قانون نانوشتهی خانهی ماخانههایی که دو پسر دارند، هیچوقت آرام نمیگیرند. اگر این وسط یک دختر هم بیاید، چیزی عوض نمیشود. بین خودمان بماند، اتفاقاً شرایط بدتر هم میشود و میدانِ جنگ، ناآرامتر.خانهی ما، همین بود. سه تا بچه بودیم و همیشه در حال کشمکش و دعوا. اما یک قانون نانوشته در خانهی ما حکمفرما بود؛ اینکه اگر کسی غیر از خودمان وارد خانه میشد، تمام دعواها را کنار میگذاشتیم. ما در برابر دیگران، یک خانوادهی واحد بودیم و هر چه آن «دیگری» غریبهتر بود، «ما» بودنمان محکمتر میشد.این روزها خیلی به خانهی پدریام فکر میکنم. آخر آن «دیگریِ» صد پشت غریبهی هزار پشت دشمن، به ما هجوم آورده و ته دلم میدانم که باید مثل بچگیهایمان که گاهی با هم دعوا داشتیم، تفاوتِ نظر داشتیم و آبمان توی یک جوی نمیرفت، به این «خانه»مان، به «ایرانمان» بچسبیم.ولی راستش همزمان خیلی دلم میسوزد. انگار عدهای افتادهاند در بازیِ دشمن و دقیقاً دارند در زمین حریف توپ میزنند و با اتهامزنی به مسئولان و دعوت به تفرقه، پاسِ گل میدهند. لابد چشمِ رهبر شهیدمان را دور دیدهاند که اینطور با شعارهای تند و بیمنطق، دشمنشادمان میکنند. هنوز یادم هست که ایشان همیشه تاکید داشتند که حتی در اوج اختلافات، نباید اجازه دهیم نزاع جای گفتگو را بگیرد و نباید در تلهی تفرقهافکنیِ بیگانگان بیفتیم.باید بپذیریم که مذاکره و دیپلماسی هم یک «تاکتیک» است؛ ابزاری در دستِ نظام که باید اجازه دهیم رهبری هرجا لازم دیدند از آن استفاده کنند. نباید با تندروی و فشار، دستِ نظام را در این بازیِ سخت ببندیم.شاید وقت آن باشد که دست از این توهم که «فقط ما، دلسوز وطن هستیم» برداریم و نگذاریم خشم، جای سیاست را بگیرد. بازی در زمین دشمن و خنجر زدن به اتحادِ این خانه، همان ضربهای است که هیچ توان دفاعیای نمیتواند جبرانش کند.آخر ایران، تنها پناهگاهِ همهی ماست.
زهرا ذوالمجد@persianideass
۸۴۵
۲:۲۱
بهارِ محرممیدانی باغبانها از کجا میفهمند یک خاک زنده است؟ازشان که بپرسی میگویند: «کرم!»بله، اگر در خاکِ گلدان یا باغچهتان کرم وجود داشته باشد، یعنی آن خاک زنده است. دقت کرده باشید کرمها هیچوقت روی سطح خاک نمیآیند؛ همیشه باید خاک را کنار بزنی تا ببینیشان.درست است که «کرم داشتن» در قاموس فرهنگ ما یک فحش، با دوزِ دریدگیِ پایین، به حساب میآید اما من یکسری آدمها را میشناسم که کرمهای کاردرستی دارند؛ کرمهایی که من اسمشان را گذاشتهام «کرمِ مذهب!»اینها آدمهایی هستند که در طول سال اهل روضه و جلسه و هیات نیستند؛ اصلاً راستش را بخواهی، ادعایی هم ندارند. اما در سال، دو-سه ماهی این کرمِ مذهب میرود توی خاکِ گلدانِ دلشان... محرم، صفر و رمضان!انگار که بهار شده باشد و کرمها جان گرفته باشند؛ هلال ماه که دیده میشود، قبل از اینکه بخوابند به مادرشان میگویند: «سحر بیدارم کن!»