۷۱
۱۸:۳۵
۷۱
۱۸:۳۵
۷۱
۱۸:۳۵
انجمن علمی روانشناسی دانشگاه اراک تقدیم میکند:
فرصتی برای زندگی بهتر
بیایید با هم برای هوای پاکتر و زندگی سالمتر قدم برداریم
روز جهانی بدون دخانیات گرامی باد
#روان_نامهble.ir/Psychology_ArakU
فرصتی برای زندگی بهتر
بیایید با هم برای هوای پاکتر و زندگی سالمتر قدم برداریم
#روان_نامهble.ir/Psychology_ArakU
۷۱
۱۸:۳۵
از عشق تا نفرت
(قسمت اول: عشق)
زیگموند فروید پس از آن همه تلاش طاقتفرسا و طولانی توانست جایگاهی کوچک در حلقه روشنفکری اروپا بهدست بیاورد، هرچند شهرت او در این زمان با گمنامی پیشین تفاوت چندانی نداشت. آقای دکتر روزها را به روانکاوی بیمارانش در مطب میگذراند تا اینکه در سال ۱۹۰۸ نامهای از جی. استنلی هال (رییس انجمن روانشناسی امریکا و مدیر دانشگاه کلارک در ماساچوست) دریافت کرد که از او میخواست به امریکا برود و راجع به روانکاوی سخنرانی کند و از آنجا که دکتر وقت میگذارد و از قدیم هم گفتهاند که وقت طلا است، دانشگاه یک مدرک دکتری افتخاری به علاوه ۷۵۰ دلار به او خواهد داد. فروید پذیرفت و سال بعد با همراهی یونگ و یکی دیگر از مریدانش سوار بر کشتی جرج واشنگتن به مقصد نیویورک شد. آنچه بیش از همه مایه شادمانی فروید شد، این بود که یکی از خدمه را در حال خواندن کتاب خودش دید؛ آسیبشناسی زندگی روزمره که در اروپا چندان مورد استقبال واقع نشده بود. سفر به خیر و خوشی گذشت و جالبترین بخش زندگی فروید از همینجا شروع میشود.
او که در کشور خودش ناشناخته بود، از او در امریکا به گرمی استقبال میشود. نظریات او پیش از خودش به آنجا رسیده و پذیرفته شده بودند. راجع به او در امریکا سخنرانی شده بود، بیآنکه خود بداند. آری، او رویایش را در بیداری میدید. روز سخنرانی، سالن آمفیتئاتر دانشگاه کلارک پر از جمعیت بود. حتی ویلیام جیمز (پدر روانشناسی امریکا) در این جمع حضور داشت؛ رویدادی که فروید تا مدتها به آن افتخار میکرد.
(قسمت دوم: نفرت)
پس از سخنرانی، جیمز پاتنم، عصبشناس آمریکایی، به فروید و یونگ پیشنهاد میکند چند روزی به ملک ییلاقیاش در شمال نیویورک بروند تا دکتر خستگی سفر و روز سخنرانی را در کند. هرچه اولین مواجه فروید با امریکا تجربهای خوشایند برای او بود، این سفر تفریحی موجب نفرت او از فرهنگ آمریکایی شد. برای روشن ساختن این مطلب باید کمی از موضوع اصلی دور شویم. اروپای کهنسال به این ملت نوپا با تحقیر نگاه میکرد. تصور غالب در اروپا از آمریکاییها افرادی بیفرهنگ و بیسواد بود که پشت به سنت و آداب و رسوم کرده بودند. اروپایی که میراثدار فلسفه، ادبیات، فرهنگ و هنر ۲۰۰۰ ساله بود، تاسیس ملتی نوپا را برنمیتابید. از طرفی امریکاییها سنت و رسوم اروپایی را بیهوده میدانستند و آن را به سخره میگرفتند. فروید در فرهنگی کاملاً اروپایی بزرگ شده بود و حتی برایش قابل باور نبود که دختر