رَهرو | فاطمه مجنی پور
مولا جان؛ ما را عذاب وجدان بیچاره کرده. هرچقدرکه از ترامپ و اعوانش ،خشم و غضب داشتیم. نیمی از آن خشم از خودمان است. ما که مخاطب میلیون ها حرف شما بودیم.... ما که در امتحان ولایتمداری مردود شدیم.. مایی که این عمار|جهاد تبیین|و.....ما به خواب زده ها را بیدار نکرد... . «رَهرو |»
شناسه: https://ble.ir/rahhro
برای جبران این عذاب وجدان؛چاره این است امام حاضر را تنها نگذاریم.اسیر روزمرگی نشویم و سبک زندگی مجاهدانه را آغاز کنیم.ماکه مخاطب هزاران خطاب امام خامنه ای شهید بوده ایم.یقینا همه آن مطالبات،خواست امام فعلی هم هست.
و......و.....
خدا بگذرد از مایی که بعد شهادت تو؛ به صرافت افتادیم چقدر تنهایت گذاشته بودیم
۱۸۳
۱۹:۵۲
.امآ آزادگان جهان; "عمو لیندزی" وطن فروش ها را به درک واصل کردند.
۱۴۵
۷:۳۵
مرگ بر امریکامرگ بر منافق
۱۲۷
۷:۳۳
.چیزی شبیه به اعتصاب مردم جتوبدر هرمزگان نیستممکن است مسئولین جنوب را از خواب بیدار کنند.
۱۳۲
۱۸:۰۹
.هزاران اکانت خاموش و بی تفاوت بهجنایات امریکا و اسرائیلبعد از ۴ ماه زبان باز کرده اند به عزاداری برای جنوب! که خواهان پایان تجمعات هستندو مردم میدان را مقصر اصلی حمله مجدد امریکا می دانند.....بازهم نمی خواهند دشمن متجاوز به خاک شان را محکوم کنند!.
۱۳۸
۲۱:۳۳
جنگ پنهان ،پیش از سه جنگ اخیر اغاز شده است.
جنگ مردم مقابل مردم!
دست های پنهانی پشت این جنگ است.که مقصر همه اتفاقات داخلی را قشر مذهبی و روحانیت و سپاهی می دانند.پیش تر ها اگر کسی موافق عقیده شان نبودمخالفت علنی نمی کردند و یا رگ باریکی برای ارتباط باقی می گذاشتند!
همان سه گروهی که دشمن از مدت ها پیشبه دنبال نفوذ و انحراف در آنان است!یقینا منافقین داخلی در این جنگ نقش بسزایی دارند و درتریبون های رسانه ای و اجتماعی شانفرافکنی بسیاری دارند.کم کم صدای تعطیلی و حذف تجمعات مردمی از بلندگو انان به صدا می رسد!مدعی این هستندکه شعار"نه به آتش بس "در تجمعات مقصر خون سربازان پادگان نمپور است.این درحالی است که بدون داشتن اطلاعات سیاسیهممی توان فهمید امریکا قصد عقب نشینی نداردو هر اتش بس فرصت تجدید قوا هستپاتک اخیرشان هم تجمعات است.
این گراها از سوی کدام سوراخ موش داخلی داده می شود و سرباران رسانه ای شان بی چون و چرا اجرا می کنند....
جنگ مردم مقابل مردم!
دست های پنهانی پشت این جنگ است.که مقصر همه اتفاقات داخلی را قشر مذهبی و روحانیت و سپاهی می دانند.پیش تر ها اگر کسی موافق عقیده شان نبودمخالفت علنی نمی کردند و یا رگ باریکی برای ارتباط باقی می گذاشتند!
همان سه گروهی که دشمن از مدت ها پیشبه دنبال نفوذ و انحراف در آنان است!یقینا منافقین داخلی در این جنگ نقش بسزایی دارند و درتریبون های رسانه ای و اجتماعی شانفرافکنی بسیاری دارند.کم کم صدای تعطیلی و حذف تجمعات مردمی از بلندگو انان به صدا می رسد!مدعی این هستندکه شعار"نه به آتش بس "در تجمعات مقصر خون سربازان پادگان نمپور است.این درحالی است که بدون داشتن اطلاعات سیاسیهممی توان فهمید امریکا قصد عقب نشینی نداردو هر اتش بس فرصت تجدید قوا هستپاتک اخیرشان هم تجمعات است.
این گراها از سوی کدام سوراخ موش داخلی داده می شود و سرباران رسانه ای شان بی چون و چرا اجرا می کنند....