بلند میشوند، سحری میخورند و یک نمازِ جمعوجورِ صبح هم میخوانند تا بین غذا و خوابشان فاصله بیفتد. بعد همینطور تا عید فطر نماز میخوانند و روزه میگیرند.اما از روز عید، همین که صبحانه را بر بدن میزنند و پشتبندش یک ناهار مفصل، انگار همهچیز تمام میشود؛ شالهایشان میافتد روی شانه و دیگر نماز هم نمیخوانند.یا مثلاً کل محرم و صفر را سیاه میپوشند و با رفقایشان قرار میگذارند و اربعین دسته جمعی میروند مشایه، اما بعدش امام حسین(ع) را میبوسند و میگذارند گوشهی طاقچه تاااا سال بعد.فکرش را میکنم، میبینم نوجوان که بودم، کرممذهبهای بیشتری را میشناختم ولی توی این دورهزمانهای که خط فکری آدمها زیادی چارچوبدار و پرنسیپهایشان سفتوسخت شده، این مدل آدمها هم انگار کمجان شدهاند؛ اما هستند، هنوز هم هستند.حالا آمدم که بگویم این روزها که محرم شروع شده و کرمِ مذهبمان از خواب زمستانی بیدار شده و زیر جلدمان وول میخورد، بهتر است بیشتر حواسمان به خاکِ دلمان باشد. آخر کرمها بیخبری را دوست دارند و شاید تا بهارِ دیگر و زیرورو شدنِ دوباره، این بار خودمان جای کرمها زیرِ خاک باشیم.
@persianideass
@persianideass
۷۶۷
۸:۵۴
شامِ غریبانِ ابدیتاریخ، معلمِ سختگیری است...درسها را آنقدر تکرار میکند تا باور کنیم بعضی غمها فقط برای یک شب یا یک سال نیستند؛ بعضی غمها ریشه در خاک دارند و با باد و باران از بین نمیروند.امسال روضهها جور دیگری در جانمان میپیچند؛ انگار حالا که تکههایی از حقیقت عاشورا را در خیابانهایمان دیدهایم، همه چیز بوی دیگری دارد.
گویی همانطور که با رفتنِ علمدار، طفلانِ حسین(ع) بیپناه ماندند، ایران نیز بعد از اربا اربا شدن سردارمان در فرودگاهِ بغداد سپر انداخت. با رفتنِ علمدار، دشمن بر تن وطنمان طمع کرد، گیسوان دخترکانمان زیر آوار ماند و کشوردوست، گودالِ قتلگاه شد.
حالا در شام غریبان، در میانهی غبار و گرمای جنوب، پدرانی در تنهاییِ خود با غصهی میوهی دلشان روبهرو میشوند و هر روز بر مزار کودکانشان اشک میریزند.
تاریخ معلم سختگیریاست...درسها را آنقدر تکرار میکند تا باور کنیم وقتی علمدار میرود، مقتل برای همه باز میشود و هر شهری، از تهران تا میناب، به یک شامِ غریبانِ ابدی بدل میشود.
زهرا ذوالمجد
#شام_غریبان
گویی همانطور که با رفتنِ علمدار، طفلانِ حسین(ع) بیپناه ماندند، ایران نیز بعد از اربا اربا شدن سردارمان در فرودگاهِ بغداد سپر انداخت. با رفتنِ علمدار، دشمن بر تن وطنمان طمع کرد، گیسوان دخترکانمان زیر آوار ماند و کشوردوست، گودالِ قتلگاه شد.
حالا در شام غریبان، در میانهی غبار و گرمای جنوب، پدرانی در تنهاییِ خود با غصهی میوهی دلشان روبهرو میشوند و هر روز بر مزار کودکانشان اشک میریزند.
تاریخ معلم سختگیریاست...درسها را آنقدر تکرار میکند تا باور کنیم وقتی علمدار میرود، مقتل برای همه باز میشود و هر شهری، از تهران تا میناب، به یک شامِ غریبانِ ابدی بدل میشود.
