لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ✒️دلنگاره✒️شکیبا اسکاف✒
۵۳ عضو

✒️دلنگاره✒️شکیبا اسکاف

مشاهده در وب بله
۳۰ مهر

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۴۰۵/۰۷/۳۰
در ضرورت کِرم داشتن
گفتم: عطشگفتی: سرابآتش شدیم در ناکجا
معمولا در شستن میوه و سبزیجات دقت زیادی دارم. در استفاده از گندزدا و مواد بهداشتی هم سستی ندارم. شستشوی دست‌ها هم که دیگر نیاز به توضیح ندارد. هر نوع مراقبتی از این دست برای راه بستن به روی انگل‌ها و میکروب‌هاست. اما امروز از نویسنده‌ی بزرگی خواندم که کِرم داشتن یک ضرورت است. آن هم از نوع انگل. «مثل کرم کدو » عنوان نخستین نامه‌ی یوسا در «نامه‌هایی به یک نویسنده جوان» است.در این نامه دو موضوع اصلی مطرح است. اول اینکه آن قریحه‌ی الهی که سارتر برای ذوق نویسندگی و قدم در این وادی گذاشتن قائل است توهمی بیش نیست. دوم اینکه شخص نویسنده باید مانند مبتلایان به کِرم روده که هر چه می‌خورند در خدمت رشد انگل است برده‌وار در خدمت عطش سیری‌ناپذیر ادبیات باشد و خود را وقف نوشتن کند.برای نوشتن زندگی کردن نه برای زندگی نوشتن.همین چند کلمه گویای پیوند یوساست با ادبیات و گواه زیستنش در خدمت به ادبیات. از خودم می‌پرسم ادبیات برای من نیز همین است؟ حقیقت این که هرگز چنین دیدی نداشتم که برده باشم در خدمت چیزی. ایده‌ی مقایسه حرفه‌ی نویسندگی با کرم کدو برگرفته از توماس ولف است که می‌گوید قریحه‌ ادبی‌اش مانند کرمی در وجودش لانه کرده است.
بالاخره در آخرین جلسه منتورینگ فردی مدرک کوچینگ سطح دو را گرفتم. گمان می‌کنم شروع دوره 21 فروردین 1404 بود. مثل تمام 44 سال گذشته که اتفاقات مهم زندگیم در مهر ماه بود این یکی هم در آخرین روز این ماه رقم خورد. حالا منم و نیاز به ریشه‌دار شدن این جوانه. راستش ایده‌ی کوچ شدن از آنجایی به ذهنم خطور که خیال بازنشستگی به سرم زد. از یک ترس. ترس دور ماندن از اجتماع. وابستگی به چندرغاز تأمین اجتماعی. همین ابتدای مسیر بیش از انتظارم عایدی داشتم. خلاصه که باز گذشتن مهر و ماندن یادگارها.
خرده‌کارهایی هم بود مثل خرید لوبیا و سیب‌زمینی، پیاز و میوه از پنجشنبه بازار.کلاس نقاشی و دورگیری طرح تازه‌ام.رقص و پخت و پز.
شکیبا اسکاف
undefined۱

۲۷

۱۹:۴۶

۳ آبان

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۴۰۵/۰۸/۰۳

هذیان هذیان راه به کوچه می‌رسد. به ضریح که گمشده راه‌بلدت من بودم. رساندمت به مرمر سرد و خالی ضریح و دعای ندبه از دیوارها بلند بود که پیکرهای چادرپوش دعای افتراق قرقره می‌کردند زیر دندان. خلوت دیوارها پر از ازدحام کوچه و یار بار و خاطره ناخوش. من و کوچه همیشگی خواب‌ها. از تاریکی آن طرف اتاق خنده‌ی مشمئز صورت‌های موذی پیدا و ناپیدا زیر نور چراغ و انعکاس آینه در تاریکی. تو پنهان کوچه‌های خلوت و دیوارها. صدات بی‌حوصله بود و تو ذهنم براش تصویر می‌ساختم. تا همه جا تصویر تو بود و صدا نداشت و آنچه من داشتم جفت نمی‌شد با دهانی که توی تصویر بود. اسفند شهید شد و مقصد حرم بود و تحریم. تاریخ تحریم موج می‌کوبد به مد بلاخیز. کی مشت مشت حاصل این خاک بلا شد؟ مبتلا شدیم. خیز برداریم به روز به راه بلا. از سال‌واژه آب می‌خوریم که راه می‌برد به مرور مرارت‌خیز استمرار. اردوی مدرسه را بی‌رضا گفتیم:«راضی».
چخوف و داستان کوتاه.
نوشتن، نوشتن، نوشتن.
قدم زدن و دید زدن شیتان‌‎پیتان دختری تو ایستگاه اتوبوس. کیسه‌های قند رو پیشخوان مغازه و طغیان پیام‌‌ها از اصابت اخبار.
شکیبا اسکاف
undefined۲