و پسر در امریکا با هم به یک مدرسه میروند. خانواده پاتنم تمام تلاششان را کردند که به دکتر خوش بگذرد، ولی از مانع فرهنگی بینشان آگاه نبودند. بزرگترین تفریح فروید در وین سیگار کشیدن و کتاب خواندن بود، اما پاتنمها بیچاره را مدام به پیادهرویهای طولانی و شنا در رودخانه میبردند و لابد پیش خودشان فکر میکردند دارند سنگ تمام میگذارند. حتی یکبار از دهن فروید پرید که دوست دارد جوجهتیغی ببیند و یکی از پسرهای نوجوان خانواده پیرمرد را از کوه بالا برد که یک جوجهتیغی پیدا کند و نشانش بدهد. از همه بدتر، اعضای خانواده پاتنم او را به اسم کوچک صدا میزدند و حتی با او شوخی هم میکردند یا دست در گردن او میانداختند. این کار برای یک جنتلمن اروپایی که فاصله فیزیکی با دوستان صمیمیاش را هم حفظ میکرد، توهینی غیرقابلبخشش بود. او حتی از اینکه میدید زن و مرد در این فرهنگ بدون هیچ پردهپوشی با هم شوخی میکنند و راجع به مسائل جنسی صحبت میکنند، عمیقاً آزردهخاطر میشد. زیگموند فروید، پزشک، محقق و بنیانگذار علم روانکاوی، علاوه بر تحمل این فشارهای روحی و روانی، به خاطر چرب بودن غذاهای امریکایی و نبودن سرویس بهداشتی مناسب، فشارهایی از نوع دیگر را هم تحمل کرد که عطای امریکا را برای همیشه به لقایش بخشید.
#فروید_و_دوستانble.ir/Psychology_ArakU
(قسمت اول: عشق)
زیگموند فروید پس از آن همه تلاش طاقتفرسا و طولانی توانست جایگاهی کوچک در حلقه روشنفکری اروپا بهدست بیاورد، هرچند شهرت او در این زمان با گمنامی پیشین تفاوت چندانی نداشت. آقای دکتر روزها را به روانکاوی بیمارانش در مطب میگذراند تا اینکه در سال ۱۹۰۸ نامهای از جی. استنلی هال (رییس انجمن روانشناسی امریکا و مدیر دانشگاه کلارک در ماساچوست) دریافت کرد که از او میخواست به امریکا برود و راجع به روانکاوی سخنرانی کند و از آنجا که دکتر وقت میگذارد و از قدیم هم گفتهاند که وقت طلا است، دانشگاه یک مدرک دکتری افتخاری به علاوه ۷۵۰ دلار به او خواهد داد. فروید پذیرفت و سال بعد با همراهی یونگ و یکی دیگر از مریدانش سوار بر کشتی جرج واشنگتن به مقصد نیویورک شد. آنچه بیش از همه مایه شادمانی فروید شد، این بود که یکی از خدمه را در حال خواندن کتاب خودش دید؛ آسیبشناسی زندگی روزمره که در اروپا چندان مورد استقبال واقع نشده بود. سفر به خیر و خوشی گذشت و جالبترین بخش زندگی فروید از همینجا شروع میشود.
او که در کشور خودش ناشناخته بود، از او در امریکا به گرمی استقبال میشود. نظریات او پیش از خودش به آنجا رسیده و پذیرفته شده بودند. راجع به او در امریکا سخنرانی شده بود، بیآنکه خود بداند. آری، او رویایش را در بیداری میدید. روز سخنرانی، سالن آمفیتئاتر دانشگاه کلارک پر از جمعیت بود. حتی ویلیام جیمز (پدر روانشناسی امریکا) در این جمع حضور داشت؛ رویدادی که فروید تا مدتها به آن افتخار میکرد.