#شام_غریبان
۶۵۶
۱۸:۳۱
صفر مساوی با صفر نیستمن از فوتبال متنفرم؛یعنی همیشه متنفر بودهام. راستش برای تکدختری که برادر بزرگترش بدجوری عاشق فوتبال بود، این ورزش یک هووی بدجنس به حساب میآمد. همین شد که از بچگی با خودم عهد کردم با مردی ازدواج کنم که فوتبالی نباشد.اوایل ازدواجمان، همسرم گاهی از تیم مورد علاقهاش، پرسپولیس، صحبت میکرد؛ اما بیمیلی من ذوقش را کور کرد و او هم بیخیال شد. آنقدر بیخیال، که قرار گذاشته بودیم موقع دِربی و خلوتیِ خیابان دو تایی برویم پیادهروی!تنها بازیهایی را که در این بیست سال اخیر، یعنی از سال ۸۵ که کنکور داده بودم، دنبال کردهام، بازیهای جام جهانی ایران بود. بازیهای ایران با پرتغال، اسپانیا، ولز و ...همه اینها گذشت تا وقتی که پسرهایمان در مدرسه عاشق مصیبتی به نامِ "کیمدی" شدند و فوتبال دوباره با تمام قوا به زندگی من بازگشت.درست یادم هست که از اوایل زمستان پارسال، پسرِ بزرگم آهنگ «ایران» از آرش را که یادگار جام جهانی ۲۰۱۸ بود پیدا کرد و رویش قفلی زد. پس از آن تب فوتبال در خانه ما چنان بالا گرفت که نشستیم دور هم و درست مثل سیگاری قهاری که سیگارش را با آتش قبلی روشن میکند، تمام قسمتهای سریال «تد لاسو» را پشت به پشت هم دیدیم. حتی تجمعات شبانه و گرفتاریهای زندگی هم نتوانست این تب را فرو بنشاند.
شبِ بازی ایران و بلژیک هم یک کاسهی بزرگ چیزِ فیل درست کردم و همگی نشستیم پای تلویزیون. دقیقاً در همان لحظاتی که سرود ملی بلژیک پخش میشد و بازیکنهایشان را معرفی میکردند، به پسر بزرگم گفتم: «پوووووف، اسم بلژیک که میآد، من فقط یاد استعمارگری میافتم.... لعنتیها!»او هم سیسِ عراقچی گرفت و برای برادرش رفت بالای منبر. از کودکان کنگو و پدر و مادرهایی که تکههای تنشان را در مزرعههای کائوچو از دست داده بودند حرف زد؛ و تهش استدلال کرد که چرا بعضی از بازیکنهای بلژیک سیاهپوست هستند و بعضی دیگر سفیدپوست و موطلایی.بعدش هم وقتی بازی شروع شد و گزارشگر کارش را آغاز کرد، صدایش را شبیه منتقدان سینمایی کرد و گفت: «ببین چقدر دایره واژگان آقای قانع گسترده است!» با شنیدن این جمله، دیگر واقعاً برگهایم ریخت! لابد روزهایی که به هوای امانت گرفتن کتاب در کانون پرورش فکری وقت میگذراند، بیفایده نگذشته بود.بعدترش هم که هیجان بازی بالا گرفت و تیم ما گل زد، پسر کوچکترم را توی بغلم فشار دادم تا جیغش بلند نشود و صدای همسایهها توی گروه واتساپ ساختمان در نیاید. در حالی که پسرم را نوازش میکردم، همانطور که دوربین روی جمعیت حاضر در ورزشگاه لسآنجلس حرکت میکرد، چشمم به تصویر «ماکان» افتاد؛ شهید مفقودالاثر میناب...در یک لحظه، تمام دنیایم ساکت شد. دستم انگار خشک شد که بیحس افتاد کنارم. در آن سکوت مطلق، خودم را جای مادر ماکان دیدم؛ دلم رخت عزا پوشید و تا تهِ بازی مغزم درگیر شرم نیابتی شد.در نهایت، برخلاف تمام پیشبینیها، بازی با حضور بهترین بازیکن زمین، علیرضا بیرانوند که با سنگربانی خیرهکنندهاش از دروازه ایران دفاع کرد، صفر-صفر تمام شد. ولی بین خودمان بماند، حتی من با وجود تمام تنفری که از فوتبال دارم، حسابی کِیف کردم...آخر بچهها جنگیدند؛ شجاعانه جنگیدند و ایران بار دیگر ثابت کرد ما آدمهای نجنگیده، باختن، نیستیم.
