لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رآیر
۴۳ عضو

رآی

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ تیر
thumbnail
دنیایی را فرض کنید که می‌شود با گذاشتن یک کلاه روی سر به جهانی دیگر سفر کرد که زمان در آن هزاران بار سریع‌تر می‌گذرد.
می‌خواهید فیلسوف شوید؟ برنامه فلسفه را اجرا می‌کنید و کلاه را روی سرتان می‌گذارید. در فضای سایبر پنجاه سال فلسفه می‌خوانید، پیر می‌شوید و بعد...کلاه را از سرتان برمی‌دارید . تنها یک ساعت گذشته است و شما در دوازده سالگی تمام فلسفه جهان را جویده‌اید.
هزینه‌اش چیست؟ اول هیچ‌. اما کمی بعد معلوم می‌شود این سرعت انتقال اطلاعات به مغز و تجربه ثبت آگاهی در مدل تازه، پیوندهای مغزی شما را به هم ریخته است.
نود و نه درصد مردم جهان درگیر چنین مشکلی شده‌اند. تنها یک درصد از دنیا هنوز مغزشان دست نخورده است.
یا شاید، در این انتقال اطلاعات، تمدنی بیگانه دست برده باشد و چیز دیگری را هم در لایه‌های زیرین ذهنتان کاشته باشد.
اصلا شاید خیلی دیر متوجه شوید که این میزان از فعالیت مغز، به‌زودی تمام جمعیت بالغ زمین را ، که دست بر قضا همگی از این فناوری استفاده کرده‌اند، خواهد کشت.
#ایده@Raaye
undefined۳

۶۲

۹:۱۴

۲۷ تیر
thumbnail
نیورومنسر:کتاب سنگینیه. سخت‌خوانه و علاوه بر سخت‌خوان بودن و نثر سنگینی که داره، پر از اصطلاح و نام‌های عجیب‌وغریبه؛ با یه فرهنگ برساخته از خرده‌فرهنگ‌ها و اساطیر که وزن این سنگینی رو بیشتر هم می‌کنه.
اضافه کنید شهرها و محیط‌های سایبرپانکی رو به این ترکیب، نتیجه تا همین‌جا هم غذای دلچسبیه که البته با معده خیلی مهربون نیست.
حالا باژ با توجه به گران شدن کاغذ، فونت کتاب رو هم کوچک‌تر کرده که در نتیجه کتاب دیرتر ورق می‌خوره. اهل معنا می‌دونن که یک بخشی از مغز ما درگیر اینه که چند صفحه جلو رفتیم و چقدر از کتاب رو خوندیم. وقتی کتاب دیرتر ورق می‌خوره، اون لذت‌های زودگذر دنیوی هم در کار نیست. :)
می‌خوام چه نتیجه‌ای بگیرم؟ اگر از نیورومنسر لذت می‌برید، اهل دلید قطعا؛ و اگر ازش لذت نمی‌برید هیچ نمی‌شه بهتون خرده گرفت.
+ نیورومنسر در ادبیات علمی‌تخیلی، کتاب مهمیه. اگر فیلم‌ها، بازی‌ها یا کتاب‌های سایبرپانک رو دنبال کرده باشید، قطعا با تاثیرات این کتاب مواجه شدید.
+ گیبسون سبک خاصی داره. شما رو در این دنیای کاملا ناآشنا رها می‌کنه تا خودتون باهاش کلنجار برید و دنیا رو کشف کنید. راستش من هم یکی دو بار این رو امتحان کردم و متاسفانه تعداد خواننده‌هایی که باهاش کنار اومدن، خیلی زیاد نبود.
#سایبرپانک#علمی‌تخیلی
undefined۵

