۱۴۰۵/۰۴/۲۱
– مردی عربدهش را میکوبد به واق واق ممتد سگی. خاموشی سگ. صبح شروع میشود.ـ به جاده میزنی که همیشه برایت تازه است. دلزدهت نمیکند مگر ماههای آخر سال که روز کوتاه و ترافیک بسیار و تو باید کش بیایی.ـ میافتی تو بزرگراه، پردهی ضخیم غبار آسمان را از شهر جدا کرده، تهران از نفس افتاده.ـ گرما از همین صبح شتک میزند روی تنت.ـ چند هزار کلمه آزادنویسی.ـ هنوز ضعف داری در گسترش متن و مقید ماندن به یک موضوع.ـ کمی توی کتابها سرک میکشی.ـ از لای کارها چشم میچرانی به چند متن.ـ قدم میزنی.ـ خودت را ضبط میکنی.ـ به آلیس فکر میکنی. در سرزمین عجایب دست و پا میزنی. آلیس نیستی. بطری «مرا بنوش» نداری تا کوچک شوی.ـ قدم میزنی تا پارکـ زل میزنی به گربهای که زیر فواره لمیدهـ با خودت خوش میگذرانی.ـ رونویسی.ـ تابستان و آب دوغ خیارش.ـ وبینار نویسندهساز و دوستانی از جنس نوشتن.ـ با احمد نصفه نیمه گپ میزنی.ـ جلسه منتورینگ شوخی بردار نیست.ـ پندار و پندار و اشتیاق نگاهش.ـ رقص و خیال.ـ یوتیوب گردی.
شکیبا اسکافتحت تعقیب

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/Ge0Pchttps://ble.ir/poette
– مردی عربدهش را میکوبد به واق واق ممتد سگی. خاموشی سگ. صبح شروع میشود.ـ به جاده میزنی که همیشه برایت تازه است. دلزدهت نمیکند مگر ماههای آخر سال که روز کوتاه و ترافیک بسیار و تو باید کش بیایی.ـ میافتی تو بزرگراه، پردهی ضخیم غبار آسمان را از شهر جدا کرده، تهران از نفس افتاده.ـ گرما از همین صبح شتک میزند روی تنت.ـ چند هزار کلمه آزادنویسی.ـ هنوز ضعف داری در گسترش متن و مقید ماندن به یک موضوع.ـ کمی توی کتابها سرک میکشی.ـ از لای کارها چشم میچرانی به چند متن.ـ قدم میزنی.ـ خودت را ضبط میکنی.ـ به آلیس فکر میکنی. در سرزمین عجایب دست و پا میزنی. آلیس نیستی. بطری «مرا بنوش» نداری تا کوچک شوی.ـ قدم میزنی تا پارکـ زل میزنی به گربهای که زیر فواره لمیدهـ با خودت خوش میگذرانی.ـ رونویسی.ـ تابستان و آب دوغ خیارش.ـ وبینار نویسندهساز و دوستانی از جنس نوشتن.ـ با احمد نصفه نیمه گپ میزنی.ـ جلسه منتورینگ شوخی بردار نیست.ـ پندار و پندار و اشتیاق نگاهش.ـ رقص و خیال.ـ یوتیوب گردی.
شکیبا اسکافتحت تعقیب
۳۹
۴:۳۳
۱۴۰۵/۰۴/۲۲
خاطرهام خالی. از خواب.صفحات صبحگاهی. سه خط. فریاد فراموشی.نگاهم به پندار است. دارد بزرگ میشود. قد میکشد. عادت ندارد لباس بپوشد. به تنش نگاه میکنم. بلاتکلیف کودکی و بلوغ. ترا من زاییدم؟ با صورتی شبیه خودش به شکل بهروز خوابیده. صبح از لای پنجره صورت کوچکش را قاب گرفته در خم بازوانش. پلکهایش میلرزد. بیدار میشود با وراجی نگاهم.
شعری همراهم آمده از گپ دیروز با احمد. شاعرش «مریم جعفری آذرمانی». در دفتر شعر تمایلات با «مریم خانوم» قدم میزنم. زن بودن جور عجیبی ست. منشور هزارتویی که از هر وری نگاه میکنی جهانی خلق میشود. این را با نگاه فمینیسم یا جنسیتزده نمیگویم. نمیگویم؟ این را از هنر، شعر، ادبیات، زندگی، عشق میگویم. عشق در زن و اینجور «زن بودن» را در شعر «مریم خانوم» میفهمیش. زندگیش کردی.«به پایداری اعدام جدیت داریدولی برای تفنن درخت میکاریدندیدهاید مسیر بهشت زهرا راشما که وقت ندارید شاه دربارید!»اصلا دفترش را میگذارم همینجا. برای شما. که اگر خواستید با «مریم خانوم» گپ بزنید.
