۱۷۹
۱۰:۴۰
☫ راویة( خرده روایت های زهرا کبریایی)☫
فیلم
۱۹۹
۱۰:۴۱
بازارسال شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ما صبحی را به شام رساندیم که در آن خبر خالی شدن زمین از وجود خامنهای بزرگ را شنیده بودیم. ما شبی را به صبح رساندیم که در آن تمام جهان میگفت تا ساعاتی دیگر تمدنی از زمین محو خواهد شد. ما روزگاری را گذراندیم که میگفتند ناوگانی از مجهزترین ناوهای جهان بسوی ایران میرود. ما ناوها را تا خلیج خوکها عقب راندیم. آسمان ما کلاغ سیاههایی را انداخته که میگفتند پدر همه جنگندههای بشر است. ما آواکسی را کور کردیم که میگفتند چشم خداست. اقیانوسپیماهای بیسرنشینی را به تُنگ انداختیم که در برابر هیچ خدایی خضوع نمیکردند. ما پایگاههایی را خاکستر کردیم که کُرنشگاه همه حکام منطقه بود. به اپستیننشینانها بگویید ما صلح را برای حفظ جان خامنهای میخواستیم. حالا که او نیست، ما را از اسم «مادر همه بمبها» نترسانید؛ که ما پدر همه جنگهاییم!
«مهدی مولایی»
«مهدی مولایی»
۱
۲۰:۲۳
جمله ها گاهی جهان آدم را زیر و رو می کنند. امروز برای چندمین بار این اتفاق برای من افتاد. صبحم با این جمله شروع شد:« هی گفتم مامانِ منو نزن، ولی بیشتر زد... »
هنوز کودک است. اما یک روزه بزرگ شده. شاید هم یک روزه پیر! « تاریخ تکرار می شود»
از کوچه های بنی هاشم تا مقابل خانه ای در سیستان و بلوچستان ایران ما، راهی به وسعتهزار و اندی سال است. زمان زمان درازی است. اما حادثه ها همانند. و دشمن ادامه ی همان دشمن!مادری مقابل چشمان فرزندانش به خون می نشیند. پسری زدن مادر را می بیند و فریاد می زند: « نزنیدش..»اما ضربه هاست که فرود می آید.هزار و اندی سال پیش، ضربه های تازیانه و سیلی!حالا میان جهان معاصر، ضربه های گلوله!
سلام بر مادر عالم؛ زهرا سلام الله علیها
برای شهید افتخاری وشهید افسانه عقیلاو برای تمام زنان شهیدمان.
زهرا کبریایی
@raaviyeh
هنوز کودک است. اما یک روزه بزرگ شده. شاید هم یک روزه پیر! « تاریخ تکرار می شود»
از کوچه های بنی هاشم تا مقابل خانه ای در سیستان و بلوچستان ایران ما، راهی به وسعتهزار و اندی سال است. زمان زمان درازی است. اما حادثه ها همانند. و دشمن ادامه ی همان دشمن!مادری مقابل چشمان فرزندانش به خون می نشیند. پسری زدن مادر را می بیند و فریاد می زند: « نزنیدش..»اما ضربه هاست که فرود می آید.هزار و اندی سال پیش، ضربه های تازیانه و سیلی!حالا میان جهان معاصر، ضربه های گلوله!
سلام بر مادر عالم؛ زهرا سلام الله علیها
برای شهید افتخاری وشهید افسانه عقیلاو برای تمام زنان شهیدمان.
زهرا کبریایی
@raaviyeh
۲۲۲
۱۹:۲۸
هم آقای عابدینی هم آقای جاودان فرمودند برای سلامتی رهبر و رفع مشکلات کشور قربانی و صدقه بدهید. جدی بگیریم.
۱۷۹
۲۰:۴۰
بعد از رفتنت، روزهایی که دوباره پایم به معراج رسید، همان روزها که دوباره وداع شهدا شروع شده بود و عطرشان توی حسینیه می پیچید، کِی فکر می کردم جسم عزیزت را روی همان سنگی غسل داده اند که شهدای ۱۸ و ۱۹ دی را؟ همان ها که گفته بودی همه یشان فرزندانت بوده اند! کِی باورم می شد زخم های شریفت را همان جایی آرام آرام شسته اند که پیکر ارباً اربای باقی شهدایت را. دویست و چند روز از رفتنت گذشته. من هنوز چرا زنده ام؟اصلا مگر می شود روحم آرام بگیرد؟
تازه روضه های پیکرت دارد باز می شود. تازه فاطمیه دارد شروع می شود.
