«رها»
#part_112
هنوز رد اون خندههای از ته دل روی چهرهش هست که رنگ نگاهش عوض شده.انگار پشت پلکهاش، چیزی جمع شده که نمیخواد ببینم.
- پینی؟صداش موقع ادای اسمم خیلی آرومه. جنس صداش با همیشه فرق داره، انگار شک داره از گفتن حرفی!
- این... .به بشقاب نگاه میکنه، بعد به دستهای من و بعد دوباره به چشمهام.- این لحظه ها... .
نفسش رو جمع میکنه . گفتن چه جملهای براش سخته؟
نگاهش رو میدزده.- همه چیز سخت شده.لبخند میزنه، اما نگاهش با لبخندش سنخیتی نداره.
انگشتش رو روی لبهی بشقاب میکشه.- من آدم این جور آرامشها نیستم.
مکث میکنه و آروم میگه:- شاید... .
جمله ش رو تموم نمیکنه که میپرسم:- شاید چی؟
- هیچی!
بلند میشه. لیوان آبش رو برداشته.- بریم تو حیاط ؟ یه ذره هوا لازم دارم.
چرا حس میکردم یه جور ترس آروم توی رفتارش هست؟
دنبالش میرم.
سایههای کمنوری که از چراغ حیاط روی صورتش افتاده، عضلات فکش رو تیزتر کرده.
میخوام صداش کنم اما خودش برمیگرده سمتم. - پینی ؟
- جانم؟
چشمهاش برق خفیفی داره. یه چیزی بین حسرت و خواستن و ترس.
- یه چیزی ازت بپرسم، راستش رو بهم میگی؟
- من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم تابش جان.
لبهاش رو با زبونش تر میکنه.
اشتباه نمیکردم اون به لبهام نگاه میکرد!- اگر همه تنهام گذاشتن ... تو نمیذاری؟
صداش می لرزه.ــ تو بمون!
یه چیزی توی دلم میشکنه. دقیقا نمیدونم اما برای بغضی که تو ادای اون کلمات بود ، قلبم شکست.میرم و محکم بغلش میکنم، کاش میتونستم بهش بگم که تا ابد کنارشم!اما حتی حالا که این جمله رو خودش گفته هم میدونم که از واقعیت خودش نبوده!تابش احساساتی داشت با من حرف میزد. تابش منطقی ، فردا اینجا نیست.
محکم بغلم کرده، تو بغلش میمونم. تابش هم شکسته! نادیده گرفته شده و شاید کسایی ازش عبور کرده باشند که ،هرگز انتظارش رو نداشت.
- خوب بسه دیگه!
با این جمله تابش حقیقی رو وارد صحنه احساسیمون میکنه. از بغلش بیرون میام.- نمیخوای ازم قول بگیری که همیشه بمونم پیشت؟
چشم ازم میدزده.- حالا من یه حرفی زدم پینی!
- خوب آدم که نباید هر حرفی رو به دختری که دوستش داره بگه؟ دلت یه کم واسه منم بسوزه! من بعدا باید با این ماچ و بغل و حرف های الکی الکیت چیکار کنم تابش جان؟!
دست خودم نیست اما بغض کردم. تابش لبخند میزنه.با بغض میگم:- تو لبخند نزنی کی بزنه تابش جان؟ خانوم دکتر خوشگل منطقه که از هر انگشتش یه هنر میباره خاطرت رو میخواد و براش تاقچه بالا هم میندازی!
با خنده میگه:- واقعا خوشم میاد از دوست داشته شدن!
- راستش رو بگو! فقط از دوست داشته شدن خوشت میاد ، یا از اینکه توسط من دوست داشته میشی ، خوشحالی؟
به آسمون نگاه میکنه.- یه روزی اگر بفهمم چرا با تو آشنا شدم ، حتما جواب این سوالت رو میدم.
- پس هیچ وقت جواب سوالم رو نمیگیرم.
- میگی هیچ وقت نمیفهمم چرا با تو آشنا شدم ؟
- تو نمی فهمی ولی من میدونم.
- تو چی میدونی؟
- میدونم که خودت چون همیشه اشتباه انتخاب میکنی نمیتونی ببینی که خدا یه انتخاب درست رو وارد زندگیت کرده و چون فهمت از چیزی که وجود داره کوچیکه ، ماهیت من رو زیر سوال میبری! و دنبال جوابی که چرا پینی دوستم داره... .
نگاهش رو از آسمون برداشته و داده به من.- پینی! الان هم فهم منو زیر سوال بردی هم انتخاب هام رو؟!
شونه بالا میندازم.- نمیدونم، شاید!
دست به کمر میشه.- که شاید!
تا به خودم بیام لیوان آبی رو که از آشپزخونه آورده و نخورده میریزه روی سرم.
هینی میکشم و با سرزنش میگم:- تابش!
بلند میخنده و سمت خونه میره.- ببخشید پینی، اما لازمت بود!