تکرار کن با خودت: «باور دیگران مال خودشان است نه من. من برای باورهایم وقت میگذارم. دانه دانه برشان میدارم. گاهی چند سال طول میکشد که صیقلش بدهم. رفیق سفر نباشد، پوففففف، تو سطل آشغال.» همیشه به این راحتی هم نیست. بعضی باورها کفشهای میرزا نوروزند از در میندازیش از پنجره میآید. ولش میکنی تو کویر، زیر کرسی پیدا میشود. خلاصه که جان میکنی برای باورهات.
کنجکاوی. نکند جنسیتزده باشی و ندانی. که هستی و میدانی. مگر در مملکت جنسیتزده نیستی؟ تازه جانم! جهان جنسیتزده است. اولدورم بولدورمها را بریز دور. اینها برای سیاهی لشکر است. همکاری داشتم میگفت:«باید از بزرگداشتها ترسید». یعنی بیشتر میخواهند چوب بزنند. پس باور نکن آزادی را، حقوق بشر را، صلح را، باور نکن حمایت از کودکان را، محیط زیست را. اگر باور کردی سری به صفحه حوادث جهان بزن. به مدرسهی میناب. دلت خواست در خودت کنگره بر پا کن، پاسداری کن زن را، زندگی را، آزادی را. انسان را. مقاله بخوان. اما فریب نخور.
مقاله «بررسی جنسیتزدگی زبان» به نقل از کینگ میگوید:«جنسیتزدگی زمانی اتفاق میافتد که از شیوههای کلامی متفاوتی برای اشاره، ارجاع، و ارتباط با گروههای مختلف استفاده شود. این تفاوتها نشانهی مقبولیت کمتر برای یک گروه بوده و این که پایه و اساس این تفاوتها عامل جنسیت است.»
پیتر فردریکسن تو را چه میشود؟
هراکلیتوس یا پارمنیدس؟ هراکلیتوس از تغییر میگوید. همه چیز در حال تغییر است. در یک رودخانه دوبار قدم نمیگذاری. راست هم میگوید عالیجناب. من دیروز خودم نیستم. حتی آنی نیستم که پیش از نوشتن این چند سطر. من همانیم که ۴۴ سال پیش بدنیا آمد. گرچه هم او نیستم. پیوستگیِ کدام هسته در این 44 سال در را هنوز بر یک پاشنه میچرخاند؟ «من بودن» را؟ پارمنیدس را بهتر میفهمم که میگوید از نیست نمیآید هیچ هستی و نیست هم نمیشود هستی. به زمین میاندیشم که هرچه هست در خودش پیوسته تکرار میشود. اعجاز هستی فریبکار است. فریبمان میدهد که همه چیز تغییر میکند تا یادمان برود اصل و ریشه یکیست. یکی ست؟ چند میلیارد روز است که هنوز بازی هیدروژن هیدروژن اکسیژن، آب میزاید. چند میلیارد روز است که خورشید دور خودش میچرخد، زمین هم قربانصدقهش میرود. و هستی در اصل خودش همان است که بود. حال تو بگو: «هر لحظه به شکلی آن بت عیار برآمد». این هستی نیست میشود؟ شاید اضطراب من از نیستی ست که دلم میخواهد پارمنیدس راست بگوید.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/Ge0Pchttps://ble.ir/poette
خاطرهام خالی. از خواب.صفحات صبحگاهی. سه خط. فریاد فراموشی.نگاهم به پندار است. دارد بزرگ میشود. قد میکشد. عادت ندارد لباس بپوشد. به تنش نگاه میکنم. بلاتکلیف کودکی و بلوغ. ترا من زاییدم؟ با صورتی شبیه خودش به شکل بهروز خوابیده. صبح از لای پنجره صورت کوچکش را قاب گرفته در خم بازوانش. پلکهایش میلرزد. بیدار میشود با وراجی نگاهم.