صبحی که با شنیدن روضه ی پیکرت شروع شود... آخ که نمی دانم چه خواهدشد. عزیز دلم
https://eitaa.com/banooyepishran
@raaviyeh
تازه روضه های پیکرت دارد باز می شود. تازه فاطمیه دارد شروع می شود.
صبحی که با شنیدن روضه ی پیکرت شروع شود... آخ که نمی دانم چه خواهدشد. عزیز دلم
https://eitaa.com/banooyepishran
@raaviyeh
۱۹۵
۲:۴۷
بازارسال شده از وحید یامین پور
شما از کنار این خبر به آسانی گذشتید که «دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب با تغییر نام اماکن دارای نامهای باسابقه و رایج به نام امام شهید رسماً مخالفت کردند.» اما این اعلام، نشانهای از عظمت انقلاب اسلامی و روح و فرهنگی است که با آن بالیده. حاکمان مومن و وطندوست، خود را خادم ملت و کشور میدانند و برای خود سهم ویژهای قائل نیستند حتی بعد از اینکه جانشان فدا میشود...کافی است قیاس کنید با قبل از انقلاب که خانوادهی بیفرهنگ، بیاصالت و از خودراضی پهلوی برای پنهان کردن شخصیت و سابقهی بیفضیلتشان، همه جا نام خود و خانوادهشان را بر سر میادین و خیابانهای اصلی شهرها میگذاشتند: خیابان پهلوی(خیابان ولیعصر)پارک پهلوی(پارک دانشجو)خیابان شاهرضا(خیابان انقلاب اسلامی)خیابان شاه(خیابان جمهوری اسلامی)خیابان شاهپور(خیابان وحدت اسلامی)میدان شهیاد(میدان آزادی)میدان ولیعهد(میدان ولی عصر)پارک فرح(پارک لاله)خیابان فرح(سهروردی)خیابان اشرف پهلوی(شهید دستغیب) {حتی اسم کثافتی مثل اشرف هم روی خیابانهای تهران بوده)
و علیرغم این غرور در برابر ملت، با حقارت کامل در برابر حاکمان غارتگر آمریکایی و انگلیسی نام دشمنان کشور را که در همین تاریخ معاصر خاک ایران را اشغال کرده یا علیه دولتهای قانونی کودتا کردهاند، بر سر خیابانها و معابر میگذاشتند:خیابان آیزنهاور (خیابان آزادی)خیابان روزولت (خیابان مفتح)میدان کندی و خیابان کندی( میدان توحید و خیابان توحید)خیابان چرچیل(نوفل لوشاتو)بلوار الیزابت (بلوار کشاورز)
خیابانها پس از پیروزی انقلاب به نام کارگر و معلم و کشاورز و شهدای راه آزادی و استقلال و دانشمندان و فرهیختگان درآمد؛ و مسئولان جمهوری اسلامی فقط آنگاه که در راه وطن و آرمان فدا میشوند، نامشان به میان میآید.
️ @Yaminpour
و علیرغم این غرور در برابر ملت، با حقارت کامل در برابر حاکمان غارتگر آمریکایی و انگلیسی نام دشمنان کشور را که در همین تاریخ معاصر خاک ایران را اشغال کرده یا علیه دولتهای قانونی کودتا کردهاند، بر سر خیابانها و معابر میگذاشتند:خیابان آیزنهاور (خیابان آزادی)خیابان روزولت (خیابان مفتح)میدان کندی و خیابان کندی( میدان توحید و خیابان توحید)خیابان چرچیل(نوفل لوشاتو)بلوار الیزابت (بلوار کشاورز)
خیابانها پس از پیروزی انقلاب به نام کارگر و معلم و کشاورز و شهدای راه آزادی و استقلال و دانشمندان و فرهیختگان درآمد؛ و مسئولان جمهوری اسلامی فقط آنگاه که در راه وطن و آرمان فدا میشوند، نامشان به میان میآید.