۴۴

۱۴:۵۳

۲۸ تیر
تکه‌ای از یک داستان
باد سردی از سمت غرب شدت گرفت و تکه‌ای از شاخه درختی کهن را کند. آن را تاب داد و تاب داد تا اینکه به تخته‌سنگ بزرگی خورد. تخته‌سنگ تکان خورد. غول سنگی، تخت‌جمشید بود. روی یک ستون شکسته نشسته بود. برگشت و سر زاویه‌دار و مربعی شکلش را خاراند.
سی‌وسه‌پل خودش را مثل نیم‌دایره خم کرده و روی یکی از طاق‌هایش لم داده.
آن طرف‌تر، زیر نور ماه مسجد شیخ لطف‌الله، با گنبد طلایی‌اش، سماوری مسی را روی آتش گذاشته و دستش روی شیر سماور بود.بوی هل و دارچین همه جا پیچیده.
مسجد گفت:«چای آماده است... فقط لطفاً این دفعه کسی استکان‌ها را نشکند.»
همه نگاه‌ها آرام به سمت تخت‌جمشید چرخید.تخت‌جمشید اخم کرد.«چیه؟ فقط دو بار از دستم افتاده.»
سی‌وسه‌پل زیر لب گفت:«آره، توی دو ماه اخیر.»بعد با صدای بلندتر از جمع سوال کرد: «دو هزار و پونصد سال چند ماه داره؟»
چند نفر خندیدند.تخت‌جمشید هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
همان موقع صدای کشیده شدن چیزی روی بلند شد. ارگ بم، با چند آجر زیر بغل، لنگ لنگان وارد می‌شد.یک گوشه از شانه‌اش هنوز ترک داشت. همین که نشست، آهی کشید و گفت:«هیچ‌کدومتون یه ملات درست‌وحسابی دم دست ندارین؟ این ترک لعنتی دوباره باز شده.»
سی‌وسه‌پل گفت:«آب نمی‌خوای.»
ارگ بم با بی‌حوصلگی نگاهش کرد.«فقط کم مونده تو دیوارهام رو گِل کنی.»
همه زدند زیر خنده.
تخت‌جمشید با غرور گفت:«قدیما همه‌چیز محکم‌تر بود.»
ارگ بم جواب داد:«آره! حتما زلزله‌ها هم پاشون رو جلوی بزرگ‌ترها دراز نمی‌کردن.»
تخت جمشید آهی کشید و به آسمان چشم دوخت.
مسجد شیخ لطف‌الله برای همه چای ریخت.بعد، با صدای آرامش‌بخشش که معلوم نبود از پشت سر می‌آید یا جلوی رو، گفت:«کسی از...»لحظه‌ای مکث کرد.«...بیستون خبر داره؟»
همه ساکت شدند.
سی‌وسه‌پل سرش را بلند کرد.«قرار بود غروب برسه.»
باد سرد دوباره از بینشان رد شد. دست تخت جمشید لرزید و استکان توی دستش ترک خورد. هول شد و فورا استکانش را روی زمین گذاشت. در حالی که سعی می‌کرد با پایش آرام آن را سمت ارگ بم هل بدهد و تقصیر را گردن او بیندازد گفت:«بیستون... هیچ‌وقت دیر نمی‌کرد.»

+ دارم به ترکیبی از ترنس‌فورمرز و لیگ قهرمانان ایرانی فکر می‌کنم.
فائزی‌فرد#داستان@Raaye
undefined۸
undefined۱
undefined۱

