عکس پروفایل رادیو زائرر

رادیو زائر

۱.۱ هزار عضو
thumbnail
ای واجب‌الوجود...سلام از توست و به توست و باز هم به تو بازمی‌گردد.
راستش، دَمِت گرم! یعنی هر چه هست، از توست. چقدر کیف می‌دهد وقتی آدم فکر می‌کند کارش تمام شده و وقتِ رفتن است، اما تو در بارگاهِ ربوبی‌ات، نقشه‌یِ دیگری کشیده باشی. نقشه‌ای که از تمامِ حساب‌کتاب‌هایِ من، جذاب‌تر است.
من فکر می‌کردم سفر تمام شده، اما تو گفتی: «هنوز نه!»و توفیق شد... دوباره برگشتیم به حرم. همین یک کلمه، تمامِ خستگی‌ها را می‌بَرَد. جذاب‌ترین لحظه‌یِ هر سفری، همان لحظه‌یِ «اضافی» است؛ وقتی که خیال می‌کنی رفته‌ای، اما یک‌بار دیگر فرصت می‌یابی تا در فضایِ حرم نفس بکشی. یک بار دیگر، عمیق‌تر. انگار این نفس‌هایِ آخر، تبرکی بود برای تمامِ روزهایِ پیشِ رو.
الحمدلله. برای این فرصتِ دوباره، برای این توقف‌هایِ شیرین، برای این‌که فهمیدم تو چقدر با مهربانی، برنامه‌هایم را ویران می‌کنی تا برنامه‌یِ خودت را جایگزین کنی.
#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #بازگشت_به_حرم #واجب_الوجود #تسلیم #مکه
undefinedحمیده اسلامی
ble.ir/join/A6d3BmirdM
undefined۸۰
undefined۲۲

۷۷۱

۷:۴۷

دوشنبه| ۱۸ خرداد ۱۴۰۵۲۲ ذی حجه
ریحانه میگوید: حمییییده هر وقت تو این تاجربازیت گل میکنه که خدایا چی بهم میدی؟ من تنم میلرزهundefined میپرسم چرا؟؟؟ میگه دختر خوب چون وقتی اینو بگی با سختی امتحان میشی!

حقیقت آن است که در دالان‌های تجارت، نه تنها سود و زیان، بلکه رنج و استقامت نیز همسفرِ هم‌اند. ریسک، در معنای غریبش، چیزی نیست جز تسلیم در برابر تقدیر و گشودنِ آغوش برای ناشناخته‌ها.
من این جسارتِ بی‌پروا را مدیونِ همسرم هستم که پانزده سال، افکار من را تراشید و تراشید و مجسمه ای زیبا ساخت از تجارت، از ریسک!
اکنون است که می‌توانم با اطمینانی غریب، چشمانم را بر جهان ببندم و در ورطه‌ی ریسک غوطه‌ور شوم؛ چرا که اگر این جسارت در من نبود، شاید هنوز در حصارِ تنگِ مادیات و طلای فانی اسیر بودم و هرگز طعمِ شیرینِ حج و گذشت از مادیات دنیا را در این سفر نمی‌چشیدم!
ریسک در نظر من، صیقل‌دادنِ روح است. در بازارِ الهی، هر معامله‌ای که با خدا بسته شود، در هر دو سرِ آن، سود نهفته است؛ چه در تلاطمِ سختی‌ها باشیم و چه در آرامشِ آسانی‌ها، هر دو، عطایی است از جانب او. در نخستین گام‌هایم در سفرحج، از همنشینی با دیگران می‌گریختم؛ می‌ترسیدم که تلاطمِ امتحاناتِ من، طوفانی بر سرِ آنان برآورد و آرامش‌شان را برباید. اکنون می‌دانم که باید با قلبی گشوده، منتظرِ ضرباتِ مِهرِ الهی بود و پرسید: «خدایا، اکنون چه برایم آماده کرده‌ای؟» من آن‌گونه تاجری هستم که چون طعمِ سودِ معنوی را چشیده باشد، دیگر هرگز نمی‌تواند از این مسیرِ پرپیچ‌و‌خم بازگردد و به سکون نشیند...
ریحانه جان نگران نباش.. تکیه گاه نگاهِ تاجرانه ء من خودِ خداست و در او جز خیر راه ندارد و قطعا برای من جز خیر نخواهد خواست...

#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #روایتگری #مسجدالحرام #کعبه #خداحافظ_مکه #حضرت_خدیجه #خدا #اعتماد_بخدا #تکیه_بخدا
undefinedحمیده اسلامی
ble.ir/join/A6d3BmirdM
undefined۷۱

۷۴۹

۱۰:۰۰

سوار اتوبوس شدیم بسمت فرودگاه جده!احتمال داره پرواز به مقصد فرودگاه هاشمی نژاد مشهد باشه.‌ این فقط احتمالهباید امام رضا جان بطلبن و چقدر قشنگ میشه اگر مُهر اتمام سفر حج مون با امام رئوف باشهundefinedundefined
undefined۱۲۰
undefined۷

