لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سای‌بینا | Psybinaس
۵۴ عضو

سای‌بینا | Psybina

مبینا حسینی‌خواهروان‌درمانگر تحلیلی‎@mobina_hosseini
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۷ اردیبهشت
اون اصطلاح "تا مادر نشی نمی‌فهمی" درمورد درمانگر هم صادقه. @Psybina
undefined۴
undefined۲
undefined۱

۱۷۷

۶:۵۱

در پرورژن، قانون پدر پذیرفته می‌شود(مکانیزم انکار فعال نیست) اما اتفاقی که می‌افتد این است که با همدستی مادر این قانون دور زده می‌شود.
این فضا در روزمره‌ی ما بسیار تکرار میشه.فرض کنید در یک سیستم قانونی گذاشته شده و یکی از کارکنان برای دور زدن قانون به مذاکره با فردی که نفوذ داره میپردازه...
یا مثلاً قانونی تصویب شده و اینترنت محدود می‌شود.اما بعد با رانت و واسطه دسترسی به آن ممکن می‌شود.
اینجوری :)@Psybina
undefined۳

۱۹۳

۶:۵۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۹ خرداد
آگدن یه مقایسه‌ی جالب بین وینیکات و بیون داره و میگه وینیکات چون پزشک اطفال بوده تئوری‌ای که داره خیلی تحت تأثیر مشاهده‌ی عینی رابطه‌ی مادر و نوزاده اما بیون چون روانکاو بزرگسال بوده بیشتر تحت تأثیر فضای بین روانکاو و درمانجو بوده.به همین خاطر نوزادی که بیون ازش حرف می‌زنه همون درمانجوی شکننده با ساختار ابتداییه و مادر هم همون درمانگره.@Psybina
undefined۶

۱۲۹

۰:۳۴

توماس آگدن حدود ۸۰ سالشه.اگر یک روانکاو باشه که من شیفته‌ی متونش باشم اون آگدنه. چندوقت پیش تولدش بود و چندتا از صفحه‌های روانکاوی عکسش رو گذاشته بودن.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نکنه مُرده!البته اینکه چندوقت قبلش خبر فوت جاناتان لیر رو همین‌جوری با یه عکس دیدم هم تو واکنش اون لحظه‌ام بی‌تأثیر نبود.می‌دونم اگر یه روزی آگدن هم فوت بشه من عمیقاً ناراحت میشم.خیلی کم پیش میاد یه متنی منو خیلی درگیر و تو خودش غرق کنه. نوشته‌های آگدن از جمله آثاریه که این معدود تجربه‌ها رو برام رقم زده. بیخود نیست که به شاعر روانکاوان معروفه! حسم اینه این‌ها واقعاً آدم‌های بزرگی‌اند و ما اون‌قدر که باید نمی‌شناسیمشون...@Psybina
undefined۸
undefined۱

۱۸۰

۰:۴۵

۱۱ خرداد
اومدم یه دوره‌ی جدید گوش بدم که مدرسش همون اول با این جمله شروع کرد:خب جناب جان فردریکسون بزرگ‌ترین روانکاو حال حاضر هستند ...
undefined۶

۱۶۲

۱۹:۴۲

۴ تیر
thumbnail
undefined یکی از ویژگی‌هایی که در نارسیسیزم دیده می‌شود این است که فرد نمی‌تواند به‌راحتی بپذیرد جهان از مرکزیت او سازمان نیافته است.
برای همین تفاوتی ندارد چادری باشیم یا مانتویی و یا ...اغلب ما جایی روی یک طیف می‌ایستیم و بعد همان نقطه را به معیار تبدیل می‌کنیم.
این موضوع طبیعتاً فقط درمورد حجاب و پوشش نیست.در سیاست، اخلاق، تربیت فرزند، عشق، مذهب و تقریباً هر چیزی دیگری ردپای این جهان‌بینی دیده می‌شود
اینکه آنچه من هستم "طبیعی" است.آنچه من هستم "نُرم" استو آنچه کمی با من تفاوت‌هایی دارد، هنوز قابل تحمل است.اما هرچه فاصله بیشتر می‌شود، به‌تدریج نامعقول، نگران‌کننده، خارج از نُرم یا حتی تهدیدکننده به نظر می‌رسد.
انگار روان، جهان را با مختصات خودش تجربه می‌کند نه آنگونه که واقعا هست.
شاید بلوغ روانی از لحظه‌ای آغاز شود که فرد بتواند این ضربه نارسیستیک را تحمل کند:اینکه جایگاهی که در آن ایستاده‌ام، مرکز جهان نیست.اینکه آنچه برای من بدیهی است، برای دیگری بدیهی نیست.و اینکه "من" صرفاً یکی از بی‌شمار امکان‌های بودن در این جهانم.
شاید تحمل دیگری، پیش از آنکه یک فضیلت اخلاقی باشد، حاصلِ سوگواری برای دست کشیدن از این توهم است که ما مرکز جهانیم
undefinedمبینا حسینی‌خواه
#روانکاوی #حجاب #نارسیسیزم@Psybina
undefined۴
undefined۱