۸۶

۶:۰۱

۲۹ تیر
thumbnail
پرونده دیو (بخش ۵ از ؟)
در این بخش از سلسله یادداشت‌های دیو در شاهنامه، به بخشی می‌رسیم که در آن، دیو از موجودی بیرونی به نمادی از حالات و خصلت‌های درونی انسان بدل می‌شود.پیش از این نیز فردوسی جای‌جای کتاب سترگش دیو را به بدخویی و بدکرداری به مخاطب معرفی می‌کند، اما در بخشی در میانه بخش‌های اسطوره‌ای و برای چندصد بیت، به‌کل واقعیت بیرونی دیو کنار گذاشته می‌شود و از آن جز برای نکوهش انسان بدکنش و بدگوهر استفاده نمی‌شود.
شاید در همین سیر چرایی اهمیت اسطوره و چگونگی تاثیر اساطیر بر زندگی بشر را بشود درک کرد و الگوی آن را یافت.
اگر به خاطر داشته باشید، نخستین پیوند دیو در شاهنامه با اهریمن بود. دیوی که سیامک را جگر درید فرزند اهریمن معرفی شد و سپس سلسله ماجراهایی که در همه آن‌ها دیو موجودی پلید بود.با اندکی چشم‌پوشی، در سیری که شاهنامه پیش گرفته است می‌توان این بخش‌ها را پایه‌گذاری اسطوره‌ی دیو در نظر گرفت. اینکه دیو در میان آدمیان نفس می‌کشد، بر آنان ستم می‌کند و در نهایت آدمی بر آن پیروز می‌شود. کارکرد اساطیری آن تثبیت مفهوم دیو به‌عنوان آن چیزی است که باید بر آن فائق آمد؛ بر آن افسار زد و چون طهمورث دیو‌بند بر اسب وحشی نفس سوار شد.
پس از اینکه چنین اسطوره‌ای ساخته می‌شود، از آن برای تربیت آدمی می‌شود بهره جست. چرا که حافظه آدمی از آن واژه آکنده شده است و به محض شنیدن واژه دیو، تمام آن بداندیشی‌ها و بدکنشی‌ها در نگاهش زنده خواهد شد.
به چند نمونه کوتاه نگاه کنیم:
داستان ضحاک:undefinedبفرمود تا دیو چون جفت او ///// همی بوسه داد از بر سفت اوundefinedآنجا است که ابلیس با نقشه‌ای دقیق خود را به ضحاک می‌رساند و طلسم بر شانه او می‌کارد تا دو مار بر شانه‌هایش بروید.نکته: می‌دانیم که ضحاک در شاهنامه دیو نیست. آدمی است و فرزند مرداس. اما در پژوهش‌های تطبیقی او را به اژی‌دهاک نسبت می‌دهند که ظاهری اژدهاگون و دیووش دارد. جالب اینکه ضحاک به‌واسطه خارجی بودن بدگوهر و بدذات نیست. چراکه در شاهنامه از پدر او، مرداس، به نیکی یاد می‌شود و او را پادشاهی عادل و بخشنده معرفی می‌کند.

فریدون:undefinedچنین گفت با ما سخن رهنمای ///// جزین است جاوید ما را سرای به تخت خرد بر نشست آزتان ///// چرا شد چنین دیو انبازتانundefinedماجرای فریدون و فرزندان اوی، از داستان‌های پر از آب چشم است. شاید بیش از ماجرای سیاوش، ماجرای فریدون و فرزندانش قلبم را به درد می‌آورد. این نیز بماند برای روزی که عمیق‌تر به سراغ شاهنامه بیاییم.
این بیت را هم چون دوست دارم این وسط بخوانید. جایی است که فریدون با دو فرزند نمک‌نشناسش یعنی سلم و تور سخن می‌گوید و پر از درس است برای ما:undefinedمرا پیش‌تر قیرگون بود موی ///// چو سرو سهی قد و چون ماه روی سپهری که پشت مرا کرد کوز ///// نشد پست و گردان بجایست نوز
بهانه‌ای که فرزندان برای فریدون می‌آورند:undefinedاگر چه بزرگست ما را گناه ///// به بی‌دانشی برنهد پیشگاه و دیگر بهانه سپهر بلند ///// که گاهی پناهست و گاهی گزند سوم دیو کاندر میان چون نوند ///// میان بسته دارد ز بهر گزند undefinedدر این بخش دیو به‌سان اهریمن کارکرد وسوسه‌گرانه دارد. فرزندان فریدون، برای توجیه گناه کشتن برادر بهانه‌ها ردیف می‌کنند. سومین بهانه وسوسه‌های دیو است؛ و عجیب که اگر بهانه‌شان حتی درست باشد که نیست، قرآن می‌فرماید که در چنین روزی شیطان به سخن خواهد آمد و خواهد گفت که من وسوسه‌گری بیش نبوده‌ام.
ماجرای زال:undefinedچو آیند و پرسند گردن‌کشان ///// چه گویم از این بچهٔ بدنشان‌؟ چه گویم که این بچهٔ دیو چیست؟ ///// پلنگ و دو رنگ است و گر نه پری‌ستundefinedدر این‌جا و پس از ابیاتی بلند، دوباره دیو به کالبد بیرونی درمی‌آید و سام فرزند خود را به دیوان تشبیه می‌کند. نکته جالب اینکه تا اینجا اگر ظاهر دیوان توصیف شده است، تا آنجا که در یاد دارم، همه سیه‌پیکر بوده‌اند. زال نیز سیه‌پیکر و سیپدموی است. این سیه بودن نکته‌ای است که شاید در دیو خواندن او توسط سام بی‌تاثیر نبوده باشد. خصوصا که خواستگاه سام نزدیک به همسایگانی است که شاید در آن روزگار نیز رنگ پوستشان تیره بوده است.