(قسمت دوم: نفرت)
پس از سخنرانی، جیمز پاتنم، عصبشناس آمریکایی، به فروید و یونگ پیشنهاد میکند چند روزی به ملک ییلاقیاش در شمال نیویورک بروند تا دکتر خستگی سفر و روز سخنرانی را در کند. هرچه اولین مواجه فروید با امریکا تجربهای خوشایند برای او بود، این سفر تفریحی موجب نفرت او از فرهنگ آمریکایی شد. برای روشن ساختن این مطلب باید کمی از موضوع اصلی دور شویم. اروپای کهنسال به این ملت نوپا با تحقیر نگاه میکرد. تصور غالب در اروپا از آمریکاییها افرادی بیفرهنگ و بیسواد بود که پشت به سنت و آداب و رسوم کرده بودند. اروپایی که میراثدار فلسفه، ادبیات، فرهنگ و هنر ۲۰۰۰ ساله بود، تاسیس ملتی نوپا را برنمیتابید. از طرفی امریکاییها سنت و رسوم اروپایی را بیهوده میدانستند و آن را به سخره میگرفتند. فروید در فرهنگی کاملاً اروپایی بزرگ شده بود و حتی برایش قابل باور نبود که دختر و پسر در امریکا با هم به یک مدرسه میروند. خانواده پاتنم تمام تلاششان را کردند که به دکتر خوش بگذرد، ولی از مانع فرهنگی بینشان آگاه نبودند. بزرگترین تفریح فروید در وین سیگار کشیدن و کتاب خواندن بود، اما پاتنمها بیچاره را مدام به پیادهرویهای طولانی و شنا در رودخانه میبردند و لابد پیش خودشان فکر میکردند دارند سنگ تمام میگذارند. حتی یکبار از دهن فروید پرید که دوست دارد جوجهتیغی ببیند و یکی از پسرهای نوجوان خانواده پیرمرد را از کوه بالا برد که یک جوجهتیغی پیدا کند و نشانش بدهد. از همه بدتر، اعضای خانواده پاتنم او را به اسم کوچک صدا میزدند و حتی با او شوخی هم میکردند یا دست در گردن او میانداختند. این کار برای یک جنتلمن اروپایی که فاصله فیزیکی با دوستان صمیمیاش را هم حفظ میکرد، توهینی غیرقابلبخشش بود. او حتی از اینکه میدید زن و مرد در این فرهنگ بدون هیچ پردهپوشی با هم شوخی میکنند و راجع به مسائل جنسی صحبت میکنند، عمیقاً آزردهخاطر میشد. زیگموند فروید، پزشک، محقق و بنیانگذار علم روانکاوی، علاوه بر تحمل این فشارهای روحی و روانی، به خاطر چرب بودن غذاهای امریکایی و نبودن سرویس بهداشتی مناسب، فشارهایی از نوع دیگر را هم تحمل کرد که عطای امریکا را برای همیشه به لقایش بخشید.
