در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۴۰۵/۰۶/۰۸
در گرگ و میش سحرگاه بود که رسیدیم به معبد شیطان با قامت زنهای فریبا. شیطان را فریفتیم به شهوت انسان. شیطان را که در مناسک خود بود.
گرچه آزادانه نوشتم در اسارت تکرارم.
احوال مراجع دیروزی را پرسیدم که گفته بود بعد از جلسه حالش بد شده. حالا بهتر بود. ظاهرا چیزهایی به یادش آمده که نمیخواسته.
صبحانه پندار را آماده کردم. سوسیس به شکل هشت پا که از دیدنش ذوق زده شد.
جلسهی امروز آنقدر ناب بود که نخواستم به ضبط جلسه ادامه دهم. هرچند مراجعم موافق بود. اما نخواستم کیفیت این لحظات را خراب کنم با نگرانی از مدت زمان ضبط.
مهمان دوستانمان بودیم. قهوه روی چای خوردیم. چای روی قهوه. از سادگی گفتیم و رسیدم به پیچیدگی. از زندگی روستایی که چقدر پیچیدهست و ساده میپنداریم. از تفاوت رنگهای طوسی با فیلی و خاکستری و تأثیر بافت و نور بر رنگها.
هیچ ساده نیست که جستارکی بنویسی از سادگی.
پندار سفارش لباس فوتبال دارد برای مدرسه. هنوز نمیدانم مدرسه خواهد رفت. چرا تصور آینده اینقدر سخت و دور از دسترس است. حتی تصور یک ماه بعد. چرا اینقدر مردن در نظرم نزدیک است؟ بی اینکه افسرده باشم هر روز به شکلی از مردن میاندیشم. امروز دلم میخواهد در تازگی بمیرم. به دور از کهنگی. این هم مرضیست که من هر روز به یک شیوه ازمردن میاندیشم. به گمانم از وحشت مرگ است که پناه میبرم به مرگاندیشی.
ریزش موهایم هزار برابر شده. هر بار توی خوابم قسمت تازهای از سرم طاس میشود اینبار جلوی سرم بود.
هفتاد سنگ قبر از یداله رویایی را میخوانم. نمیفهمم، میپرسمش چه میگویند واژگانت، چه میگویی در پس واژگانت:
یک بار که دارد میافتد، و یا شیههی اسبی که میغلتد برجسته بر سنگ بتراشند. و در فاصلهای از گور، زیر درخت سنجد استخوان انسان افتاده است با عصای بایزید که از او آموخته بود همیشه آخر خود را، آن کس که میرسد به آخر گم میکند.(یداله رویایی)
اگر پیام لادن خانوم نبود، مثل دو شب گذشته باز هم گزارشم را اینجا منتشر نمیکردم، همینطور جستارکم را.
شکیبا اسکاف
در گرگ و میش سحرگاه بود که رسیدیم به معبد شیطان با قامت زنهای فریبا. شیطان را فریفتیم به شهوت انسان. شیطان را که در مناسک خود بود.
گرچه آزادانه نوشتم در اسارت تکرارم.
احوال مراجع دیروزی را پرسیدم که گفته بود بعد از جلسه حالش بد شده. حالا بهتر بود. ظاهرا چیزهایی به یادش آمده که نمیخواسته.
صبحانه پندار را آماده کردم. سوسیس به شکل هشت پا که از دیدنش ذوق زده شد.
جلسهی امروز آنقدر ناب بود که نخواستم به ضبط جلسه ادامه دهم. هرچند مراجعم موافق بود. اما نخواستم کیفیت این لحظات را خراب کنم با نگرانی از مدت زمان ضبط.
مهمان دوستانمان بودیم. قهوه روی چای خوردیم. چای روی قهوه. از سادگی گفتیم و رسیدم به پیچیدگی. از زندگی روستایی که چقدر پیچیدهست و ساده میپنداریم. از تفاوت رنگهای طوسی با فیلی و خاکستری و تأثیر بافت و نور بر رنگها.
هیچ ساده نیست که جستارکی بنویسی از سادگی.