شعری همراهم آمده از گپ دیروز با احمد. شاعرش «مریم جعفری آذرمانی». در دفتر شعر تمایلات با «مریم خانوم» قدم میزنم. زن بودن جور عجیبی ست. منشور هزارتویی که از هر وری نگاه میکنی جهانی خلق میشود. این را با نگاه فمینیسم یا جنسیتزده نمیگویم. نمیگویم؟ این را از هنر، شعر، ادبیات، زندگی، عشق میگویم. عشق در زن و اینجور «زن بودن» را در شعر «مریم خانوم» میفهمیش. زندگیش کردی.«به پایداری اعدام جدیت داریدولی برای تفنن درخت میکاریدندیدهاید مسیر بهشت زهرا راشما که وقت ندارید شاه دربارید!»اصلا دفترش را میگذارم همینجا. برای شما. که اگر خواستید با «مریم خانوم» گپ بزنید.
تکرار کن با خودت: «باور دیگران مال خودشان است نه من. من برای باورهایم وقت میگذارم. دانه دانه برشان میدارم. گاهی چند سال طول میکشد که صیقلش بدهم. رفیق سفر نباشد، پوففففف، تو سطل آشغال.» همیشه به این راحتی هم نیست. بعضی باورها کفشهای میرزا نوروزند از در میندازیش از پنجره میآید. ولش میکنی تو کویر، زیر کرسی پیدا میشود. خلاصه که جان میکنی برای باورهات.
کنجکاوی. نکند جنسیتزده باشی و ندانی. که هستی و میدانی. مگر در مملکت جنسیتزده نیستی؟ تازه جانم! جهان جنسیتزده است. اولدورم بولدورمها را بریز دور. اینها برای سیاهی لشکر است. همکاری داشتم میگفت:«باید از بزرگداشتها ترسید». یعنی بیشتر میخواهند چوب بزنند. پس باور نکن آزادی را، حقوق بشر را، صلح را، باور نکن حمایت از کودکان را، محیط زیست را. اگر باور کردی سری به صفحه حوادث جهان بزن. به مدرسهی میناب. دلت خواست در خودت کنگره بر پا کن، پاسداری کن زن را، زندگی را، آزادی را. انسان را. مقاله بخوان. اما فریب نخور.
مقاله «بررسی جنسیتزدگی زبان» به نقل از کینگ میگوید:«جنسیتزدگی زمانی اتفاق میافتد که از شیوههای کلامی متفاوتی برای اشاره، ارجاع، و ارتباط با گروههای مختلف استفاده شود. این تفاوتها نشانهی مقبولیت کمتر برای یک گروه بوده و این که پایه و اساس این تفاوتها عامل جنسیت است.»
پیتر فردریکسن تو را چه میشود؟
هراکلیتوس یا پارمنیدس؟ هراکلیتوس از تغییر میگوید. همه چیز در حال تغییر است. در یک رودخانه دوبار قدم نمیگذاری. راست هم میگوید عالیجناب. من دیروز خودم نیستم. حتی آنی نیستم که پیش از نوشتن این چند سطر. من همانیم که ۴۴ سال پیش بدنیا آمد. گرچه هم او نیستم. پیوستگیِ کدام هسته در این 44 سال در را هنوز بر یک پاشنه میچرخاند؟ «من بودن» را؟ پارمنیدس را بهتر میفهمم که میگوید از نیست نمیآید هیچ هستی و نیست هم نمیشود هستی. به زمین میاندیشم که هرچه هست در خودش پیوسته تکرار میشود. اعجاز هستی فریبکار است. فریبمان میدهد که همه چیز تغییر میکند تا یادمان برود اصل و ریشه یکیست. یکی ست؟ چند میلیارد روز است که هنوز بازی هیدروژن هیدروژن اکسیژن، آب میزاید. چند میلیارد روز است که خورشید دور خودش میچرخد، زمین هم قربانصدقهش میرود. و هستی در اصل خودش همان است که بود. حال تو بگو: «هر لحظه به شکلی آن بت عیار برآمد». این هستی نیست میشود؟ شاید اضطراب من از نیستی ست که دلم میخواهد پارمنیدس راست بگوید.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:
۲۲
۵:۲۷
اعتماد به نفس یا اضطراب نفس؟
