اعترافاتِ نانوشته | روایتِ یک زندگی
گاهی یک نگاه کافی است… برای شروع قصهای که تا ابد در قلب میماند. او را دوست داشت؛ نه برای آنچه بود، برای احساسی که هیچکس جز او در قلبش بیدار نمیکرد… جَزا و تَقدیر
@Punishment_Fate
برای معرفی به دوستانتون

۵۰
۱۰:۱۹
جزا یا تقدیر
#قسمت_۵
صدای آرزو دوباره بلند شد:
«هستی... اصلاً حواست به منه؟»
هستی به خودش آمد.
«هان؟»
آرزو خندید.
«گفتم رسماً رفتی توی کتاب.»
هستی نگاه کوتاهی به دوستش انداخت و لبخند کمرنگی زد.
اما حتی خودش هم میدانست آرزو بیراه نمیگوید.
او واقعاً داخل آن کتاب رفته بود.
داخل دردهای مردی که حتی صدایش را نشنیده بود.
کلمات مرد بیش از حد واقعی بودند.
انگار کتاب نمینوشت.
انگار زخمهای سالهای سخت زندگیاش را روی کاغذ گذاشته بود.
و برای اولین بار، هستی احساس کرد پشت آن نام ساده که روی صفحه نوشته شده، انسانی نشسته که سالها کسی حرفهای واقعیاش را نشنیده است.
کنجکاوی آرامآرام در دلش شکل میگرفت.
چیزی عمیقتر از دلسوزی.
چیزی که خودش هم هنوز نمیتوانست برایش اسمی پیدا کند.
آرزو بیحوصله دست دراز کرد و لپتاپ را کمی سمت خودش چرخاند.
نگاهش روی نام نویسنده ثابت ماند.
چند ثانیه.
بیشتر از حد معمول.
بعد اخمش در هم رفت.
هستی متوجه تغییر حالتش شد.
«آرزو؟ چی شد؟»
آرزو جواب نداد.
انگار داشت چیزی را در حافظهاش جستوجو میکرد.
«نمیدونم...»
«چی رو؟»
«این اسم... آشناست.»
هستی کنجکاوتر شد.
«از کجا؟»
آرزو به سقف خیره شد.
«یادم نمیاد...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد ناگهان انگار تکهای از یک خاطره در ذهنش جان گرفت.
«فکر کنم دانشگاه...»
«دانشگاه؟»
«آره... سر کلاس استاد حمدی.»
هستی ابرو بالا انداخت.
آرزو آرام خندید.
«یه پسره بود. همیشه ته کلاس مینشست.»
«آخه این روحانیه. چه ربطی به کلاس حمدی داره؟»
«برای خودمم عجیبه... ولی این فامیلی خیلی آشناست.»
لبخند محوی روی لبش نشست.
«سنش از همه بیشتر بود. کمتر حرف میزد. ولی وقتی نوشتههاشو میخوند... همه ساکت میشدن ، یادم قبلا بچه ها گفته بودن طلبه بوده. »
هستی ناخودآگاه به صفحه نگاه کرد.
به نامی که بالای فایل نشسته بود.
حجتالاسلام سید محمد تنهاپور.
آرزو شانه بالا انداخت.
«البته مطمئن نیستم خودش باشه.»
هستی با شیطنت آرنجی به بازوی او زد.
«تو که نصف کلاسها اصلاً حواست نبوده.»
آرزو خندید.
«دقیقاً. بیشتر وقتم صرف خرابکاری میشد.»
بعد با خنده ادامه داد:
«البته تو هم به عنوان مهمان کم آتیش نمیسوزوندی. فقط سر کلاس خودت مؤدب بودی .»
این بار هر دو خندیدند.
خندهای کوتاه و گرم که برای لحظهای سنگینی فضای اتاق را شکست.
اما برخلاف دوستش، ذهن هستی دیگر در دفتر نشریه نبود.
آرزو آخرین جرعه چایش را نوشید و از روی صندلی بلند شد.
«من دارم میرم چایی بریزم. تو هم اگه تا صبح شیفته این نویسنده مرموز نشدی، بیا کمک.»
هستی بیاختیار اخم کرد.
«آرزو! چرت و پرت نگو.»
آرزو با شیطنت خندید و سمت آبدارخانه رفت.
سکوت دوباره به دفتر برگشت.
