خورشید به حرمتت وضو می گیرد...
۲۲۰
۲:۲۳
خورشید در طواف حرم، وه چه دیدنیست...
۲۸۵
۲:۲۴
حظ ببرید از این زیبایی از طلوع خورشید در قلب مشهدِ خورشید هشتم....
۲۷۶
۲:۲۷
از در راهرو که وارد شدم، آمد جلو و اسمم را پرسید. توی لیست دنبال مشخصاتم گشت.چند دقیقه ای ایستادم اما اسمم پیدا نشد. با صدای آرامی گفت:« ببخشید ولی اسمتون توی لیست نیست.»کلافه گفتم:« خواهر جون، من خودم یه لیست ۱۰، ۱۵ نفری فرستادم برای حوزه، چطوری اسم خودم نیست؟ میشه یه بار دیگه با دقت نگاه کنید؟»دوباره لیست را بالا و پایین کرد و بالاخره لابلای اسامی، پیدایم کرد و گفت:« خانم زهرا کبریایی! ببخشید. حالا بفرمایید بالا.» زیر لب غرغر کنان رفتم سمت پله ها.کوله را گذاشتم و تکیه دادم به دیوار. وارد محل اسکان شدم.چشمهایم را بستم. نفسی تازه کردم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای خندانی گفت:« اومدی این طبقه عزیزم ؟ خسته نباشی. ببخشید اذیت شدی. باید اسمتون رو توی لیست پیدا می کردم. الان برات یه شربت خنک میارم حالت جا بیاد.»از مهربانی زیادش شرمنده شدم.اسمش مریم سادات بود. مریم سادات حسینی. خیلی زود با هم گرم گرفتیم. به جبران بداخلاقی موقع رسیدنم سعی کردم کمکش کنم. از بچه های حوزه هنری شاهرود بود. بچه اش را گذاشته بود و آمده بود تهران.پرسیدم: «چرا اومدی؟ اونم چند روز! بچه تو گذاشتی و این همه راه اومدی تا تهران!»غم نشست توی چشمهایش و لبخندش تلخ شد:« باید یه کاری برای آقا می کردم. این تنها کاری بود که یه کم داغ دلم رو میتونست سبک کنه. خادمی برای شما.»
مریم سادات فقط کارمند نبود. مدل رفتارش، حرف زدنش، بالا و پایین رفتن از پله های حوزه هنری، آن هم روزی چند بار..این ها رفتار کارمندی نبود. این ها از جنس تلاش دختری بود برای جلب رضایت پدر!از جنس مهربانی خواهری برای خواهران دیگرش.. از جنس حالا که نشد خونمان را برایت بدهیم پس هر چه توان داریم برای این چند روز وداع و تشییعت به کار بگیریم..کارهایش بوی صداقت می داد.دلشوره داشت برای دختری که از شهرستان آمده بود و شبانه حالش بد شده بود. دنبال دکتر بردنش بود.حواسش به همه بود تا صبحانه خورده باشند. بدون غذا نمانند برای ناهار و شام.میان وعده هایشان را تحویل بگیرند.هندوانه و شربت آبلیمو بخورند که آب بدنشان توی گرما کم نشود.مریم سادات را همان چند روز دیدم.اما زلالی و صاف و سادگی اش را راحت می شد فهمید.گاهی از خستگی روی مبل کنار اتاق اسکان خوابش می رفت. از بیرون که صدایش می زدند،بچه ها به جایش می دویدند و می گفتند:«خانم حسینی داره استراحت میکنه، اگه کاری دارید به ما بگید.»توی همان چند روز دل همه را به دست آورده بود، از بس مهربانی می کرد.