دستی روی موهای خیسم میکشم و میخندم. داشتم خاطره جمع میکردم! اره تمام این لحظات خاطرات من هستند. شاید هم خاطرات تابش باشند.اما خاطرات ما نیستند.
#part_112
هنوز رد اون خندههای از ته دل روی چهرهش هست که رنگ نگاهش عوض شده.انگار پشت پلکهاش، چیزی جمع شده که نمیخواد ببینم.
- پینی؟صداش موقع ادای اسمم خیلی آرومه. جنس صداش با همیشه فرق داره، انگار شک داره از گفتن حرفی!
- این... .به بشقاب نگاه میکنه، بعد به دستهای من و بعد دوباره به چشمهام.- این لحظه ها... .
نفسش رو جمع میکنه . گفتن چه جملهای براش سخته؟
نگاهش رو میدزده.- همه چیز سخت شده.لبخند میزنه، اما نگاهش با لبخندش سنخیتی نداره.
انگشتش رو روی لبهی بشقاب میکشه.- من آدم این جور آرامشها نیستم.
مکث میکنه و آروم میگه:- شاید... .
جمله ش رو تموم نمیکنه که میپرسم:- شاید چی؟
- هیچی!
بلند میشه. لیوان آبش رو برداشته.- بریم تو حیاط ؟ یه ذره هوا لازم دارم.
چرا حس میکردم یه جور ترس آروم توی رفتارش هست؟
دنبالش میرم.
سایههای کمنوری که از چراغ حیاط روی صورتش افتاده، عضلات فکش رو تیزتر کرده.
میخوام صداش کنم اما خودش برمیگرده سمتم. - پینی ؟
- جانم؟
چشمهاش برق خفیفی داره. یه چیزی بین حسرت و خواستن و ترس.
- یه چیزی ازت بپرسم، راستش رو بهم میگی؟
- من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم تابش جان.
لبهاش رو با زبونش تر میکنه.
اشتباه نمیکردم اون به لبهام نگاه میکرد!- اگر همه تنهام گذاشتن ... تو نمیذاری؟
صداش می لرزه.ــ تو بمون!
یه چیزی توی دلم میشکنه. دقیقا نمیدونم اما برای بغضی که تو ادای اون کلمات بود ، قلبم شکست.میرم و محکم بغلش میکنم، کاش میتونستم بهش بگم که تا ابد کنارشم!اما حتی حالا که این جمله رو خودش گفته هم میدونم که از واقعیت خودش نبوده!تابش احساساتی داشت با من حرف میزد. تابش منطقی ، فردا اینجا نیست.
محکم بغلم کرده، تو بغلش میمونم. تابش هم شکسته! نادیده گرفته شده و شاید کسایی ازش عبور کرده باشند که ،هرگز انتظارش رو نداشت.
- خوب بسه دیگه!
با این جمله تابش حقیقی رو وارد صحنه احساسیمون میکنه. از بغلش بیرون میام.- نمیخوای ازم قول بگیری که همیشه بمونم پیشت؟
چشم ازم میدزده.- حالا من یه حرفی زدم پینی!
- خوب آدم که نباید هر حرفی رو به دختری که دوستش داره بگه؟ دلت یه کم واسه منم بسوزه! من بعدا باید با این ماچ و بغل و حرف های الکی الکیت چیکار کنم تابش جان؟!
دست خودم نیست اما بغض کردم. تابش لبخند میزنه.با بغض میگم:- تو لبخند نزنی کی بزنه تابش جان؟ خانوم دکتر خوشگل منطقه که از هر انگشتش یه هنر میباره خاطرت رو میخواد و براش تاقچه بالا هم میندازی!
با خنده میگه:- واقعا خوشم میاد از دوست داشته شدن!
- راستش رو بگو! فقط از دوست داشته شدن خوشت میاد ، یا از اینکه توسط من دوست داشته میشی ، خوشحالی؟
به آسمون نگاه میکنه.- یه روزی اگر بفهمم چرا با تو آشنا شدم ، حتما جواب این سوالت رو میدم.
- پس هیچ وقت جواب سوالم رو نمیگیرم.
- میگی هیچ وقت نمیفهمم چرا با تو آشنا شدم ؟
- تو نمی فهمی ولی من میدونم.
- تو چی میدونی؟
- میدونم که خودت چون همیشه اشتباه انتخاب میکنی نمیتونی ببینی که خدا یه انتخاب درست رو وارد زندگیت کرده و چون فهمت از چیزی که وجود داره کوچیکه ، ماهیت من رو زیر سوال میبری! و دنبال جوابی که چرا پینی دوستم داره... .
نگاهش رو از آسمون برداشته و داده به من.- پینی! الان هم فهم منو زیر سوال بردی هم انتخاب هام رو؟!
شونه بالا میندازم.- نمیدونم، شاید!
دست به کمر میشه.- که شاید!
تا به خودم بیام لیوان آبی رو که از آشپزخونه آورده و نخورده میریزه روی سرم.
هینی میکشم و با سرزنش میگم:- تابش!
بلند میخنده و سمت خونه میره.- ببخشید پینی، اما لازمت بود!