۱
۱۱:۵۵
«هر زنی دارد به قلبش آروزی انتقام؛ یا لثارات الإمام!»
پرده اول: غساله
«چادرم را توی دستم مشت کردم و فشار دادم. اما کلمهای حرف نزدم. باید انقدر قوی باشم که به این مادر هم تسلّی بدم. دلش رو آروم کنم. زیپ کاور اول رو باز کردم. زن ایستاد و نگاه کرد. نوبت کاور دوم شد. باز هم فقط نگاه! زیپ کاور سوم را که باز کردم جلو آمد. سرش را نزدیک آورد. دنبال چیزی میگشت. نگاهی به پیکر انداخت و گفت: «بچهم سر نداره. یا حسین! بچهم مثل تو شهید شد...»
اینها را خانم خوبرو داشت بالای سکوی توی میدان تعریف میکرد. از لحظات سختی که در غسالخانه پشت سر گذاشتهبود. اما ایستادهبود. از همدردی با مادری که کودکش در آغوشش پرپر شدهبود تا الحاق پیکرها.
گفتم الحاق!
الحاق توی فرهنگ لغت دهخدا یعنی پیوستن، چسبانیدن، ملحق کردن. خانم خوبرو پیکرهای تکهتکه شده را الحاق میکرد و برای کفن کردن آمادهشان میکرد. حرفش هم سخت است.ماندهام به وقت عمل این زن چه حالی داشته؟خدایی دل میخواهد!تنها چیزی که باعث میشد بوی سردخانه بزند زیر مشامش ولی بماند؛ دستش به خون پیکرها رنگین شود ولی نلرزد؛ بند کفن ها را محکم کند ولی خم نشود؛ آتش انتقام بود.
خانم خوبرو میدانست اشک، داغ دل را سبک میکند. این داغ نباید سرد میشد!باید آتش دلش را برای خونخواهی آقای شهیدش روشن نگه میداشت؛ هرچند دلش گداخته میشد.
هر پیکری که در کفن میگذاشت لعنتی هم نثار ترامپ میکرد. اشکش بغض میشد، بغضش کینه و با «خدا لعنتت کنه»ای، داغیِ جگرش را بیرون میداد.
بی اختیار یاد سیده زهرا افتادم توی کتاب «دا»...زهرا توی غسالخانهی جنت آباد خرمشهر، یک عالمه پیکر خونین شهید از زن و کودک را کفن کرده بود؛ توی خاک گذاشتهبود؛ و شبانه پیکرها را از حیاط جنت آباد جابجا کردهبود تا نصیب گرگها نشوند. و یک عالم کار دیگر که توی فکر آدم هم به زور میگنجد!...
صدایش هنوز از لابلای کلمات کتاب توی گوشم زنگ میزند:«هیچ گاه تصور نمیکردم در آن روزهای آتش و خون بتوانم کودکان مظلوم شهرم و عزیزانم را که حتی چند روز دوری از آنها آزردهام میکرد، با دستهایم به خاکی بسپارم که از خون پاکشان گلگون بود.»
خانم خوبرو هنوز بالای سکوی میدان از خاطرات غسالخانه میگوید. من چند باری پایم به غسالخانه باز شده... شستن پیکر اموات خود بخود حال آدم را دگرگون میکند؛ چه برسد به این که پیکرها مجروح هم باشند! حتما خانم خوبرو بعد از اولین باری که پیکری را لمس کرده و شستشو داده، دیگر هیچ وقت آن آدم سابق نشده است. مخصوصا اگر بازوی ورم کردهی شهیدی، زیر دستش آمدهباشد.یا دستش به پهلوی شکستهای خوردهباشد.خانم خوبرو حتما گاهی توی غسالخانه بوی عطر یاس به مشامش خورده.مادر ما هیچ سازشی با ظلم نداشت؛ برای همین هم آن ضربهها پیکرش را مجروح کرد. امیرالمومنین نیمه شب پیکر خانم را غسل داد و تجهیز کرد. امیرالمومنین بعد از غسل مادرمان دیگر هیچ وقت آن امیرالمومنین سابق نشد. جوری که بعد از رفتن خانم فرمود: «از این به بعد اندوه من تمام نشدنی است...»