۷۵۴

۱۰:۱۳

thumbnail
من خیلی راحت میخوابمundefinedاین موضوع در سفرهای متعددی که داشتیم همیشه حرص همسرمو در میاوردundefined میگفت عاخه توی اتوبوس چطور میتونی انقدر راحت بخابی!خبر نداره اینجا توی فرودگاه چطوری خابیدم از ساعت ۱۲ شب تا۴ صبحundefinedundefinedundefined
undefined۹۴
undefined۲۰

۷۲۹

۱۴:۳۱

thumbnail
بسم الله الرحمن الرحیمو حرکت...
undefined۱۰۶

۷۲۹

۱۶:۳۸

هواپیما الان نشست تهران
undefined۱۱۹
undefined۳

۷۰۵

۱۹:۲۲

thumbnail
الحمدلله رب العالمین بعدد ما احاط به علمک
undefined۸۳
undefined۳۶
undefined۷

۷۳۷

۱۹:۲۵

thumbnail
و رسیدم و از خلاقیت آقای همسر وسط فرودگاه جیغغغ بنفش کشیدمundefinedundefined
چون صدبار تاکید کرده بودم گل نگیره، اما فکر نمیکردم بشینه فکر کنه و یه کار جدید انجام بدهundefined
undefined۱۵۸
undefined۷۰
undefined۱

۱.۴K

۲۲:۰۹

دیشب در فرودگاه گفتن پرواز بسمت مشهد هستسوار هواپیما شدیم کاپیتان اعلام کرد پرواز به سمت مشهدهچند دقیقه بعدش گفتن اگر بهمون اجازه فرود در فرودگاه امام بدن، پرواز وسط راه تغییر میکنه بسمت تهران!و در نهایت موقع تیک آف گفتن پرواز بسمت تهرانه!undefinedو خلاصه تهران بود که مارو طلبید و سعادت و توفیق هیچ زیارت دیگه ای نداشتیمundefined
و حوالی ساعت ۲ نیمه شب رسیدم خونه ...
undefined۱۱۵
undefined۱۴

۵۷۵

۸:۴۹

سه شنبه | ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
اذان صبح بود و صدای اذانِ موبایلم در سکوتِ اتاق می‌پیچید. وضو گرفتم و برای نماز ایستادم. تکبیره الاحرام گفتم و چشم‌هایم را باز کردم تا روبرو را ببینم؛ اما... دیوار بود!
فقط یک دیوارِ سخت و بی‌روح. در آن لحظه، انگار تازه فهمیدم که از بهشت بیرون انداخته شده‌ام. یک‌باره تمامِ غوغای مکه از پیش چشمم گم شد. نه خبری از کعبه بود، نه همهمه‌ی طواف‌کنندگان در گوشم می‌پیچید، نه صدای پرنده‌هایی که در آسمانِ آن دیار می‌پرند و نه حتی آن گرمای تند و غریبِ هوا... هیچ‌کدام نبودند. نمازم را به سختی خواندم؛ انگار که داشتم جان می‌کَندم. خاطرات، یکی پس از دیگری، مثل موج‌های تند هجوم آوردند و گلویم را گرفتند.
بعد از نماز، در آن سکوتِ سنگین، یادِ مسیرِ پیاده‌روی به مزار حضرت خدیجه افتادم. یادِ آن روزهایی که بیشتر وقت‌ها تنها می‌رفتم و برای اینکه راه طولانی به نظر نیاید و زودتر به مقصد برسم، در دلم نماز جعفر طیار می‌خواندم... حالا دیگر دستم حتی به همان مسیرِ شلوغ و غبارآلود هم نمی‌رسد.
همه چیز شد خاطره... آن ساعت‌های خلوت روبروی مزار حضرت خدیجه، آن لحظاتِ جاری در جامعه کبیره و عالیه‌المضامین خواندن، حالا همگی تبدیل شده‌اند به تکه‌هایی از یک رویای دور...
تا به حال نمی‌دانستم خاطره می‌تواند این‌قدر جان‌سوز باشد. نمی‌دانستم یادآوریِ یک مکان، می‌تواند این‌قدر آدم را در جای خودش غریب کند!
امروز، بعد از نماز صبح، چشم‌هایم را بستم. سعی کردم دوباره همان مسیرِ پیاده‌روی تا مزار حضرت خدیجه را در ذهنم طی کنم. راه افتادم... اما نشد. نتوانستم مسیر را بکِشَم. ذهنم، خیلی زودتر از قدم‌هایم به مزار رسید!تازه فهمیدم که خاطره‌ها، برخلاف جاده‌ها، کش نمی‌آیند! نمی‌شود در خاطره‌ها آرام قدم زد و زمان را متوقف کرد؛ خاطره، برق‌آسا است، می‌زند و تمام می‌شود.
گیج بودم... بعد از نماز صبح، در میانه‌ی اتاق، غریب و گیج... گیج و گیج...
پینوشت: این ها نجواهای ذهنی یک آدمی است که از سفر حج برگشته.. شاید برای افرادی که حج را تجربه نکرده اند عجیب باشد! ما از حج برگشته ها به جمع مجانین پیوسته ایم! مجانینِ حج...

#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #روایتگری #مسجدالحرام #کعبه #خداحافظ_مکه #حضرت_خدیجه #خاطره #مجانین_حج
undefinedحمیده اسلامی
ble.ir/join/A6d3BmirdM
undefined۹۹
undefined۷۵

۸۶۷

۱۰:۴۳