دستی روی موهای خیسم میکشم و میخندم. داشتم خاطره جمع میکردم! اره تمام این لحظات خاطرات من هستند. شاید هم خاطرات تابش باشند.اما خاطرات ما نیستند.
۴.۸K
۱۷:۳۲
4_5791855834942151649.mp3
۰۲:۳۳-۲.۳۸ مگابایت
مهم نیست هر چقدر بازم از این دیوونه دوری تو من هر جا چشمام رو ببندم رو به رومی تو
۵.۷K
۱۷:۳۳
سلام دوستانم پارت گزاری امشب انجام میشه
اکثر روزها پارت داریم.یه روزایی شاید نداشته باشیم که اونم چون شاغل هستم یه وقتایی پیش میادرمان رها آنلاین نوشته میشه رایگان هست و هر چقدر بنویسم براتون میفرستم.
سپاس برای حضورتون که مایه قوت قلم و قلب منه

اکثر روزها پارت داریم.یه روزایی شاید نداشته باشیم که اونم چون شاغل هستم یه وقتایی پیش میادرمان رها آنلاین نوشته میشه رایگان هست و هر چقدر بنویسم براتون میفرستم.
سپاس برای حضورتون که مایه قوت قلم و قلب منه
۴.۶K
۱۰:۴۷
@Roya0124
ای دی من اگر حرفی یا نقدی، یا درد و دلی یا هر چیزی که دوست داشتین.
خوشحال میشم بشنوم از شما دوستانم
ای دی من اگر حرفی یا نقدی، یا درد و دلی یا هر چیزی که دوست داشتین.
خوشحال میشم بشنوم از شما دوستانم
۴.۸K
۱۰:۵۵
«رها»
#part_113
«ما» !«ما» هرگز تو زندگی من وجود نداشت. بعد پدربزرگ ، دیگه مایی نداشتم.مونده بودم خودم که میشدم همیشه«من»… .ولی دوست داشتم که با تابش جان « ما» برای من تعریف قشنگی داشته باشه.اما خوب ، مثل همیشه ، چیزی که من دوست داشتم و به خواست من باشه، اتفاق نمی افتاد.چه میشد کرد ؟ چرخه زندگی من به این شکل بنا شده. رفتن تدریجی پدر و مادر و بعد پدربزرگ و حالا هم در آستانه یک چرخه بزرگ ، قرار داشتم. کی، می دونست کی و چه وقت؟ هیچ کس. اما این چرخه هم اتفاق می افتاد.
موقع عمل آپاندیس ، کشاورزی که همیشه برای دکتر گردو می آورد ، به چرخه های کج و کولهی زندگیم فکر میکنم.اره چرخه هایی که توی زندگیم اتفاق می افتادند کج و کوله بودند! حتی پدربزرگ هم کج و کوله بود.کج و کوله دوستم داشت. یه وقتایی ساعت ها به این فکر میکردم واقعا از نگه داشتن من پشیمونه؟! هیچ وقت جوابش رو پیدا نکردم.و این در مورد تابش هم صدق میکنه. تابش هم کج و کوله دوستم داشت.
حتی این کشاورز زیر دستهام، هم انگاری کج و کوله هست. بخیه رو میسپارم به عاطی و سعی میکنم ، یک چیز صاف و درست درمون اطراف مغزم پیدا کنم. کسی نیست ، حتی دکتر برزگر، عاطی... همه کج بودند.
شاید هم کارمای من تو این زندگی همینه. که آدم های کج و کوله رو خیلی خیلی دوست داشته باشم!
سرم رو بلند میکنم. ماسک روی صورتم سنگینی میکنه. نگاهش میکنم؛ عاطی با اون دقتِ وسواسیاش داره لبههای پوست رو بهم میچسبونه. دستهام رو میشورم. آبِ سردی که روی دستهام میریزه، اونقدر خنک هست که برای چند لحظه اون افکارِ سمی رو از ذهنم بشوره ببره، ولی نه… فقط کمی کرختشون میکنه.
عاطی بدون اینکه سرش رو بلند کنه میگه: «خداروشکر ، اینم تمومشد .»
صدای عاطی توی فضایِ استریلِ اتاق عمل این درمانگاه کوچیک میپیچه؛ خشک و بدونِ روح. دلم میخواست یه چیزی بگم، یه چیزی که بوی زندگی بده، نه بویِ بتادین و پانسمان. ولی فقط سرم رو تکون میدم.
میزنم بیرون. گوشیام رو از توی جیبِ روپوشم در میارم؛ صفحه نمایشاش خاموشه. نه پیامی، نه تماسی. تابش… تابش هم حتماً الان توی دنیایِ کجوکولهی خودش غرق شده.