درواقع این بخش پایانی، پلی است میان دیوی که نماینده و گاه بانی بدی‌های انسان است و بخشی که دوباره دیو به‌عنوان موجودی بیرونی در ابیات ظاهر می‌شود. و این پلی که فردوسی بزرگ می‌سازد چقدر استادانه است. ابتدا یک تشبیه به ظاهر دیو و بعد ظهور دوباره دیو...

+ اگه مطلب رو دوست داشتید، یه undefined قلب اون پایین بکارید و اگر از جای دیگری این مطلب رو می‌خونید در کانال عضو بشید.تشکر.
#پرونده_دیومحمد فائزی‌فرد@Raaye
undefined۹

۳۷

۲:۵۹

thumbnail
این پاراگراف را اگر به بیشتر ویراستارها بدهید احتمالا درجا خط بزرگی رویش می‌کشند و می‌گویند: «اطلاعات اضافه.» / «تلنبار کردن اطلاعات.»
شاید حتی بگویند: « توصیف ایستا کرده‌ای و داستان متوقف شده است.»
اما ماجرا چیست؟ گیبسون و ویراستارش اشتباه کرده‌اند؟ بالاخره هیچ کس و هیچ اثری کامل نیست.
فکر نمی‌کنم اشتباهی در کار باشد.ماجرا این است که ویراستاری و نویسندگی مجموعه‌ای از قوانین خشک نیست.
بله! قوانین را باید فراگرفت و به آنان پایبند بود، اما از یک جایی به بعد روح یک اثر را باید درک کرد: کلیت و تصویری که آن اثر بنا می‌کند و بر پایه‌های آن استوار می‌شود. رابطه ارگانیک میان این عناصر را باید فهمید.
ممکن است یک بند با برخی قوانین ابتدایی داستان‌نویسی هم‌خوان نباشد؛ اما با روح اثر چطور؟ در کنار دیگر اجزا آیا هارمونی اثر را تشدید نمی‌کند؟ اینجا است که بینش ژرف و تجربه عمیق به کمک نویسنده و ویراستار می‌آید. و همین جا است که آدم‌هایی به تو خرده می‌گیرند که در پله‌های نخستین مسیر ایستاده‌اند.
اشتباه نشود. هر انتقادی به معنی اینکه در قله ایستاده‌ایم نیست. بیشتر و با احتمال بسیار بالا، بر اساس آمار و البته با توجه به شناخت خود، عموما ایرادها یا دست‌کم بخشی از ایرادها به ما وارد است. حداقل هنوز با کسی که در قله ایستاده باشد برخورد نزدیک نداشته‌ام و خودم نیز نه به قله که به کوه‌پایه هم نرسیده‌ام.
خلاصه که این صحبت‌ها درباره گیبسون لعنتی است!

#متفرقاتمحمد فائزی‌فرد
@Raaye
undefined۷
undefined۱

۴۵

۱۳:۱۸

در اهمیت گیبسون و نیورومنسر
جک وومک:« درست‌تر این است که بگوییم اغلب خودش ابراز کرده بود که منظورش از «فضای سایبر» چیزی فراتر از یک استعاره نیست. بگذریم. به‌مجرد اینکه مخلوقی جدای از خالقش پا به جهان هستی می‌گذارد، خالق مثل هر والدی، مهاری را که پیش از آن به‌آسانی بر فرزندش اعمال می‌کرد از کف می‌دهد. می‌توان گفت گونه‌ی دیگری از رفتار نوپدید. «این لعنتی خیلی باحاله مرد! به نظرم بشه عملیش کرد.» پس در عوض ماتریس نظری، درحال حاضر و به لطف خوانندگان خوب ویلیام گیبسون که آن‌ها را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم چه کسانی بوده‌اند، صاحب وب جهان‌گستر واقعی شده‌ایم. همان اختلاف پیش‌گفته درباره‌ی نیت‌ها و مقاصد عملی‌شده یا آن‌هایی که به‌زودی عملی خواهند شد. به نظر من اگر گیبسون در سال ۱۹۸۳ پشت ماشین تحریرش ننشسته بود و آن جمله و کتاب حاوی آن را نمی‌نوشت، وضع امروزی ما ـ اگر اصرار دارید، وضع سایبری امروز ما ـ یقیناً با وضعیت فعلی‌مان متفاوت می‌شد. ویلیام گیبسون کاری را انجام داد که هر نویسنده‌ای امید انجامش را دارد و خیلی خیلی به‌ندرت کسی از عهده‌اش برمی‌آید: متحول ساختن دنیا. اینکه تحول به‌سمت بهترشدن یا بدترشدن بوده‌است را باید از مایکروسافت (یا هر کسی شبیه آن) بپرسید؛ اما وقتی خودِ فیل را می‌بینید، قطعاً چیزی از مهابتش در چشم شما کم نمی‌کند.»
خلاصه‌اش اینه که اگه امروز فضای سایبر این سر و شکل رو داره،‌ احتمالا چون یه روزی ویلیام گیبسون این تصویر رو ساخته و خواننده‌هاش که خیلی‌هاشون برنامه‌نویس و مهندس نرم‌افزار و سخت‌افزار و... بودن گفتن: «چه چیز باحالی. کاش یه چیزی شبیهش داشته باشیم.»
+ نیورومنسر تموم شد. قطعا جایی در فهرست ده کتاب برتر زندگیم خواهد داشت.(تا امروز.)
فائزی‌فرد@Raaye
undefined۸

