لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قسم به قلم (روایت روزهای فتح)ق
۲۹۴ عضو

قسم به قلم (روایت روزهای فتح)

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۶ مرداد
thumbnail
undefined۱
undefined۱

۳۰۳

۸:۰۳

thumbnail
روزی که به میناب رفتیم، برای مایی که مدرسه را قبل از انفجار ندیده بودیم، تصور مدرسهٔ سالم و پیش از انفجار سخت بود.
روزهای اول با خودم گفتم «مدرسه خیلی بزرگی هم نبوده»! ولی وقتی تحقیقات‌مان را کامل کردیم، متوجه شدیم بیش از دوسوم مدرسه به‌صورت کامل تخریب شده است.
undefined در بازدید مجازی ۳۶۰ درجه از مدرسه شجره طیبه می‌توانید مشاهده کنید که موشک آمریکایی با مدرسه میناب چه کرده است.
برای بازدید مجازی به لینک زیر مراجعه کنید:azminab.ir/360
مکتب اسلامی@maktab_eslami
undefined۱۲

۶۱۲

۸:۱۰

thumbnail
undefined۱۲

۶۱۲

۸:۱۰

thumbnail
undefined۱۲

۶۱۲

۸:۱۰

۱۸ مرداد
thumbnail
قلندر و قلعهنویسنده: سید یحیی یثربی...........
آن یکی بالم کو؟
ای عبور ظریف،
بال را معنی کن،
تا پر هوش من از حسادت بسوزد!

نگاهش را به دوردست آسمان دوخته بود. به شرقی‌ترین نقطه آن. آسمان مهبم و رازآلود سر به دامان افق می‌سایید و تا بیکران، در آبی بی‌انتهای خویش می‌غنود.چشم‌های خیره‌اش را به آسمان بالای سرش دوخته بود. عروسان چشمک‌زن این پهنه لاجوردین را ننگریست. این تاق لاجوردین! به نظرش چقدر بلند و دست‌نیافتنی می‌آمد، گویی که با گنجینه‌ای از رازهای ناگشوده‌اش بر جهانیان فخر می‌فروخت و بالا می‌نشست و هر لحظه دورتر و دورتر می‌شد.باز هم سعی کرد که بپرد. از بامی به بام دیگر و خود را در آبی وهم‌آلود آسمان غرق کند. تن به آغوش عریانیش بسپارد، با عروسان دلفریبش به نجوا بنشیند رازهای ناگفته را. آرام و سبک پرید، اما هنوز چیزی بالا نرفته، بر بامی فرود افتاد. خسته و عرق‌ریزان، از تقلایی که کرده بود.سبک بود، مثل نسیم. مثل روح! احساس می‌کرد که می‌تواند تا اعماق لایتناهی آسمان صعود کند، شاداب و سبک‌سر. نسبتی داشت با آبی آسمان، با رازآلودگی و با شکوه بی‌پایان آن. شادان اوج می‌گرفت، می‌پرید، بالا می‌رفت، بالاتر! وای دریغ، افسوس که بر بامی دیگر فرو می‌غلتید. دوباره پیرمرد آسمانی را دید. پرشکوه، تاج بر سر، گل در بغل، خندان و دست افشان، بالی نورانی در دست. نشانش داد:"مال توست، مال تو! با یک بال نمی‌توانی. به شانه هایت نگاه کن."راست می‌گفت، یک بال بیش بر شانه نداشت. اندوه بر چهره‌اش دوید. پیرمرد دوباره با مهربانی گفت:"این بال، مال توست. به دنبال بالت بیا، بیا!"پیرمرد دور می‌شد، دور و دورتر و در اعماق آسمان ناپدید می‌گشت. و او فریاد می‌زد: «مال من است، مال من. بالم را بدهید، به خاطر خدا بالم را بدهید. با یک بال نمی‌توانم.»بر لبه بام ایستاده بود و تلاش می‌کرد که به دنبال پیرمرد پرواز کند. _ "مال من است، مال من! به خاطر خدا..."
چشم‌هایش را گشود. نگاهش روی تیرهای چوبین سقف دو دو می‌زد. هنوز در هوس پرواز، نجوا می‌کرد. با صدای فریاد او، مادر هراسان خود را به اتاق رساند. در با ناله‌ای گوش‌خراش روی پاشنه چرخید._چه شده مادر؟ چرا فریاد می‌زنی. باز کابوس دیده‌ای؟ نترس پسرم، نترس من اینجا هستم.به آغوشش کشید. تنش از عرق خیس شده بود. هنوز ملتهب بود، می‌لرزید. نگاهش را گاهی به مادر و گاهی به سقف می‌دوخت. مادر با نگرانی او را نوازش کرد و عرق از تنش زدود._پسرک من، دیگر نگران نباش، من با تو هستم. نترس حتماً خواب دیده‌ای، همه‌اش رؤیا بود. اگر می‌خواهی برایت آب بیاورم. شویش را صدا کرد:حبش، حبش، برخیز مرد! کوزه‌ای آب بیاور. فرزندم هراسان است. عجله کن._چه شده زن؟ چرا این‌قدر نگرانى، چه اتفاقی افتاده؟زن بی‌هیچ پاسخی با دستپاچگی کوزه را در مرد کرد. آب زلال را قلپ، قلپ داخل جام ریخت. جام را به لب‌های خشکیده یحیی نزدیک کرد و با نوازش گفت:_بنوش پسرم، بنوش تا آرام شوی.چند جرعه از آب نوشید، آرامش یافته بود. با خجالت گفت:_ببخش مادر، خوابت را حرام کردم. باز هم خواب بد دیده بودم. دیگر چیزی نیست، حالم خوب است.پدر که هنوز با خواب هماغوش بود، به رختخواب در غلتید. اندکی بعد همه در خواب بودند، اما یحیی در پناه نور اندکی که از پنجره اتاق به درون می‌لغزید، به سقف نگاه می‌کرد. گوشه‌ای از آسمان را می‌شد از پنجره دید. آهسته به کنار پنجره رفت و به آسمان خیره شد.