۲۱

۱۹:۵۹

۴ آبان

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#معرفی کتاب
«تاریکی» درد داشت. درد دارد. از آن حقیقت‌های تلخ که دلت می‌خواهد دروغ باشد. که دلت می خواهد رو برگردانی تا نبینی و تاریکی تمام حقیقت را تف می کند تو صورتت جوری که داغش تا ابد با تو می ماند. که داغ تاریکی پاک نمی شود. که تمام نمی شود. که همه جا خواهد بود و همیشه باید دوام آورد زیر صدای مهری که لای انگشتهای پاش شن رفته و یک پاچه شلوارش بالاتر مانده و فریاد خودت را بالا بکش و ترکیدن تخم چشمانش که بدانی تاوان زن بودن در تاریکی و عشق ورزیدن چنگ است و از جاکندن قلب. که راه سینه به لخته لخته‌ی خون شکافتن. رسمیت تجاوز است و بریدن گلو و عق زدن و قی کردن انگشتان مهری زیر آوار. تاریکی مرتضاست روی رعشه‌ی پاهای حاجی تو تاریکی پناهگاه و دستمالی شدنش. تاریکی منم، ماییم. کف به دهان از جزر و مد سیاهی که باید هر فصلش را آنقدر تکرار کنیم شاید کورسویی به اندازه‌ی آتش سیگاری روشن شود.
شکیبا اسکاف
undefined۲

۱۰

۱۸:۵۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۴۰۵/۰۸/۰۴
صدا سلانه سلانه رسید به زن کنار پنجره. هر هجا، هر نت پیچید به زن و حنجره. لب‌ها به تسلیم ذکر می‌خلید روی هر آوا. صدایی از پایین پله‌ها گفت«نباید آواز بخوانی» و زن دهان گشود و هیولا برخاست. به رنگ دلقکان بنفش‌رنگ. چه رویای غریبی. مرد آشفته و بی‌نظم بود و عربده‌کش.
«تاریکی» دیشب رسید به دستم با همه‌ی کتابهایی که از ایسام سفارش دادم و پست آورد متفاوت بود. پیچیده لای کاغذ مقوایی رنگ با برشهای ریز روی تن کاغذ. چیزی از فروشنده ضمیمه‌ی کتاب بود بیشتر از فروش و کسب پول. بسته‌هایی با دست‌نویس و یادداشت‌ برایم معنای عزیزی دارد.
با همه مشغله‌ام بیشتر کتاب را بلعیدم تا بعد بروم سراغ آهسته آهسته خواندنش. لابد همین بود که خسته‌تر بودم از هر روز. تا دیر دیشب تاریکی خواندم و میان هر وعده کار چند وعده یورش بردم به داستان‌ها و می‌دانم تاریکی را باید هی خواند ما که پامان بند این تاریکی‌ست بیشتر.
خستگی بود که نیم مسیر به چرت گذشت و گرچه ساعت چهار کلاس نوشتاردرمانی داشتم با فاطمه خانوم تا رسیدم دوباره خیمه زدم به واژه‌ها و سبک روایت حسین مرتضائیان آبکنار. کلاس ساعت چهار منتفی خستگی من و ناخوشی فاطمه خانوم شد. تا پنج کاری نداشتم جز اینکه دراز بکشم و تاریکی بخوانم و حیرت کنم. پنج جلسه با پانیذ داشتم.
«مامان، اوریگامی هالووین درست کنیم» درست کردیم.
«مامان گند زدم»
«اینجا هرچی دلت می‌خواد گند بزن. اصلا جای گند زدن همین‌جاست»
«اگه خراب شد چی؟»
«خوش که گذشته»
«حالا هم گند زدیم و هم کدو تنبل‌ها درست شد، چه احساسی داری »
«انگار داری باهام مصاحبه می‎‌کنی»
آخرین جلسه نویسندگی خلاق پیشرفته را دیر رسیدم به خیالی که 8 ساعت شروع کلاس بود و نبود. استاد فصل دوم تاریکی را می‌خواند و ذوقم دو چندان شد از خوانش استاد.
پندار خوابیده. حالا همه خوابیم. خدا کند پای جنگ باز نشود به راهزنی خواب‌هامان. خدا کند صبح خبرها به رقص‌مان بیارد. آنقدر ناامیدیم از خودمان که رو آوردیم به خدا که جای ما حالیش باشد خوب و بد ما را بفهمد.
به حیدرعلی قول دادم کتاب کوچ موفق را بخوانم. 55 صفحه اول انگار رویا می‌فروشد. ادامه را باید دید.
شکیبا اسکاف
undefined۳