۱۲۹
۱۹:۳۸
امروز سوار تاکسی ای شدم که راننده اش، کرسی آزاداندیشی برگزار کرده بود.
مقصدم ولیعصر بود؛ یعنی حدود بیست دقیقهای باید از تحلیل هایش بهره مند شوم.
راننده، با دستمالِ یزدیِ ، هر چند لحظه یک بار عرق پیشانیاش را پاک میکرد و هر چند ثانیه یکبار میگفت:"عجب مملکتی".
کمی از مسیر را که طی کردیم فهمیدم موضوع صحبتشان این است: «آیا واقعا رهبری وجود داره یا نه؟زنده هست اصلا؟»
دختر جوانی که روی صندلی شاگرد نشسته بود، با قاطعیتی که جای هیچ تردیدی نگذاشته بود، گفت: «همشون که در جا مُردن! اینا الکی سرِ مردم گرم کردند».دو مسافری کنار من نشسته بودند شروع کردتد به تایید حرف هایش.
راننده از آیینه نگاهش به من افتاد گفت :خانوم شما که از ظاهرت معلومه طرفدار اینایی بگو :«مگه میشه رهبر باشی، اما نیای مردم خودتو ببینی؟! فقط متن بفرستی و تمام!!یعنی چی؟!»
شانه بالا انداختم وگفتم: «*خب، شما که میگید اصلاً رهبر رو قبول ندارید، پس دیدن و ندیدنش چه فرقی براتون* داره؟! ما که قبولشون داریم، به همون متن فرستادن شون راضیایم، فعلا هن اصراری به اینکه خودشون نشون بدن نداریم تا ایشان در امنیت کامل باشد...»
قبل از اینکه حرفم تمام شود، فریادِ راننده هوای تاکسی را شکافت: «نه خواهرررر! من برا خودتون میگم! گول نخورید! روشن بشید دیگه!»
انگار که نفس هایشان حبس شده باشد صدای رادیو یکباره بلندتر شد.و کرسیِ آزاداندیشی، تعطیل شد.
سکوت سنگینی ماشین را در بر گرفت. همه تا خودِ ولیعصر، چیزی نگفتند.
وقتی رسیدیم، راننده با یک دورِ تند، تاکسی را برای مسافرانِ بعدی آماده کرد؛ آماده برای بحث تازه، در دور بعدیِ همین خیابان..
مقصدم ولیعصر بود؛ یعنی حدود بیست دقیقهای باید از تحلیل هایش بهره مند شوم.
راننده، با دستمالِ یزدیِ ، هر چند لحظه یک بار عرق پیشانیاش را پاک میکرد و هر چند ثانیه یکبار میگفت:"عجب مملکتی".
کمی از مسیر را که طی کردیم فهمیدم موضوع صحبتشان این است: «آیا واقعا رهبری وجود داره یا نه؟زنده هست اصلا؟»
دختر جوانی که روی صندلی شاگرد نشسته بود، با قاطعیتی که جای هیچ تردیدی نگذاشته بود، گفت: «همشون که در جا مُردن! اینا الکی سرِ مردم گرم کردند».دو مسافری کنار من نشسته بودند شروع کردتد به تایید حرف هایش.
راننده از آیینه نگاهش به من افتاد گفت :خانوم شما که از ظاهرت معلومه طرفدار اینایی بگو :«مگه میشه رهبر باشی، اما نیای مردم خودتو ببینی؟! فقط متن بفرستی و تمام!!یعنی چی؟!»
شانه بالا انداختم وگفتم: «*خب، شما که میگید اصلاً رهبر رو قبول ندارید، پس دیدن و ندیدنش چه فرقی براتون* داره؟! ما که قبولشون داریم، به همون متن فرستادن شون راضیایم، فعلا هن اصراری به اینکه خودشون نشون بدن نداریم تا ایشان در امنیت کامل باشد...»
قبل از اینکه حرفم تمام شود، فریادِ راننده هوای تاکسی را شکافت: «نه خواهرررر! من برا خودتون میگم! گول نخورید! روشن بشید دیگه!»
انگار که نفس هایشان حبس شده باشد صدای رادیو یکباره بلندتر شد.و کرسیِ آزاداندیشی، تعطیل شد.
سکوت سنگینی ماشین را در بر گرفت. همه تا خودِ ولیعصر، چیزی نگفتند.
وقتی رسیدیم، راننده با یک دورِ تند، تاکسی را برای مسافرانِ بعدی آماده کرد؛ آماده برای بحث تازه، در دور بعدیِ همین خیابان..
