لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
پ
۹۴ عضو

پیمانه ها | م.درانی

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ مرداد
thumbnail
یا رب| من فقط یکبار اربعین رفته ام. همان یکبار هم کافی بوده برای اینکه قلبم با شنیدن اسم اربعین متلاطم شود... .امسال تصمیم گرفتم به اربعین نروم. نه اینکه بخواهم الان نسخه بپیچم. هر کسی باید وظیفه اش را پیدا کند.
کسی مثل من که تمام عمر، جامانده بوده و فقط یک سال طعم مشایه را چشیده، حس جاماندگی را خوب بلد است. امسال در ایران ماندن، حس جاماندگی ندارد... امسال فرق می کند... بماند!
این روزها، با کتاب پاک‌ستان احسان قائدی که به قلم نویسندگان حوزه هنری سیستان و بلوچستان است دارم اربعین جدیدی را تجربه می کنم.
۱۸ روایت از خدام و زوّار پاکستانی در مرز سیستان و بلوچستان... زیستن در دنیای این کتاب همان چیزی بود که در این ایام اربعینی نیاز داشتم... .
پیشنهاد می دهم بخوانیدش... و سطح جدیدی از سفر و خدمت را لابلای روایت های شیرین‌سخن و خوشدست کتاب تجربه کنید.
#اربعین
@peymaneha
undefined۹

۸۸

۲۰:۳۴

۴ مرداد
thumbnail
و اجر لناس علی یدی الخیر...
@peymaneha
undefined۴

۷۴

۱۸:۰۰

۵ مرداد
thumbnail
مرصاد...
یا رب| امروز سالروز اتفاقیست که نمی شود از آن ننوشت... . ۵ مرداد ۶۷ وقتی کمتر از یک ماه از پذیرفتن قطعنامه می‌گذشت، و هنوز با آمریکا در خلیج فارس و عراق در جنوب درگیر بودیم، منافقین فکر کردند حالا وقتش است!تصور کرده بودند قطعنامه پیام ضعفیست که مدتها منتظرش بودند، با خودشان گفته بودند مردم که از ۸ سال جنگ خسته شده اند و توان نظامی ایران هم صرف جنوب می شود. با هرچه از نفرات و امکانات مجهز داشتند، از مرز قصر شیرین وارد شدند. شهرها را یکی پس از دیگری طی کردند و در خیالشان به زودی به تهران می رسیدند. اما خبر نداشتند در همین حین، معادله به شکل دیگری در حال نوشتن بود!رئیس جمهور وقت آقای خامنه ای(...) در نماز جمعه شرایط را توضیح داد و گفت من به جبهه می روم، هر که می آید بیاید... مردم هم در غرب بیکار ننشسته بودند، با هر چه داشتند مقابل منافقین ایستاده بودند. بعد از صحبت آقا آنقدر نیروی مردمی آمد که دیگر جا نبود... این را فرماندهان عملیات گفته اند. ماشین های شخصی مردم که برای مقابله با منافقین در اختیار گردان ها قرار داده شده بود قطار شده بودند... مردم در اسلام آباد چنان می جنگیدند که انگار روز اول جنگ است. انگار نه انگار که غباری از ۸ سال جنگیدن روی شانه های این ملت باشد... .از همه شهرهای ایران آمده بودند. خاکریز سمنانی ها، یکی از خاکریزهایی بود که منافقین را به خوبی متوقف کرده بود، که لقب خاکریز فرشتگان گرفت بعداً... مردم محلی، شغل های مختلف، کسانی که در ۸ سال گذشته در جنگ شرکت نکرده بودند حالا می جنگیدند. بعضی از همین جنگ نرفته های آزاده همان روز برات شهادت را گرفتند... چوپان ها هم ردیاب بودند و به شناسایی منافقین کمک می کردند... خلاصه اینکه عملیات ننگین فروغ جاویدان، که به عملیات غرورآفرین مرصاد مشهور شد، روحیه خستگی ناپذیر و حماسی ایرانی ها را یکبار دیگر به جهان نشان داد... . حالا هم همین است... ما منتظر مرصادهای دیگریم... .
@peymaneha
بگذار بیایند؛ مثل این عکس اول نابودشان می کنیم بعد جارویشان می کنیمundefined
undefined۷