هستی نفس عمیقی کشید و نگاهش را به صفحه دوخت.
اما دیگر کلمات را نمیخواند.
ذهنش درگیر جملهای شده بود که آرزو گفته بود.
«یه پسره بود... همیشه ته کلاس مینشست. میگفتن قبلاً طلبه بوده...»
ناخودآگاه چشمهایش را بست.
دانشگاه...
حیاط قدیمی...
درختهای بلند چنار...
و راهروهای شلوغی که همیشه پر از صدای خنده و بحث دانشجوها بود.
خاطرهای دور در ذهنش تکان خورد.
مبهم.
نامشخص.
انگار تصویری پشت مه پنهان شده باشد.
در میان آن تصویر، دنبال مردی با لباس روحانیت میگشت.
اما هرچه بیشتر فکر میکرد، چهره دیگری به یادش میآمد.
مردی با دفتری در دست.
آرام.
ساکت.
با نگاهی که بیشتر شنونده بود تا گوینده.
هستی چشم باز کرد.
نه...
مطمئن نبود.
شاید فقط تحت تأثیر کتاب و نام نویسنده قرار گرفته بود.
شاید ذهنش داشت میان خاطره و خیال پلی نامرئی میساخت.
دوباره به صفحه نگاه کرد.
نشانگر روی آخرین جمله کتاب چشمک میزد.
«فکر میکردم آن دختر شعلهای در تاریکیهای من باشد، اما نشد.»
هستی آرام آن جمله را زیر لب تکرار کرد.
این بار چیزی در دلش فشرده شد.
انگار میان تمام آن صفحات، بیش از هر چیز همین جمله به او چسبیده بود.
چه اتفاقی افتاده بود؟
آن دختر چه کسی بود؟
چرا رفته بود؟
و مهمتر از همه...
چرا مردی که تمام کتابش را با چنین صداقتی نوشته بود، درباره آن دختر اینقدر کم حرف زده بود؟
انگار عمداً بخشی از داستان را پنهان کرده باشد.
صدای سوت کتری از انتهای دفتر بلند شد.
آرزو فریاد زد:
«هستی! زندهای؟»
هستی لبخند محوی زد.
«آره.»
اما حقیقت این بود که بخشی از وجودش هنوز آنجا نبود.
هنوز میان صفحههای کتاب سرگردان بود.
میان هوای بارانی.
میان یک جدایی.
و میان نام مردی که هر لحظه برایش واقعیتر میشد.
حجتالاسلام سید محمد تنهاپور.
و برای اولین بار، دلش میخواست چهره صاحب این اسم را ببیند.
پایان قسمت پنج
نویسنده : ملی جهت توجه ملی همون ملیکا
۵۳
۱۰:۲۹
الْحَمْدُ للهِ الَّذِی جَعَلَ کَمَالَ دِینِهِ وَ تَمَامَ نِعْمَتِهِ بِوِلایَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلامُ
عیدتون مبارک
🤍
بر دشمن مرتضی علی لعنتکور شد هر آن که نتواند ببیند














عیدتون مبارک
بر دشمن مرتضی علی لعنتکور شد هر آن که نتواند ببیند
۴۶
۱۴:۵۶
جزا یا تقدیر
#قسمت_۶
برای اولین بار، دلش میخواست چهرهی صاحبِ این اسم را ببیند.
هستی چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد لپتاپ را بست.
نورِ مانیتور خاموش شد و تصویرِ محوش روی صفحهی سیاه افتاد. لحظهای به چهرهی خستهی خودش خیره شد؛ به چشمهایی که از ساعتها خواندن میسوختند.
نفسِ آرامی کشید و از پشتِ میز بلند شد.
سکوتِ دفتر هنوز زیر صدای باران نفس میکشید.
از کنارِ میزها عبور کرد و به سمتِ پنجره رفت.
چشمش به گوشهی کوچکِ پذیراییِ نشریه افتاد.
چند تابلو، تکیه داده به دیوار، زیر پارچهای خاکستری نیمهپنهان مانده بودند.
نگاهش روی آنها ثابت ماند.
برای چند ثانیه.
بعد آرام جلو رفت و پارچه را کنار زد.
رنگها هنوز زنده بودند.
اما انگار مدتها بود کسی به آنها نگاه نکرده بود.