معرفی کتاب، جلسات هفتگی قسم به قلم

undefinedقسم به قلم@qasambeqalam1
undefined۱

۲۴۱

۶:۴۳

thumbnail
«آغازی بر یک پایان»انقلاب اسلامی و پایان انتظارتألیف: شهید سید مرتضی آوینی

امام(ره) و حیات باطنی انسان
در سالگرد آن واقعهٔ عظیمی که در چهاردهم خرداد ماه سال ۱۳۶۸ رخ داد یک بار دیگر باید به همان حقیقتی توجه یافت که این واقعه را معنا بخشیده است.حضرت امام امت(ره) انسانی از زمرهٔ دیگر انسان‌ها نبود و در میان بزرگان تاریخ نیز افرادی چون او بسیار نیستند؛ اما تاریخ، آن‌سان که امروزی‌ها نگاشته‌اند، نمی‌تواند قدر بزرگ‌مردانی چون حضرت امام(ره) را دریابد.«تاریخ تمدن»، آن‌سان که غربی‌ها نگاشته‌اند، «تاریخ غلبهٔ انسان‌ها بر طبیعت است در جهت تمتعی مسرفانه.» آنان، به مقتضای همین روح عصیان‌گری که در بشر امروز دمیده شده است، انگاشته‌اند که پیشینیان نیز غایتی جز این نداشته‌اند و لذا از حقیقت وجود انسان بر کُرهٔ خاک غفلت کرده‌اند.حیات انسان در این سیارهٔ کوچک که سفینه‌ای آسمانی بر پهنهٔ اقیانوس بی‌کران فضای اثیری است، تاریخ دیگری نیز دارد که «تاریخ حیات باطنی» اوست؛ «تاریخ تمدن» تاریخ حیات ظاهری انسان است و «تاریخ انبیا» تاریخ حیات باطنی او.انسان ظاهری دارد و باطنی، جسمی دارد و روحی... و آنان که روح را انکار دارند، عجب نیست اگر تاریخ زندگی بشر را منحصر به تاریخ تمدن بینگارند و تاریخ تمدن را نیز از نظر گاه «تکامل تاریخی ابزار» بنگرند... و به تبع آن، امروز عنوان «بزرگان تاریخ» فقط به کسانی اطلاق شود که راه تصرف مسرفانه و بی‌محابای انسان را در طبیعت هموار داشته‌اند.

undefinedمعرفی کتاب؛ جلسات هفتگی قسم به قلم
undefinedقسم به قلم
@qasambeqalam1
undefined۱

۲۵۶

۱۶:۲۶

۲۴ مرداد
thumbnail
خال سیاه عربیسفرنامه حج
نویسنده: حامد عسگری
..................
اینجا را تاریخ با مرکب سرخ نوشته. نوشته حلقه ها زنجیر کلاهخود در پوست سرش فرو رفته بود. نوشته هفتاد زخم برداشته بود. نوشته دندانش را شکستند. تاریخ مراعاتمان را کرده که نوشته استراحت. توی مسجد نبی ما از حال رفت. بی‌هوش شد.تاریخ ننوشته؛ ولی همه می دانند دخترها بابایی‌اند. تاریخ نوشته دخترش آمد، آب آورد، زخم هایش را تیمار کرد. تاریخ ننوشته؛ ولی من خودم می دانم دختر دارم و می فهمم چه به دخترش گذشته که عقل و عاطفه و درک مطلق است.من می دانم که دختر از علی گله‌ای نکرد؛ اما بمیرم برای شرم علی که نگاه به زمین دوخته و گفته ببخش نتوانستم فدایش شوم. تاریخ گریززدن به روضه بلد نیست، من که بلدم. زخم... عطش... خون... تشنگی... دختر... . یکی بیاید روضه رقیه سادات بخواند من این متن را به سرانجام برسانم.یک گله اسب عربی جنگی توی سرم شیهه می کشند. سم کوبه‌هاشان که به حره‌ها می خورد، جرقه می زند. مصطفی اسماعیل توی سرم می خواند:«والعادیات ضبحا فالموریات قدحا.» شمشیر ها از نیام شینگ شینگ بیرون می‌آیند مثل اول مختارنامه.