خونخواهی مادرمان سالهاست بر دوش تمام دخترانش در طول تاریخ است. هزارسال از آن روزها میگذرد. اما ماجرا هنوز ادامه دارد.
حالا خون فرزند همان مادر، در خانهاش، با تنی زخم دیده و پهلویی که گفتند شبیه مادرش شکسته، اما با مشتی گره کرده به نشانهی این که «من زیر بار ظلم نمی روم» بر زمین ریخته. آن هم فرزندی که اقتدارش تمام جهان را مبهوت کردهبود و مظلومیتش جان خودمان را به آتش کشیدهبود. آنها امام ما را از ما گرفتند.امامی که هم رهبر بود، هم پدر. هم پناه.تمام آن چه داشتیم بود.
لعنت بر آن که داغش را بر دلمان گذاشت.داغ روی داغ تلنبار شده.به وسعت کوچههای بنیهاشم تا پس کوچههای کشوردوست.
خانم خوبرو تمام بغضش را میان گرههای کفن شهدایی که غسلشان داد، پیچیده تا وقت انتقام برسد!
حالا پایش افتاده دختران و زنانی که از دل تاریخ رسیدهاند به جغرافیای مقاومت، پرچم سرخ انتقام را روی دوششان بگیرند. دختران و زنانی که به وقتش از صد مرد جنگی جنگاورترند!
دامنهی بغض انتقام دختر رسولالله(ص) حالا از آن سوی تاریخ تا این سو به دست زنان کشیده شده. حتی به قیمت افتادن رد خون بر چادر سیاهشان.مثل آن هجده بانوی اهل قم که در سال شصت و پنج در مجلس روضه حضرت زهرا(س) ، بر اثر بمباران هوایی دشمن بعثی به شهادت رسیدند. قصه همان قصه است. شیرازهی این داستان را باز هم زنان به هم پیوند میزنند.
در حاشیه ی اجتماع خونخواهان فاطمی
تهران پنجشنبه ۳۰ مهر
" />
زهرا کبریایی
@raaviyeh
پرده اول: غساله
«چادرم را توی دستم مشت کردم و فشار دادم. اما کلمهای حرف نزدم. باید انقدر قوی باشم که به این مادر هم تسلّی بدم. دلش رو آروم کنم. زیپ کاور اول رو باز کردم. زن ایستاد و نگاه کرد. نوبت کاور دوم شد. باز هم فقط نگاه! زیپ کاور سوم را که باز کردم جلو آمد. سرش را نزدیک آورد. دنبال چیزی میگشت. نگاهی به پیکر انداخت و گفت: «بچهم سر نداره. یا حسین! بچهم مثل تو شهید شد...»
اینها را خانم خوبرو داشت بالای سکوی توی میدان تعریف میکرد. از لحظات سختی که در غسالخانه پشت سر گذاشتهبود. اما ایستادهبود. از همدردی با مادری که کودکش در آغوشش پرپر شدهبود تا الحاق پیکرها.
گفتم الحاق!
الحاق توی فرهنگ لغت دهخدا یعنی پیوستن، چسبانیدن، ملحق کردن. خانم خوبرو پیکرهای تکهتکه شده را الحاق میکرد و برای کفن کردن آمادهشان میکرد. حرفش هم سخت است.ماندهام به وقت عمل این زن چه حالی داشته؟خدایی دل میخواهد!تنها چیزی که باعث میشد بوی سردخانه بزند زیر مشامش ولی بماند؛ دستش به خون پیکرها رنگین شود ولی نلرزد؛ بند کفن ها را محکم کند ولی خم نشود؛ آتش انتقام بود.
خانم خوبرو میدانست اشک، داغ دل را سبک میکند. این داغ نباید سرد میشد!باید آتش دلش را برای خونخواهی آقای شهیدش روشن نگه میداشت؛ هرچند دلش گداخته میشد.