در همین لحظه، آرزو با دو لیوان چای از آبدارخانه بیرون آمد.
بخارِ چای در هوا پیچید.
نگاهش به هستی افتاد.
چند لحظه ساکت ماند؛ انگار میدانست دوستش دوباره درگیر چه چیزی شده است.
یکی از لیوانها را روی میز گذاشت و گفت:
«باز رفتی سراغشون؟»
هستی لبخند تلخی زد.
انگشتش را روی قابِ یکی از تابلوها کشید.
لایهای نازک از گرد و غبار روی نوک انگشتش نشست.
بیآنکه نگاهش را از تابلو بردارد، گفت:
«دیدی آخرش مجبور شدم جمعشون کنم؟»
آرزو چیزی نگفت.
هستی ادامه داد:
«دو سال براشون وقت گذاشتم... دو سال تو این رشته خاک خوردم. چه رویاهایی که براشون نداشتم.»
نگاهش روی رنگهای خاموشِ تابلو لغزید.
«هر کدومشون یه تیکه از زندگیم بودن.»
صدایش آرامتر شد.
«تمام زندگیم تلاش کردم یه گالری برای خودم داشته باشم... ولی هیچکس ندیدشون.»
باران محکمتر به شیشه کوبید.
هستی خندید.
اما خندهاش بوی تلخی میداد.
«فکر میکردم آدم اگه چیزی رو از تهِ دلش خلق کنه، بالاخره یکی پیدا میشه که بفهمتش.»
سکوت کرد.
بعد زیر لب گفت:
«ولی انگار اشتباه میکردم.»
آرزو لیوان چای را به دستش داد.
«همهچی که قرار نیست زود دیده بشه. من هنوز امیدوارم یه روز گالریت رو پس بگیری. این بدهیهای لعنتی هم بالاخره تموم میشن.»
هستی پوزخند کمرنگی زد.
«اینو به صاحبخونهی جدید گالری بگو. شاید راضی شد چیزی که فروختم دوباره پس بده.»
آرزو خندید.
اما خندهاش خیلی زود محو شد.
چون میدانست پشتِ شوخیِ هستی، ماهها خستگی و ناامیدی پنهان شده است.
هستی دوباره به تابلوها نگاه کرد.
بعد بیاختیار یادِ مردی افتاد که چند دقیقه قبل کتابش را میخواند.
مردی که نوشته بود:
«من چراغِ دیگرانم، اما در تاریکیِ خودم هنوز چشمانتظارِ یک شعلهام.»
برای لحظهای عجیب، احساس کرد آن جمله را میفهمد.
شاید بیشتر از آنچه باید.
شاید چون خودش هم سالها بود چیزی را در دلش حمل میکرد که هیچکس واقعاً ندیده بود.
نگاهش روی یکی از تابلوها ثابت ماند.
دختری میانِ باران ایستاده بود؛ بیچتر، بیپناه و رو به نوری دوردست.
آخرین تابلویی که پیش از بسته شدنِ گالری کشیده بود.
خریدار نداشت.
مثل بقیه.
هستی آرام گفت:
«عجیبه...»
آرزو جرعهای از چایش نوشید.
«چی؟»
هستی لحظهای مکث کرد.
«این مرد رو نمیشناسم. حتی نمیدونم چه شکلیه. ولی بعضی جمله هاش درک میکنم.»
آرزو ابرویی بالا انداخت.
«اسمش همینه دیگه؛ نویسندگی.»
هستی سر تکان داد.
«نه...»
چشمهایش دوباره روی تابلوها لغزید.
«اثر نویسندههای زیادی خوندم. ولی این فرق داشت.»
صدایش آرامتر شد.
«انگار نمیخواست تحت تأثیر قرار بده. فقط خسته بود.»
سکوت میانشان نشست.
باران پشت شیشه شدت گرفته بود.
قطرهها از روی پنجره پایین میلغزیدند؛ مثل اشکهایی که راه خودشان را پیدا کرده باشند.
آرزو لیوانش را روی میز گذاشت و با شیطنت گفت:
«فقط امیدوارم تا فردا شیفته نویسندهی کتاب نشده باشی.»
هستی فوراً اخم کرد.
«آرزو!»
آرزو خندید.
«چی؟ دارم هشدار میدم.»