پندار سفارش لباس فوتبال دارد برای مدرسه. هنوز نمیدانم مدرسه خواهد رفت. چرا تصور آینده اینقدر سخت و دور از دسترس است. حتی تصور یک ماه بعد. چرا اینقدر مردن در نظرم نزدیک است؟ بی اینکه افسرده باشم هر روز به شکلی از مردن میاندیشم. امروز دلم میخواهد در تازگی بمیرم. به دور از کهنگی. این هم مرضیست که من هر روز به یک شیوه ازمردن میاندیشم. به گمانم از وحشت مرگ است که پناه میبرم به مرگاندیشی.
ریزش موهایم هزار برابر شده. هر بار توی خوابم قسمت تازهای از سرم طاس میشود اینبار جلوی سرم بود.
هفتاد سنگ قبر از یداله رویایی را میخوانم. نمیفهمم، میپرسمش چه میگویند واژگانت، چه میگویی در پس واژگانت:
یک بار که دارد میافتد، و یا شیههی اسبی که میغلتد برجسته بر سنگ بتراشند. و در فاصلهای از گور، زیر درخت سنجد استخوان انسان افتاده است با عصای بایزید که از او آموخته بود همیشه آخر خود را، آن کس که میرسد به آخر گم میکند.(یداله رویایی)
اگر پیام لادن خانوم نبود، مثل دو شب گذشته باز هم گزارشم را اینجا منتشر نمیکردم، همینطور جستارکم را.
شکیبا اسکاف
۳۶
۱۹:۰۷
میگریزم از آن قطرهی بارانآن شعلهی لغزان در اندوه نگاهتای عشق، ای تدبیر ملالهای بیهودهتازیدن این توسن وحشیدر خاک وجودمشکفتن شور استاز قبر قلندر.
شکیبا اسکاف

شکیبا اسکاف
۳۲
۱۶:۰۳
در باغچهی ما درختی رسوا هر سال شهریور و فروردین میوههایش سقط میشود در انبوه شکوفهبارانش.
شکیبا اسکاف

شکیبا اسکاف
۲۷
۱۹:۴۷
۱۴۰۵/۰۶/۱۲
رو پشتبام بودیم. من و پندار. ابری سفید مثل قرقی از بیخ گوشمان رد شد. موشک بود. پندار را کشاندم پشت دیوار خرپشته پناه گرفتیم. جنگ شروع شد. اصلاً مگر تمام شده؟سیرخواب بیدار شدم. رفتم سراغ داستانم. هنوز هم دارم مینویسمش و فایده ندارد.برق رفت. آمد. دوباره رفت. دوباره آمد و نرفت. نه و نیم، ده بود پندار بیدار شد. قول داده بودم بیدار شد بریم کافه. PS بزنیم. رفتیم. املت ویژه سفارش دادیم. تخممرغ، قارچ، پیاز کاراملی با گردو. من اسپرسو و پندار موهیتو. حسابی چسبید. یک ساعت و نیم بازی کردیم. پندار معلم شده بود. عمدا دکمهها را اشتباه میگفت که ببازم. دروغگو هم که کم حافظهست یکبار میگفت با ضربدر پاس بده، دفعه بعد با مربع.ـ با این دکمه کار نداشته باش.کمی بعدـ مامان چه جوری؟ـ با همون دکمهای که گفتی کار نداشته باشم.وقتی هم که دید لو رفته، ریسه رفت.تا خانه گپ زدیم.ـ میدونی تو برام دنجی. مثل کافه میمونی. میشه نشست و باهات حرف زد. بابا مثل پارک آبی میمونه باهاش خیلی خوش میگذره. دلچسبترین تعریفی که دربارهی خودم شنیدم. کمی تمیزکاری کردم.ساعت یک شده. الان دیگه بهروز و پدرش سوار اتوبوس شدند. احتمالا تا شش و هفت تهران باشند. قرار است اتوبوس بعد از آزادی برود بیهقی.سیبهای ترشی که به سفارش پندار خریدیم و لب نزد از بس ترش بود را ورق ورق کردم گذاشتم تو هواپز. حسابی ترد و برشته شد.لوبیا پلو پختم و داستانم. کمیتش میلنگد و دست برنمیدارم از سوژهم.سه و نیم ناهار پندار را دادم.چهار و نیم راه افتادیم سمت پمپ بنزین که اگر شلوغ بود برسیم به فوتبال پندار. غافلگیر شدیم. ده دقیقهای بنزین زدم. چون پندار دلش میخواست زمین چمن باشیم سه ساعت زودتر رفتیم وگرنه ارزش داشت بریم خانه و هفت برگردیم.هشدار دادم ساکت بماند که به کارم (داستان) برسم. هر ده دقیقه یا گشنهش بود، یا دلدرد داشت، یا ساعت پرسید آخر هم گفت:ـ حال کردی دو ساعت ساکت بودم.دوستش رسید و با هم رفتند تو زمین. مشغول بودم که با صدای بلند سلامش از جا پریدم. بهروز. ـ بلیط رو جابهجا کردم انداختم ساعت ده صبح وگرنه تا ده شب هم نمیرسیدم.