زهرا ذوالمجد
#روزنوشت#فوتبال#میناب@persianideass
شبِ بازی ایران و بلژیک هم یک کاسهی بزرگ چیزِ فیل درست کردم و همگی نشستیم پای تلویزیون. دقیقاً در همان لحظاتی که سرود ملی بلژیک پخش میشد و بازیکنهایشان را معرفی میکردند، به پسر بزرگم گفتم: «پوووووف، اسم بلژیک که میآد، من فقط یاد استعمارگری میافتم.... لعنتیها!»او هم سیسِ عراقچی گرفت و برای برادرش رفت بالای منبر. از کودکان کنگو و پدر و مادرهایی که تکههای تنشان را در مزرعههای کائوچو از دست داده بودند حرف زد؛ و تهش استدلال کرد که چرا بعضی از بازیکنهای بلژیک سیاهپوست هستند و بعضی دیگر سفیدپوست و موطلایی.بعدش هم وقتی بازی شروع شد و گزارشگر کارش را آغاز کرد، صدایش را شبیه منتقدان سینمایی کرد و گفت: «ببین چقدر دایره واژگان آقای قانع گسترده است!» با شنیدن این جمله، دیگر واقعاً برگهایم ریخت! لابد روزهایی که به هوای امانت گرفتن کتاب در کانون پرورش فکری وقت میگذراند، بیفایده نگذشته بود.بعدترش هم که هیجان بازی بالا گرفت و تیم ما گل زد، پسر کوچکترم را توی بغلم فشار دادم تا جیغش بلند نشود و صدای همسایهها توی گروه واتساپ ساختمان در نیاید. در حالی که پسرم را نوازش میکردم، همانطور که دوربین روی جمعیت حاضر در ورزشگاه لسآنجلس حرکت میکرد، چشمم به تصویر «ماکان» افتاد؛ شهید مفقودالاثر میناب...در یک لحظه، تمام دنیایم ساکت شد. دستم انگار خشک شد که بیحس افتاد کنارم. در آن سکوت مطلق، خودم را جای مادر ماکان دیدم؛ دلم رخت عزا پوشید و تا تهِ بازی مغزم درگیر شرم نیابتی شد.در نهایت، برخلاف تمام پیشبینیها، بازی با حضور بهترین بازیکن زمین، علیرضا بیرانوند که با سنگربانی خیرهکنندهاش از دروازه ایران دفاع کرد، صفر-صفر تمام شد. ولی بین خودمان بماند، حتی من با وجود تمام تنفری که از فوتبال دارم، حسابی کِیف کردم...آخر بچهها جنگیدند؛ شجاعانه جنگیدند و ایران بار دیگر ثابت کرد ما آدمهای نجنگیده، باختن، نیستیم.
#روزنوشت#فوتبال#میناب@persianideass
۲۷۱
۱۷:۰۲
ما اینریختی نیستیم.
ظهر روز اول وداع، تهران نفس نمیکشید. خورشید تند تابستان جوری میتابید که انگار میخواست غمِ ما را هم در خودش بسوزاند. برای پناه بردن از گرمای نفسگیرِ صحن، خودمان را به شبستان مصلی زدیم.
در میانِ شلوغی که برای من یادآور روزهای نمایشگاه کتاب بود، به چهرهی آدمهای اطرافم خیره مانده بودم. ذهنم حلاجی نمیکرد که چطور ممکن است این حجم از غم و بهت همزمان یکجا جمع شود.