#فروید_و_دوستانble.ir/Psychology_ArakU
۳۴
۱۷:۴۴
گیف
۲۰:۴۱
🫶۲
۳۸
۱۸:۴۵
رولو ریس می در ۲۱ آوریل ۱۹۰۹ در شهر آدا،در ایالت اوهایو به دنیا اومد، اما بیشتر دوران کودکیاش در میشیگان گذشت.دوران کودکیاش آسون نبود. والدینش مدام دعوا میکردن و خواهر بزرگترش به اختلال روانی شدیدی مبتلا بود. او برای فرار از این تنشها، ساعتها کنار رودخانه سنت کلیر بازی میکرد و اون رودخونه بهترین دوستش شد.رولو می اول رشته انگلیسی خونده بود، حتی یه مدت به خاطر فعالیت در مجله رادیکال دانشجویی از دانشگاه اخراج شد. اما بعدش از کالج اوبرلین فارغالتحصیل شد.سه سال رو به عنوان هنرمند دورهگرد و معلم زبان انگلیسی در اروپا گذروند. اونجا با آلفرد آدلر آشنا شد و تو یه سمینارش شرکت کرد که این تجربه تا آخر عمر باهاش ماندگار شد.بعد از برگشتن به آمریکا، مدرک الهیات گرفت و دو سال کشیش شد. اما بعد فهمید که مسیر واقعیاش چیز دیگریست و رفت سراغ روانشناسی.نقطه عطف زندگی رولو می وقتی بود که در حدود ۳۰ سالگی به بیماری سل مبتلا شد و سه سال تو آسایشگاه بستری بود. تو اون دوران که با مرگ فاصلهای نداشت، کتابهای کی یرکگارد، فیلسوف وجودگرا، رو خوند و انقلابی توی فکرش ایجاد شد. او فروید را تحسین کرد، اما بیشتر تحت تأثیر کییرکگارد قرار گرفت و فهمید اضطرابش از ترس نابود شدن و نبودن میاد.اون در نهایت در ۴۰ سالگی دکترای روانشناسی بالینی رو از دانشگاه کلمبیا گرفت.رولو می در ۲۲ اکتبر ۱۹۹۴ در ۸۵ سالگی درگذشت
۱- بودن در جهانرولو می میگفت انسان و محیطش از هم جداییناپذیرن. این یگانگی رو با واژه آلمانی Dasein بیان میکنه؛به معنی وجود داشتن در دنیاست.انسان سالم کسیست که هر سه جنبه بودن در جهان رو همزمان تجربه کنه. اولین بُعد، جهانِ اطراف یا محیط طبیعی و زیستی هست؛ مثل نیاز به خوردن، خوابیدن، احساس سرما و گرما. بُعد دوم، جهانِ با دیگران یا روابط اجتماعی هست؛ مثل عشق، دوستی، تعلق داشتن به یک گروه. بُعد سوم، جهانِ خود یا درون و رابطه با خویشتن هست؛ مثل خودآگاهی، فهمیدن کیستی و چه حسی داری.
۲- نیستی و اضطرابرولو می میگفت برای اینکه بفهمی بودن یعنی چی، باید بدونی نبودن هم ممکنه.انسان تنها موجودیه که میدونه یه روزی نخواهد بود. این آگاهی از مرگ، توی وجودمون اضطراب ایجاد میکنه. اما این اضطراب لزوماً چیز بدی نیست.و از کییرکگارد نقل میکنه:«اضطراب سرگیجه آزادی است.»رولو می دو نوع اضطراب رو از هم جدا میکنه. اولی اضطراب بهنجار هست که متناسب با تهدیده، سرکوب نمیشه و میتونیم باهوشیاری باهاش کنار بیایم. هر رشدی با این اضطراب همراهه؛ مثلاً وقتی میخوای کار جدیدی شروع کنی یا تصمیم مهمی بگیری. دومی اضطراب روانرنجور هست که واکنشی نامتناسبه، سرکوب میشه و رشد انسان رو متوقف میکنه.
۳. گناه وجودیگناه فقط از خطای اخلاقی نیست. رولو می میگفت ما وقتی گناهکار میشیم که تواناییهای واقعیمون رو نادیده بگیریم، نیازهای دیگران رو درست درک نکنیم و از وابستگیمون به طبیعت غافل باشیم.
۴. قصدمداریقصدمداری ساختاریست که به تجربه ما معنا میده و بهمون اجازه میده درباره آینده تصمیم بگیریم. این مفهوم پل میزنه بین من و جهان بیرون. کارهایی که میکنیم نه فقط از درون ما میان، نه فقط از محیط بیرون بیان، بلکه حاصل تعامل این دوتا هستند.