دستم رو میذارم روی دستگیرهی درِ اتاق استراحت. قبل از اینکه وارد بشم، یه لحظه مکث میکنم. فکر میکنم اگه یه روزی، فقط یه روز، همهچیز صاف و مستقیمباشه، من اصلاً میتونم دوام بیارم؟ یا شاید انقدر به این کجبودن عادت کردم که اگه همهچیز سرِ جاش باشه، حالم بدتر میشه؟
وارد اتاق میشم. نورِ زردِ لامپِ مهتابیِ نیمسوز، چشمهام رو اذیت میکنه. میشینم روی صندلی و به دیوارِ ترکخوردهی روبهرو زل میزنم. زندگیِ من، دقیقاً شبیه همین ترکِ روی دیواره؛ کج، عمیق، و هر روز هم داره بیشتر کش میاد.
شاید حق با پدربزرگ بود؛ نباید دنبالِ صافی میگشتم. باید یاد میگرفتم چطور توی همین کجیها، تعادلم رو حفظ کنم.
#part_113
«ما» !«ما» هرگز تو زندگی من وجود نداشت. بعد پدربزرگ ، دیگه مایی نداشتم.مونده بودم خودم که میشدم همیشه«من»… .ولی دوست داشتم که با تابش جان « ما» برای من تعریف قشنگی داشته باشه.اما خوب ، مثل همیشه ، چیزی که من دوست داشتم و به خواست من باشه، اتفاق نمی افتاد.چه میشد کرد ؟ چرخه زندگی من به این شکل بنا شده. رفتن تدریجی پدر و مادر و بعد پدربزرگ و حالا هم در آستانه یک چرخه بزرگ ، قرار داشتم. کی، می دونست کی و چه وقت؟ هیچ کس. اما این چرخه هم اتفاق می افتاد.
موقع عمل آپاندیس ، کشاورزی که همیشه برای دکتر گردو می آورد ، به چرخه های کج و کولهی زندگیم فکر میکنم.اره چرخه هایی که توی زندگیم اتفاق می افتادند کج و کوله بودند! حتی پدربزرگ هم کج و کوله بود.کج و کوله دوستم داشت. یه وقتایی ساعت ها به این فکر میکردم واقعا از نگه داشتن من پشیمونه؟! هیچ وقت جوابش رو پیدا نکردم.و این در مورد تابش هم صدق میکنه. تابش هم کج و کوله دوستم داشت.
حتی این کشاورز زیر دستهام، هم انگاری کج و کوله هست. بخیه رو میسپارم به عاطی و سعی میکنم ، یک چیز صاف و درست درمون اطراف مغزم پیدا کنم. کسی نیست ، حتی دکتر برزگر، عاطی... همه کج بودند.
شاید هم کارمای من تو این زندگی همینه. که آدم های کج و کوله رو خیلی خیلی دوست داشته باشم!
سرم رو بلند میکنم. ماسک روی صورتم سنگینی میکنه. نگاهش میکنم؛ عاطی با اون دقتِ وسواسیاش داره لبههای پوست رو بهم میچسبونه. دستهام رو میشورم. آبِ سردی که روی دستهام میریزه، اونقدر خنک هست که برای چند لحظه اون افکارِ سمی رو از ذهنم بشوره ببره، ولی نه… فقط کمی کرختشون میکنه.
عاطی بدون اینکه سرش رو بلند کنه میگه: «خداروشکر ، اینم تمومشد .»
صدای عاطی توی فضایِ استریلِ اتاق عمل این درمانگاه کوچیک میپیچه؛ خشک و بدونِ روح. دلم میخواست یه چیزی بگم، یه چیزی که بوی زندگی بده، نه بویِ بتادین و پانسمان. ولی فقط سرم رو تکون میدم.
میزنم بیرون. گوشیام رو از توی جیبِ روپوشم در میارم؛ صفحه نمایشاش خاموشه. نه پیامی، نه تماسی. تابش… تابش هم حتماً الان توی دنیایِ کجوکولهی خودش غرق شده.
دستم رو میذارم روی دستگیرهی درِ اتاق استراحت. قبل از اینکه وارد بشم، یه لحظه مکث میکنم. فکر میکنم اگه یه روزی، فقط یه روز، همهچیز صاف و مستقیمباشه، من اصلاً میتونم دوام بیارم؟ یا شاید انقدر به این کجبودن عادت کردم که اگه همهچیز سرِ جاش باشه، حالم بدتر میشه؟
وارد اتاق میشم. نورِ زردِ لامپِ مهتابیِ نیمسوز، چشمهام رو اذیت میکنه. میشینم روی صندلی و به دیوارِ ترکخوردهی روبهرو زل میزنم. زندگیِ من، دقیقاً شبیه همین ترکِ روی دیواره؛ کج، عمیق، و هر روز هم داره بیشتر کش میاد.
شاید حق با پدربزرگ بود؛ نباید دنبالِ صافی میگشتم. باید یاد میگرفتم چطور توی همین کجیها، تعادلم رو حفظ کنم.