undefinedمعرفی کتاب، جلسات هفتگی قسم به قلم
undefinedقسم به قلم@qasambeqalam1
undefined۳

۱۸۲

۱۶:۵۹

۲۵ مرداد
thumbnail
ارتدادنویسنده: وحید یامین پور
.............
ما خسته نشده بودیم این کافی نبود. باید به رژیم هم می‌فهماندیم که خسته نشده‌ایم. هر چند که رژیم هیچ وقت هیچ چیز را آنطور که باید نشناخته بود و نمی‌شناخت، بخصوص ما مردم را. گاه به این فکر می‌کنم چطور آدمهایی که به زبان ما فارسی حرف می‌زنند، حتی مثل ما لهجه دارند، جزئیات قیافه‌های کوهی، کویری، جنگلی، بندری، و شهری ما را در چهره خود دارند، اینقدر با ما متفاوتند؟ آنها کی فرصت کرده‌اند اینقدر با ما فرق پیدا کنند؟!ما خسته نشده بودیم و باید این را به رژیم می‌فهماندیم. باید می‌فهماندیم که شوک ما را از پا در نیاورده و گیاه روینده پرطراوت نهضت حتی اگر سرش را بریده باشند دوباره جوانه خواهد زد. رژیم باید جوانه زدن را می‌دید تا پایش را جلوتر نگذارد. اما رژیم هم در تکاپوی تصرف شهر بود.تلویزیون بختیار را نشان می‌داد که با شاه خوش و بش می‌کرد. انگار نه انگار که قبول نخست‌وزیری را به رفتن شاه از کشور منوط کرده بود. مردم خباثتی را که پیشتر در چهره او پیش‌بینی کرده بودند، به وضوح تحقق یافته می‌دیدند. آنها تلاش می‌کردند نشان دهند کار از کار گذشته است. اما فراموشی امام به این سادگی ممکن نبود. مردم مردی را دیده بودند که «مرد» بود. حرف آنها را زده بود و آنها شیفته او شده بودند. شیفتگی هوس نورسته ناپایدار قلب یک نوجوان تازه به بلوغ رسیده نیست، شیفتگی میوه شناخت است. و آن که شیفته می‌شود به درک متعالی‌تری از محتویات عالم نایل شده است. رژیم نمی‌توانست مردم را به تاریخ پیش از شیفتگی‌شان بازگرداند و آن مرد را از خاطره‌ها بزداید. چندی بود رژیم سربازان وظیفه را به پاک کردن عکس و کلیشه امام از در و دیوار واداشته بود. پاک کردن شعارها پاک کردن اسم‌ها و نشانه‌ها و هر چیزی که مردم را به خاطره بهمن پنجاه و هفت باز می‌گرداند. شستن خون‌های شتک زده بر صفحه خیابان‌ها و رد سیاه سوختگی و دود آتش از دیوارها. اما جای دلهره‌آور گلوله‌ها بر جسم شهر و رد شنی تانک‌ها صدای مهیبشان بر جان شهر به سادگی ترمیم شدنی نبود. رژیم می‌گوید خیلی زود مدارس و دانشگاه‌ها را بازگشایی خواهد کرد، اما پیش از هر جای دیگری این میکده‌ها و کاباره‌ها هستند که کرکره‌های بی‌حیایی خود را با احتیاط بالا می‌دهند و صدای وقیح رقاصه‌ها آرام آرام در گوشه شهر می‌پیچد.سینماها در اقدامی هماهنگ مستهجن‌ترین فیلم‌های خود را اکران می‌کنند و پوسترهای برهنه زنان را بر در و دیوار می‌آویزند. به تدریج آنهایی که از ترس تظاهرکنندگان در پستو پنهان شده اند از پنجره سرک می‌کشند. و آنگاه در پناه شهربانی و ارتش به خیابان‌ها می‌آیند. رژیم، نشان می‌دهد که بار دیگر شهر را در اشغال خود دارد.