۳۰

۲۰:۱۸

۳۰ تیر
چند دقیقه‌ای فقط صدای قل‌قل سماور می‌آمد.تخت‌جمشید استکانش را میان دو دست سنگی‌اش گرفت و گفت: «مدتی است به چیزی فکر می‌کنم.»سی‌وسه‌پل گفت: «خطرناکه ها.»ارگ بم خندید.تخت‌جمشید اعتنایی نکرد و ادامه داد: «هر کدام از ما، نگهبان خود را بر اساس معیاری برگزیده‌ایم.»مسجد شیخ لطف‌الله آرام سر تکان داد. تخت‌جمشید بعد از گرفتن تائید ادامه داد: «کنجکاوم بدانم معیار شما چه بوده است.»ارگ بم با غرور تنش را صاف کرد و گفت:«دیروز شما ندیدینش! جلوی چهارتا گردن کلفت وایساده بود؟»سی‌وسه پل گفت: «البت کتک خوبی خوردا!»ارگ بم چپ‌چپ نگاهش کرد. یکی از آجرهایش لغزید و مجبور شد دست‌پاچه آجر را فشار بدهد داخل.مسجد شیخ لطف‌الله استکان چای را به سی‌وسپل داد. بعد دستش را آرام از روی شیر سماور برداشت. کله قندی را در استکان عیمقش فرو کرد و داخل دهانش گذاشت. با همان حصوله همیشگی گفت: «گروه، آدمی عاقل هم باید داشته باشه یا نه؟ یکی که وقتی بقیه به هم می‌پرن و گلاویز می‌شن بتونه آرومشون کنه.»سی‌وسه‌پل سر تکان داد و گفت: «باید مراقب باشیم خیلی آرومشون نکنه.»چشمکی سمت ارگ بم انداخت و به مسجد شیخ لطف‌الله اشاره کرد. ارگ بم ولی به شوخی‌اش نخندید.تخت‌جمشید پای راستش را از زیر بدنش درآورد و آن را دراز کرد. در جواب سی وسه‌پل که خیره شده بود به پایش گفت: «از قدیم گفته‌اند کوچیک‌تر پایش را پیش بزرگ‌تر دراز نکند، نه برعکس.»سی‌وسه‌پل شانه‌ای بالا انداخت. تخت جمشید سری تکان داد و گفت: «قهرمان من کیان است. او هنوز خودش هم نمی‌داند چه درونش نهفته است. اما در لحظه خطر، نگاهش نمی‌لرزد. رهبرها را از همین می‌شود شناخت.»سی‌وسه پل خواست مزه‌ای بپراند که مسجد شیخ لطف‌الله برخلاف همیشه با عجله گفت: «تو چی؟»چای در گلوی سی‌وسه پل شکت و چند بار سرفه کرد. گفت: «من؟ من چی؟»تخت جمشید چپکی نگاهش کرد.- معیار انتخابت.- آهان. اون...قند را انداخت توی استکان و با انگشت هم زد.ارگ بم گفت: «خب؟»- خب چی؟تخت‌جمشید اخم کرد.- سی‌وسه‌پل! حوصله ما هم حدی دارد.- اوه اوه! این رو وقتی یه بنای دوهزار و پونصد ساله می‌گه باید ترسید.کسی نخندید. آرام دست‌هایش را بالا برد و گفت: «باشه. الان می‌گم.»سرش را خاراند و کمی روی چند پایی که داشت جابه‌جا شد.- راستش...همه با دقت نگاهش کردند.گلویش را یکی دو بار صاف کرد و در نهایت گفت: «کبوترای نزدیک پل رو دیدید؟»اخم کرد. گفت: «زده سرم. چطو می‌تونید دیده باشیدش. بگذریم.»ارگ بم گفت: «ان‌قدر از گفتن جواب طفره نرو.»- خب، این با یه اردو اومده بود اونجا. دنبال کبوترا می‌کرد. از نرده‌ها آویزون می‌شد.بر خلاف چند دقیقه پیش با انرژی دست و پایش را تکان می‌داد و با سرعت بیشتری تعریف می‌کرد. ادامه داد: «باورتون نمی‌شه. پاهاش رو گیر داده بود به نرده، برعکس شده بود و اُ شبیه میمون واسه مربیش شکلک درمی‌آورد.»چایش را زمین گذاشت. ادامه داد: «کل مدرسه افتاده بودن دنبالش تا شاید بتونن بیگیرنش. واقعا میمونی بود واسه خودش.»با تردید به سه بنای تاریخی مقالبش چشم دوخت.فقط سکوت بود. حتی صدای جیرجیرک‌ها هم قطع شده بود. تنها صدای باد می‌آمد که از میان ستون‌هایشان می‌گذشت.تخت‌جمشید با ناباوری پلک زد. گفت: «ببخشید!... چی؟»سی و سه پل شانه‌ای باالا انداخت. گفت: «گفتم دیگه. ازش خوشم اومد.»- همین؟سی‌وسه پل سکوت کرد.- هیچ معیار دیگری نداشتی؟- ام... صورتش بدون شکلک هم خنده‌داره. اینم معیار حساب می‌شه؟در سکوتی که شکل گرفته بود صدای تلق‌تلق استکان بلند شد. ابرو و دست تخت‌جمشید می‌لرزید.- بالاخره گروه باید به یه چیزی بخنده یا نه؟تق...استکان از دست تخت‌جمشید پایین افتاد و خرد شد. هنوز دسته استکان میان انگشتان لرزانش مانده بودسی‌وسه‌پل با ابرو به استکان شکسته اشاره کرد، اما کسی سرش را برنگرداند. همه به او خیره شده بودند.ارگ بم زیر لب گفت: «همیشه فکر می‌کردم این کارهات شوخیه.»مسجد شیخ لطف‌الله آرام چشم‌هایش را بست و سه بار تکرار کرد: «یا لیطف و یا کریم.»تخت‌جمشید هنوز مات مانده بود. گفت: «تو... سرنوشت این نبرد و این سرزمین را... به خاطر این که... «پسرک دلقک بود»... سپردی به او؟»همه ساکت بودند. مسجد شیخ لطف‌الله زیرلبی ذکر دیگری را شروع کرده بود. چند لحظه بعد، سی‌وسه‌پل نگاهی به استکان شکسته انداخت و بعد به تخت‌جمشید. لبخندی زد و گفت:«این دفعه نمی‌تونی بگی کار ارگ بود ها!»تخت جمشید خم شد و شوع کرد به جمع کردن استکان شکسته. زیر لب طوری که فقط مسجد شیخ لطف‌الله بشنود گفت: «هزار سال... هزار سال صبر کردیم که آخرش سرنوشتمان دست این بیفتد.»

+ چند نفری از دیروز تا حالا پیگیر حال بیستون شدن. باید بگم که این گروهی که بناها انتخاب کردن قراره بره و ببینه چی شده. ان‌شاءالله که حالش خوب باشه.🥶+ متن رو با چشم خطاپوش بخونید؛ از تولید به مصرفه.
فائزی‌فرد#داستان@Raaye
undefined۷