هستی چشمهایش را گرد کرد.
«من حتی قیافهشو ندیدم.»
«اتفاقاً خطرناکترین نوعشه.»
هستی بالش کوچکی از روی مبل برداشت و سمتش پرت کرد.
صدای خندهی هر دو در فضای ساکت دفتر پیچید.
اما وقتی خندهها خوابید، نگاهِ هستی دوباره به لپتاپِ خاموش افتاد.
و برای اولین بار در تمام سالهای کارش، دلش نمیخواست بعد از تمام شدنِ یک پروژه، پروندهی نویسنده را ببندد.
دلش میخواست بداند بعد از آخرین جملهی آن کتاب چه اتفاقی برای صاحبش افتاده است.
آیا هنوز هر شب با گذشته زندگی میکند؟
آیا آن دختری که از او نوشته بود واقعاً رفته بود؟
و چرا میان صدها صفحه اعتراف، بعضی زخمها را فقط در چند خط خلاصه کرده بود؟
حس عجیبی در دلش افتاده بود.
حسی شبیه ایستادن پشتِ درِ اتاقی تاریک.
اتاقی که نمیدانست باید واردش شود یا نه.
اما میدانست دیگر نمیتواند بهسادگی از کنارش عبور کند.
بیرون، باران بیوقفه میبارید.
و بیآنکه خودش
۴۲
۲۱:۰۶
بداند، سرنوشت آرامآرام داشت نخهای دو زندگی را به هم نزدیک میکرد؛
یکی پشتِ میزِ کوچکِ یک نشریه.
و دیگری، در اتاقی دور، بیخبر از اینکه کسی میانِ تمامِ کلماتش، صدایش را شنیده است.
پایان قسمت شیش
نویسنده:ملی












یکی پشتِ میزِ کوچکِ یک نشریه.
و دیگری، در اتاقی دور، بیخبر از اینکه کسی میانِ تمامِ کلماتش، صدایش را شنیده است.
پایان قسمت شیش
نویسنده:ملی
۴۷
۲۱:۰۶
جزا یا تقدیر
#قسمت_۷
بالاخره باران تمام شده بود.
ردِ قطرهها هنوز روی شیشهها مانده بود و نورِ کمرنگِ صبح، آرامآرام روی خیابانهای خیس مینشست.
صدای گنجشکها از پشتِ پنجره خبر از آغازِ روزی تازه میداد.
هستی آخرین جرعهی چای را نوشید و دوباره پشتِ میز نشست.
آرزو سرگرم مرتب کردنِ قفسهها بود و صدای ورق خوردنِ کاغذها گاهی سکوتِ دفتر را میشکست.
اما ذهنِ هستی هنوز میانِ صفحههای همان کتاب سرگردان بود.
خسته، چشمهایش را روی هم فشرد.
نگاهش روی لپتاپِ خاموش ماند.
روی نامی که هنوز در ذهنش تکرار میشد.
محمد تنهاپور.
نفسِ عمیقی کشید.
بعد دوباره لپتاپ را باز کرد.
شاید فقط برای تمام کردنِ کار.
شاید هم برای چیزی که خودش نمیتوانست توضیحش بدهد.
صفحهی مشخصاتِ نویسنده را باز کرد.
شماره تماس.
آدرس.
و ایمیل.
چند لحظه خیره ماند.
بعد پنجرهی جدیدی باز کرد.
انگشتانش روی صفحهکلید نشستند.
آرام نوشت:
«سلام، وقت بخیر جناب آقای تنهاپور
نسخهی کتاب شما مطالعه شد. برای آمادهسازی نهاییِ چاپ و طراحی جلد، به فایل کامل اثر نیاز داریم.
همچنین لازم میدانم بگویم نوشتههایتان را خواندم؛ نه فقط از روی وظیفه، بلکه از روی کنجکاوی.
نمیدانم چرا، اما هنگام خواندنِ کتاب، بارها احساس کردم پشتِ این کلمات، آدمی ایستاده که روزهای سختی را پشت سر گذاشته است.
موفق باشید.
نشریهی رویا»
دیگر توانِ باز نگه داشتنِ چشمهایش را نداشت.
روی دکمهی ارسال کلیک کرد.
ایمیل فرستاده شد.
هستی بیتوجه لپتاپ را بست.