مرگ اما به هیچکدام این چیزها کاری ندارد. نشسته پشت در. همین نزدیکی ها!اصلا حواسش نیست شاید چشم هایی منتظر توی خانه دوخته شده باشند به در!کاری ندارد به دل هایی که می تپند برای او که می خواهد با خود ببردش!زمانش که برسد بی هوا می رود سراغ هر کسی که پیمانه اش پر شده!حالا مریم سادات عزیز ما زندگی دنیایی اش تمام شده و زندگی جدیدش را شروع کرده.و از تمام دنیا برایش همان خوبی ها و مهربانی ها، همان پاکی دل و صداقتها مانده.و برای خانواده اش یک دنیا درد و دلتنگی! حفره ای که بعد از رفتن مریم سادات، با هیچ چیز پر نمی شود.و برای ما یک خاطره ی شیرین از لبخند و مهربانی و پاکی اش. همراه قلبی که از رفتنش می سوزد.
دعا می کنیم زندگی جدید برایت آسان باشد، به حرمت تمام تلاشهای خالصانه ات، مهر مادری ات، مهربانی های خواهرانه اتو به حرمت جدت مریم سادات مهربان!
خادمی ات قبول خواهر مهربان ما
زهرا کبریایی
@raaviyeh
مریم سادات فقط کارمند نبود. مدل رفتارش، حرف زدنش، بالا و پایین رفتن از پله های حوزه هنری، آن هم روزی چند بار..این ها رفتار کارمندی نبود. این ها از جنس تلاش دختری بود برای جلب رضایت پدر!از جنس مهربانی خواهری برای خواهران دیگرش.. از جنس حالا که نشد خونمان را برایت بدهیم پس هر چه توان داریم برای این چند روز وداع و تشییعت به کار بگیریم..کارهایش بوی صداقت می داد.دلشوره داشت برای دختری که از شهرستان آمده بود و شبانه حالش بد شده بود. دنبال دکتر بردنش بود.حواسش به همه بود تا صبحانه خورده باشند. بدون غذا نمانند برای ناهار و شام.میان وعده هایشان را تحویل بگیرند.هندوانه و شربت آبلیمو بخورند که آب بدنشان توی گرما کم نشود.مریم سادات را همان چند روز دیدم.اما زلالی و صاف و سادگی اش را راحت می شد فهمید.گاهی از خستگی روی مبل کنار اتاق اسکان خوابش می رفت. از بیرون که صدایش می زدند،بچه ها به جایش می دویدند و می گفتند:«خانم حسینی داره استراحت میکنه، اگه کاری دارید به ما بگید.»توی همان چند روز دل همه را به دست آورده بود، از بس مهربانی می کرد.
مرگ اما به هیچکدام این چیزها کاری ندارد. نشسته پشت در. همین نزدیکی ها!اصلا حواسش نیست شاید چشم هایی منتظر توی خانه دوخته شده باشند به در!کاری ندارد به دل هایی که می تپند برای او که می خواهد با خود ببردش!زمانش که برسد بی هوا می رود سراغ هر کسی که پیمانه اش پر شده!حالا مریم سادات عزیز ما زندگی دنیایی اش تمام شده و زندگی جدیدش را شروع کرده.و از تمام دنیا برایش همان خوبی ها و مهربانی ها، همان پاکی دل و صداقتها مانده.و برای خانواده اش یک دنیا درد و دلتنگی! حفره ای که بعد از رفتن مریم سادات، با هیچ چیز پر نمی شود.و برای ما یک خاطره ی شیرین از لبخند و مهربانی و پاکی اش. همراه قلبی که از رفتنش می سوزد.
دعا می کنیم زندگی جدید برایت آسان باشد، به حرمت تمام تلاشهای خالصانه ات، مهر مادری ات، مهربانی های خواهرانه اتو به حرمت جدت مریم سادات مهربان!
خادمی ات قبول خواهر مهربان ما
زهرا کبریایی
@raaviyeh
۲.۳K
۱۳:۴۱
چرا آخرین کتابهایی که خواندی« لهوف » بود و « آه» ؟چرا روز رفتنت هم روز زیارتی اباعبدالله شد؟خواستی حسرتمان را از چینش رفتنت بیشتر کنی؟خودکار سبز رنگت را گذاشتی لای صفحه ی ۱۰۶ کتاب! همان جایی که صحبت یاری مسلم بود.