۳۰

۵:۱۰

رآی
چند دقیقه‌ای فقط صدای قل‌قل سماور می‌آمد. تخت‌جمشید استکانش را میان دو دست سنگی‌اش گرفت و گفت: «مدتی است به چیزی فکر می‌کنم.» سی‌وسه‌پل گفت: «خطرناکه ها.» ارگ بم خندید. تخت‌جمشید اعتنایی نکرد و ادامه داد: «هر کدام از ما، نگهبان خود را بر اساس معیاری برگزیده‌ایم.» مسجد شیخ لطف‌الله آرام سر تکان داد. تخت‌جمشید بعد از گرفتن تائید ادامه داد: «کنجکاوم بدانم معیار شما چه بوده است.» ارگ بم با غرور تنش را صاف کرد و گفت: «دیروز شما ندیدینش! جلوی چهارتا گردن کلفت وایساده بود؟» سی‌وسه پل گفت: «البت کتک خوبی خوردا!» ارگ بم چپ‌چپ نگاهش کرد. یکی از آجرهایش لغزید و مجبور شد دست‌پاچه آجر را فشار بدهد داخل. مسجد شیخ لطف‌الله استکان چای را به سی‌وسپل داد. بعد دستش را آرام از روی شیر سماور برداشت. کله قندی را در استکان عیمقش فرو کرد و داخل دهانش گذاشت. با همان حصوله همیشگی گفت: «گروه، آدمی عاقل هم باید داشته باشه یا نه؟ یکی که وقتی بقیه به هم می‌پرن و گلاویز می‌شن بتونه آرومشون کنه.» سی‌وسه‌پل سر تکان داد و گفت: «باید مراقب باشیم خیلی آرومشون نکنه.» چشمکی سمت ارگ بم انداخت و به مسجد شیخ لطف‌الله اشاره کرد. ارگ بم ولی به شوخی‌اش نخندید. تخت‌جمشید پای راستش را از زیر بدنش درآورد و آن را دراز کرد. در جواب سی وسه‌پل که خیره شده بود به پایش گفت: «از قدیم گفته‌اند کوچیک‌تر پایش را پیش بزرگ‌تر دراز نکند، نه برعکس.» سی‌وسه‌پل شانه‌ای بالا انداخت. تخت جمشید سری تکان داد و گفت: «قهرمان من کیان است. او هنوز خودش هم نمی‌داند چه درونش نهفته است. اما در لحظه خطر، نگاهش نمی‌لرزد. رهبرها را از همین می‌شود شناخت.» سی‌وسه پل خواست مزه‌ای بپراند که مسجد شیخ لطف‌الله برخلاف همیشه با عجله گفت: «تو چی؟» چای در گلوی سی‌وسه پل شکت و چند بار سرفه کرد. گفت: «من؟ من چی؟» تخت جمشید چپکی نگاهش کرد. - معیار انتخابت. - آهان. اون... قند را انداخت توی استکان و با انگشت هم زد. ارگ بم گفت: «خب؟» - خب چی؟ تخت‌جمشید اخم کرد. - سی‌وسه‌پل! حوصله ما هم حدی دارد. - اوه اوه! این رو وقتی یه بنای دوهزار و پونصد ساله می‌گه باید ترسید. کسی نخندید. آرام دست‌هایش را بالا برد و گفت: «باشه. الان می‌گم.» سرش را خاراند و کمی روی چند پایی که داشت جابه‌جا شد. - راستش... همه با دقت نگاهش کردند. گلویش را یکی دو بار صاف کرد و در نهایت گفت: «کبوترای نزدیک پل رو دیدید؟» اخم کرد. گفت: «زده سرم. چطو می‌تونید دیده باشیدش. بگذریم.» ارگ بم گفت: «ان‌قدر از گفتن جواب طفره نرو.» - خب، این با یه اردو اومده بود