گاهی اعتماد به نفس، اضطراب نفس است. لابد شما هم دیدهاید، افرادی که قد رعنای اعتماد به نفسشان، هزارفرسنگ آنورتر هم که باشد، نور بالا میزند. دهان که باز میکنند، پی فرصت میگردید شاگرد مکتبشان شوید بلکه کمی هم از فضائلشان نصیب شما شود. خصوصا وقتی از محاسن و دستاوردهاشان میگویند. اما خدا نیارد روزی را که بخواهید توضیحی بدهند درباره فلان اقدامشان. یا تار مویی شکاف در نتیجه تصمیمات و رفتارشان ببینی و به رویشان بیاوری. چنان با شدت و حدت درمیآیند که الا و بلا همین که من میگویم درست است و تو اصلا کجای کاری که بیایی و به من یاد یا نشان دهی درست و غلط را. من که هر چه در خودم و آثارم نگاه میکنم چیزی نمیبینم مگر کمالات وافر. چه رسد که قدم را فراتر بگذاری که پارهای مسائل را شفاف کنند، استدلالی بیاورند یا استدلالت را بشنوند. آنوقت است که کبریت زدی به انبار باروت؛ چشمانشان را بُراق میکنند توی صورتت، صدایشان را ول میدهند، با چهرهای برافروخته، چنانکه که خودت صدای جویدن خرخرهات را زیر دندان اعتماد به نفسشان میشنوی. عقل سالم حکم میکند سکوت کنی چون گوشی برای شنیدن، ذهنی برای اندیشیدن و مجالی برای تأمل که نیست هیچ؛ جانتان هم در خطر است. و تو میدانی او که اینچنین خیز برداشته به قصد سوزاندن ریشهات، اگر اعتمادی درونش باشد، نه تنها با متانت تو را میشنوند، ایرادی هم اگر از چشم تو دور مانده باشد، خودش متذکر میشود که آنها که گفتی این یکی را هم ببین. تفاوت است میان آنکه از اضطراب نفس جان میکند تا تو را سر جایت بنشاند و آنکه سرجایش مینشیند تا تو را بشنود که بفهمد. که اعتماد دارد به امکان خطای خودش و اینکه مفاهمه در بلوا اتفاق نمیافتد.اما ریشهی اضطراب نفس در چیست؟ به گمانم در ترسیدن. از باور به اینکه هر نقد یا پرسشی یعنی حمله به شخصیت. نه پرسیدن و پرسشگری و پیمودن مسیر کمال. خصوصا حالا که اگر نه تمام، دست کم بیشتر ظرفیتهای توسعه فردی، رفته به سمت باد به غبغب انداختن که شانه صاف، سینه سپر و سنبهی صدا پرزور. خیال کردهاند دک و پز اعتماد به نفس میسازد. آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار؟ وقتی آفت در ریشه است حالا تو بیا با گلهای کاغذی گلستان بساز. این است که روزنامه تعطیل میشود اگر نگویند سلطان به سلامت. چون اضطراب نفس نمیگذارد سلطان کمی تعقل کند، کمی خودش را زیر سوال ببرد. چه سلطان غایت است. خدشه در غایت؟ نعوذبالله. خدشهناپذیری ریشه در فرهنگ و رسومی دارد که از گذشتههای دور با ماست. هر چند به لطف جسارت و آگاهی نسلهای تازهتر این اعتماد پوشالین ترک بزرگی برداشته اما هنوز در سنگلاخ تعصب و هراس به سرمیبریم. سنگلاخی که دارد ایرانمان را میسوزاند.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/Ge0Pchttps://ble.ir/poette
گاهی اعتماد به نفس، اضطراب نفس است. لابد شما هم دیدهاید، افرادی که قد رعنای اعتماد به نفسشان، هزارفرسنگ آنورتر هم که باشد، نور بالا میزند. دهان که باز میکنند، پی فرصت میگردید شاگرد مکتبشان شوید بلکه کمی هم از فضائلشان نصیب شما شود. خصوصا وقتی از محاسن و دستاوردهاشان میگویند. اما خدا نیارد روزی را که بخواهید توضیحی بدهند درباره فلان اقدامشان. یا تار مویی شکاف در نتیجه تصمیمات و رفتارشان ببینی و به رویشان بیاوری. چنان با شدت و حدت درمیآیند که الا و بلا همین که من میگویم درست است و تو اصلا کجای کاری که بیایی و به من یاد یا نشان دهی درست و غلط را. من که هر چه در خودم و آثارم نگاه میکنم