۱.۲K
۹:۱۰
۱.۲K
۹:۱۰
بازارسال شده از نشریه "عین"
#روایت_های_عینیحالِ منِ بی تو
دوران نوجوانی ما دههشصتیها، زمین تا آسمان با امروز توفیر داشت. آن وقتها موسیقی، حتی از نوع مجازش، یکجورهایی تابو به حساب میآمد. نهایت شیطنت ما دختر چادریهایی که خانوادههایمان کمی دستمان را بازتر گذاشته بودند، یک واکمن بود که بیخِ کیفمان فرو میکردیم و هندزفریاش را یواش و زیرپوستی از زیرِ روسری و چادر سُر میدادیم توی گوشمان. بعد نوار کاست را آنقدر عقب و جلو میکردیم تا برسیم به آن قطعه که وردِ زبانمان شده بود: «این، حالِ منِ بی توست…»
حالا، در میانهٔ زندگی، درست وسطِ تجمعات شبانه، ذهن من پر میکشد به واژههایی که آن موقع هیچ درکی از عمقشان نداشتم. ما این شبها به فلکه معلم شیراز میرویم؛ تمامِ هموغممان این است که قبل از «سرود ملی» رسیده باشیم. آخر اینجا سرود را با یک کلیپ پخش میکنند و همه یکصدا با هم میخوانند. من اما یکتنه چشم میشوم و زل میزنم به تصویر شما در آن کلیپ و به حرکت لبهایتان وقتی سرود را زمزمه میکنید.
راستش من تازه فهمیدهام که سرود ملی ما چقدر رشادت، حماسه و همزمان غم در خودش دارد. انگار خط به خط برایم روضه باشد؛ طوری که وقتی میرسد به تصویر ناوچه دنا روی دیوار بیت که کنارش نوشته شده «دنا، شکوهِ خودباوری» و سربازانمان میخوانند «شهیدااااان، پیچیده در گوشِ زمان فریاااادتان»، صورتم شبیه مجسمهای شده که باران رویش باریده باشد. من هر شب پابهپایِ خواندنِ شما اشک میریزم و بغضی را که از همان شب اول و هلهلههایِ حرامیان توی گلویم مانده، همراه با خنکای هوا، به سینه میکشم.
آخر برنامه هم وقتی صدایتان از بلندگوها پخش میشود که میگویید: «خداحافظ… آقایون و خانمها…» به خودم میآیم و توی دلم ضجه میزنم که:«این، حالِ منِ بی توست؛دلدادهتر از فرهاد،شوریدهتر از مجنون،حسرت به دلی در باد…»
زهرا ذوالمجد
نشریه عین سایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام
۱۲
۸:۲۴
بازارسال شده از ریحانه
■ در میانهی مصلی، وسط پرچمهای سرخِ خونخواهی «یالثارات»، چشمم گیر میکند روی پرچم کشور همسایه، افغانستان. پا تند میکنم سمت دختری که پرچم را دست گرفته. صورتش ملیتش را داد میزند. نسبتش را با وداع رهبر شهیدمان جویا میشوم: «مامان و بابام از هرات مهاجرت کردن اینجا. من و خواهرم متولد ایرانیم؛ همین منطقه ۱۸ تهران. الان دانشجوام؛ دبیری زبان انگلیسی میخونم.»
■ رو برمیگرداند سمت مادر و خواهرش که چند قدم آنطرفتر، منتظر ایستادهاند. این پا و آن پا میکند تا زودتر برود. خجالتم را کنار میگذارم و میپرسم: «یعنی تو شناسنامهی ایرانی داری؟» نفسش را صدادار بیرون میدهد و لبخندی روی صورتش مینشیند: «نه... ولی به شناسنامه نیست. من قلبم ایرانیه!»
رسانه ریحانه را دنبال کنید
۱۷
۱۲:۲۵
نقطهای که پناه بود
به جنوبِ ایرانمان حمله شده؛ اما من دلم نمیخواهد سر و ته جنوب را با یک استوری همدردی به هم بیاورم. آخر برای ما شیرازیها، جنوب فقط یک نقطه روی نقشه نیست. جنوب، سوزِ گرما و نمِ شرجیست که به محض پیاده شدن از ماشین میزند توی صورتت. بوی ادویههای تند و رطوبت دریا را با هم قاطی میکند و میپاشد توی ریهات.