۱۳۰
۱۷:۳۵
.به نآم شماو به یآد شمادر مشایه قدم بر می دآرم.
#نائب_الزیارام
#نائب_الزیارام
۹۳
۲۳:۵۸
عراقی ها استقلال رانندگی عجیبی دارندهر راننده ای از هر مسیری که دوست دارد می رانداینکه چقدر راه طولانی می شود هم برایشان مهم نیست.این جا حوالی هله است.راننده ما را از هزاران کوچه و خیابان با سرعت نور پیچ داد تا برسیم به یک جاده که رویش نوشته بود:"مهران،۱۷۵ کیلومتر".کل مسیر عکس و فیلم های سفرش به ایران را نشان مان می داد و از کیفیت اب و هوای ایران تعریف می کرد.گوشی امریکایی هاش بین همه ۱۳ نفر اتوبوس دست به دست میشد،تاکید داشت همه ببینند.رسید به اینجا که ماشین عراقی ها،دژ و بنز و تویوتا و....و.....هست اما شما ایرانی ها فقط سمند و پراید و پژو سوار می شوید.کفر همه مان درامده بود.از ان مسیر طولانی گرفته تاااااا این تحقیرهای عجیب غریبش.
با همان عربی دست و پا شکسته گفتیم:"ما متکی به خود هستیم.ما صانع هستیم.و از مصنوعات خودمان استفاده می کنیم!به تولیدات خودمان و به مختصصان مان احترام می گزاریم.اما شما اماده از بیرون می خرید.از مصنوعات غیر استفاده می کنید"یا فهمید چه می گوییم یا از قیافه های غضب کرده مان ترسیده بود.هردو دستش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت" صحیح صحیح احسنت" و فورا به طور میلی متری ماشینش را از شاخ به شاخ شدن با اتوبوس مقابل نجات داد.نفس راحتی کشدیم تا رسیدیم به ایست بازرسی جیش العدل....
ادامه دارد.....
با همان عربی دست و پا شکسته گفتیم:"ما متکی به خود هستیم.ما صانع هستیم.و از مصنوعات خودمان استفاده می کنیم!به تولیدات خودمان و به مختصصان مان احترام می گزاریم.اما شما اماده از بیرون می خرید.از مصنوعات غیر استفاده می کنید"یا فهمید چه می گوییم یا از قیافه های غضب کرده مان ترسیده بود.هردو دستش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت" صحیح صحیح احسنت" و فورا به طور میلی متری ماشینش را از شاخ به شاخ شدن با اتوبوس مقابل نجات داد.نفس راحتی کشدیم تا رسیدیم به ایست بازرسی جیش العدل....
ادامه دارد.....
۶۵
۹:۵۹
چون پرده های ماشین را کشیده بودیم ایست بازرسی ورودی شهر کوت به ما شک کرده بود.
دستور توقف و پیاده شدن همه مسافران را دادند. و گفتند گذرنامه هایمان را نشان دهید.
گذرنامه ها داخل کوله و صندوق عقب ماشین بودیم.جلو ی صندوق عقب به خط شدیم تا راننده درب را باز کرد.۱۳ کوله ای که به زور روی هم چمانته شده بود رخ نشان دادن از هر کوله یک تصویر امام خامنه ای اویزان بود.مرد نظامی تا این صحنه را دید سریعا احترام نظامی گذاشت و به عربی چیزی گفت که القائد الخامنه ای هم درون ان بود.به ما لبخندی زد و اهلا و سهلا گویان همه را به سمت ماشین راهنمایی کرد.
اگر بگویم همه ۱۳ نفر مان تا ابرها پرواز کردیمدروغ نگفته ام....
*چه عزتی به ما دادید.....چه عزتی!
دستور توقف و پیاده شدن همه مسافران را دادند. و گفتند گذرنامه هایمان را نشان دهید.
گذرنامه ها داخل کوله و صندوق عقب ماشین بودیم.جلو ی صندوق عقب به خط شدیم تا راننده درب را باز کرد.۱۳ کوله ای که به زور روی هم چمانته شده بود رخ نشان دادن از هر کوله یک تصویر امام خامنه ای اویزان بود.مرد نظامی تا این صحنه را دید سریعا احترام نظامی گذاشت و به عربی چیزی گفت که القائد الخامنه ای هم درون ان بود.به ما لبخندی زد و اهلا و سهلا گویان همه را به سمت ماشین راهنمایی کرد.
اگر بگویم همه ۱۳ نفر مان تا ابرها پرواز کردیمدروغ نگفته ام....
*چه عزتی به ما دادید.....چه عزتی!
۴۲
۱۷:۲۰