عکس پروفایل بازتاب‌مرگ|Death's Reflectionب

بازتاب‌مرگ|Death's Reflection

۱۵ عضو
#Reflection_death (بازتاب مرگ)#part13همه داخل لابی هتل جمع شده بودند، بکستر تصمیم گرفته بود از هتل برود.تحقیقاتش به پایان رسیده بود، همه برای شاید بار اخر دور هم جمع شده بودند. چارلی با موجی از احساسات بکستر را بغل کرد: "ما یه خانواده ی قشنگ بودیم... داری می ری! "اشک در چشمانش حلقه زد، وگی با اکراه شانه ی چارلی را ماساژ داد، چارلی سرش را تکان داد و سریع ایستاد: "هاها! دوباره خیلی احساساتی شدم، ببخشید ببخشید بیاید خوشبگذرونیم این جو یجورایی سنگینه. "انجل روی میز بار نشسته بود و لیوانی را در دستش تکان میداد و صدای برخورد یخ ها به دیواره لیوان را گوش می داد، پاهایش را در هوا تکان می داد: "هی، بیخیال! نمی تونی همینجا بمونی؟ همه ی ما بهت عادت کردیم.."بکستر سر تکان داد: "نه در واقع... "انجل ارام سر تکان داد، بقیه مشغول حرف زدند بودند اما انجل در افکارش به سر می برد، الستور برای چه چیزی روحش را گرفت؟ ممکنه بیشتر اسیب ببینه یا می تونه به الستور اعتماد کنه؟ این موضوع را می تواند به دوستانش بگوید یا بهتر است ساکت بماند؟... چیزی که ذهنش را بیشتر مشغول کرده بود، زنجیر الستور بود که حس خفگی بیشتری نسبت به زنجیر ولنتینو داشت!چری دستش را روی شانه ی انجل گذاشت و سرش را نزدیک برد: "هی انجی... رو به راهی؟ "انجل سر تکان داد و خندید: "اره! داشتم از حرفاتون لذت می بردم، خیلی دلم براش تنگ شده بود "با لبخند معصومانه ای به چری نگاه کرد، دستی جلو امد و لیوان ویسکی اش را که خالی بود پر کرد، انجل به سمت هاسک برگشت و جرعه ای از لیوانش نوشید، سپس با بیخیالی شیطنت امیزی پاهایش را روی شانه ی هاسک دراز کرد و پوزخند کوچکی زد: "خیلی خوب کارت رو انجام می دی. "هاسک کمی خودش را به کنار می کشد که باعث می شود انجل تعادلش را از دست بدهد و روی زمین، کنار پای هاسک بیوفتد، هاسک لبخند گشاد می زند و دست به سینه می شود. انجل در حالی که سعی در بلند شدن داشت حرف زد: "هی! مثلا زخمام کامل خوب نشده! "هاسک ارام خندید: "اوخ، بد شد که.."انجل ضربه ی ارومی با پای هاسک زد: "اهه! هاسک! "هاسک دوباره خندید، دستش را گرفت و کامل بلندش کرد: "خیلی خب احمق بازی درنیار "بقیه خیلی وقت پیش سکوت اختیار کرده بودند و به این دو نفر نگاه می کردند، نیفتی با ذوق از سر هاسک بالا رفت و گوش هایش را کشید: "داری با انجل لاس می زنی؟ حیحیحی "هاسک نیفتی را از روی سرش برداشت و روی زمین ول کرد: "بچه بیا پایین، من لاس نمی زنم"...الستور روی بالکن بود، با بی حوصلگی به پنتاگرام نگاه می کرد. سعی در به یاد اوردن جزئیات داشت، اخرین صحبتش با لوسیفر دیشب بود که حالش خوب نبود.
undefined۱