چیزی نمیبینم مگر کمالات وافر. چه رسد که قدم را فراتر بگذاری که پارهای مسائل را شفاف کنند، استدلالی بیاورند یا استدلالت را بشنوند. آنوقت است که کبریت زدی به انبار باروت؛ چشمانشان را بُراق میکنند توی صورتت، صدایشان را ول میدهند، با چهرهای برافروخته، چنانکه که خودت صدای جویدن خرخرهات را زیر دندان اعتماد به نفسشان میشنوی. عقل سالم حکم میکند سکوت کنی چون گوشی برای شنیدن، ذهنی برای اندیشیدن و مجالی برای تأمل که نیست هیچ؛ جانتان هم در خطر است. و تو میدانی او که اینچنین خیز برداشته به قصد سوزاندن ریشهات، اگر اعتمادی درونش باشد، نه تنها با متانت تو را میشنوند، ایرادی هم اگر از چشم تو دور مانده باشد، خودش متذکر میشود که آنها که گفتی این یکی را هم ببین. تفاوت است میان آنکه از اضطراب نفس جان میکند تا تو را سر جایت بنشاند و آنکه سرجایش مینشیند تا تو را بشنود که بفهمد. که اعتماد دارد به امکان خطای خودش و اینکه مفاهمه در بلوا اتفاق نمیافتد.اما ریشهی اضطراب نفس در چیست؟ به گمانم در ترسیدن. از باور به اینکه هر نقد یا پرسشی یعنی حمله به شخصیت. نه پرسیدن و پرسشگری و پیمودن مسیر کمال. خصوصا حالا که اگر نه تمام، دست کم بیشتر ظرفیتهای توسعه فردی، رفته به سمت باد به غبغب انداختن که شانه صاف، سینه سپر و سنبهی صدا پرزور. خیال کردهاند دک و پز اعتماد به نفس میسازد. آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار؟ وقتی آفت در ریشه است حالا تو بیا با گلهای کاغذی گلستان بساز. این است که روزنامه تعطیل میشود اگر نگویند سلطان به سلامت. چون اضطراب نفس نمیگذارد سلطان کمی تعقل کند، کمی خودش را زیر سوال ببرد. چه سلطان غایت است. خدشه در غایت؟ نعوذبالله. خدشهناپذیری ریشه در فرهنگ و رسومی دارد که از گذشتههای دور با ماست. هر چند به لطف جسارت و آگاهی نسلهای تازهتر این اعتماد پوشالین ترک بزرگی برداشته اما هنوز در سنگلاخ تعصب و هراس به سرمیبریم. سنگلاخی که دارد ایرانمان را میسوزاند.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:
۲۹
۱۶:۵۱
۱۴۰۵/۰۴/۲۳
- ماندن با یک پرسش. چرا پارمنیدس؟ - عطش، عطش نوشتن. - نخستین دُم ندادن به تلهای که میلیونها سال است ترا میکشد در خودش، هربار به شکلی.- تماشای ندیدنهایم. شاید ضعف من در ندیدن بازمیگردد به کودکیم که تنبلی چشم داشتم و هیچکس نمیدانست. شاید هم از بس که توی ذهنم ورجه وورجه میکنم، یادم میروم سری هم به بیرون از خودم بزنم. تازگیها دارم یادش میگیرم.- کشف یا خلق «اضطراب نفس» از دیدن، جور دیگر دیدن و بعد نوشتن، هزار هزار کلمه نوشتن. - خواندن. کمی خواندن. - شنیدن، شنیدن وبیکارهای گذشته که نگذشته.- ورزش با سمیه. خوش گذشتن. خندیدن. رقصیدن. رقصاندن.- وبیکار رفتن. آزاد پرسیدن. چند صد چرا پرسیدن. با سارا داستانک نوشتن.- دیر رسیدن. «دیر اومدم ولی شیر اومدم».- ماندن در هراس گازخورد شاهین خان کلانتری.- کل انداختن با پندار به یاد جوانیها. باختن. فرانسه باخت. از بهارش پیدا بود با آن پنالتی کشکی. به پندار باختن میچسبد. اصلا به گمانم بخشی از لذت والد بودن باختن است. آن هم ایستاده باختن. بایستی و ببینی که آن قد رعنا چگونه از تو گذر میکند. عاشقی شیوهی رندان بلاکش باشد.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/Ge0Pchttps://ble.ir/poette