سمت چپ شبستان، جایی نزدیک محراب، جمعیت مثل چشمهای خروشان میجوشید. ناخودآگاه به آن طرف کشیده شدم، اما راه به پیش، بسته بود.
وسطِ فشار جمعیت، چشمم به مردی بلند قد با شانههایی پهن افتاد. رفتم کنارش تا بپرسم اینجا چه خبر است، اما همین که گفتم: «ببخشید...»، زبانم قفل شد.
آخر تا رویش برگرداند، جوانی را دیدم که چهرهاش نقشهای از روزهای زندگی بود. ردِ چاقویی بر صورتش مانده بود و جایِ بخیههایش، دهنکجی میکرد. یقهی باز پیراهنش، چشمانم را درویش کرد و توی همان چند ثانیه، قضاوتِ ذهنم، کلمه شد و سر خورد روی زبانم: «شما اینجا چیکار میکنین؟ اصلاً به اینجا نمیآیین!»
سرش را به سرعت عقب کشید. اخمهایش توی هم رفت و یک ابرویش بالا افتاد. براق شد سمتم و گفت: «به من نمیآد؟ وایستا آبجی... بذار نشونت بدم.»
دستش را بالا آورد. تتوی نصفهنیمهی ضربان قلب روی پوستش، بلاتکلیف رژه میرفت.صفحه گوشیاش را باز کرد و تندتند ورق زد. من یک لنگه پا آنجا ایستاده بودم و نگاهش میکردم. آنقدر ورق زد تا رسید به صفحهی اصلی گوشی؛ جایی که دیگر هیچ آیکونی نبود و فقط پسزمینه دیده میشد. خم شد سمتم. عکس «رهبر شهید» میدرخشید.
سرش را پایین آورد و با صدایی که معلوم بود دارد سعی میکند که نلرزد، بیخ گوشم زمزمه کرد:«آبجی، اینا رو نبین! من نصف تنم تتوئه... تو زندگیم خلاف هم زیاد کردم؛ اما ما اینریختی نیستیم. ما اینجوری بُر خوردیم... وگرنه، اصل و اساسمون درسته!»
سر بلند کردم. به چشمان شفافش که حالا سرخ و طوفانی شده بود، نگاه کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: «دم شما گرم... آقایی!»
زهرا ذوالمجد
#تشییع#رهبر_شهیدم#باید_برخاست@persianideass
ظهر روز اول وداع، تهران نفس نمیکشید. خورشید تند تابستان جوری میتابید که انگار میخواست غمِ ما را هم در خودش بسوزاند. برای پناه بردن از گرمای نفسگیرِ صحن، خودمان را به شبستان مصلی زدیم.
در میانِ شلوغی که برای من یادآور روزهای نمایشگاه کتاب بود، به چهرهی آدمهای اطرافم خیره مانده بودم. ذهنم حلاجی نمیکرد که چطور ممکن است این حجم از غم و بهت همزمان یکجا جمع شود.
سمت چپ شبستان، جایی نزدیک محراب، جمعیت مثل چشمهای خروشان میجوشید. ناخودآگاه به آن طرف کشیده شدم، اما راه به پیش، بسته بود.
وسطِ فشار جمعیت، چشمم به مردی بلند قد با شانههایی پهن افتاد. رفتم کنارش تا بپرسم اینجا چه خبر است، اما همین که گفتم: «ببخشید...»، زبانم قفل شد.
آخر تا رویش برگرداند، جوانی را دیدم که چهرهاش نقشهای از روزهای زندگی بود. ردِ چاقویی بر صورتش مانده بود و جایِ بخیههایش، دهنکجی میکرد. یقهی باز پیراهنش، چشمانم را درویش کرد و توی همان چند ثانیه، قضاوتِ ذهنم، کلمه شد و سر خورد روی زبانم: «شما اینجا چیکار میکنین؟ اصلاً به اینجا نمیآیین!»
سرش را به سرعت عقب کشید. اخمهایش توی هم رفت و یک ابرویش بالا افتاد. براق شد سمتم و گفت: «به من نمیآد؟ وایستا آبجی... بذار نشونت بدم.»