زوم می دهم به عکس. بزرگترش می کنم. آخرین خطوطی که خوانده ای را مرور می کنم. یاد دویدن هایت در روزهای وداع و تشییع آقاجان می افتم. چقدر با همان خنده ها امامت را یاری دادی. با آن دلسوزی ها! با خواهری هایی که در حق همه یمان کردی. با خادمی هایت برای تشییع آقاجان در مشهد!
عکس های میز کارت را نگاه می کنم. برمی گردم روی عکس خودت. لبخندت جانم را آتش می زند. تمام صورتت خنده است. حتی چشم هایت! همان چشم ها که تا همه می خوابیدند برای باریدن پناه می برد به مصلی!
خنده هایت را نگاه می کنم و با مداحی حسن عطایی زار می زنم:خاکم نکنید، بذارید اربابم برسهاون که برام همه کسه.. خاکم نکنید دلم فقط آقامو میخوادامام رضا قول داده میاد....
آقای امام حسین! لطفاً امشب مریم سادات عزیز ما را در آغوش بگیر...
شب جمعه ؛ شب زیارتی حضرت اباعبداللهاولین شبی که دخترهایت چشم های خندانت را نمی بینند.
زهرا کبریایی
@raaviyeh
زوم می دهم به عکس. بزرگترش می کنم. آخرین خطوطی که خوانده ای را مرور می کنم. یاد دویدن هایت در روزهای وداع و تشییع آقاجان می افتم. چقدر با همان خنده ها امامت را یاری دادی. با آن دلسوزی ها! با خواهری هایی که در حق همه یمان کردی. با خادمی هایت برای تشییع آقاجان در مشهد!
عکس های میز کارت را نگاه می کنم. برمی گردم روی عکس خودت. لبخندت جانم را آتش می زند. تمام صورتت خنده است. حتی چشم هایت! همان چشم ها که تا همه می خوابیدند برای باریدن پناه می برد به مصلی!
خنده هایت را نگاه می کنم و با مداحی حسن عطایی زار می زنم:خاکم نکنید، بذارید اربابم برسهاون که برام همه کسه.. خاکم نکنید دلم فقط آقامو میخوادامام رضا قول داده میاد....
آقای امام حسین! لطفاً امشب مریم سادات عزیز ما را در آغوش بگیر...
شب جمعه ؛ شب زیارتی حضرت اباعبداللهاولین شبی که دخترهایت چشم های خندانت را نمی بینند.
زهرا کبریایی
@raaviyeh
۹۰۳
۲۱:۳۸
۹۰۴
۲۱:۳۸
۹۰۷
۲۱:۳۸
چند روز از شهر دور شدم در سکوت و آرامشی عجیب نشستم به تماشا زیر باران روحم را شستم و هنوز محتاج قطره قطره هایش که بنشیند روی زخم هایم و مرهم شود... چشم انتظار پاییز...
خدایا شکرت برای بارون، برای مه، برای سبزی کمرنگ دشت ها، برای سبزی پر رنگ درخت ها، برای صدای آب وقتی در بستر رودخانه جاریه، برای سکوت شب، برای صدای زنجره ها و جیرجیرک ها، برای آواز پرنده ها، برای غم شیرین هوای ابری، برای بوی نان گرم و تازه ی محلی، برای گاوهای آرومی که بی آزار کنار جاده راه رفتن و علف خوردن، برای زیبایی مسحور کننده ی دشت و شالیزار از بالای کوه، برای قشنگی شاخه هایی که سر بر شانه ی هم دالان عشق درست کردن، برای اسب سفید کنار جاده، برای شبنم های دوست داشتنی روی برگها، برای وجود کسانی که این آرامش رو چند برابر میکنن، برای تو، برای خداییت، برای همه چیز شکر....