اصلاً متوجه نشد که پیام را از ایمیلِ شخصیِ خودش فرستاده است.
همان ایمیلی که عکسِ کوچکی از چهرهاش کنارِ نامش دیده میشد.
چند دقیقه بعد، از آرزو خداحافظی کرد و از ساختمانِ نشریه بیرون رفت.
خیابانها هنوز خیس و براق بودند.
هوای سرد به صورتش خورد.
شالِ خاکستریاش را دورِ گردنش محکمتر پیچید و به سمتِ ماشینش رفت.
وقتی به خانه رسید، چراغها خاموش بودند.
پدرش روی کاناپه خوابش برده بود و تلویزیونِ بیصدا، تصاویرِ نامفهومی را روی دیوار پخش میکرد.
هستی آرام کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد.
بعد بیصدا واردِ اتاقش شد.
خواب، مثل ابری سنگین روی پلکهایش نشسته بود.
حتی فرصتِ عوض کردنِ لباسهایش را پیدا نکرد.
سرش روی بالش قرار گرفت و چند ثانیه بعد، در خواب فرو رفت.
---
چند ساعت بعد...
در آن سوی شهر...
محمد پشتِ میزِ قدیمیِ خانهی مادرش نشسته بود.
پنجره نیمهباز بود و هوای خنکِ صبح داخلِ اتاق میآمد.
صدای تیکتاکِ ساعتِ دیواری در سکوتِ خانه میپیچید.
روی میز، چند برگهی نیمهنوشته و کتابِ باز رها شده بود.
محمد مشغول نوشتنِ نامهای اداری بود که صدای اعلانِ ایمیل، سکوت را شکست.
بیحوصله نگاهش کرد.
احتمالاً یکی دیگر از همان پیامهای رسمی.
تشکرهای کوتاه.
پاسخهای بیروح.
اما این یکی فرق داشت.
ایمیل را باز کرد.
چشمش روی چند خط ثابت ماند.
«...هنگام خواندنِ کتاب، بارها احساس کردم پشتِ این کلمات، آدمی ایستاده که روزهای سختی را پشت سر گذاشته است...»
مدتها بود کسی چنین چیزی به او نگفته بود.
مدتها بود کسی میانِ واژهها، خودِ او را دیده نبود.
لبخندِ بسیار کمرنگی روی صورتش نشست.
شاید اولین لبخندِ واقعیِ ماههای اخیر.
اما لحظهی بعد، چیزی دیگر توجهش را جلب کرد.
نامِ فرستنده.
هستی فرهمند.
دستش روی ماوس متوقف شد.
قلبش ضربهای آرام خورد.
نام را دوباره خواند.
هستی فرهمند.
انگار خاطرهای قدیمی از زیرِ لایههای گردوغبارِ سالها سر بلند کرده باشد.
روی تصویرِ کوچکِ کنارِ ایمیل کلیک کرد.
عکس باز شد.
محمد بیحرکت ماند.
برای چند لحظه حتی پلک هم نزد.
سالها ناگهان کنار رفتند.
حیاطِ دانشگاه.
چنارهای بلند.
بوی رنگِ روغن.
راهروهای شلوغِ دانشکدهی هنر.
و دختری که همیشه دفترِ طراحی در دست داشت.
دختری که اغلب کنارِ آرزو دیده میشد.
کمحرف.
آرام.
و عجیبتر از همه، همیشه غرقِ نگاه کردن.
محمد یادش آمد.
آخرین روزِ کلاس.
روزی که بالاخره تصمیم گرفته بود با آرزو حرف بزند.
خواسته بود چیزی دربارهی هستی بپرسد.
خواسته بود بگوید آن دخترِ ساکت، مدتهاست ذهنش را درگیر کرده.
اما درست همان لحظه تلفنش زنگ خورده بود.
بعد جلسه تمام شده بود.
ترم تمام شده بود.
و زندگی، مثل رودخانهای خروشان، هرکدامشان را به سمتی برده بود.
نگاهش هنوز روی تصویر مانده بود.
باورش نمیشد.
بعد از تمامِ این سالها...
بعد از تمامِ آن شکستها...
بعد از آن همه تنهایی...
اولین کسی که میانِ تمامِ کلماتش خودِ او را دیده بود، همان دختری بود که روزی فقط از دور میشناخت.