۱۱۹

۲۱:۴۳

۱۵ تیر
خب دیگه ادامه‌ی جام‌جهانی برام مهم نیست.فقط آرژانتین قهرمان نشه.@Psybina
undefined۲

۸۹

۲۱:۱۴

۲۰ تیر
چرا درست قبل از رسیدن، عقب می‌کشیم؟
undefined همه‌ی ما آدم‌هایی را دیده‌ایم که درست وقتی قرار است اتفاق مهمی در زندگی‌شان بیفتد، انگار همه‌چیز از هم می‌پاشد.
قرار مهمی را فراموش می‌کنند.پروژه‌ای را که ماه‌ها برایش زحمت کشیده‌اند، نیمه‌کاره رها می‌کنند.سفری را که همیشه آرزویش را داشته‌اند، مدام عقب می‌اندازند.به رابطه‌ای که سال‌ها دنبالش بوده‌اند، نزدیک می‌شوند و ناگهان سرد می‌شوند.یا درست وقتی قرار است به خودشان نزدیک‌تر شوند، ذهنشان آشفته و بدنشان بی‌قرار می‌شود.
ما معمولاً فکر می‌کنیم این‌ها نتیجه‌ی بی‌مسئولیتی یا تنبلی است. اما ناهشیار همیشه این‌قدر ساده عمل نمی‌کند.گاهی حتی مسئله، ترس از شکست نیست.مسئله، ترس از خودِ رسیدن است.چون رسیدن یعنی انتخاب کردن.و انتخاب کردن یعنی از دست دادن.چرا که وقتی یک مسیر را انتخاب می‌کنیم، هزار مسیر دیگر را کنار می‌گذاریم.وقتی به یک رابطه "بله" می‌گوییم، به رابطه‌های ممکن دیگر "نه" گفته‌ایم.وقتی جایی را به عنوان خانه می‌پذیریم، در کنارش این پذیرش نیز رقم می‌خورد که پس دیگر همه‌جا خانه‌ی ما نیست.برای بعضی روان‌ها، این "نه" گفتن به امکان‌های دیگر، آن‌قدر اضطراب‌برانگیز است که ذهن راه دیگری پیدا می‌کند:تعویق.فراموشی.بی‌قراری.پراکنده شدن.انگار ناهشیار می‌گوید:"اگر نرسم، لازم نیست چیزی را از دست بدهم."اما بهای نرسیدن هم کم نیست.کسی که همیشه در آستانه‌ی رسیدن عقب می‌کشد، فقط مقصد را از دست نمی‌دهد. کم‌کم خودش را هم از دست می‌دهد.زندگی‌اش پر می‌شود از "شاید‌ها".فکر می‌کنم بزرگ‌ترین رنج زندگی شکست نیست.این رنج که سال‌ها زندگی کنی اما هیچ انتخابی هرگز به اندازه‌ی کافی نهایی نشود دردناک‌تر است ...شاید بالأخره باید بپذیریم هر رسیدن و به دست آوردنی ، همزمان یک نرسیدن و فقدان هم در دل خود دارد.و هیچ انسانی، بدون سوگواری برای امکان‌هایی که انتخاب نکرده، نمی‌تواند واقعاً به چیزی یا کسی برسد.
undefinedمبینا حسینی‌خواه
@Psybina
undefined۴
undefined۲

۸۹

۲۲:۲۷

۲۴ تیر
درخواست حضور اعضای جبهه پایداری در مناطق جنوب کشور(مناطق جنگی) علی‌الخصوص سیریک و بندر عباس
https://www.karzar.net/333344@psybina
undefined۳

۹۷

۲۱:۴۶