دستش را بالا آورد. تتوی نصفهنیمهی ضربان قلب روی پوستش، بلاتکلیف رژه میرفت.صفحه گوشیاش را باز کرد و تندتند ورق زد. من یک لنگه پا آنجا ایستاده بودم و نگاهش میکردم. آنقدر ورق زد تا رسید به صفحهی اصلی گوشی؛ جایی که دیگر هیچ آیکونی نبود و فقط پسزمینه دیده میشد. خم شد سمتم. عکس «رهبر شهید» میدرخشید.
سرش را پایین آورد و با صدایی که معلوم بود دارد سعی میکند که نلرزد، بیخ گوشم زمزمه کرد:«آبجی، اینا رو نبین! من نصف تنم تتوئه... تو زندگیم خلاف هم زیاد کردم؛ اما ما اینریختی نیستیم. ما اینجوری بُر خوردیم... وگرنه، اصل و اساسمون درسته!»
سر بلند کردم. به چشمان شفافش که حالا سرخ و طوفانی شده بود، نگاه کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: «دم شما گرم... آقایی!»
#تشییع#رهبر_شهیدم#باید_برخاست@persianideass
۴۲۱
۶:۲۲
میگفت:«وقتی مادرمان رفت، فامیل میآمدند تا به من و خواهرهایم دلداری بدهند؛ هی میگفتند: حالا اولِ گریههاتونه...»
امشب تازه اولِ گریههایمان است...
مصطفی رحمانی@persianideass
امشب تازه اولِ گریههایمان است...
۴۰۶
۳:۵۶
و تمام شد... -------------------------------------------------------------------
چگونه از دلتنگیِ عمیقی که در هر گوشهی روحم ریشه دوانده بگویم، یا از عشقی که در گلویم خشک شده و تنها تسکینش، جاری شدن روی گونههایم است؟
حسرتِ دیدنِ لبخندت، هر روز در تار و پودِ جانم میپیچد و هر چه بیشتر به خاطراتت چشم میدوزم، میبینم که تو هرگز نرفتهای؛ تنها از چشمهای محدودِ ما، به افقهای بیکرانِ ابدیت کوچ کرده ای.تو رفتی، اما حضورت در قلب ما، چنان پررنگ است که گویی همین لحظه در کنارمان ایستادهای و با همان نگاهِ نافذ و کلام رسا، غم از دل ما میزدایی.ای شهیدِ والامقام،در مسیرِ تو، هر قدم یک حماسه بود و هر نگاه، درسِ ایستادگی. اما میدانم که این دنیا، هرگز تابِ تحملِ حقیقتهای عریان و ایستادگیهای پایدار را نداشته است. تاریخ، گواه است که همیشه کسانی بودهاند که از نورِ حقیقت میترسیدند. همانگونه که در سدههای پیش، امویان و خوارج تابِ دیدنِ شکوهِ علی (ع) و عدالتش را نداشتند و از حضورِ مقتدرش به لرزه میافتادند، امروز هم اسرائیلیان و دشمنان خفته در لباسِ وطن، تحملِ حضور تو را نداشتند. آنها از اقتدار تو میترسیدند؛ از آن صلابت در عینِ تواضع، کوهبندی بود و در عینِ مهربانی، صخرهای در برابر طوفانها.
آنها نمیتوانستند تاب بیاورند که انسانی در این جایگاه، چنین با خدا صمیمی باشد و با مردم همدرد. آنها از قدرتِ توحیدی تو هراسان بودند؛ قدرتی که نه برای سلطه، که برای نجاتِ انسانها از بندِ استعمار و توهم بود. تو نه تنها یک پیشوای مقتدر، که معمارِ روح ما بودی.