۴۸

۱۸:۰۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#Reflection_death (بازتاب مرگ)#part14واکس توی اتاقش قدم می زد، ولنتینو عصبی بود اما فقط گوشه ای از تخت نشسته بود و به واکس نگاه می کرد، تا اینکه با غر غر درخواست هایش شروع شد: "اه.. من انجل رو می خوام ستارم رو می خوام! "واکس با اکراه نگاهی به ولنتینو انداخت و چند قدم به سمتش برداشت: "بزودی... کاری می کنم الستور جلوم زانو بزنه، و بعد من مجبورش می کنم انجل رو به صاحب اصلیش برگردونه."روبه رویش ایستاد؛ ولنتینو امیدی به حرف واکس نداشت اما مخالفتی هم نکرد، پوزخند کوچکی زد و دستش را به سمت واکس دراز کرد و با لحن خاصی شروع به صحبت کرد: "خب، تا اون موقع کی قراره جاش رو برام پر کنه؟ " (منظورش اینه که جا انجل با کی بخوابه)سپس دست دیگرش را روی سینه اش کشید و با چشمانی امید وار به واکس نگاه کرد، واکس هم پوزخند بزرگی زد و به سمت ولنتینو خم شد: "معلومه... "...هاسک در حال انجام کارش بود، بار از همیشه شلوغ تر بود.هاسک می خواست از زیر کار در برود اما نمی دانست الستور چه واکنشی نشان خواهد داد؟ مطمئنا واکنش خوبی نبود.انجل داشت به ناگت غذا میداد، چری رفته بود و نیفتی هم مثل همیشه با سوسک ها مشغول بود....چارلی و وگی داخل اتاقشان بودن، چارلی در ذهنش کارها را دسته بندی می کرد، وگی از پشت چارلی را در اغوش گرفت و نگاه اش کرد: "چی ذهنت رو مشغول کرده عزیزم؟ "چارلی به سمت وگی برگشت: " اوه.. نه بابا! "وگی دستش را روی گونه ی چارلی گذشت: "میدونی که می تونی بهم اعتماد کنی؟ "سپس بخند اطمینان بخشی زد، چارلی کلافه اهی کشید: "نمی دونم! بی دلیل استرس دارم! پس مامانم کجاست؟ چرا دوباره جواب نمی ده؟ "وگی سر تکان داد: "گفتی میاد پس منتظر بمون؟ چیزی نیست، حتما نیست... "چارلی لبخندی زد و وگی را در اغوش گرفت...اوضاع داخل بهشت خیلی خوب بود، یه مدتی بود که بهشت اصلا کاری به کار جهنم نداشت و از هم دیگه خبری نداشتن.پنسش با ادمای جدیدی دوست شده بود، ولی کسی که دوستش داشت اولویتش بود.لیلیث اماده ی رفتن به جهنم بود؛ سرا با تردید برایش پورتالی باز کرد و لیلیث پا به جهنم گذاشت، نگاه ریزی به اطرافش انداخت و سپس قدم گذاشت، اما مقصد اش هتل هازبین نبود، بلکه مغازه ی رزی در محله ی ادم خوار ها بود...وقتی رسید، نگاه ها را نادیده گرفت و وارد شد، رزی چشمانش را به سمت در چرخاند و ان زن زیبا و پر غرور را دید، چشمانش از تعجب گشاد شد و سریع مشتری را کنار زد و به سمت لیلیث رفت و لبخندی زد: "ببین کی اینجاست، ملکه؟ "لیلیث نگاه ریزی به رزی انداخت: "اوه، امم.. رزی... "رزی او را به سمت صندلی هدایت کرد، هردو نشستند و رزی لیوان چای اش را برمی دارد: "کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟ "لیلیث بدون مقدمه، دستش را روی زانویش می گذارد و صادقانه درخواست می دهد: "به الستور بگو لوسیفر رو بکشه. "
undefined۱