شکیبا اسکاف
رو پشتبام بودیم. من و پندار. ابری سفید مثل قرقی از بیخ گوشمان رد شد. موشک بود. پندار را کشاندم پشت دیوار خرپشته پناه گرفتیم. جنگ شروع شد. اصلاً مگر تمام شده؟سیرخواب بیدار شدم. رفتم سراغ داستانم. هنوز هم دارم مینویسمش و فایده ندارد.برق رفت. آمد. دوباره رفت. دوباره آمد و نرفت. نه و نیم، ده بود پندار بیدار شد. قول داده بودم بیدار شد بریم کافه. PS بزنیم. رفتیم. املت ویژه سفارش دادیم. تخممرغ، قارچ، پیاز کاراملی با گردو. من اسپرسو و پندار موهیتو. حسابی چسبید. یک ساعت و نیم بازی کردیم. پندار معلم شده بود. عمدا دکمهها را اشتباه میگفت که ببازم. دروغگو هم که کم حافظهست یکبار میگفت با ضربدر پاس بده، دفعه بعد با مربع.ـ با این دکمه کار نداشته باش.کمی بعدـ مامان چه جوری؟ـ با همون دکمهای که گفتی کار نداشته باشم.وقتی هم که دید لو رفته، ریسه رفت.تا خانه گپ زدیم.ـ میدونی تو برام دنجی. مثل کافه میمونی. میشه نشست و باهات حرف زد. بابا مثل پارک آبی میمونه باهاش خیلی خوش میگذره. دلچسبترین تعریفی که دربارهی خودم شنیدم. کمی تمیزکاری کردم.ساعت یک شده. الان دیگه بهروز و پدرش سوار اتوبوس شدند. احتمالا تا شش و هفت تهران باشند. قرار است اتوبوس بعد از آزادی برود بیهقی.سیبهای ترشی که به سفارش پندار خریدیم و لب نزد از بس ترش بود را ورق ورق کردم گذاشتم تو هواپز. حسابی ترد و برشته شد.لوبیا پلو پختم و داستانم. کمیتش میلنگد و دست برنمیدارم از سوژهم.سه و نیم ناهار پندار را دادم.چهار و نیم راه افتادیم سمت پمپ بنزین که اگر شلوغ بود برسیم به فوتبال پندار. غافلگیر شدیم. ده دقیقهای بنزین زدم. چون پندار دلش میخواست زمین چمن باشیم سه ساعت زودتر رفتیم وگرنه ارزش داشت بریم خانه و هفت برگردیم.هشدار دادم ساکت بماند که به کارم (داستان) برسم. هر ده دقیقه یا گشنهش بود، یا دلدرد داشت، یا ساعت پرسید آخر هم گفت:ـ حال کردی دو ساعت ساکت بودم.دوستش رسید و با هم رفتند تو زمین. مشغول بودم که با صدای بلند سلامش از جا پریدم. بهروز. ـ بلیط رو جابهجا کردم انداختم ساعت ده صبح وگرنه تا ده شب هم نمیرسیدم.