@raaviyeh
خدایا شکرت برای بارون، برای مه، برای سبزی کمرنگ دشت ها، برای سبزی پر رنگ درخت ها، برای صدای آب وقتی در بستر رودخانه جاریه، برای سکوت شب، برای صدای زنجره ها و جیرجیرک ها، برای آواز پرنده ها، برای غم شیرین هوای ابری، برای بوی نان گرم و تازه ی محلی، برای گاوهای آرومی که بی آزار کنار جاده راه رفتن و علف خوردن، برای زیبایی مسحور کننده ی دشت و شالیزار از بالای کوه، برای قشنگی شاخه هایی که سر بر شانه ی هم دالان عشق درست کردن، برای اسب سفید کنار جاده، برای شبنم های دوست داشتنی روی برگها، برای وجود کسانی که این آرامش رو چند برابر میکنن، برای تو، برای خداییت، برای همه چیز شکر....
@raaviyeh
۱۲۶
۱۵:۰۷
ریش دلم را نمک است این نبات...
دلتنگی این جوریه که یهو وسط روز میاد میچسبه ته گلوت و میشه قد یک هلو، نه پایین میره نه میتونی ازش خلاص بشی...
دلتنگی این جوریه که یهو وسط روز میاد میچسبه ته گلوت و میشه قد یک هلو، نه پایین میره نه میتونی ازش خلاص بشی...
۱۲۳
۹:۱۸
«مرزبانی که به مرز پشت کرد!»صدای ویدیو را می بندم. لیست اسامی را از صفحه ی یادداشت گوشی ام باز می کنم. دکمه ی ضبط صدا را فشار می دهم. شروع می کنم به خواندن! به جای تو!تصور می کنم آن بالا ایستاده ای و وقتی حرفهایت برای جایزه ات تمام شد، حالا این اسامی را با بغض می خوانی:فاطمه صالحی؛ مدرس دانشگاه جامع علمی کاربردی استان البرزدکتر زهره رسولی؛ متخصص زنان و زایمان و عضو هیئتعلمی دانشگاه علوم پزشکی قزوین (به همراه همسر و فرزندش به شهادت رسید)دکتر مرضیه عسگری؛ استادیار طب نوزادی دانشگاه علوم پزشکی تهرانسارا جودت؛ دانشجوی رشته عکاسی دانشکده پارسفهیمه مقیمی دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشکده الهیات دانشگاه تهران (به همراه همسر و سه فرزند خردسالش به شهادت رسید)یاسمین باکوئی دانشجوی نخبه ی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی شریف (به همراه پدر، مادر و برادرش به شهادت رسید)فرشته باقری؛ فرزند شهید محمد باقری و دانشآموخته دانشگاه علامه طباطبائیدکتر مریم حجاری دوآبسری؛ دانشآموخته دندانپزشکی (به همراه همسرش دکتر مینوچهر به شهادت رسید)دانشجوی دکتری فیزیک هستهای، در حمله به دانشگاه شهید شد.نرگس احمدی – سن: 38 سال – محل شهادت: کرج – مادر دو فرزند، در حال کمکرسانی به مجروحان در منطقه بمبارانشده بود.زینب قاسمی – سن: 19 سال – محل شهادت: شیراز – داوطلب بسیجی، در حین امدادرسانی به مناطق آسیبدیده جان باخت.شهیده لیلا رستگار – سن: 41 سال – محل شهادت: تبریز – شرح: از اعضای کادر درمان بیمارستان، در حمله به مراکز درمانی به شهادت رسید.شهیده نخبه مهسا طاهری از دانش آموختگان دکترای نخبه شیمی_ فیزیک دانشگاه تربیت مدرس بود که به صورت هدفمند توسط رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.میهمانان گرامی! هیأت محترم ژوری!این لیست تعدادی از زنان و دخترانی است کهدر همین ایران، ( که خیلی نکبتی است و جلوی ما را گرفته که رشد نکنیم و آزادی نداشته باشیم،) رشد کردند. پیشرفت کردند. بزرگ شدند و درخشیدند. اما آمریکا و اسراییل جانشان را گرفتند.تازه خیلی از اسامی را نخواندم مثل:دخترهای مدرسه ی میناب ومعلم هایشان، آن دخترکان ورزشکار لامردی، یا آن زنی که با جنین در شکمش کشته شد.و خیلی های دیگر! »اما تو این کار را نکردی لاله مرزبان!#شرف@raaviyeh
۳۳۵
۵:۴۱