۵۰

۱۸:۱۰

thumbnail
undefined۱

۴۵

۱۸:۲۷

#Reflection_death (بازتاب مرگ) #part15
رزی برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
فقط فنجان چایش را آرام روی میز گذاشت.
نگاهش روی صورت لیلیث ثابت ماند.
"معذرت می‌خوام... چی گفتی؟"
لیلیث این بار واضح‌تر تکرار کرد:
"به الستور بگو لوسیفر رو بکشه."
رزی ابرویی بالا انداخت.
"تو از من می‌خوای برم به بهترین دوست قدیمیم بگم بره پادشاه جهنم رو بکشه؟"
"دقیقاً."
رزی چند لحظه سکوت کرد.
بعد سرش را تکان داد.
"نه."
لیلیث نگاهش را باریک کرد.
"نه؟"
"نه به این معنی که اول می‌خوام بدونم چه هــر//زه‌ای باعث شده بعد از سال‌ها غیبت برگردی و همچین چیزی بخوای."
لیلیث نگاهش را از پنجره گرفت.
"دلایل خودم رو دارم."
رزی پوزخندی زد.
"همین جمله معمولاً یعنی اوضاع خیلی خراب‌تر از چیزیه که طرف می‌خواد بگه."
...
داخل هتل هازبین...
الستور در لابی ظاهر شد.
مثل همیشه بدون هیچ صدایی.
هاسک همان لحظه متوجه حضورش شد.
"لعنت..."
الستور لبخندش را حفظ کرد.
"چیزی گفتی هاسکر؟"
"نه."
"عالیه."
هاسک زیر لب غر زد و به تمیز کردن لیوان‌ها ادامه داد.
انجل که روی یکی از صندلی‌ها لم داده بود، نگاهی به الستور انداخت.
"امروز زیادی خوشحالی."
"من همیشه خوشحالم."
"این خودش ترسناکه."
الستور خندید.
"ممنون."
انجل چشم‌هایش را چرخاند.
...
طبقه بالا...
چارلی ناگهان از جا بلند شد.
وگی که روی تخت نشسته بود سرش را بالا آورد.
"چی شد؟"
چارلی دستش را روی سینه‌اش گذاشت.
"یه حس عجیبی دارم."
"باز همون استرس؟"
"نه... این فرق داره."
وگی بلند شد.
"فرقش چیه؟"
چارلی چند ثانیه فکر کرد.
"انگار... یه اتفاق داره نزدیک میشه."
...
در همان لحظه...
خیلی دورتر از هتل...
واکس پشت میز بزرگش نشسته بود.
چندین صفحه نمایش روشن بودند.
یکی از کارکنانش با عجله وارد شد.
"آقا!"
واکس بدون نگاه کردن جواب داد:
"چی شده؟"
"ردش پیدا شد."
واکس سرش را بلند کرد.
"کی؟"
کارمند لبخند عصبی‌ای زد.
"لیلیث."
برای اولین بار در چند دقیقه، لبخند واکس محو شد.
"مطمئنی؟"
"صد درصد."
واکس آرام از جایش بلند شد.
نگاهش روی مانیتور ثابت ماند.
"جالب شد..."
...
در مغازه رزی...
رزی هنوز منتظر توضیح بود.
اما لیلیث ساکت مانده بود.
تا اینکه ناگهان...
زنگ بالای در به صدا درآمد.
هر دو به سمت ورودی نگاه کردند.
چند مشتری معمولی نبودند.
سه آدمخوار مسلح وارد شدند.
رزی اخم کرد.
"مغازه بسته‌ست."
یکی از آن‌ها جلو آمد.
"دنبال دردسر نیستیم."
"پس گمشین بیرون."
مرد پوزخند زد.
"ما دنبال یه نفر اومدیم."
نگاهش روی لیلیث افتاد.
سکوت سنگینی فضا را پر کرد.
و برای اولین بار از لحظه ورودش...
لیلیث واقعاً فهمید که کسی از بازگشتش باخبر شده است.

۴۰

۱۹:۱۷

thumbnail
به Ai گفتم پروفایل بسازه چت‌جی‌پی‌تی داداش املاتو گا//ییدمundefined@Radioapple0
undefined۵

۴۱

۱۹:۳۲

thumbnail
1

۲۶

۳:۲۲

thumbnail
2

۲۶

۳:۲۲

کدوم پروفایل؟
شماره ¹undefined
شماره ²undefined
همین خوبهundefined
undefined۴
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۲۶

۳:۲۴