۲۴
۱۷:۱۳
رولو می کتاب معروف عشق و اراده رو نوشت که برنده جایزه امرسون شد.اون میگفت جامعه امروز عشق رو تقلیل داده به میل جنسی که فقط یه عملکرد زیستیست، و اراده رو تقلیل داده به ارادهگری که فقط محکم ایستادن بدون جهت هست.رولو می چهار نوع عشق رو از هم جدا میکنه. اول میل جنسی هست که همون نیاز زیستی و ارضای غریزه است. دوم اروس هست که میل روانی برای اتحاد پایدار با معشوقه و مبتنی بر مراقبت و لطافت است. سوم فیلیا هست که دوستی صمیمی و غیرجنسیه، زمانبره و ریشه میدونه. چهارم مهرورزی هست که عشق ایثارگرانه و معنویه، بیقید و شرطه و وابسته به رفتار طرف مقابل نیست.انسان سالم کسیست که بتونه عشق و اراده رو تلفیق کنه؛ چون هر دوشون به معنای مراقبت، انتخاب، اقدام و مسئولیت هستند.
یکی از بحثبرانگیزترین ایدههای رولو می اینه که آزادی و سرنوشت نه تنها تضادی با هم ندارن، بلکه به هم وابستهان. خودش میگه آزادی سرزندگی خود را مدیون سرنوشت است، و سرنوشت اهمیت خود را مدیون آزادی.
سرنوشت یعنی اون بخش از زندگی که از پیش تعیین شده؛ مثل مرگ، جنسیت، ژنها، خانوادهای که توش به دنیا اومدیم.
آزادی یعنی فهمیدن این سرنوشت و انتخاب کردن چگونگی ارتباط با اون. آزادی دو نوع هست: آزادی انجام که کار بیرونی محسوب میشه و آزادی وجودی مینامیم، و آزادی بودن که آزادی اساسی مینامیم .
انسان سالم میدونه مرگ یه روز میاد، محدودیتهایی داره، اما با شجاعت انتخاب میکنه و مسئولیت زندگیش رو به عهده میگیره.
از دیدگاه رولو می، انسان موجودی آزاد، مسئول و جستجوگر معناست. سلامت روان به معنی توانایی بودن در جهان در هر سه بُعدش هست، همراه با پذیرش اضطراب و شجاعت مواجهه. آسیبشناسی روانی به شکل پوچی، بیتفاوتی و از خودبیگانگی بروز میکنه. هدف درمان هم آزاد کردن انسان برای انتخاب و مسئولیتپذیری است.
رولو می انقلابی در روانشناسی ایجاد کرد. انسان را از قفس غریزهها و شرطیشدگیها بیرون آورد و او را در مقابل انتخابهای بزرگ زندگی قرار داد. او به ما یادآوری میکند که زندگی کردن یعنی جرات انتخاب کردن، و جرات عشق ورزیدن، حتی در سایه همیشگی نیستی.
«خب دوستان، از دنیای رولو می خداحافظی میکنیم. امیدوارم این تکه از پازل، شما رو به شجاعت بودن در لحظههای مبهم زندگی نزدیکتر کرده باشه🧩یادتون نره هفتهی دیگه، تکهی بعدی پازل شخصیت رو باهم میچینیم. تا اون موقع آزادیِ انتخابهاتون رو جشن بگیرید و مراقب خودتون باشید
#پازل_شخصیت@Psychology_ArakU
۲۲
۱۷:۱۳
انجمن علمی روانشناسی دانشگاه اراک برگزار میکند :
وبینارتحلیل اضطراب و هنر تحمل ابهام
مدرس: دکتر بهار رستمیروان تحلیلگر و مدرس دانشگاه
تاریخ برگزاری: یکشنبه ۱۷ خرداد
زمان: ساعت ۱۹
مکان: در بستر اسکای روم
برای ثبت نام به آیدی زیر پیام دهید:- @psy_araku
انجمن علمی روانشناسی دانشگاه اراک
@Psychology_ArakU
برای ثبت نام به آیدی زیر پیام دهید:- @psy_araku
انجمن علمی روانشناسی دانشگاه اراک
۲۶
۱۸:۵۷