جنوب، آن تصمیمهای یکهویی صبح پنجشنبه است. روزهایی که صبحانه را توی خانهمان به بچهها میدهیم و به سرمان میزند و میگوییم: «پاشین بریم دریا». چند ساعت بعدش پاهایشان را میرسانیم به آب شور خلیج فارس. ظهرش توی بازار ته لنجیهای بوشهر، قلیه ماهی تندی از عموحسین میخریم و غروب اگر آخر ماه نباشد، میرویم میداف و اگر ماه سُر خورده باشد توی سرپایینی نخودآب و فلافل از همان دستفروشهای همیشگیِ لب دریا، شاممان میشود.
جنوب برای من فقط در پاساژهای شیک و پیک قشم خلاصه نمیشود. جنوب برای من در مزهی توموشیهایی معنا پیدا میکند که زنان بندرعباس، شبها روی زیلوهای پهن شده کنار ساحل میپزند و برای منِ دختر شیرازی، پنیرش را پرملاتتر میگذارند.
جنوب برای من، پررنگتر از داستانهای دللرزانِ احسان عبدیپور است. جنوب برای من در زندگی بیادعای آدمهایی خلاصه میشود که قصهی خودشان را دارند؛ آدمهایی شبیه «خانم عین» از بوشهر که مهربانی شُر میکند از حرف زدنش و من همیشه فکر میکردم مامان فوقالعادهای میشده و نشد.
شبیه «زینب»، همان دختر پرشروشور بندرعباسی که هر بار متعجب میشوم این همه انرژی زنانه چطور هر روز مانتو و شلوار و مقنعه تن میزند، پشتِ آن میز و صندلی جای میگیرد و همچنان زندگی را از ته دل ادامه میدهد.
شبیه «خانم سین» اهل بندر جاسک، که هوواریِ ماهیاش هوش از سرت میبرد و مطمئنم دوقلوهای دختر و پسرش شادترین خانوادهی قابل تصور را دارند.
اصلاً جنوب برای من فقط جشنوارهی کوچه و آن دمامهای پرشور نیست. جنوب برای من شبیه «فریبا»ست؛ «فریبا»ی گناوهای که سالها همسرش محمد را با عشق، از چنگال سرطان به دندان کشید و تا آخرین نفس کنارش ماند.
و «فاطمه»، همان دوست اینستاگرامی ماهشهریام که روزهای جنگ از سیریک، جایی نزدیک خانوادهاش، برای دانشآموزان کلاسش ویدئو میگرفت.
حالا این جنوب، با تمام آدمها و خاطرههایش، زیر رگبار دشمن ایستاده. همان نقطهای که برای ما پناه بود، حالا دارد ترک برمیدارد. قلب من با جنوب است، اما قلبم این روزها هزار پاره شده. انگار بعضی وقتها قلم در گلویم میشکند.
زهرا ذوالمجد@persianideass
به جنوبِ ایرانمان حمله شده؛ اما من دلم نمیخواهد سر و ته جنوب را با یک استوری همدردی به هم بیاورم. آخر برای ما شیرازیها، جنوب فقط یک نقطه روی نقشه نیست. جنوب، سوزِ گرما و نمِ شرجیست که به محض پیاده شدن از ماشین میزند توی صورتت. بوی ادویههای تند و رطوبت دریا را با هم قاطی میکند و میپاشد توی ریهات.
جنوب، آن تصمیمهای یکهویی صبح پنجشنبه است. روزهایی که صبحانه را توی خانهمان به بچهها میدهیم و به سرمان میزند و میگوییم: «پاشین بریم دریا». چند ساعت بعدش پاهایشان را میرسانیم به آب شور خلیج فارس. ظهرش توی بازار ته لنجیهای بوشهر، قلیه ماهی تندی از عموحسین میخریم و غروب اگر آخر ماه نباشد، میرویم میداف و اگر ماه سُر خورده باشد توی سرپایینی نخودآب و فلافل از همان دستفروشهای همیشگیِ لب دریا، شاممان میشود.
جنوب برای من فقط در پاساژهای شیک و پیک قشم خلاصه نمیشود. جنوب برای من در مزهی توموشیهایی معنا پیدا میکند که زنان بندرعباس، شبها روی زیلوهای پهن شده کنار ساحل میپزند و برای منِ دختر شیرازی، پنیرش را پرملاتتر میگذارند.