هر پیکری که در کفن میگذاشت لعنتی هم نثار ترامپ میکرد. اشکش بغض میشد، بغضش کینه و با «خدا لعنتت کنه»ای، داغیِ جگرش را بیرون میداد.
بی اختیار یاد سیده زهرا افتادم توی کتاب «دا»...زهرا توی غسالخانهی جنت آباد خرمشهر، یک عالمه پیکر خونین شهید از زن و کودک را کفن کرده بود؛ توی خاک گذاشتهبود؛ و شبانه پیکرها را از حیاط جنت آباد جابجا کردهبود تا نصیب گرگها نشوند. و یک عالم کار دیگر که توی فکر آدم هم به زور میگنجد!...
صدایش هنوز از لابلای کلمات کتاب توی گوشم زنگ میزند:«هیچ گاه تصور نمیکردم در آن روزهای آتش و خون بتوانم کودکان مظلوم شهرم و عزیزانم را که حتی چند روز دوری از آنها آزردهام میکرد، با دستهایم به خاکی بسپارم که از خون پاکشان گلگون بود.»
خانم خوبرو هنوز بالای سکوی میدان از خاطرات غسالخانه میگوید. من چند باری پایم به غسالخانه باز شده... شستن پیکر اموات خود بخود حال آدم را دگرگون میکند؛ چه برسد به این که پیکرها مجروح هم باشند! حتما خانم خوبرو بعد از اولین باری که پیکری را لمس کرده و شستشو داده، دیگر هیچ وقت آن آدم سابق نشده است. مخصوصا اگر بازوی ورم کردهی شهیدی، زیر دستش آمدهباشد.یا دستش به پهلوی شکستهای خوردهباشد.خانم خوبرو حتما گاهی توی غسالخانه بوی عطر یاس به مشامش خورده.مادر ما هیچ سازشی با ظلم نداشت؛ برای همین هم آن ضربهها پیکرش را مجروح کرد. امیرالمومنین نیمه شب پیکر خانم را غسل داد و تجهیز کرد. امیرالمومنین بعد از غسل مادرمان دیگر هیچ وقت آن امیرالمومنین سابق نشد. جوری که بعد از رفتن خانم فرمود: «از این به بعد اندوه من تمام نشدنی است...»
خونخواهی مادرمان سالهاست بر دوش تمام دخترانش در طول تاریخ است. هزارسال از آن روزها میگذرد. اما ماجرا هنوز ادامه دارد.
حالا خون فرزند همان مادر، در خانهاش، با تنی زخم دیده و پهلویی که گفتند شبیه مادرش شکسته، اما با مشتی گره کرده به نشانهی این که «من زیر بار ظلم نمی روم» بر زمین ریخته. آن هم فرزندی که اقتدارش تمام جهان را مبهوت کردهبود و مظلومیتش جان خودمان را به آتش کشیدهبود. آنها امام ما را از ما گرفتند.امامی که هم رهبر بود، هم پدر. هم پناه.تمام آن چه داشتیم بود.
لعنت بر آن که داغش را بر دلمان گذاشت.داغ روی داغ تلنبار شده.به وسعت کوچههای بنیهاشم تا پس کوچههای کشوردوست.
خانم خوبرو تمام بغضش را میان گرههای کفن شهدایی که غسلشان داد، پیچیده تا وقت انتقام برسد!
حالا پایش افتاده دختران و زنانی که از دل تاریخ رسیدهاند به جغرافیای مقاومت، پرچم سرخ انتقام را روی دوششان بگیرند. دختران و زنانی که به وقتش از صد مرد جنگی جنگاورترند!
دامنهی بغض انتقام دختر رسولالله(ص) حالا از آن سوی تاریخ تا این سو به دست زنان کشیده شده. حتی به قیمت افتادن رد خون بر چادر سیاهشان.مثل آن هجده بانوی اهل قم که در سال شصت و پنج در مجلس روضه حضرت زهرا(س) ، بر اثر بمباران هوایی دشمن بعثی به شهادت رسیدند. قصه همان قصه است. شیرازهی این داستان را باز هم زنان به هم پیوند میزنند.