۱.۸K
۱۴:۰۳
«رها»
#part_114
تلفنم رو برمیدارم، صفحه ایمیل تابش رو باز میکنم و براش مینویسم:«همین الان از اتاق عمل اومدم بیرون. یه چیزی فهمیدم؛ اینکه توی این دنیای کجوکوله، دنبالِ صاف و صوف بودنِ همه چی، فقط آدم رو خسته میکنه. انگار هنرِ اصلی این نیست که همهچیز رو صاف کنیم، هنر اینه که یاد بگیریم چطور توی همین کجیها، زمین نخوریم و تعادلمون رو حفظ کنیم.
تو هم انگار بخشی از همین کجیهای قشنگِ زندگیِ منی تابش جان».
با لبخند به صفحه خیره موندم.میدونم الان میاد برام می نویسه:« چیزی ندارم بهت بگم جز اینکه ممنونم و خوشحالم که باهات آشنا شدم ».
و همین اتفاق هم میافته. لبخند میزنم. کی می فهمید که احساسات من تشکر کردن نداره؟! احتمالا هیچ وقت.
با لبخند از صفحه ایمیلش میام بیرون.گوشی رو میندازم توی جیب روپوشم. لبخندم هنوز روی صورتم خشک نشده، ولی دیگه گرم نیست. انگار یکی با یه دستمال نخی، اون حسِ لطیف رو از روی صورتم پاک کرده باشه.
تابش همیشه همینقدر «مرتب» جواب میداد؛ مثل یه کتابِ قانون که هیچ صفحهیِ اضافهای نداشت.
*خسته بودم. از اون خستگیهایی که انگار توی تکتکِ استخونهات رسوب کرده. دکتر برزگر بعد دو روز ، رضایت داده بود برم خونه! هوا تاریک شده و جز معدود روزهایی که گرم نیست. حتی سرده، باد میزنه. دلم میخواست فقط برسم خونه، یه چایِ لبسوز بریزم و دوباره به اون «تشکر»ِ خشک و خالیِ تابش فکر کنم و با خودم لج کنم.
کنار ماشین عاطی، همون ماشین جدیدی که نامزدش براش چشمم روشنی آورده، یه سایه میبینم که بهش لم داده. اول فکر کردم دزدِ باشه، ولی وقتی نزدیکتر شدم، دیدم تابشه. یه کیسهی پلاستیکیِ پارهپورهیِ بزرگ دستشه که انگار توش کلی توپ های کوچیک و رنگی رنگی هست.
اومد جلو، کیسه رو گرفت سمتم و با همون لحنِ آرومش گفت:
« یکی برام یه کیسه ، پرتقال آورده! خیلی زیاده، نمیدوستم باید باهاشون چیکار کنم پینی! بعد با خودم فکر کردم تو حتما یه راه حل براشون داری.»
جا خوردم. اصلاً انتظار نداشتم. ایستادم و نگاهش کردم.
خندهام گرفت. ـ پس به خاطر پرتقال ها، اومدی سراغم؟
- نباید میاومدم!؟
نگاهش میکنم و میگم :- البته که باید می اومدی!
لبخند میزنه.- میدونستم که میشه روت حساب کرد.
- یعنی میگی جدی جدی فقط به خاطر پرتقال ها اومدی اینجا؟ احتمالا دلت واسه یه نفر که دو روز هست نه دیدیش، نه سراغی ازش گرفتی، تنگ نشده؟
- واسه من حرف درنیار پینی!
میخندم.- باشه قبول. ول جدا با این همه پرتقال چیکار کنیم؟
- این رو دیگه باید تو بگی پینی.
یه دستش کیسه ی کجو کولهی پرتقال هست و با دست دیگهش بازوی من رو میگیره و با خودش تا ماشینش که کمی دورتر پارک کرده میبره.
نگاهش میکنم و تو دلم بغض میشینه. تابش هیچوقتِ خدا «صاف» نبود. اما مدلِ کجبودنش با بقیهیِ دنیا فرق داشت.کج وکولهی تا همیشه خوبِ من.
#part_114
تلفنم رو برمیدارم، صفحه ایمیل تابش رو باز میکنم و براش مینویسم:«همین الان از اتاق عمل اومدم بیرون. یه چیزی فهمیدم؛ اینکه توی این دنیای کجوکوله، دنبالِ صاف و صوف بودنِ همه چی، فقط آدم رو خسته میکنه. انگار هنرِ اصلی این نیست که همهچیز رو صاف کنیم، هنر اینه که یاد بگیریم چطور توی همین کجیها، زمین نخوریم و تعادلمون رو حفظ کنیم.
تو هم انگار بخشی از همین کجیهای قشنگِ زندگیِ منی تابش جان».
با لبخند به صفحه خیره موندم.میدونم الان میاد برام می نویسه:« چیزی ندارم بهت بگم جز اینکه ممنونم و خوشحالم که باهات آشنا شدم ».
و همین اتفاق هم میافته. لبخند میزنم. کی می فهمید که احساسات من تشکر کردن نداره؟! احتمالا هیچ وقت.
با لبخند از صفحه ایمیلش میام بیرون.گوشی رو میندازم توی جیب روپوشم. لبخندم هنوز روی صورتم خشک نشده، ولی دیگه گرم نیست. انگار یکی با یه دستمال نخی، اون حسِ لطیف رو از روی صورتم پاک کرده باشه.