جنوب برای من، پررنگتر از داستانهای دللرزانِ احسان عبدیپور است. جنوب برای من در زندگی بیادعای آدمهایی خلاصه میشود که قصهی خودشان را دارند؛ آدمهایی شبیه «خانم عین» از بوشهر که مهربانی شُر میکند از حرف زدنش و من همیشه فکر میکردم مامان فوقالعادهای میشده و نشد.
شبیه «زینب»، همان دختر پرشروشور بندرعباسی که هر بار متعجب میشوم این همه انرژی زنانه چطور هر روز مانتو و شلوار و مقنعه تن میزند، پشتِ آن میز و صندلی جای میگیرد و همچنان زندگی را از ته دل ادامه میدهد.
شبیه «خانم سین» اهل بندر جاسک، که هوواریِ ماهیاش هوش از سرت میبرد و مطمئنم دوقلوهای دختر و پسرش شادترین خانوادهی قابل تصور را دارند.
اصلاً جنوب برای من فقط جشنوارهی کوچه و آن دمامهای پرشور نیست. جنوب برای من شبیه «فریبا»ست؛ «فریبا»ی گناوهای که سالها همسرش محمد را با عشق، از چنگال سرطان به دندان کشید و تا آخرین نفس کنارش ماند.
و «فاطمه»، همان دوست اینستاگرامی ماهشهریام که روزهای جنگ از سیریک، جایی نزدیک خانوادهاش، برای دانشآموزان کلاسش ویدئو میگرفت.
حالا این جنوب، با تمام آدمها و خاطرههایش، زیر رگبار دشمن ایستاده. همان نقطهای که برای ما پناه بود، حالا دارد ترک برمیدارد. قلب من با جنوب است، اما قلبم این روزها هزار پاره شده. انگار بعضی وقتها قلم در گلویم میشکند.
۱K
۵:۱۷
میناب، آشنایِ دور
دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان هنهن کنان از پلهها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی میگوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، میتونین برین اتاقشون.»
سنگینیِ قدمهایی را پشتِ سرم حس میکردم که تا دمِ اتاقم پابهپای من میآمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربی مردانهای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیست ساله، با شانههای پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول میفهمیدی جنوبی است.
زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...»
حالا که نزدیکتر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟»با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.»
پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جملهام و گفت: «میناب.»
تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهرههای گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمردهشمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار میکنین؟»به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.»
دوباره براندازش کردم. با کولهی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام اینپا و آنپا میکرد. دلم برای خستگی و غریبیاش سوخت. با دست به صندلیِ گوشهی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...»گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَتتِروم.»
گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟»سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟»
بیآنکه بدانم چرا، انگار سالها بود او را میشناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش.
موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کولهاش اشاره کرد و با مِنمِن گفت: «خانوم... لباسِ درستدرمونی تو کیفُم هس، اَبو همینجاها عوض کُنُم؟»اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ میکنم برین نمازخونه.»
چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمهی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همانطور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی میکردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همانجا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه.
چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...»
تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچکس نتوانست نشانی از او پیدا کند.
ذهنم پرکشید به اینکه شاید روزی ماکان، همینجا، در آستانهی همین در میایستاد. شاید او بود که با چشمهای سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه میآورد تا برای اولین روزِ کاریاش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سالهاست چشمبهراهِ خبری از او مانده است.
زهرا ذوالمجد@persianideass
دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان هنهن کنان از پلهها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی میگوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، میتونین برین اتاقشون.»
سنگینیِ قدمهایی را پشتِ سرم حس میکردم که تا دمِ اتاقم پابهپای من میآمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربی مردانهای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیست ساله، با شانههای پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول میفهمیدی جنوبی است.
زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...»
حالا که نزدیکتر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟»با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.»
پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جملهام و گفت: «میناب.»
تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهرههای گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمردهشمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار میکنین؟»به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.»
دوباره براندازش کردم. با کولهی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام اینپا و آنپا میکرد. دلم برای خستگی و غریبیاش سوخت. با دست به صندلیِ گوشهی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...»گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَتتِروم.»
گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟»سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟»
بیآنکه بدانم چرا، انگار سالها بود او را میشناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش.
موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کولهاش اشاره کرد و با مِنمِن گفت: «خانوم... لباسِ درستدرمونی تو کیفُم هس، اَبو همینجاها عوض کُنُم؟»اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ میکنم برین نمازخونه.»
چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمهی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همانطور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی میکردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همانجا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه.
چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...»
تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچکس نتوانست نشانی از او پیدا کند.
ذهنم پرکشید به اینکه شاید روزی ماکان، همینجا، در آستانهی همین در میایستاد. شاید او بود که با چشمهای سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه میآورد تا برای اولین روزِ کاریاش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سالهاست چشمبهراهِ خبری از او مانده است.
۱.۱K
۶:۵۸
توشهی اربعینشب اربعین بود. ما که از پیادهروی جا مانده بودیم، دلتنگمان را به مشهد رساندیم. پسرهایمان هنوز گله داشتند که نتوانسته بودیم آنها را برای مراسم وداع و تشییع ببریم. این شد که هم دلشان را به حرم امام رضا گره زدند و هم زیارت رهبر شهید را بهانه کردند.بعد از اذان مغرب، در صحن پیامبر اعظم با دوستانی از گوشه گوشهٔ ایران، قرار گذاشتیم. هوا مطبوع بود و باد خنکی میوزید؛ همان بادی که در شبهای مردادِ مشهد، آدم را مدهوش میکند. ستونهای برق را مثل عمودهای کربلا شماره زده بودند؛ مهپاشها فعال بودند و با وجود آن همه آدم سیاهپوش، تصویر بین الحرمین بیخ چشمانم جان گرفته بود.از چایخانه حضرتی چای گرفته بودیم؛ پای عمود ۲۱ نشسته و از زندگی حرف میزدیم. ناگهان صدای جیغِ از سرِ شوقِ دختربچهای به گوشمان رسید. نگاهم سمتش چرخید؛ حبابساز آورده بودند. دانههای تر و تپلِ حباب، در نور حیاط پرواز میکردند و بچههای خندان دنبالش میدویدند.من فقط نگاه میکردم و لبخند میزدم. اما در پسِ این لبخند، توی جانم ولوله افتاده بود. دلم به شادی بچهها خوش بود ولی آخر، شب اربعین ته قلبم تشنهی یک روضه مانده بود.توی همین حال و هوا بودیم که ناگهان صدای بلندگوی حرم بلند شد.بند دلم پاره شد و امانم را برید. صدای رهبر شهیدمان بود که میگفتند: «السلام علیک یا ابا عبدالله...»همین برای توشهی شب اربعینم کافی بود؛ تا دلم را آنقدر که میخواست، کربلایی کند و بشکند.
زهرا ذوالمجد@persianideass
۶۴۳
۲۰:۰۱
۱۷۵
۹:۲۸
کراش از دست رفتهی ما
کلاس چهارم دبستان بودم که یک پدیده، موسیقی ایران را شگفت زده کرد؛ "شادمهر عقیلی"!هرچند برای خانواده مذهبی و چادری ما قباحت داشت، اما آنقدر تویِ گل آقا و بقیه مجلهها در موردش خوانده بودیم و آنقدر "دهاتی"را از ضبط ماشینهای گذری شنیده بودیم که بالاخره بابا اولین بار کاست شادمهر را از داییام گرفتند تا گوش بدهیم و ببینیم این جوانک چی خوانده که اینقدر گل کرده. همان موقع برادرم با آن تکنولوژی دو تا ضبط صوت روبروی هم، از کاست کپی برداشت و دیگر ما ماندیم و شادمهر...
بعضی چیزها هیچوقت از آدم جدا نمیشوند، مثل متن ترانههایی که در سن نوجوانی یا شبهای تنهایی خوابگاه با واکمن و هدفون شنیدهای، که انگار در جانت ته نشین شده است. چند سال بعد هم که شادمهر پرِ پرواز را بازی کرد و دیگر به قول امروزی ها کراش العامین آن روزها شد.
بعد از آن من هم مثل همه آدمهایی که در دیگران به دنبال علایق و افکار شبیه به خودشان هستند که با آنها احساس دوستی و طرفداری بتراشند؛ هر سال فاطمیه وقتی "یه روز یه باغبونی... " از صدا و سیما پخش میشد، دلم میلرزید و احساس تعلق میکردم. اصلا خدا میداند چقدر با این ترانه اشک ریختم.