- ماندن با یک پرسش. چرا پارمنیدس؟ - عطش، عطش نوشتن. - نخستین دُم ندادن به تلهای که میلیونها سال است ترا میکشد در خودش، هربار به شکلی.- تماشای ندیدنهایم. شاید ضعف من در ندیدن بازمیگردد به کودکیم که تنبلی چشم داشتم و هیچکس نمیدانست. شاید هم از بس که توی ذهنم ورجه وورجه میکنم، یادم میروم سری هم به بیرون از خودم بزنم. تازگیها دارم یادش میگیرم.- کشف یا خلق «اضطراب نفس» از دیدن، جور دیگر دیدن و بعد نوشتن، هزار هزار کلمه نوشتن. - خواندن. کمی خواندن. - شنیدن، شنیدن وبیکارهای گذشته که نگذشته.- ورزش با سمیه. خوش گذشتن. خندیدن. رقصیدن. رقصاندن.- وبیکار رفتن. آزاد پرسیدن. چند صد چرا پرسیدن. با سارا داستانک نوشتن.- دیر رسیدن. «دیر اومدم ولی شیر اومدم».- ماندن در هراس گازخورد شاهین خان کلانتری.- کل انداختن با پندار به یاد جوانیها. باختن. فرانسه باخت. از بهارش پیدا بود با آن پنالتی کشکی. به پندار باختن میچسبد. اصلا به گمانم بخشی از لذت والد بودن باختن است. آن هم ایستاده باختن. بایستی و ببینی که آن قد رعنا چگونه از تو گذر میکند. عاشقی شیوهی رندان بلاکش باشد.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:
۳۹
۶:۵۲
شعر من، اسب بالدار من .pdf
۱۰.۲ مگابایت
کتابچهی شعر لادن شایانفر عزیزمبا تصاویری از جنس شعر و خیال
۲۴
۱۲:۵۱
۱۴۰۵/۰۴/۲۵
ـ بیهودگی.
ـ معصومه توی خوابم بود. با چمدانهایش. کلید داشت. چیزهای دیگری هم بود که خوب یادم نیست. همه چیز مبهم بود.
ـ ورزش با سمیه.
ـ ذهنم درگیر این آلوپسی ست. دیروز بعد از تزریق کورتون دکتر گفت اگر بدشانس باشی جایش فرو میرود. مگر نمیبیند چه خوششانسم؟ این از بخت من نیست که تا چشم کار میکند آتش است و جنگ؟ مگر خاورمیانه ژرفای اقبال نیست؟ کاش میدانستم بام اقبال کجای این کرهی خاکیست.
ـ چرت بیوقت روز میچسبد. تو بگو مرخصی تشویقی.
ـ غواصی در کتابچهی لادن عزیز. همه چیزش شعر است. نه فقط واژهها، در هر تصویرش شعر موج میزند.
ـ جلسه تمرین کوچینگ با ساناز. چرا راضی نبودم؟ چرا گاهی هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم؟
ـ پایهکار امشب کلی مایه داشت. دم الهه خانم علیزاده گرم.
ـ نوشتن جنگیدن است.
ـ خشمگینم. خشم بیانتهایی که نیشپراکنی هم چارهش نمیکند.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/@Poettehttps://ble.ir/poette
ـ بیهودگی.
ـ معصومه توی خوابم بود. با چمدانهایش. کلید داشت. چیزهای دیگری هم بود که خوب یادم نیست. همه چیز مبهم بود.
ـ ورزش با سمیه.
ـ ذهنم درگیر این آلوپسی ست. دیروز بعد از تزریق کورتون دکتر گفت اگر بدشانس باشی جایش فرو میرود. مگر نمیبیند چه خوششانسم؟ این از بخت من نیست که تا چشم کار میکند آتش است و جنگ؟ مگر خاورمیانه ژرفای اقبال نیست؟ کاش میدانستم بام اقبال کجای این کرهی خاکیست.
ـ چرت بیوقت روز میچسبد. تو بگو مرخصی تشویقی.
ـ غواصی در کتابچهی لادن عزیز. همه چیزش شعر است. نه فقط واژهها، در هر تصویرش شعر موج میزند.
ـ جلسه تمرین کوچینگ با ساناز. چرا راضی نبودم؟ چرا گاهی هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم؟
ـ پایهکار امشب کلی مایه داشت. دم الهه خانم علیزاده گرم.
ـ نوشتن جنگیدن است.
ـ خشمگینم. خشم بیانتهایی که نیشپراکنی هم چارهش نمیکند.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:
۲۸
۱۹:۰۸
🪡دَژینه: درفش کفشگران.
