از ۲۰۰ مجتمع آموزشی ساخت، ولی با مرگ مجتبی به پایان نرسید و تاکنون ۹۰۰ مدرسه ساخته است. در قسمتی از وصیتنامه کاشانی آمده: «من کاری نتوانستم برای مردم انجام دهم، حاصل عمر من برای ملتم و کشورم ۲۰۰ مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در انجمن یاوری ساختم و شش کتاب شعر که برای مردم و به عشق آنها سرودهام».
شعر و شعور مجتبی کاشانی و دو تار عثمان در کنار تصاویر نیکول در معرفی فقر و مسکنت در روستاهای جنوب خراسان و اثرات مثبت مدرسهسازی، توانست جامعه یاوری فرهنگی را به کمال برساند.
مجتبی کاشانی شیعهعثمان محمد پرست سنی و نیکول فریدنی ارمنی بود
درس برای ما:
۱- عثمان هیچگاه برای نواختن موسیقی پول نگرفت و اگر پولی گرفت صرف کار خیر و مدرسهسازی کرد. ما کدام توانمندیمان را وقف بسط نیکویی و خلق زیبایی و نشر دانایی میکنیم؟
۲- در نگاه اول همه ما فکر میکنیم این دیدار (مجتبی و عثمان) یک اتفاق تصادفی بوده است. اما در این جهان هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست! اگر اندیشه خیری در وجود ما باشد دیر یا زود درها گشوده می شود.
۳- این سه یار غیر هم دبستانی، شاگرد سه مکتب مختلف بودهاند. اما هم جهان را مطلوبتر کردهاند و هم جانشان متعالیتر شد.
۸۸
۱۸:۱۳
بازارسال شده از اخبار جام جهانی | فوتبال برتر
مکزیک 2 - 0 آفریقای جنوبی
کره جنوبی 2 - 1 چک
کانادا 1 - 1 بوسنی
آمریکا 4 - 1 پاراگوئه
قطر 1 - سوئیس 1
🟢 یکشنبه 24 خرداد
برزیل 1 - مراکش 1
هائیتی 0 - اسکاتلند 1
استرالیا 2 - 0 ترکیه
آلمان - کوراسائو | 20:30
هلند - ژاپن | 23:30
🟢 دوشنبه 25 خرداد
ساحل عاج - اکوادور | 02:30
سوئد - تونس | 05:30
اسپانیا - کیپ ورد | 19:30
بلژیک - مصر | 22:30
🟢 سهشنبه 26 خرداد
عربستان- اروگوئه | 01:30
ایران - نیوزیلند | 04:30
فرانسه - سنگال | 22:30
🟢 چهارشنبه 27 خرداد
نروژ - عراق | 01:30
آرژانتین - الجزایر | 04:30
اتریش - اردن | 07:30
پرتغال - کنگو | 20:30
انگلیس - کرواسی | 23:30
🟢 پنجشنبه 28 خرداد
غنا - پاناما | 02:30
ازبکستان - کلمبیا | 05:30
چک - آفریقای جنوبی | 19:30
سوییس - بوسنی | 22:30
🟢 جمعه 29 خرداد
کانادا - قطر | 01:30
مکزیک - کره جنوبی | 04:30
آمریکا - استرالیا | 22:30
🟢 شنبه 30 خرداد
اسکاتلند - مراکش | 01:30
برزیل - هائیتی | 04:00
ترکیه - پاراگوئه | 06:30
هلند - سوئد | 20:30
آلمان - ساحل عاج | 23:30
🟢 یکشنبه 31 خرداد
اکوادور - کوراسائو | 03:30
تونس - ژاپن | 07:30
اسپانیا - عربستان | 19:30
بلژیک - ایران | 22:30
🟢 دوشنبه 1 تیر
اروگوئه - کیپورد | 01:30
نیوزیلند - مصر | 04:30
آرژانتین - اتریش | 20:30
🟢 سهشنبه 2 تیر
فرانسه - عراق | 00:30
نروژ - سنگال | 03:30
اردن - الجزایر | 06:30
پرتغال - ازبکستان | 20:30
انگلیس - غنا | 23:30
🟢 چهارشنبه 3 تیر
پاناما - کرواسی | 02:30
کلمبیا - کنگو | 05:30
بوسنی - قطر | 22:30
سوئیس - کانادا | 22:30
🟢 پنجشنبه 4 تیر
مراکش - هائیتی | 01:30
اسکاتلند - برزیل | 01:30
چک - مکزیک | 04:30
آفریقای جنوبی - کره جنوبی | 04:30
اکوادور - آلمان | 23:30
کوراسائو - ساحل عاج | 23:30
🟢 جمعه 5 تیر
ژاپن - سوئد | 02:30
تونس - هلند | 02:30
ترکیه - آمریکا | 05:30
پاراگوئه - استرالیا | 05:30
نروژ - فرانسه | 22:30
سنگال - عراق | 22:30
🟢 شنبه 6 تیر
اروگوئه - اسپانیا | 00:30
کیپورد - عربستان | 00:30
مصر - ایران | 06:30
نیوزیلند - بلژیک | 06:30
🟢 یکشنبه 7 تیر
کرواسی - غنا | 00:30
پاناما - انگلیس | 00:30
کلمبیا - پرتغال 03:00
کنگو - ازبکستان | 03:00
اردن - آرژانتین | 05:30
الجزایر - اتریش | 05:30
#جام_جهانی_2026
۱
۱۱:۱۵
آن عاشقان شرزه، که با شب نزیستندرفتند و، شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تمّوج ِ شطِ حیات بودچون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان ِ پرگشودۀ توفان، که روز مرگدریا و موج و صخره، براشان گریستند
میگفتی،ای عزیز: - «سترون شده است خاک» - اینک ببین برابر چشم تو چیستند.
هر صبح و شب به غارت توفان روند و بازباز آخرین شقایق این باغ نیستند
دکتر شفیعیکدکنی
https://t.me/Shafaye_Daroon
فریادشان تمّوج ِ شطِ حیات بودچون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان ِ پرگشودۀ توفان، که روز مرگدریا و موج و صخره، براشان گریستند
میگفتی،ای عزیز: - «سترون شده است خاک» - اینک ببین برابر چشم تو چیستند.
هر صبح و شب به غارت توفان روند و بازباز آخرین شقایق این باغ نیستند
دکتر شفیعیکدکنی
https://t.me/Shafaye_Daroon
۴۳۱
۶:۳۴