حالا بیست و چند سال از آن زمان گذشته و من هنوز نفهمیدهام، ما، خاصه ما مذهبیها چرا نمیتوانیم آدم ها را نگه داریم؟ چرا تلاش نمیکنیم به جای دافعه و تنگ کردن حلقه دوستانمان، جاذبه داشته باشیم؟ چرا همه چیز را سیاسی میکنیم؟اگر ما جای امام معصوم بودیم که توی کوچه به جوان مست که رویش را از خجالت برگردانده بود، برمیخوردیم، لابد به جای اینکه به او بگوییم "در هیچ حالی از ما روی برنگردان" اعمال قانونش میکردیم.
شادمهر کراش از دست رفته خیلی از ما بود. کسی که مثل جوانهای مستعد دیگر که این روزها به دنبال مهاجرت هستند، نماند و رفت تا آن طرف دنیا، آینده متفاوتی بسازد. ولی حیف از "یاس" های دیگری که ساخته نشدند تا دلهایی را به عشق اهل بیت بلرزاند.
شاید حق الناس فقط مال مردم خوردن نیست. حق الناس ناامیدی، آوارگی و غربت، به هم خوردن رابطه و درد عشق و هزار داستان دیگر هم هست.مراقب باشیم...
"یقینا خدا به مردم ستمی نمیکند ولی خود مردم بر خود ستم میورزند." سوره یونس آیه ۴۴
زهرا ذوالمجد@persianideass
کلاس چهارم دبستان بودم که یک پدیده، موسیقی ایران را شگفت زده کرد؛ "شادمهر عقیلی"!هرچند برای خانواده مذهبی و چادری ما قباحت داشت، اما آنقدر تویِ گل آقا و بقیه مجلهها در موردش خوانده بودیم و آنقدر "دهاتی"را از ضبط ماشینهای گذری شنیده بودیم که بالاخره بابا اولین بار کاست شادمهر را از داییام گرفتند تا گوش بدهیم و ببینیم این جوانک چی خوانده که اینقدر گل کرده. همان موقع برادرم با آن تکنولوژی دو تا ضبط صوت روبروی هم، از کاست کپی برداشت و دیگر ما ماندیم و شادمهر...
بعضی چیزها هیچوقت از آدم جدا نمیشوند، مثل متن ترانههایی که در سن نوجوانی یا شبهای تنهایی خوابگاه با واکمن و هدفون شنیدهای، که انگار در جانت ته نشین شده است. چند سال بعد هم که شادمهر پرِ پرواز را بازی کرد و دیگر به قول امروزی ها کراش العامین آن روزها شد.
بعد از آن من هم مثل همه آدمهایی که در دیگران به دنبال علایق و افکار شبیه به خودشان هستند که با آنها احساس دوستی و طرفداری بتراشند؛ هر سال فاطمیه وقتی "یه روز یه باغبونی... " از صدا و سیما پخش میشد، دلم میلرزید و احساس تعلق میکردم. اصلا خدا میداند چقدر با این ترانه اشک ریختم.
حالا بیست و چند سال از آن زمان گذشته و من هنوز نفهمیدهام، ما، خاصه ما مذهبیها چرا نمیتوانیم آدم ها را نگه داریم؟ چرا تلاش نمیکنیم به جای دافعه و تنگ کردن حلقه دوستانمان، جاذبه داشته باشیم؟ چرا همه چیز را سیاسی میکنیم؟اگر ما جای امام معصوم بودیم که توی کوچه به جوان مست که رویش را از خجالت برگردانده بود، برمیخوردیم، لابد به جای اینکه به او بگوییم "در هیچ حالی از ما روی برنگردان" اعمال قانونش میکردیم.
شادمهر کراش از دست رفته خیلی از ما بود. کسی که مثل جوانهای مستعد دیگر که این روزها به دنبال مهاجرت هستند، نماند و رفت تا آن طرف دنیا، آینده متفاوتی بسازد. ولی حیف از "یاس" های دیگری که ساخته نشدند تا دلهایی را به عشق اهل بیت بلرزاند.
شاید حق الناس فقط مال مردم خوردن نیست. حق الناس ناامیدی، آوارگی و غربت، به هم خوردن رابطه و درد عشق و هزار داستان دیگر هم هست.مراقب باشیم...
"یقینا خدا به مردم ستمی نمیکند ولی خود مردم بر خود ستم میورزند." سوره یونس آیه ۴۴
۱.۴K
۹:۲۹