زهرا ذوالمجد
بخشی از یادداشتهایم در ویژه برنامه مشهد تا مشهد - شبکه چهار سیما
چگونه از دلتنگیِ عمیقی که در هر گوشهی روحم ریشه دوانده بگویم، یا از عشقی که در گلویم خشک شده و تنها تسکینش، جاری شدن روی گونههایم است؟
حسرتِ دیدنِ لبخندت، هر روز در تار و پودِ جانم میپیچد و هر چه بیشتر به خاطراتت چشم میدوزم، میبینم که تو هرگز نرفتهای؛ تنها از چشمهای محدودِ ما، به افقهای بیکرانِ ابدیت کوچ کرده ای.تو رفتی، اما حضورت در قلب ما، چنان پررنگ است که گویی همین لحظه در کنارمان ایستادهای و با همان نگاهِ نافذ و کلام رسا، غم از دل ما میزدایی.ای شهیدِ والامقام،در مسیرِ تو، هر قدم یک حماسه بود و هر نگاه، درسِ ایستادگی. اما میدانم که این دنیا، هرگز تابِ تحملِ حقیقتهای عریان و ایستادگیهای پایدار را نداشته است. تاریخ، گواه است که همیشه کسانی بودهاند که از نورِ حقیقت میترسیدند. همانگونه که در سدههای پیش، امویان و خوارج تابِ دیدنِ شکوهِ علی (ع) و عدالتش را نداشتند و از حضورِ مقتدرش به لرزه میافتادند، امروز هم اسرائیلیان و دشمنان خفته در لباسِ وطن، تحملِ حضور تو را نداشتند. آنها از اقتدار تو میترسیدند؛ از آن صلابت در عینِ تواضع، کوهبندی بود و در عینِ مهربانی، صخرهای در برابر طوفانها.
آنها نمیتوانستند تاب بیاورند که انسانی در این جایگاه، چنین با خدا صمیمی باشد و با مردم همدرد. آنها از قدرتِ توحیدی تو هراسان بودند؛ قدرتی که نه برای سلطه، که برای نجاتِ انسانها از بندِ استعمار و توهم بود. تو نه تنها یک پیشوای مقتدر، که معمارِ روح ما بودی.
بخشی از یادداشتهایم در ویژه برنامه مشهد تا مشهد - شبکه چهار سیما
۱۲۹
۱۹:۵۱
عمود سلام
دلم میخواست برای رهبر شهیدم کاری کرده باشم. پس با خودم عهد بستم که وداع را روایت کنم. دوربینم را برداشتم و آمدم مشهد.
خیابان امام رضا شبیه دریایی انسانی بود که موج میزد و تمام نمیشد. خودروی حامل پیکر رهبر عزیزمان که به چهارراه دانش رسید، سیل جمعیت امانش نداد؛ مجبور شدند مسیر حرکت را عوض کنند. اما مردمِ بیخبر، با همان شور همیشگی، در مسیر قبلی میآمدند.
از پشت لنز میدیدمشان. یکی، دو ساعت گذشته بود و هنوز آدم بود که به خیابان روانه و در موج جمعیت گم میشد.
لنز را چرخاندم سمت چهرهی یک زن. چادرش را زیر بغل گرفته بود و لنگ میزد. هنهنکنان از کسی پرسید: «شهدا کجان؟»صدا آمد: «خیلی وقته رفتن. مسیر رو عوض کردن. یه ساعتی میشه.»
زن لت خورد و تکیه داد به میلهی تابلوی راهنمایی رانندگی. بیاختیار دستش را بلند کرد و گذاشت روی سرش. نگاهش را دوخت به حرم. چیزی در چشمانش بود که مرا مجبور میکرد دکمهی شاتر را فشار دهم؛ یک جور حسرت، یک جور دلشکستگی. انگار در آن لحظه، تمام دنیا برایش ایستاد و تازه فهمید که جا مانده است.
دوربین را چرخاندم سمت جمعیت. آدمها یکییکی میآمدند و روی زمین مینشستند. نگاهها قفل میشد به گنبد و صدای زمزمههای غمآلود در فضا میپیچید. از پشت لنز میدیدم که سلام میدهند.