تابش همیشه همینقدر «مرتب» جواب میداد؛ مثل یه کتابِ قانون که هیچ صفحهیِ اضافهای نداشت.
*خسته بودم. از اون خستگیهایی که انگار توی تکتکِ استخونهات رسوب کرده. دکتر برزگر بعد دو روز ، رضایت داده بود برم خونه! هوا تاریک شده و جز معدود روزهایی که گرم نیست. حتی سرده، باد میزنه. دلم میخواست فقط برسم خونه، یه چایِ لبسوز بریزم و دوباره به اون «تشکر»ِ خشک و خالیِ تابش فکر کنم و با خودم لج کنم.
کنار ماشین عاطی، همون ماشین جدیدی که نامزدش براش چشمم روشنی آورده، یه سایه میبینم که بهش لم داده. اول فکر کردم دزدِ باشه، ولی وقتی نزدیکتر شدم، دیدم تابشه. یه کیسهی پلاستیکیِ پارهپورهیِ بزرگ دستشه که انگار توش کلی توپ های کوچیک و رنگی رنگی هست.
اومد جلو، کیسه رو گرفت سمتم و با همون لحنِ آرومش گفت:
« یکی برام یه کیسه ، پرتقال آورده! خیلی زیاده، نمیدوستم باید باهاشون چیکار کنم پینی! بعد با خودم فکر کردم تو حتما یه راه حل براشون داری.»
جا خوردم. اصلاً انتظار نداشتم. ایستادم و نگاهش کردم.
خندهام گرفت. ـ پس به خاطر پرتقال ها، اومدی سراغم؟
- نباید میاومدم!؟
نگاهش میکنم و میگم :- البته که باید می اومدی!
لبخند میزنه.- میدونستم که میشه روت حساب کرد.
- یعنی میگی جدی جدی فقط به خاطر پرتقال ها اومدی اینجا؟ احتمالا دلت واسه یه نفر که دو روز هست نه دیدیش، نه سراغی ازش گرفتی، تنگ نشده؟
- واسه من حرف درنیار پینی!
میخندم.- باشه قبول. ول جدا با این همه پرتقال چیکار کنیم؟
- این رو دیگه باید تو بگی پینی.
یه دستش کیسه ی کجو کولهی پرتقال هست و با دست دیگهش بازوی من رو میگیره و با خودش تا ماشینش که کمی دورتر پارک کرده میبره.
نگاهش میکنم و تو دلم بغض میشینه. تابش هیچوقتِ خدا «صاف» نبود. اما مدلِ کجبودنش با بقیهیِ دنیا فرق داشت.کج وکولهی تا همیشه خوبِ من.
۱.۷K
۱۴:۰۴
«رها»
#part_115
مثل همیشه خونه مرتبه.خودش هم همین طور. یه وقتایی اونقدر جذاب به نظرم میاومد که نمیتونستم مراقب چشمام باشم که بهش خیره نمونند. اما خوب قبلا بهم گوشزد کرده بود که بهش زل نزنم. تنها کاری هم که میشد برای دلم انجام بدم رو آقا رسما ممنوع کرده بود.پس به ناچار و البته با ضرب و زور ، خودم رو مجبور میکنم که بهش کنترل شده نگاه کنم.
با اون چشماش که عیناً دوباره من رو یاد اون روباه نارنجی جنگل های از برف پوشیده شده انداخته، نگاهم میکنه و میگه: «میدونی پینی؟ فکر کردم این پرتقالها، واقعاً بویِ زندگی میدن. حالا بگو ببینم، با این همه بویِ زندگی چیکار کنیم؟ آبپرتقال بگیریم یا بشینیم همینجوری نگاهشون کنیم تا یادمون بره چقدر حالمون کجه؟»
درسته تشکر میکنه ، اما حرفام واقعا یادش میمونه. اشارهش به ایمیل دو روز پیشم، چیزی نیست که به خجالت بندازتم.خوب راست گفتم ، کجوکولهی عزیزی واسم هست.
- از اونجایی که یک کیسه پرتقال داریم، باید فکر اساسی کنیم تابش جان.
لبخندی میزنه، همون لبخندِ کمیاب که انگار از پشتِ یه حصارِ شیشهایِ ضخیم رد شده و حالا به من رسیده.
- فکر اساسی؟ فکر میکردم فقط قراره بهم بگی چطوری پوستشون رو بکنم که دستم کثیف نشه!
- یادت نره تابش جان! که تو خالق سیاره های کجو و کولهی عدس پلوی فراموش نشدنی من هستی!
یه کم کج نگاهم میکنه که در حالی که از کنارش رد میشم آروم لپ استخونیش رو میکشم و میگم:- و این لوس بازی ها اصلا بهت نمیاد آقای عزیز من!