۸۹

۱۳:۲۳

۷ مرداد
الللللله اکبررررر با صدای مامان
یادتونه وقتی بچه بودیم، مامانمون که یه تیکه از نمازشو بلند می‌خوند، بپر می‌رفتیم اون کار رو که منظورش بود انجام می‌دادیم. undefinedundefined مثلا گازو خاموش می‌کردیم غذا نسوزه... !
فکر می‌کردیم چقدر باهوشیم که متوجه می‌شیم منظور مامان از بلند خوندن نماز چی بوده... حس گیرایی بالا داشتیم!
ولی دنیای بزرگسالی چیز دیگه‌ای به ما یاد داد:که اگه همیشه یه نفر باید یه تیکه از نمازشو بلند بخونه تا تو متوجه ضرورت‌ها بشی، یه جای کار می‌لنگه!گیرایی بالا، در برچیدن زمینه‌های حادثه است نه صرفا هوشیاری نسبت به زنگ هشدارهای حادثه... .
@peymaneha
از سری بدیهیات در بازار جالبیجات دنیا!
undefined۴
undefined۴

۹۲

۸:۱۳

۱۰ مرداد
thumbnail
روی ریشه‌های خودت سبز شو!
@peymaneha
undefined۹

۶۵

۹:۵۱

۱۱ مرداد
هرس
فرزادعلی چند شاخه را بررسی کرد و یکی را از میانه گرفت. قیچی باغبانی بدون در نظر گرفتن قطر شاخه آن را برید... حجم بزرگی از شاخ و برگ روی زمین افتاد... .تا درخت بعدی دو سه قدم رفتند. مهتاب جا ماند، شاخه ای که به دامنش گیر کرده بود جدا نمی شد. فرزادعلی نشست و شاخه را جدا کرد. و همانجا تکیه داد به درخت.مهتاب نشست: خسته شدی؟-خسته... ها خسته شدم. پنج سال شد اینجام.مهتاب به این پنج سال فکر کرد. پنج سالی که خودش هم جزئی از آن بود.- می خوای بری؟- می تونم؟ هر دو می دانستند فرزادعلی حق رفتن ندارد. - برم چای بیارم برات، خستگی‌تو بگیری.مهتاب رفت، فرزادعلی مسیر مهتاب را پی گرفت تا چشمش به پنجره آقاجهان افتاد. کسی پشت پرده بود. فرزادعلی معنی این پاییده شدن را می دانست. فرقی نمی کرد سعید باشد یا سیمین یا خود آقاجهان. پس برخاست و دوباره به هرس مشغول شد.مهتاب با قوری زغالی و دو استکان رنگ پریده و یک قوطی شکلات جورواجور بر گشت. - اینا رو ببین، برای تو نگه داشتم. فرزادعلی قیچی باغبانی را غلاف کرد. خاک از لباس تکاند، دستی به آب زد و روی تاب زنگ زده نشست.مهتاب استکان را به دستش داد و خود بر لبه باغچه نشست. فرزادعلی چای را گرفت، نیم نگاهی به پنجره آقاجهان انداخت که پرده اش ساکن بود: می دونی مهتاب، چیزی که از من زدن، مث این شاخه ها نبود... . وقتی اومدم، گفتن ساکت باشی بزرگت می کنیم... گذاشتم ازم بزنن... ساکت شدم... یکی یکی شاخه هامو زدن چیزی نگفتم، به خودم اومدم دیدم هیچی ندارم... . فرزادعلی ایستاد، پشت به عمارت جهان و رو به کوه:- از هیکل ِبی هیچی ِخودم بدم میاد... ما این شکلی نبودیم... .
@Peymaneha
undefined۴
undefined۲
undefined۱