۲۴
۱۰:۲۰
۱۴۰۵/۰۴/۲۶
- خواب که نه، طنزی غیرمعمول. بیسروته. خوابها صدای روح ما هستند. هرچند گاهی درک زبانشان در توان من نیست.
- به اعتکاف نشستن در واژهها. بیوقفه نوشتن از هر دری و سپس برآسودن. نوشتن گشودن است. گاهی گرهگشا و گاه راهگشا.
- شعر خواندن. «ققنوس در باران»به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم تا چندان که با فراز تیره فرود آیم خود را به تمامی رها کرده باشم.تا مرا گساریده باشم تا به قطره واپسین. پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفر توشه و پای ابزار.- مراقبه.
- زخم چابهار، رنج جنوب، درد وطن، غربت است. از این غربت تیر میکشم.
- حین خواندن نمایشنامه «عاقبت عاشق سینهچاک»، از بلند خندیدنم جا خوردم.
- تجربه رستن در آزادنویسی، از یک رنج قدیمی. رنجی که مرا نمیخورد تا تمام شوم، از خوردنم او جان بیشتر میگیرد و بند میشود به دست و پایم. و حال رهایی.
- نانوا شدیم، من و پندار. دستهای کوچکش که هنوز اندازهها را بلد نیست مواد را قاطی میکرد. دلم میخواست کمی آرد به صورتش بمالم ولی ترس از عاقبت کار که یک آشپزخانه درهم و برهم بود، مانعم شد. چه بیحوصله شدم. بگردم بازیگوشیهایم را پیدا کنم. حالا که بیشتر از هر وقت دیگر لازمشان دارم.
- در تمرین کودکانه نوشتن، کودک نشدم. خواستم باشم. پا برهنه تو حیاط بدوم. باز از آن اردک فسقلی بترسم که دنبالم بود. باید بیشتر خودکار را به دست او بسپارم. ترسش اگر بریزد، گفتنی زیادی دارد.
- هر چند از نصفه نیمه فیلم دیدن بیزارم، بهتر از اصلا ندیدن است. First Reformed. حالا کمی بیشتر متوجه جزئیات میشوم. رنگها. نمای ساختمانها. حرکت دوربین.
- سه روز است چالش رقصواژه را شروع کردم، هر روز برای یکی از واژههای فرهنگواره فارسی مینویسم. امروز نوبت انگوروارگی بود.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/@Poettehttps://ble.ir/poette
- خواب که نه، طنزی غیرمعمول. بیسروته. خوابها صدای روح ما هستند. هرچند گاهی درک زبانشان در توان من نیست.
- به اعتکاف نشستن در واژهها. بیوقفه نوشتن از هر دری و سپس برآسودن. نوشتن گشودن است. گاهی گرهگشا و گاه راهگشا.
- شعر خواندن. «ققنوس در باران»به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم تا چندان که با فراز تیره فرود آیم خود را به تمامی رها کرده باشم.تا مرا گساریده باشم تا به قطره واپسین. پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفر توشه و پای ابزار.- مراقبه.
- زخم چابهار، رنج جنوب، درد وطن، غربت است. از این غربت تیر میکشم.
- حین خواندن نمایشنامه «عاقبت عاشق سینهچاک»، از بلند خندیدنم جا خوردم.
- تجربه رستن در آزادنویسی، از یک رنج قدیمی. رنجی که مرا نمیخورد تا تمام شوم، از خوردنم او جان بیشتر میگیرد و بند میشود به دست و پایم. و حال رهایی.
- نانوا شدیم، من و پندار. دستهای کوچکش که هنوز اندازهها را بلد نیست مواد را قاطی میکرد. دلم میخواست کمی آرد به صورتش بمالم ولی ترس از عاقبت کار که یک آشپزخانه درهم و برهم بود، مانعم شد. چه بیحوصله شدم. بگردم بازیگوشیهایم را پیدا کنم. حالا که بیشتر از هر وقت دیگر لازمشان دارم.
- در تمرین کودکانه نوشتن، کودک نشدم. خواستم باشم. پا برهنه تو حیاط بدوم. باز از آن اردک فسقلی بترسم که دنبالم بود. باید بیشتر خودکار را به دست او بسپارم. ترسش اگر بریزد، گفتنی زیادی دارد.
- هر چند از نصفه نیمه فیلم دیدن بیزارم، بهتر از اصلا ندیدن است. First Reformed. حالا کمی بیشتر متوجه جزئیات میشوم. رنگها. نمای ساختمانها. حرکت دوربین.