با تماس دستم روی صورتش ، میتونم متوجه بشم که لاغر شده.دلم میخواد بهش بگم اما زبون به دهن میگیرم. شاید نباید بهش میگفتم از اینکه یه پر گوشت ازش کم شده ، حالم گرفته شده. به روایتی نگرانم.
تابش کمی عقب میره، انگار از این نزدیکیِ ناگهانی و لمسِ صورتش غافلگیر شده، اما چشمهاش نه تنها عقبنشینی نمیکنن، بلکه یه برقِ عجیب میگیرن.
- پس سیارههای کجوکولهی من هم به قدر عدس پلوی تو ، فراموش نشدنی شده!
- بله ! اصلا مگر میشه اون سیارهها ی گوشتی رو اونم وقتی که سعی کردی گردشون کنی ولی آخرش به شکلِ کهکشان ناشناخته از آب دراومدن رو فراموش کرد!
انگار یادآوریِ اون عدسپلو، یه خاطرهیِ مشترکِ امن بینِ ما ساخته باشه.
-میدونی پینی؟ اون سیارهها یه ایرادِ اساسی داشتن!
- چه ایرادی آقای عزیز من!
- چرا بهم میگی آقای عزیز ؟! با تابش راحت ترم.
یه کم فکر میکنم و میگم :- پس یعنی بگم تابش من، مشکلی نیست !
- نه اون خوبه. میتونی بگی.
#part_115
مثل همیشه خونه مرتبه.خودش هم همین طور. یه وقتایی اونقدر جذاب به نظرم میاومد که نمیتونستم مراقب چشمام باشم که بهش خیره نمونند. اما خوب قبلا بهم گوشزد کرده بود که بهش زل نزنم. تنها کاری هم که میشد برای دلم انجام بدم رو آقا رسما ممنوع کرده بود.پس به ناچار و البته با ضرب و زور ، خودم رو مجبور میکنم که بهش کنترل شده نگاه کنم.
با اون چشماش که عیناً دوباره من رو یاد اون روباه نارنجی جنگل های از برف پوشیده شده انداخته، نگاهم میکنه و میگه: «میدونی پینی؟ فکر کردم این پرتقالها، واقعاً بویِ زندگی میدن. حالا بگو ببینم، با این همه بویِ زندگی چیکار کنیم؟ آبپرتقال بگیریم یا بشینیم همینجوری نگاهشون کنیم تا یادمون بره چقدر حالمون کجه؟»
درسته تشکر میکنه ، اما حرفام واقعا یادش میمونه. اشارهش به ایمیل دو روز پیشم، چیزی نیست که به خجالت بندازتم.خوب راست گفتم ، کجوکولهی عزیزی واسم هست.
- از اونجایی که یک کیسه پرتقال داریم، باید فکر اساسی کنیم تابش جان.
لبخندی میزنه، همون لبخندِ کمیاب که انگار از پشتِ یه حصارِ شیشهایِ ضخیم رد شده و حالا به من رسیده.
- فکر اساسی؟ فکر میکردم فقط قراره بهم بگی چطوری پوستشون رو بکنم که دستم کثیف نشه!
- یادت نره تابش جان! که تو خالق سیاره های کجو و کولهی عدس پلوی فراموش نشدنی من هستی!
یه کم کج نگاهم میکنه که در حالی که از کنارش رد میشم آروم لپ استخونیش رو میکشم و میگم:- و این لوس بازی ها اصلا بهت نمیاد آقای عزیز من!
با تماس دستم روی صورتش ، میتونم متوجه بشم که لاغر شده.دلم میخواد بهش بگم اما زبون به دهن میگیرم. شاید نباید بهش میگفتم از اینکه یه پر گوشت ازش کم شده ، حالم گرفته شده. به روایتی نگرانم.
تابش کمی عقب میره، انگار از این نزدیکیِ ناگهانی و لمسِ صورتش غافلگیر شده، اما چشمهاش نه تنها عقبنشینی نمیکنن، بلکه یه برقِ عجیب میگیرن.
- پس سیارههای کجوکولهی من هم به قدر عدس پلوی تو ، فراموش نشدنی شده!
- بله ! اصلا مگر میشه اون سیارهها ی گوشتی رو اونم وقتی که سعی کردی گردشون کنی ولی آخرش به شکلِ کهکشان ناشناخته از آب دراومدن رو فراموش کرد!
انگار یادآوریِ اون عدسپلو، یه خاطرهیِ مشترکِ امن بینِ ما ساخته باشه.
-میدونی پینی؟ اون سیارهها یه ایرادِ اساسی داشتن!
- چه ایرادی آقای عزیز من!
- چرا بهم میگی آقای عزیز ؟! با تابش راحت ترم.
یه کم فکر میکنم و میگم :- پس یعنی بگم تابش من، مشکلی نیست !
- نه اون خوبه. میتونی بگی.
۲K
۱۴:۰۴
« رها »
#part_116
لبخندش که حالا کاملتر از همیشه روی صورتش نشسته، بهم اطمینان میده که این «تابشِ من» رو با تمام وجودش پذیرفته.