محمد آرام سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد.
چشمهایش را بست.
برای لحظهای کوتاه، صدای بارانِ آن شب، صدای دادگاه، صدای خداحافظیِ طاها و تمامِ زخمهای سال
۲۶
۲۳:۵۹
های گذشته عقب نشستند.
و جای آنها را فقط یک نام گرفت.
هستی فرهمند.
نامی که گمان میکرد سالها پیش در ازدحامِ زندگی گم شده است.
لبخندِ محوی گوشهی لبش نشست.
نه از جنسِ شادی.
از جنسِ حیرت.
انگار زندگی، بعد از سالها سکوت، بیصدا صفحهای را ورق زده باشد.
و آن سوی شهر...
هستی بیخبر از همهچیز خوابیده بود.
بیخبر از اینکه مردی که تمامِ شبهایش را در قالبِ کلمات روی کاغذ ریخته بود، حالا نامِ او را آرام زیر لب زمزمه میکند.
«هستی فرهمند...»
و برای اولین بار بعد از مدتها، دلش نمیخواست به گذشته فکر کند.
پایان قسمت هفت
نویسنده:ملی













و جای آنها را فقط یک نام گرفت.
هستی فرهمند.
نامی که گمان میکرد سالها پیش در ازدحامِ زندگی گم شده است.
لبخندِ محوی گوشهی لبش نشست.
نه از جنسِ شادی.
از جنسِ حیرت.
انگار زندگی، بعد از سالها سکوت، بیصدا صفحهای را ورق زده باشد.
و آن سوی شهر...
هستی بیخبر از همهچیز خوابیده بود.
بیخبر از اینکه مردی که تمامِ شبهایش را در قالبِ کلمات روی کاغذ ریخته بود، حالا نامِ او را آرام زیر لب زمزمه میکند.
«هستی فرهمند...»
و برای اولین بار بعد از مدتها، دلش نمیخواست به گذشته فکر کند.
پایان قسمت هفت
نویسنده:ملی
۳۴
۲۳:۵۹
لینک ناشناس هر نظر یا ایده که داشتید خوشحال میشم باهام در میون بذارید
۳۳
۹:۲۲
بچه ها شرمنده ام میدونم باید قسمت جدید بزارم ولی یه وقتایی انقدر درگیرم یادم میره ببخشید
راستی خوشحال میشم بهم پیام بدید اگه رمان خونید چقدر خوشتون اومده
اگه دوست داشتید برام یه قلب بزارید که یعنی خیلی خوب بوده و گل بزارید یعنی کنجکاوید آخرش چی میشه
انشالله همیشه در پناه حق باشید
راستی خوشحال میشم بهم پیام بدید اگه رمان خونید چقدر خوشتون اومده
اگه دوست داشتید برام یه قلب بزارید که یعنی خیلی خوب بوده و گل بزارید یعنی کنجکاوید آخرش چی میشه
انشالله همیشه در پناه حق باشید
۱۳
۱۹:۴۹
جزا یا تقدیر
#قسمت_۸
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
ساعت دیواری هر ثانیه را با سماجت میشمرد و نورِ کمرنگِ صبح از پنجره روی میز افتاده بود.
اما ذهنِ محمد جایی میان سالهای دور جا مانده بود.
روی نامی که بعد از این همه سال ناگهان مقابلش ظاهر شده بود.
هستی فرهمند.
چند بار صفحهی ایمیل را باز و بسته کرد.
انگار میخواست مطمئن شود اشتباه ندیده است.
نام هنوز همانجا بود.
ثابت ، واقعی.
نگاهش روی عکسِ کوچک کنار ایمیل ماند.
سالها گذشته بود.
اما بعضی نگاهها تغییر نمیکردند.
آرام سرش را تکان داد از پشت میز بلند شد به طرف پنجره رفت و آن را بست.
و به بیرون خیره شد دوباره کلافه چند ثانیه بعد دوباره بازش کرد.
پوزخند کمرنگی روی لبش نشست.
«عجب...»
سالها بود نام او را نشنیده بود.
بعد یکسال حتی به دانشگاه فکر نکرده بود.
اما حالا، فقط با دیدن چند کلمه، صدای راهروهای دانشکده در ذهنش زنده شده بود.