در حاشیه ی اجتماع خونخواهان فاطمی
تهران پنجشنبه ۳۰ مهر
@raaviyeh
۳K
۲۱:۳۴
میکند فرزند خود را نذر خونی ناتمام؛«یا لثارات الامام»
پرده دوم: شبیه ام البنین
« هدی! شیشهی عباس رو از توی کوله به من میدی مامان؟»سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵،۶ ساله میآمد. دخترکش هم بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزه ی توی بغلش تازه از خواب بیدار شده بود. با یک چفیه ی کوچک بسته شده دور سرش.از مادرش پرسیدم: «اسمش چیه؟»خندید و گفت: «عباس»
از وقتی محمدحیدر و محمدحسین دنیا آمدهاند، توجهم به بچهها جور دیگری شده... من عشق به فرزند را از وقتی مادربزرگ شدم بیشتر لمس کردم. هیچ وقت تحمل روضهی حضرت علیاصغر را نداشتم؛ از وقتی این دو تا نقل و نبات چشمشان به دنیا باز شد، این روضه برایم سختتر هم شد.
آن شب هر طرف سرم را برگرداندم مادری را دیدم با کودکی در آغوش. بچهها دوروبر مادرشان میپلکیدند. سربندهای سرخ یالثارات الحسین(ع) و یا زهرا(س) روی پیشانیهایشان زیر نور پروژکتورهای بزرگ سردر دانشگاه تهران برق میزد.
مجری بالای سن اعلام کردهبود: امشب مادرها میخواهند فرزندشان را نذر کنند! نذر چه؟ نذر خونخواهی امام شهیدمان و سربازی امام سیدمجتبیحسینیخامنهای!
چشمم هنوز لابلای جمعیت دنبال بچهها بود، که صدای مجری نگاهم را برد سمت صورت مادر عباس. خواستم وقت شنیدن جملهی:«میخواهیم فرزندانمان را در راه خونخواهی نذر کنیم.» چهرهاش را ببینم.
خانم عبدالحمیدی مهمان مادرها بود. از فرزند جانبازش که حرف میزد، مادر عباس، کودکش را محکمتر بغل میکرد.
خانم عبدالحمیدی خودش هم فرزند شهید بود. یک فرزند جانباز هم داشت. اما میگفت داغ شهادت آقا برایش از شهادت پدرش هم سنگینتر بود!
حرف انتقام را که پیش کشید، دستهایش را مشت کرد. صدایش قاطع بود. لرزش صدایش از ترس نبود... از خشم بود! میخواست فرزند جانبازش را نذر کند:
«من!فرزند شهیـــد!و مادر جانبــــاز!فرزند جانبازم را و فرزندان دیگرم را، فدایی فرزند تو، سید مجتبیخامنهای میدهم!»
محبت مادری در عالم نمونه ندارد! اما فاطمه کلابیه، پسرانش را برای روز واقعه در آغوش حسین نشاند. سفارش کرد حواستان باشد شما باید مراقب فرزند زهرا(سلام الله علیها) باشید. و سال ها بعد، بعد از روز واقعه، خبر شهادت عباس را که آوردند پرسید: «از حسین چه خبر؟» ام البنین برای عباسش گریه نکرد. اما برای امامش حسین بسیار گریه کرد.
اگر خانم عبدالحمیدی، یا آن مادر شهید که رجز خوانیاش شهرهی عام و خاص است، گِلشان از گِل ام البنین نیست، پس از چه کسی رگ و ریشه گرفتهاند؟
مادر عباس شانههایش لرزید. حتما او زنی نبوده که تنها اشک بریزد و در پستوی خانه اش مرثیه بخواند. این داغ سنگینتر از گریه کردن است. داغ امامی که تنهاییاش وسط گرگهای دنیا، رگ غیرت این مادرها را به جوش آورده!
داغی که دویست و چهل شب است از خانه بیرونشان کشیده. تا بگویند برای خونخواهی امامشان، رهبر شهیدشان، خودشان و فرزندشان را هم فدا میکنند.