«تابشِ من»این کلمه رو آروم تکرار میکنم؛ انگار که بخوام با طعمش آشنا بشم. تابش کیسهی پرتقالها رو میاره سمتِ میزِ ناهارخوری آشپزخونه و صندلی رو برام عقب میکشه. انگار دنیایِ اون، با همین یه جمله دوباره چیده شد؛ منظمتر، اما با کلی حفرههایِ کجوکولهیِ قشنگ که فقط من و اون از وجودشون خبر داریم.
- خوب استاد! حالا که به توافق رسیدیم، بگو ببینم برایِ این پرتقالها چه نقشهای داری؟ آخه من هنوزم نمیدونم چطور باید باهاشون رفتار کرد که هم خوشمزه باشن و هم دستِ آدم رو کثیف نکنن!
به پرتقالها نگاه میکنم که توی نورِ ملایمِ خونهی تابش، انگار دارن بهمون چشمک میزنن.
ـ تابش، زندگی وقتی بویِ واقعی میده که دستهات پر از لکههایِ نارنجی باشه. فکر کنم وقتشه یاد بگیری که بعضی وقتها، کثیف شدن بخشی از خودِ بازیه.تابش میشینه روبروم. دیگه خبری از اون فاصلهیِ معنادارِ بینمون نیست.
- فکر کنم حق با توئه پینی. پس… بازی شروع شد.
برای دومین بار حرف پدربزرگ تو ذهنم تکرار میشه. اره واقعا باید وسط کج و کولههای زندگیمون، زندگی کنیم. تعادل رو حفظ کنیم و لکههای رنگی رنگی و شاید نارنجی زندگی رو ، روی دیواره های دلهای شکستهمون بپاشیم. قلب های شکسته رنگی رنگی، حداقل توی آفتاب ، رنگین کمونی میمونند.
#part_116
لبخندش که حالا کاملتر از همیشه روی صورتش نشسته، بهم اطمینان میده که این «تابشِ من» رو با تمام وجودش پذیرفته.
«تابشِ من»این کلمه رو آروم تکرار میکنم؛ انگار که بخوام با طعمش آشنا بشم. تابش کیسهی پرتقالها رو میاره سمتِ میزِ ناهارخوری آشپزخونه و صندلی رو برام عقب میکشه. انگار دنیایِ اون، با همین یه جمله دوباره چیده شد؛ منظمتر، اما با کلی حفرههایِ کجوکولهیِ قشنگ که فقط من و اون از وجودشون خبر داریم.
- خوب استاد! حالا که به توافق رسیدیم، بگو ببینم برایِ این پرتقالها چه نقشهای داری؟ آخه من هنوزم نمیدونم چطور باید باهاشون رفتار کرد که هم خوشمزه باشن و هم دستِ آدم رو کثیف نکنن!
به پرتقالها نگاه میکنم که توی نورِ ملایمِ خونهی تابش، انگار دارن بهمون چشمک میزنن.
ـ تابش، زندگی وقتی بویِ واقعی میده که دستهات پر از لکههایِ نارنجی باشه. فکر کنم وقتشه یاد بگیری که بعضی وقتها، کثیف شدن بخشی از خودِ بازیه.تابش میشینه روبروم. دیگه خبری از اون فاصلهیِ معنادارِ بینمون نیست.
- فکر کنم حق با توئه پینی. پس… بازی شروع شد.
برای دومین بار حرف پدربزرگ تو ذهنم تکرار میشه. اره واقعا باید وسط کج و کولههای زندگیمون، زندگی کنیم. تعادل رو حفظ کنیم و لکههای رنگی رنگی و شاید نارنجی زندگی رو ، روی دیواره های دلهای شکستهمون بپاشیم. قلب های شکسته رنگی رنگی، حداقل توی آفتاب ، رنگین کمونی میمونند.
۲.۶K
۱۴:۰۵
سلام به عزیزان.متاسفانه بله من به شدت مشکل پیدا کرده، به محض ورود به بله، پرتاب میشم بیرون.چندین بار هم برای درست شدن این مشکل اقدام کردم ، اما نشد.احتمالا به لطف خدایان، ده دقیقه شده که بله من رو پرتاب نکرده بیرون.
این قسمت ها رو داشته باشین اگر « بله» همچنان منو اینجا پذیرا باشه بقیه قسمت ها رو کادر بندی کنم بفرستم براتون.
خداییش خون به دلم کرد اینجا.

این قسمت ها رو داشته باشین اگر « بله» همچنان منو اینجا پذیرا باشه بقیه قسمت ها رو کادر بندی کنم بفرستم براتون.
خداییش خون به دلم کرد اینجا.
۳.۱K
۱۴:۰۷
https://t.me/+04lLAuE6rbIzZmVk
عزیزای دل من ، لطفا زحمت بکشید بیاین اینجا من به سختی وارد بله شدم. من و رها منتظرتونیم

عزیزای دل من ، لطفا زحمت بکشید بیاین اینجا من به سختی وارد بله شدم. من و رها منتظرتونیم
۲.۴K
۱۱:۲۱