اتاقم را شهدایی تزیین کرده بودم. صفحهٔ مجازیام هم شهدایی بود. کلیپ و تصاویر و عبارات شهدایی داخلش میگذاشتم. زهرا همیشه با شوخی و خنده به من میگفت: «مریم تو بالاخره ما رو خونوادهٔ شهید میکنی!» امّا ما مدّعیان صف اوّل بودیم که زهرا خودش ما را خانوادهٔ شهید کرد ...
۱۹۰
۳:۵۶
دوست داشت زیر باران بماند.زمستان بود و باران شدیدی میآمد، رفت زیر باران، داشت نماز میخواند. بهم گفت: «آبجی بیا خیلی کیف میده زیر بارون نماز خوندن.»
من نرفتم؛ نمازش که تمام شد آمد توی خانه، خیسِ خیس شده بود. رو کرد به من و گفت:«نماز زیر بارون حس و حالش بیشتره»
۱۷۲
۱۸:۴۸
جمعی از نویسندگان «نهضت مردمی مکتب اسلامی» از روزهای آغازین جنگ رمضان در شهر میناب حضور یافتهاند و در مرحله اول، به مدت ۴۴ روز در منطقه مستقر بوده و به تحقیق، مصاحبه و نگارش روایتهای شهدای «شجره طیبه» پرداختهاند. این حرکت هماکنون وارد مرحله دوم خود شده است.
در ادامه این مسیر، قصد داریم یک پایگاه اینترنتی تخصصی برای شهدای میناب راهاندازی کنیم تا روایتها، اسناد، مصاحبهها و محتوای پژوهشی بهصورت منسجم و در دسترس عموم قرار گیرد.
در همین راستا، از همه متخصصین دعوت به همکاری میکنیم:
۱. آیا امکان همکاری شما در زمینه طراحی و راهاندازی این پایگاه اینترنتی وجود دارد؟ ۲. در صورت امکان همکاری، لطفاً حوزه تخصصی خود، شرایط همکاری و در صورت امکان نمونهکارهای مرتبط را ارسال بفرمایید.
با تشکر برای هماهنگی و ارسال اطلاعات، از طریق آیدی زیر در ارتباط باشید: @azpavaraqi
مکتب اسلامی@maktab_eslami
در ادامه این مسیر، قصد داریم یک پایگاه اینترنتی تخصصی برای شهدای میناب راهاندازی کنیم تا روایتها، اسناد، مصاحبهها و محتوای پژوهشی بهصورت منسجم و در دسترس عموم قرار گیرد.
در همین راستا، از همه متخصصین دعوت به همکاری میکنیم:
۱. آیا امکان همکاری شما در زمینه طراحی و راهاندازی این پایگاه اینترنتی وجود دارد؟ ۲. در صورت امکان همکاری، لطفاً حوزه تخصصی خود، شرایط همکاری و در صورت امکان نمونهکارهای مرتبط را ارسال بفرمایید.
با تشکر برای هماهنگی و ارسال اطلاعات، از طریق آیدی زیر در ارتباط باشید: @azpavaraqi
۱۵۸
۱۶:۱۹
سبزم که سپید بخت هستم با توسرخم که قرار عشق بستم با تو
جمهوری تو همین که اسلامی شد در هیچ نبردی نشِکستم با تو
#جمهوری_اسلامیِ_ایران
مریم میرحسینی
قسم به قلم
@qasambeqalam1
جمهوری تو همین که اسلامی شد در هیچ نبردی نشِکستم با تو
#جمهوری_اسلامیِ_ایران
@qasambeqalam1
۱۲۵
۲:۱۱
خسته و کوفته که از سرکار می آمدم، سر پای من دعوا بود.امین میگفت: «من» مهدیه هم میگفت: «من».میخواستند پایم را ماساژ بدهند و کِرِم بزنند.
آخرِ کار تصمیم گرفتند یک پایم با امین و پای دیگرم با مهدیه باشد.
۱۳۳
۱۷:۳۹
خسته از سر کار آمدم و خسته بودم، گرفتم خوابیدم.عصر بیدار شدم و رفتم وضو بگیرم تا نمازم را بخوانم.موقع مسح پا چشمهای گرد شد، دیدم ناخنهایم همه لاک صورتی دارند!کار آتنا بود، آنموقع ۳ ساله بود.
۱۴۷
۱۷:۴۱
آخر شهریور، همهٔ معلّمها جهادی و رفاقتی آمده بودیم برای نظافت و رنگ کردن مدرسه تا اوّل مهر همه چیز آماده باشد.شهیده فاطمه طاهری مدیر مدرسهٔ دخترانه، کارها را تقسیم کرد و خودش هم رفت سرویسهای بهداشتی را شست.
شهیده فاطمه شهدادی معلم ورزش حیاط را جارو زد و خطکشیهای زمین را رنگ کرد.
فامیلهایم که شنیدند ما خودمان مدرسه را تمیز میکنیم میگفتند: ما نفهمیدیم شما معلّمید یا مستخدم؟
۱۴۶
۱۶:۳۵
تابستان که میشد رضا همیشه به مامان و بابا میگفت: "میوه بخرین تا لواشک درست کنیم."بابا هم زردآلو و آلو و هلو میخرید، من و رضا با هم مینشستیم و ریز ریز میکردیم و میگذاشتیم تا خشک شوند.ولی هیچوقت لواشک نمیشدند چون همیشه قبل از خشکشدن خورده میشدند!
۱۱۷
۲:۵۹
محمدکیان از وقتی فهمید توراهی داریم و قرارست داداش بشود خیلی خوشحال بود!مدام میگفت: «اگه پسر بود اسمش رو بذاریم کیان...» هرچه بهش میگفتیم: «نمیشه که تو کیان، داداشت هم کیان؟!» میگفت: «چرا میشه... بذاریم»
محمدکیان شهید شد و ما فهمیدیم که میشود اسم داداشش را بگذاریم کیان...
۴۶
۴:۱۵