صدای خندههای همکلاسی هایش
بوی رنگِ روغن بچه های دانشکده هنر
و در میان ها دختری که اغلب ساکتتر از بقیه بود.
دختری که بیشتر نگاه میکرد تا حرف بزند.
محمد نفس عمیقی کشیدلبخند تلخی روی لبش نشستزندگی گاهی شوخیهای عجیبی بلد است.
بعد نگاهش را از صفحه گرفت.
بعضی خاطرهها بهتر بود همانجا بمانند؛ در گذشته.
دستش روی صفحهکلید نشست.
مدتی نوشت.
چند جمله را پاک کرد.
دوباره نوشت.
و در نهایت فقط این را فرستاد:
«سلام سرکار خانم فرهمند
از مطالعهی اثر و لطف شما سپاسگزارم.
مدتها بود کسی دربارهی خودِ کتاب با من صحبت نکرده بود.
از توجه شما ممنونم.
فایل کامل اثر همان نسخهای است که مطالعه فرمودید.
با احترامسید محمد تنهاپور»
چند لحظه به متن خیره ماند.
بعد روی دکمهی ارسال کلیک کرد.
ایمیل فرستاده شد.
اما برخلاف انتظارش، نگاهش همچنان روی صفحه ماند.
روی همان نام.
هستی فرهمند.
انگار چیزی ناتمام، بیصدا از دلِ سالها سر برآورده بود.
---
چند ساعت بعد...
نورِ عصر از لابهلای پرده به داخل اتاق خزیده بود.هستی همچنان غرق در خواب بود با لباسی که هنوز عوض نکرده روی تخت خوابش برده بود
که با صدای زنگِ تلفن از خواب پرید.
برای چند لحظه نفهمید کجاست.
چشمهایش هنوز از بیخوابیِ شب گذشته سنگین بود.دستش را روی میز کنار تخت کشید و گوشی را برداشت.
آرزو بود.
«الو... زندهای؟»
هستی چشمهایش را مالید.«متأسفانه.»
آرزو خندید.«پس آماده شو. تا یک ساعت دیگه باید توی نشریه باشی.»
«چرا؟»
«چون نویسندهی مرموزت جواب داده.»
هستی کاملاً از خواب پرید.«چی؟»
«گفتم که جواب داده.»
چند ثانیه سکوت کرد.بعد با همان لحن شیطنتآمیز ادامه داد:«البته ظاهراً خیلی مؤدبتر از چیزیه که فکر میکردم.»
هستی روی تخت نشست.قلبش بیدلیل کمی تندتر میزد.
«فایل رو فرستاده؟»
«نه.»
«نه؟»
«نه دیگه . گفت فایل کامل اثر همان نسخهای است که مطالعه کردید.»
هستی اخمی کرد گفت
" باشه ، من الان خودم میرسونم نشریه "
بعد تماس را قطع کرد و به سمت حمام رفت.اما تمام مدت ذهنش درگیر همان پاسخ بود.
بعد حمام همچنان ذهنش درگیر بود زمزمه کرد «محاله...»
در ذهنش صفحهی آخر.
همان پایان ناگهانی دوره کرد
و ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
تمام کتاب فقط دربارهی گذشته بود.
دربارهی شیوا ، طاها.
دربارهی طلاق اش .
دربارهی فروپاشی.
اما آن دختر...
دختری که در چند صفحهی آخر از او حرف زده بود...
دختری که نوشته بود:
«فکر میکردم آن دختر شعلهای در تاریکیهای من باشد...»
تقریباً هیچ حضوری در کتاب نداشت.
نه نامی.
نه خاطرهای.
نه توضیحی.
هیچچیز.
انگار کسی عمداً بخشی از داستان را بریده باشد.
هستی آرام در صندلی فرو رفت.
احساس میکرد چیزی درست نیست.
نویسندهای که صدها صفحه از دردهایش نوشته بود، چرا مهمترین بخش زندگیاش را پنهان کرده بود؟
حسی عجیب در دلش افتاد.
حسی شبیه پیدا کردن دری قفلشده در انتهای یک راهرو.
دری که هیچکس دربارهاش حرف نزده باشد.
و حالا، بیش از هر زمان دیگری، دلش میخواست بداند پشت آن در چه چیزی پنهان شده است.
پایان قسمت هشت
نویسنده: ملی
۱۵
۱۶:۰۰