گریهی مادر عباس شدیدتر شدهبود. عباس را از بغلش گرفتم. دست کشیدم پشت مادر و پرسیدم: «میخواهی عباس رو نذر کنی؟ سختت نیست این کار؟» مادر عباس گوشهی روسریاش را دستمال کرد و اشکش را پاک کرد: «پای عهد و پیمان ایستادن فقط به شعار دادن نیست. بها میخواد. بهای گرون. یه مادر چی داره با ارزشتر از بچهش؟ چه عاقبت به خیریای برای بچهم بیشتر از اینکه زندگیش تو مسیر خونخواهی رهبرش باشه و در راه امامش فدا بشه؟»
امشب مادر عباس و همهی مادرها باید انتخاب میکردند. یا باید بچهها را به دست تقدیر روزگار میسپردند یا برایشان تقدیری می ساختند!
مادرعباس طفلش را گذاشت روی پایش. به من نگاه کرد و گفت: «من بچههام رو برای تماشا به دنیا نیاوردم. اونا رو با نذر و نیاز از خدا خواستم تا اگه یه روز تیری سمت این خیمه اومد سینهشون رو سپر کنن. من امشب بچههام رو نذر انتقامی میکنم که زمین رو از وجود قاتلین اماممون پاک کنه. جان فرزندم از جان امامم عزیزتر که نیست! ۸ ماهه کاری مهمتر از این ندارم که هر روز بچههام رو برای انتقام خون آقا آماده کنم.»
صدای مادر عباس، ادامهی صدای « فَیروز» بود. همان زن مسن لبنانی که دو سال پیش توی سوریه، وقتی صحبت از فرزندآوری شد با صدای محکمش گفت: «ما اصلا بچه به دنیا میاریم و بزرگ میکنیم تا با اسراییل بجنگه.»
مادرهای جمعشده در سردر هم آن شب تمام محبت مادریشان را توی پستوی دلشان بقچه کردند! نذر کردند که بچههایشان را در مسیر انتقام خون امام شهید بزرگ کنند. حتی تا پای جان فرزندانشان. و این تمام چیزی بود که مادرها داشتند.درست شبیه امالبنین!
در حاشیه اجتماع خون خواهان فاطمی تهران پنجشنبه ۳۰ مهر
" />
زهرا کبریایی
@raaviyeh
پرده دوم: شبیه ام البنین
« هدی! شیشهی عباس رو از توی کوله به من میدی مامان؟»سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵،۶ ساله میآمد. دخترکش هم بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزه ی توی بغلش تازه از خواب بیدار شده بود. با یک چفیه ی کوچک بسته شده دور سرش.از مادرش پرسیدم: «اسمش چیه؟»خندید و گفت: «عباس»
از وقتی محمدحیدر و محمدحسین دنیا آمدهاند، توجهم به بچهها جور دیگری شده... من عشق به فرزند را از وقتی مادربزرگ شدم بیشتر لمس کردم. هیچ وقت تحمل روضهی حضرت علیاصغر را نداشتم؛ از وقتی این دو تا نقل و نبات چشمشان به دنیا باز شد، این روضه برایم سختتر هم شد.
آن شب هر طرف سرم را برگرداندم مادری را دیدم با کودکی در آغوش. بچهها دوروبر مادرشان میپلکیدند. سربندهای سرخ یالثارات الحسین(ع) و یا زهرا(س) روی پیشانیهایشان زیر نور پروژکتورهای بزرگ سردر دانشگاه تهران برق میزد.
مجری بالای سن اعلام کردهبود: امشب مادرها میخواهند فرزندشان را نذر کنند! نذر چه؟ نذر خونخواهی امام شهیدمان و سربازی امام سیدمجتبیحسینیخامنهای!
چشمم هنوز لابلای جمعیت دنبال بچهها بود، که صدای مجری نگاهم را برد سمت صورت مادر عباس. خواستم وقت شنیدن جملهی:«میخواهیم فرزندانمان را در راه خونخواهی نذر کنیم.» چهرهاش را ببینم.
خانم عبدالحمیدی مهمان مادرها بود. از فرزند جانبازش که حرف میزد، مادر عباس، کودکش را محکمتر بغل میکرد.
خانم عبدالحمیدی خودش هم فرزند شهید بود. یک فرزند جانباز هم داشت. اما میگفت داغ شهادت آقا برایش از شهادت پدرش هم سنگینتر بود!