undefinedمعرفی کتاب؛ جلسات هفتگی قسم به قلم
undefinedقسم به قلم@qasambeqalam1
undefined۱

۱۹۷

۳:۵۴

۲۷ مرداد
thumbnail
خون دلی که لعل شد اثر سید علی حسینی خامنه‌ایفصل هشتم، سفینه‌ی غزل
..........
در هواپیمایی که مرا به‌صورت تحت‌الحفظ به تهران می‌برد، به مسائل مختلفی می‌اندیشیدم: به آینده‌ی این نهضت اسلامی که برپا شده، به برپاکننده‌ی نهضت ـ امام خمینی ـ به پدری که برای ادامه‌ی معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بینایی‌اش را داشت از دست می‌داد، به آینده‌ای که در انتظار من بود، و.... از فکر این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم.مجله‌ای برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم. چشمم به غزلی افتاد که از آن خوشم آمد. من عادت داشتم که هر شعری را می‌پسندیدم، در دفتر خاصی که «سفینه‌ی غزل» نامیده بودم، می‌نوشتم. دیدم دو مأمور همراه من از دو طرف گردن می‌کشند تا ببینند من چه می‌نویسم. بدون توجه به فضولی آنها به نوشتن ادامه می‌دادم، آنها هم به نگاه کردن ادامه می‌دادند. وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم: «این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مأمور خوش‌اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی می‌برد، نوشتم.» این عبارت، اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت.هواپیما شبانه به آسمان تهران رسید. منظره‌ی درخشش چراغ‌های شهر دل‌انگیز بود. دیدم مأموران همراه من خیلی به دیدن چشم‌انداز تهران علاقه‌مندند و از اینکه به پایتخت رسیده‌اند، احساس خوشحالی می‌کنند؛ به‌ویژه یکی از آن دو، خیلی ابراز خوشحالی می‌کرد. به او گفتم: قدر مرا بدان! چون به خاطر من با هواپیما به تهران آمدی. اگر بازداشتی کس دیگری جز من بود، تو را با اتومبیل به خاش می‌فرستادند و می‌بایستی شب تا صبح بیابان‌های به‌غایت وحشت را طی می‌کردی؛ ولی خب، حالا شب خوشی را در تهران خواهی گذراند! خنده‌ای از ته دل کرد، که برخاسته از احساس کامل خوشبختی و رضایت بود.


undefinedمعرفی کتاب؛ جلسات هفتگی قسم به قلم
undefinedقسم به قلم@qasambeqalam1
undefined۱

۱۴۴

۲:۰۰

۲۸ مرداد
thumbnail
پاییز آمدخاطرات فخرالسادات موسوی؛ همسر سردار شهید احمد یوسفینویسنده: گلستان جعفریان
..........
ناخودآگاه پرسیدم:« احمد تو مرا دوست داری؟»علی را گذاشت سرجایش، با تعجب نگاهم کرد و گفت:« این چه سوالی است! خوب معلوم است معلوم است که دوستت دارم.» گفتم:« چقدر؟» کمی فکر کرد و گفت:« نمی دانم، اگر بگویم به اندازه کل دنیا دروغ گفتم.» گفتم:« ولی من تو را از دنیا هم بیشتر دوست دارم.»خندید و گفت:« آها... عجله کردی سید خانم... من اصلا دنیا را دوست ندارم. دنیا مادیات است. تو عشق معنوی من هستی. مادیات برایم ارزشی ندارد و خیلی زود عادی می شود. من تو را به اندازه جان خودم که دوست دارم آن را در راه خدا فدا کنم دوست دارم. فقط همین را می توانم بگویم.»رختخواب‌ها را پهن کرد و ساعت را کوک کرد گذاشت بالای سرش. همین طور که به کارهایش نگاه می کردم، گفتم:« چرا ساعت کوک می کنی؟» گفت:« ماه رجب دارد تمام می شود. بوی ماه رمضان می آید. می خواهم فردا روزه بگیرم.» گفتم:« وای...کاش می گفتی خورشتی، مرغی درست می کردم. با استانبولی که نمی شود پانزده ساعت روزه گرفت.»خندید و گفت:« چرا خوب هم می شود. اراده کنی با نان خالی هم می شود. این استانبولی را هم می خواهم سحر به خاطر شما بخورم که ناراحت نباشی بگویی چرا بی سحری روزه گرفته‌ای.» با خنده گفتم:« مامان لعیا حق دارد بگوید شماها کی هستید. برایتان مهم نیست چه بخورید. چه بپوشید. شما اصلا زندگی را برده‌اند زیر سوال!»


undefinedمعرفی کتاب؛ جلسات هفتگی قسم به قلم
undefinedقسم به قلم@qasambeqalam1
undefined۲

۹۲

۶:۱۴