۶۶

۱۰:۱۲

۱۲ مرداد
thumbnail
یا رب| باید کتاب «رهبران آخر غذا می خورند» را خوانده باشید که چند سطر اول در این عکس، برایتان معنی پیدا کند. اما خط آخر مستقلاً معنا را رسانده. چیزی که واضح، و البته تکان دهنده، و صد البته درست است: «هر چه فاصله ما و مردم بیشتر شود، بیشتر می توانیم به آنها آسیب برسانیم!» و این اِشکالِ برخی از تولیدکنندگان ماست. تولیدکنندگانی که غرق در بازارند یا تولیدکنندگانی که غرق در حرفه‌ای گری‌اند. ما تولیدکنندگان ِمتن و محتوا هم می‌توانیم با همین فاصله، به مردم و زندگی‌شان آسیب برسانیم... . چاره چیست؟ با مردم بودن... .و اینجا نقطه‌ایست که باید تمام قد ایستاد و از ضرورت «روایت» برای تمامی نویسندگان در هر سبک و ژانری دفاع کرد... . داستان‌نویسی، فیلم‌نامه نویسی، نمایش نامه‌نویسی و همه و همه، نیاز به یک پی‌ریزی روایتی-هویتی در خود هنرمند و در هنرش دارند.این پی‌ریزی را «روایت» انجام می‌دهد و در ساختاری منسجم‌تر «تاریخ شفاهی»... .
#روایت #تاریخ_شفاهی@peymaneha
می شود بیشتر صحبت کرد... .
undefined۶
undefined۲

۵۶

۱۲:۴۰

۱۳ مرداد
سخته که نتونی.. .سخت‌تر اینه که بگن نخواستی.. .سخت تر از همه وقتیه که، نتونی بگی می‌خواستی اما نتونستی!همه اینا یه طرف؛ چه دلی داره اونی که گفت... اما کسی باور نکرد!!!
#درجات@peymaneha
وقتی کاراکتر می سازم... .
undefined۳
undefined۱

۴۶

۸:۰۴

thumbnail
آمد
مشهد که کوله‌ام را بستم، پسر کوچکم یک مهر بزرگ داد و گفت «با این نماز بخون». دم اذان ظهر رسیدم مصلای تهران. نزدیک در ورودی جا گیرم آمد، نشستم سجاده پهن کردم و مهر را گذاشتم برای پسرم عکس بگیرم و بفرستم. اما به جای عکس اشتباهی فیلم شد!معمولا اینطور فیلم‌های اشتباهی را پاک می کنم. اما دیشب دیدم این فیلم مانده... .
آنروز،آنجا، سمت چپم مادربزرگی با دو دختر بزرگش و نوه‌هایش نشسته‌اند. یکی از نوه‌ها می‌گوید: خاله چقد خوب شد اون لقمه‌ها رو گرفتی..خاله به شوخی: عه... نمی دم بهتون که!دختر: عهعهع...ناگهان صدای جمعیت بلند می‌شود: دست خدا بر سر ماست خامنه‌ای رهبر ماست.. دست خدا بر..‌ خاله با خوشحالی: بچه‌ها آقا اومد...بلندتر شدن همهمه و برخاستن یکی یکی آدم‌ها... خاله دیگر: بچه‌ها انگاری آقاست... ! (صدای قرآن) آره آقا اومده... فیلم من قطع می‌شود. مردم یکسره بلند می‌شوند و شعار می‌دهند... . نماز جمعه نصر به امامت امام ترین آدم دنیا (بعد از امام زمان عج) برپا می شود..‌ .
آنجا،آنروز، در مصلا قیامتی بود. اسرائیل تهدید به ترور کرده بود اما آقا خودشان آمدند نماز جمعه نصر را بخوانند. مردم هم پشت سر امام‌شان آمده بودند؛ سیل‌وار... .
@peymaneha
فیلم به تاریخ جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳
undefined۵
undefined۳

۷۳

۸:۰۶

۱۴ مرداد
رابطه ها
نویسنده همچون معماریست که خانه‌ای را طراحی می‌کند و می‌داند اگر رابطه بین اجزای آن نامتوازن باشد فرو خواهد ریخت. نویسنده همچون آهنگسازیست که برای سرعت گرفتن و اوج گرفتن موسیقی تلاش می‌کند، در حالی که به تک تک میزان‌ها توجه دارد و می‌داند تغییر حتی یک نت می‌تواند باعث ارتقاء یا تضعیف کل قطعه شود. نویسنده مثل جواهرسازیست که گوهرهای زیبا را برای ساختن گردنبندی با شکوه گرد هم می‌آورد پس باید به تک تک مهره ها و رابطه آنها با مهره های پیش و پس از خود توجه کند. نویسنده تلاش می‌کند اثری خلق کند که احساس می‌شود گویی تمامش یک قطعه واحد است... و اینجا رابطه هاست که مهم است.
#نویسنده و #نویسندگی
@peymaneha
با برداشت از یکی از آثار ترجمه شده توسط آقای گذرآبادی
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۵۴

۱۵:۰۱