حرف انتقام را که پیش کشید، دستهایش را مشت کرد. صدایش قاطع بود. لرزش صدایش از ترس نبود... از خشم بود! میخواست فرزند جانبازش را نذر کند:
«من!فرزند شهیـــد!و مادر جانبــــاز!فرزند جانبازم را و فرزندان دیگرم را، فدایی فرزند تو، سید مجتبیخامنهای میدهم!»
محبت مادری در عالم نمونه ندارد! اما فاطمه کلابیه، پسرانش را برای روز واقعه در آغوش حسین نشاند. سفارش کرد حواستان باشد شما باید مراقب فرزند زهرا(سلام الله علیها) باشید. و سال ها بعد، بعد از روز واقعه، خبر شهادت عباس را که آوردند پرسید: «از حسین چه خبر؟» ام البنین برای عباسش گریه نکرد. اما برای امامش حسین بسیار گریه کرد.
اگر خانم عبدالحمیدی، یا آن مادر شهید که رجز خوانیاش شهرهی عام و خاص است، گِلشان از گِل ام البنین نیست، پس از چه کسی رگ و ریشه گرفتهاند؟
مادر عباس شانههایش لرزید. حتما او زنی نبوده که تنها اشک بریزد و در پستوی خانه اش مرثیه بخواند. این داغ سنگینتر از گریه کردن است. داغ امامی که تنهاییاش وسط گرگهای دنیا، رگ غیرت این مادرها را به جوش آورده!
داغی که دویست و چهل شب است از خانه بیرونشان کشیده. تا بگویند برای خونخواهی امامشان، رهبر شهیدشان، خودشان و فرزندشان را هم فدا میکنند.
گریهی مادر عباس شدیدتر شدهبود. عباس را از بغلش گرفتم. دست کشیدم پشت مادر و پرسیدم: «میخواهی عباس رو نذر کنی؟ سختت نیست این کار؟» مادر عباس گوشهی روسریاش را دستمال کرد و اشکش را پاک کرد: «پای عهد و پیمان ایستادن فقط به شعار دادن نیست. بها میخواد. بهای گرون. یه مادر چی داره با ارزشتر از بچهش؟ چه عاقبت به خیریای برای بچهم بیشتر از اینکه زندگیش تو مسیر خونخواهی رهبرش باشه و در راه امامش فدا بشه؟»
امشب مادر عباس و همهی مادرها باید انتخاب میکردند. یا باید بچهها را به دست تقدیر روزگار میسپردند یا برایشان تقدیری می ساختند!
مادرعباس طفلش را گذاشت روی پایش. به من نگاه کرد و گفت: «من بچههام رو برای تماشا به دنیا نیاوردم. اونا رو با نذر و نیاز از خدا خواستم تا اگه یه روز تیری سمت این خیمه اومد سینهشون رو سپر کنن. من امشب بچههام رو نذر انتقامی میکنم که زمین رو از وجود قاتلین اماممون پاک کنه. جان فرزندم از جان امامم عزیزتر که نیست! ۸ ماهه کاری مهمتر از این ندارم که هر روز بچههام رو برای انتقام خون آقا آماده کنم.»
صدای مادر عباس، ادامهی صدای « فَیروز» بود. همان زن مسن لبنانی که دو سال پیش توی سوریه، وقتی صحبت از فرزندآوری شد با صدای محکمش گفت: «ما اصلا بچه به دنیا میاریم و بزرگ میکنیم تا با اسراییل بجنگه.»
مادرهای جمعشده در سردر هم آن شب تمام محبت مادریشان را توی پستوی دلشان بقچه کردند! نذر کردند که بچههایشان را در مسیر انتقام خون امام شهید بزرگ کنند. حتی تا پای جان فرزندانشان. و این تمام چیزی بود که مادرها داشتند.درست شبیه امالبنین!
در حاشیه اجتماع خون خواهان فاطمی تهران پنجشنبه ۳۰ مهر
@raaviyeh
۱.۱K
۴:۳۱
بازارسال شده از 🩸MAWUDAH_UPRISING | قیام موءودهها🩸
۹
۹:۴۱