۲۵

۱۹:۰۰

۸ آبان

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۴۰۵/۰۸/۰۷
از سرفه‌های بهروز بود یا خوابی عجیب که نیمه‌شب بیدار شدم و دیگر نخوابیدم و خواندم از ملال و شگفتی‌هایی که از خواندن صبحگاهی گیر آدم می‌آید و یادم بود که ساعت پنج صبح چراغ وصل به اصل را فاطمه خانوم یاوری روشن می‌کند و از پنج کمی گذشته بود که خودم را رساندم به وبینار صبحگاهی‌ش و آزادنویسی که از صدای پرنده و باران و حضور فاطمه چراغانی بود و نوشتم و آنقدر نوشتم که انگار می‌شد روز را جوری دیگر شروع کرد و از ترس‌هایم نوشتم و از خیالاتم و از اینکه چه فکر می‌کنم درباره‌ی ملال و اینکه بیشتر از شوق روی سخنم با ملال خواهد بود و نزدیک شش بود که از فاطمه و دنیای چراغانی‌ش جدا شدم و بهروز را بدرقه کردم که می‌رفت آزمایشگاه برای تست قند سه ماهه و پندار که هنوز خواب‌آلود بود از سحرخیزی خزید زیر لحاف من و با هم دراز کشیدیم و ساعت کوک کردم برای 8:30 و گلوله‌ای شلیک شد به تانکی که ما کنارش بودیم و از انفجار تانک هر کدام گوی آتشین شدیم و هنوز تصمیم نگرفته بودم زنده زنده بسوزم یا اول بمیرم بعد جزغاله شوم و داشتم فکر می‌کردم اینجور که ما آتش گرفتیم زنده می‌سوزیم با رگ‌ سوخته یا مرده‌سوز می‌شویم که ساعت زنگ خورد که یعنی با سمیه قرار داری و پیام دادم امکانش هست بعدتر کلاس داشته باشیم که کسل‌تر شدم از خواب بیشتر و بعد با زنگ بهروز بیدار شدم و خواستم به پندار صبحانه بدم که خشمش آمد ازم چرا نمی‌گذارم خودش صبحانه درست کند و من حوصله نداشتم دوباره آشپزخانه کثیف شود و او هم چنان توپش را شوت کرد که چفت درز کابینت شد و خونم جوشید و توپش را مصادره کردم که یک‌ساعت بعد گفت:«جا از این ضایع‌تر پیدا نکردی» و صبحانه که حاضر شد بهروز رسید با عطر نان داغ و صبحانه را بگی‌نگی سه تایی خوردیم و زیاد نگذشته بود که سمیه زنگ زد و وقت داشت برای ورزش و ساعتی خوش گذرانیدم و بعد دوش و دوباره خواندن از ملال و هی خرکیف شدن از چیزهایی که تازه‌گی داشت برام و تا عصر مشغول بودم و ساعت 4 خواستم لوبیا چشم‌بلبلی بپزم که نداشتیم و ناچار از مغازه خریدم و باز کردن بسته همانا و تمام دست و دور و برم پر شد از حشرات ریز همانا و تمام لوبیاها را با چشم‌های ریز بلبلی‌شان ریختم تو کیسه و بردم تحویل فروشنده دادم و از جای دیگری دوباره چشم‌بلبل خریدم و اولیه‌های شام که مهیا شد پیش نازی رفتم برای نقاشی و ساعتی هم با نازی خوش و بش و رنگ و رنگ‌بازی داشتیم و برگشتم برای باقی کارهای شام و پندار برای هالووین مهمان دعوت کرده بود و هرچه گفتیم:«بابا جان ما رو چه به هالووین، ما جشن‌های باحال‌تری داریم» گفته بود:«کو، نشانم دهید» و ما که جز کارناوال شبانه‌ی عده‌ای از مردم چیزی نداشتیم نشانش دهیم گفتیم:«روز کوروش کبیر است» و گفت:«کو جشن‌تان» و به نشانه‌ی تسلیم کدو تنبلی را بزک کردیم تا به جشنش برسد و من هم به کارهای خودم و کمی اسپینوزا خواندم که از میل می‌گوید و مفهوم کوناتوس که یعنی تلاش و تقلای هرچیزی در هستی برای پایدار ماندن و اینکه ممکن نیست چیزی از بین برود مگر به وسیله‌ی علتی خارجی و با خودم فکر کردم اگر این باشد علت از بین رفتن شوق چه می‌تواند باشد و اسپینوزا بیشتر در حیطه‌ی عواطف از میل می‌گوید که همان ذات انسان است پس حالا انسان برای پایدار ماندن در پی حفظ ذاتش است و ذات انسان میل است و علت تلاش انسان برای رسیدن به چیزی خوب بودن آن نیست برعکس انسان آن چیزی را مطلوب می‌داند که می‌خواهد پس برای رسیدن به آن تلاش می‌کند و هنوز مانده تا بیشتر بفهمم شوق را و ملال را و راستش خیلی هم نمی‌توانم با اسپیوزا همسو باشم و ضعف دارم در اینکه چرایی‌ش را توضیح دهم.
شکیبا اسکاف
undefined۳

۱۳

۵:۴۸