اونجا. دنبال کبوترا می‌کرد. از نرده‌ها آویزون می‌شد. بر خلاف چند دقیقه پیش با انرژی دست و پایش را تکان می‌داد و با سرعت بیشتری تعریف می‌کرد. ادامه داد: «باورتون نمی‌شه. پاهاش رو گیر داده بود به نرده، برعکس شده بود و اُ شبیه میمون واسه مربیش شکلک درمی‌آورد.» چایش را زمین گذاشت. ادامه داد: «کل مدرسه افتاده بودن دنبالش تا شاید بتونن بیگیرنش. واقعا میمونی بود واسه خودش.» با تردید به سه بنای تاریخی مقالبش چشم دوخت. فقط سکوت بود. حتی صدای جیرجیرک‌ها هم قطع شده بود. تنها صدای باد می‌آمد که از میان ستون‌هایشان می‌گذشت. تخت‌جمشید با ناباوری پلک زد. گفت: «ببخشید!... چی؟» سی و سه پل شانه‌ای باالا انداخت. گفت: «گفتم دیگه. ازش خوشم اومد.» - همین؟ سی‌وسه پل سکوت کرد. - هیچ معیار دیگری نداشتی؟ - ام... صورتش بدون شکلک هم خنده‌داره. اینم معیار حساب می‌شه؟ در سکوتی که شکل گرفته بود صدای تلق‌تلق استکان بلند شد. ابرو و دست تخت‌جمشید می‌لرزید. - بالاخره گروه باید به یه چیزی بخنده یا نه؟ تق... استکان از دست تخت‌جمشید پایین افتاد و خرد شد. هنوز دسته استکان میان انگشتان لرزانش مانده بود سی‌وسه‌پل با ابرو به استکان شکسته اشاره کرد، اما کسی سرش را برنگرداند. همه به او خیره شده بودند. ارگ بم زیر لب گفت: «همیشه فکر می‌کردم این کارهات شوخیه.» مسجد شیخ لطف‌الله آرام چشم‌هایش را بست و سه بار تکرار کرد: «یا لیطف و یا کریم.» تخت‌جمشید هنوز مات مانده بود. گفت: «تو... سرنوشت این نبرد و این سرزمین را... به خاطر این که... «پسرک دلقک بود»... سپردی به او؟» همه ساکت بودند. مسجد شیخ لطف‌الله زیرلبی ذکر دیگری را شروع کرده بود. چند لحظه بعد، سی‌وسه‌پل نگاهی به استکان شکسته انداخت و بعد به تخت‌جمشید. لبخندی زد و گفت: «این دفعه نمی‌تونی بگی کار ارگ بود ها!» تخت جمشید خم شد و شوع کرد به جمع کردن استکان شکسته. زیر لب طوری که فقط مسجد شیخ لطف‌الله بشنود گفت: «هزار سال... هزار سال صبر کردیم که آخرش سرنوشتمان دست این بیفتد.» + چند نفری از دیروز تا حالا پیگیر حال بیستون شدن. باید بگم که این گروهی که بناها انتخاب کردن قراره بره و ببینه چی شده. ان‌شاءالله که حالش خوب باشه.🥶 + متن رو با چشم خطاپوش بخونید؛ از تولید به مصرفه. فائزی‌فرد #داستان @Raaye
شفاف سازی:
این بخش دوم و ادامه بخش قبلی داستان نیست.درواقع به سرم زد قهرمان این داستان یک موجود شیطان و طناز باشد و جای اینکه خصوصیاتش را وارد پرونده داستان کنم، تصویرش را ساختم.
خلاصه که اگر سوءتفاهمی شکل گرفته است، عذرخواهم.
undefined۴
undefined۱