همان لحظه جوانی شروع به خواندن کرد: «به تو از دور سلام... به سلیمان جهان از طرف مور سلام»
چیزی درونِ دلم گواهِ مشایه را میداد. گویی اینها دارند «اولین سلام»شان را میدهند. درست مثل زائری که بعد از کیلومترها پیادهروی و شمردن یکبهیک عمودها، برای اولین بار گنبد امام حسین (ع) را میبیند و بیاختیار سلام میکند. انگار فرقی نمیکند کجا باشی؛ هر کجا دلت بلرزد و در نهایتِ درماندگی سلام بدهی، همانجا «عمود سلام» توست.
حالا که دقت میکنم، همهجای این مراسم بوی اربعین را میداد. اما چهارراه دانش مشهد، برای ما تبدیل به «عمود سلام» شد؛ نقطهای که در آن باور کردیم او واقعاً رفته است. هرچند ته دلمان نمیخواست، اما گنبد از دور پیدا بود.پس سلام دادیم.
عکس و خاطره از آقای مصطفی رحمانی
زهرا ذوالمجد@persianideass
دلم میخواست برای رهبر شهیدم کاری کرده باشم. پس با خودم عهد بستم که وداع را روایت کنم. دوربینم را برداشتم و آمدم مشهد.
خیابان امام رضا شبیه دریایی انسانی بود که موج میزد و تمام نمیشد. خودروی حامل پیکر رهبر عزیزمان که به چهارراه دانش رسید، سیل جمعیت امانش نداد؛ مجبور شدند مسیر حرکت را عوض کنند. اما مردمِ بیخبر، با همان شور همیشگی، در مسیر قبلی میآمدند.
از پشت لنز میدیدمشان. یکی، دو ساعت گذشته بود و هنوز آدم بود که به خیابان روانه و در موج جمعیت گم میشد.
لنز را چرخاندم سمت چهرهی یک زن. چادرش را زیر بغل گرفته بود و لنگ میزد. هنهنکنان از کسی پرسید: «شهدا کجان؟»صدا آمد: «خیلی وقته رفتن. مسیر رو عوض کردن. یه ساعتی میشه.»
زن لت خورد و تکیه داد به میلهی تابلوی راهنمایی رانندگی. بیاختیار دستش را بلند کرد و گذاشت روی سرش. نگاهش را دوخت به حرم. چیزی در چشمانش بود که مرا مجبور میکرد دکمهی شاتر را فشار دهم؛ یک جور حسرت، یک جور دلشکستگی. انگار در آن لحظه، تمام دنیا برایش ایستاد و تازه فهمید که جا مانده است.
دوربین را چرخاندم سمت جمعیت. آدمها یکییکی میآمدند و روی زمین مینشستند. نگاهها قفل میشد به گنبد و صدای زمزمههای غمآلود در فضا میپیچید. از پشت لنز میدیدم که سلام میدهند.
همان لحظه جوانی شروع به خواندن کرد: «به تو از دور سلام... به سلیمان جهان از طرف مور سلام»
چیزی درونِ دلم گواهِ مشایه را میداد. گویی اینها دارند «اولین سلام»شان را میدهند. درست مثل زائری که بعد از کیلومترها پیادهروی و شمردن یکبهیک عمودها، برای اولین بار گنبد امام حسین (ع) را میبیند و بیاختیار سلام میکند. انگار فرقی نمیکند کجا باشی؛ هر کجا دلت بلرزد و در نهایتِ درماندگی سلام بدهی، همانجا «عمود سلام» توست.
حالا که دقت میکنم، همهجای این مراسم بوی اربعین را میداد. اما چهارراه دانش مشهد، برای ما تبدیل به «عمود سلام» شد؛ نقطهای که در آن باور کردیم او واقعاً رفته است. هرچند ته دلمان نمیخواست، اما گنبد از دور پیدا بود.پس سلام دادیم.
عکس و خاطره از آقای مصطفی رحمانی
۲۸۸
۹:۱۰
۲۸۸
۹:۱۰
۲۸۸
۹:۱۰