- سه روز است چالش رقصواژه را شروع کردم، هر روز برای یکی از واژههای فرهنگواره فارسی مینویسم. امروز نوبت انگوروارگی بود.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:
۳۱
۵:۲۶
۱۴۰۵/۰۴/۲۹
ـ بیخودانه. کلنجار با «مـ». هیچِ همیشانه. دکمههای دهان «مـ». بازیچهی دستان «مـ». سُررررر تا پایین. «مـ»، آن بالا، پای یک تپه، ریشخندانه. عوارضِ «مـ»، تونل به تونل. ابر در دندان «مـ»، جاده، ساعت، دندانه دندانه، تیکتاکانه. من خستگانه در«مـ»، «مـ» رُِمبشانه در من. هراسی خمیرانه.
ـ بهمن فرسی و جُنگگویههایشتوش پرکشیدنمتاو دل بریدنم نبودورنه مرغ این فراقبر رواق جاندور و دیربازلانه کرده بود.
ـ روز تا نیمه به هیچ.
ـ آناکساگوراس. حد اعتدال هراکلیتوس و پارمنیدس. همه چیز در هرچیز. آتش، گرما، سرما، آهن، خاک و .... در یک چیز. تغییرات حاصل زیاد و کمِ چیزها در چیزها. درختِ خشک، آب و گرما کم، سوز و سرما بیش. درخت سبز، آب و گرما بیشتر. تبدیل و تبادل. بیمرگ و مردهگی. ذهن، جریان سیال جاری در چیزها. هر چه زندهتر، جریان ذهن بیشتر، علت تغییر و تحرک.
ـ امپدوکلس. نخستین گونهی پیامبران در یونان باستان. دو نیروی مهر و ستیز. مهر اشتیجویِ عناصر و ستیزْ جداییانداز. تانگوی طبیعت، پیوستگیِ کشاکش مهر و ستیز. دستانی رقصان، پاهایی روان، چشمانی نگران، گیسوانیپریشان، لبهایی خندان، زبانْ نه در دهان، دهان تهی از دندان. جهان پریان. نیروی مهر پا درمیان. به آهستگی، پیوند اعضا! اینک! ما، دارای ابدان. نخستین ردپای داروین، نمایان. در گمان من وهم و خیال.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:

https://t.me/My_Hand_writeehttps://vrgl.ir/@Poettehttps://ble.ir/poette
ـ بیخودانه. کلنجار با «مـ». هیچِ همیشانه. دکمههای دهان «مـ». بازیچهی دستان «مـ». سُررررر تا پایین. «مـ»، آن بالا، پای یک تپه، ریشخندانه. عوارضِ «مـ»، تونل به تونل. ابر در دندان «مـ»، جاده، ساعت، دندانه دندانه، تیکتاکانه. من خستگانه در«مـ»، «مـ» رُِمبشانه در من. هراسی خمیرانه.
ـ بهمن فرسی و جُنگگویههایشتوش پرکشیدنمتاو دل بریدنم نبودورنه مرغ این فراقبر رواق جاندور و دیربازلانه کرده بود.
ـ روز تا نیمه به هیچ.
ـ آناکساگوراس. حد اعتدال هراکلیتوس و پارمنیدس. همه چیز در هرچیز. آتش، گرما، سرما، آهن، خاک و .... در یک چیز. تغییرات حاصل زیاد و کمِ چیزها در چیزها. درختِ خشک، آب و گرما کم، سوز و سرما بیش. درخت سبز، آب و گرما بیشتر. تبدیل و تبادل. بیمرگ و مردهگی. ذهن، جریان سیال جاری در چیزها. هر چه زندهتر، جریان ذهن بیشتر، علت تغییر و تحرک.
ـ امپدوکلس. نخستین گونهی پیامبران در یونان باستان. دو نیروی مهر و ستیز. مهر اشتیجویِ عناصر و ستیزْ جداییانداز. تانگوی طبیعت، پیوستگیِ کشاکش مهر و ستیز. دستانی رقصان، پاهایی روان، چشمانی نگران، گیسوانیپریشان، لبهایی خندان، زبانْ نه در دهان، دهان تهی از دندان. جهان پریان. نیروی مهر پا درمیان. به آهستگی، پیوند اعضا! اینک! ما، دارای ابدان. نخستین ردپای داروین، نمایان. در گمان من وهم و خیال.
شکیبا اسکافتحت تعقیب:
۱۳
۷:۲۵