۲۸

۱۴:۰۴

thumbnail
زنده‌ باد‌ ملکه.undefined
+ مدتی مشغول طراحی بازی رومیزی زنبورداری بودم. نمی‌دونم چرا رهاش کردم. احتمالا سرم خلوت بشه دوباره برم سراغش. کمی هم یونیتی یاد گرفتم و شاید اصلا ویدئو گیمش رو هم ساختم. نمی‌دونم.undefined
#ایده#متفرقات
undefined۴

۳۵

۲۱:۳۷

۳۱ تیر
چهار مقاله نظامی عروضی را می‌خوانم.
جدای از جهان‌سازی اسطوره‌ای و فانتزی آن زمان که بر اساس تاثیر کواکب بر زمین و... است، که حتما باید بر اساسش چندین داستان نوشت، درباره سلاطین که صحبت می‌کند می‌بینیم چه دوره پر زدوخوردی بوده است.
کلی سلطان و حاکم که شهرها میانشان دست‌به‌دست می‌شده و...
بعد یاد سه پادشاهی (افسانه سه برادر) چین می‌افتم. چرا ما از این دوره‌های تاریخی یک‌ چنین آثار حماسی‌ای بیرون نمی‌کشیم؟
+ می‌دانم که مخاطب این سوال خود من هم هستم.🥶+ در عوض آن، وعده داستان کوتاهی بر اساس جهانی‌سازی بر پایه تاثیر کواکب را می‌دهم. اگر نتیجه بد نشد، همینجا می‌گذارمش.
فائزی‌فرد#ایده@Raaye
undefined۴
undefined۱
undefined۱

۲۴

۲۰:۴۵