شکیبا اسکاف
۲۴
۱۸:۲۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۴۰۵/۰۶/۱۳
سارا بود، سارینا، یک کتاب خیلی خیلی قدیمی که ورق ورق شده بود. احمد هم بود با مرتضی. سوتفاهمی ۶۵ تومانی. روز گشوده شد. هنوز داستانم داستان نیست. نتیجه را دوست ندارم. اما مسیر شکلگیری داستان شگفتانگیز بود. مثل هر کار دیگری آغازش شوقانگیز بود. انگار میدانستم چکار خواهم کرد. بعد ایدهای شکل گرفت. و از دل ایده اتفاقی کاملا متفاوت بیرون زد. توی ذهنم افسانهای از ماهیها بود اما ماجرا به درخت گلابی ختم شد توی یک باغ پر میوه. توی ذهنم توفیق پیرمردی بود که سر به سر بچهها میگذاشت و اصلا تیپ و قیافهای متفاوت داشت اما آخرش توفیق جور دیگری از آب درآمد. هر بار مسیر داستاننویسی چیزی نو در من خلق میکند. همیشه میانهی راه ناامید میشوم از ایدههایم. مشکل گسترش ایدهپاست و پای ایده ماندن. اگر یک ایده آغوشش را باز نکند به رویم دچار ملال میشوم. و حالا میخواهم روی ایدهها بمانم. حتی اگر نتیجه بد باشد. آنقدر بد که روم نشود نتیجه را به اشتراک بگذارم. مهمترین مسئلهی من این است که روی چالشها نمیمانم. همین شد که نام وبینارم را گذاشتم شوق ملالانگیز. اینکه چرا شوقهایم به ملال میرسند.
آخرین روز فستیوال است. از آن بازی که پندار کارت قرمز گرفت تا امروز هر بار به نوعی از زیر بازی در میرفت. یکبار پا درد داشت. بار دیگر گرمازده شد تا امروز یک نیمه کامل تو دروازه بود. یک گل هم خورد. نتیجه بازی ۲ـ۲ مساوی.
در مدت درخت را ورق میزنم. سه ساعت بداهه نگاریدن، نواختن، سرودن. بداهه نوشتن. انگار بداهه در آنی متولد شدن است.
شکیبا اسکاف
سارا بود، سارینا، یک کتاب خیلی خیلی قدیمی که ورق ورق شده بود. احمد هم بود با مرتضی. سوتفاهمی ۶۵ تومانی. روز گشوده شد. هنوز داستانم داستان نیست. نتیجه را دوست ندارم. اما مسیر شکلگیری داستان شگفتانگیز بود. مثل هر کار دیگری آغازش شوقانگیز بود. انگار میدانستم چکار خواهم کرد. بعد ایدهای شکل گرفت. و از دل ایده اتفاقی کاملا متفاوت بیرون زد. توی ذهنم افسانهای از ماهیها بود اما ماجرا به درخت گلابی ختم شد توی یک باغ پر میوه. توی ذهنم توفیق پیرمردی بود که سر به سر بچهها میگذاشت و اصلا تیپ و قیافهای متفاوت داشت اما آخرش توفیق جور دیگری از آب درآمد. هر بار مسیر داستاننویسی چیزی نو در من خلق میکند. همیشه میانهی راه ناامید میشوم از ایدههایم. مشکل گسترش ایدهپاست و پای ایده ماندن. اگر یک ایده آغوشش را باز نکند به رویم دچار ملال میشوم. و حالا میخواهم روی ایدهها بمانم. حتی اگر نتیجه بد باشد. آنقدر بد که روم نشود نتیجه را به اشتراک بگذارم. مهمترین مسئلهی من این است که روی چالشها نمیمانم. همین شد که نام وبینارم را گذاشتم شوق ملالانگیز. اینکه چرا شوقهایم به ملال میرسند.
آخرین روز فستیوال است. از آن بازی که پندار کارت قرمز گرفت تا امروز هر بار به نوعی از زیر بازی در میرفت. یکبار پا درد داشت. بار دیگر گرمازده شد تا امروز یک نیمه کامل تو دروازه بود. یک گل هم خورد. نتیجه بازی ۲ـ۲ مساوی.
در مدت درخت را ورق میزنم. سه ساعت بداهه نگاریدن، نواختن، سرودن. بداهه نوشتن. انگار بداهه در آنی متولد شدن است.
شکیبا اسکاف
۱۱
۲۰:۱۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۴۰۵/۰۶/۱۳بر شرجی تب آلود یک ابهاماز زلف سیاه شعرشبنم چند سطر بازیگوشمیچکد بر پلهی این شب
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
۱۱
۲۰:۲۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.