معمولا به کسایی که دوستشون داریبیشتر از یه بار فرصت میدی!این حس که هنوز انگار نمیخوای از دستشون بدیبا اینکه میدونی لیاقتشو ندارن . . و این غمگین کننده ترین ضعف یه آدمه؛
۱۰۱
۲۱:۴۷
زمان نمیگذرد ، فقط عادت میکنی به نبودنها ، به سکوتها،و به خودت که دیگر آن آدم قبل نیستی ...
۱۰۷
۲۱:۴۷
روان ما هم مثل حلوای سر مزاره، هر کی میرسه یه انگشت میکنه توش........
۷۷
۲۰:۲۲
‘اگر کمتر دوستت داشتم، شاید بهترمیتوانستم در موردش صحبت کنم.
۷۰
۲۰:۲۸
« هر چیزی که دیرتر از زمانش برسد دیگر هیچ معنایی ندارد.بعد از مرگ من گلها را دور بیاندازید؛ سنگقبرها چیزی از دلتنگی نمیدانند! »- ...
.
.
۴۴
۲۱:۴۹
فکر کنم بزرگ شدن همین باشه که دیگه نمیخوای آدمارو به هر قیمتی نگه داری...
.
.
۴۳
۲۱:۵۰
مَن از اون آدمایی ام که مینویسم ، نه اینکه نویسنده باشم مینویسم حرفامو مینویسم اما یسری چیزارو نمیشه نوشت مثل یچیزی بین بغض و اشک که تو میبینیش ولی بقیه نباید ببینن.
.
.
۴۹
۲۱:۵۰
گاهی آدم از یک جایی به بعد دیگر خسته نیست…فقط ساکت میشود.آنقدر ساکت که حتی دردهایش هم آرام راه میروند مبادا چیزی درونش فرو بریزد.بعضی شبها، آدم دلش نه آغوش میخواهد، نه حرف، نه حتی امید…فقط یک نفر که بفهمد چقدر سخت است وانمود کردن به خوب بودن.
.
.
۷۱
۲۱:۵۱
و این را بدآن،اگر روزها گذشت و از من خبری نشد، به این معنا نیست که فراموشت کردهاممن کنآر آمده ام که از دور دوستت داشته باشم.همیشه نور درون تاریکی تو خواهم بود!🩵
.
.
۵۵
۰:۱۵
حتی اگه یه روزی از یاد همه رفتی، بدون من هر شب موقع نگاه کردن به ماه دلتنگ تو میشم..... 🫐
.
.
۶۱
۰:۱۵