سلام تو دلیام 🤍
۱۶
۱۰:۰۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اشاره های عاشق
🩹 🫠
Part "40
پارسا به حرفش ادامه داد، صداش توی اون هوای خنک باغ، ملایمتر از همیشه بود:- «میدونم داری به چی فکر میکنی. میدونم سکوتت فقط به خاطر اون اتفاق نیست... میدونم توی اون چشمهای رنگیِ عصیانگرت، یه عالمه حرفِ نگفته داری که گلوت رو میسوزونه.»
مکث کرد و یه قدم نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که گرمای تنش، لرزشِ خفیفِ دستهای من رو که توی چینهای لباسم پنهان کرده بودم، حس کرد. با انگشتِ اشارهاش چونهام رو بالا آورد تا مجبور بشم توی چشمهاش نگاه کنم.
- «پناه، من نیازی ندارم قول بدم. قولها فقط بادِ هوا هستن. من عمل میکنم. امشب، همینجا، بهت قول نمیدم... قسم میخورم که اونقدر کنارت میمونم تا سیاوش، فقط بشه یه خاطرهی دورِ غبارآلود توی پسزمینهی ذهنت. من برای بودنت، برای شنیدنِ صدایی که حتی اگه از حنجرهات در نیاد، توی چشمهات فریاد میزنه، میجنگم.»
بغض توی گلوم چنگ میزد. دلم میخواست فریاد بزنم: «پارسا! سیاوش توی خونِ منه، نه توی خاطراتم!» اما فقط تونستم با انگشتهای لرزونم، لبهی کتِ گرونقیمتش رو چنگ بزنم. سکوتم سنگین بود، سنگینتر از شبهای بیپایانِ تنهاییام.
پارسا که انگار از شدتِ غمِ توی نگاهِ من کلافه شده بود، آهِ عمیقی کشید و یهو من رو توی آغوشش گرفت. شوکه شدم. اون، همون مردِ مغرور و سنگی بود که حالا داشت با تمام وجود من رو به خودش فشار میداد، انگار میخواست با این کار، روحِ آشفتهام رو سر جاش برگردونه.
توی گوشم زمزمه کرد:- «میدونم هنوز نرسیدی... میدونم هنوز خیلی دوری. ولی پناه، از فردا، دیگه خبری از "تقدیر" و "اجبار" نیست. از فردا، من میشم دنیای تو... حتی اگه مجبور شم برای یه لبخندت، کلِ این دنیا رو به آتیش بکشم.»
سرم رو گذاشتم روی سینهاش. صدای تپشِ قلبش تند و نامنظم بود. درست مثل قلبِ من. با این تفاوت که اون داشت برای آیندهای میتپید که من هنوز توی شروعش، بازنده بودم...
نویسنده :کتایون 🤍
Part "40
پارسا به حرفش ادامه داد، صداش توی اون هوای خنک باغ، ملایمتر از همیشه بود:- «میدونم داری به چی فکر میکنی. میدونم سکوتت فقط به خاطر اون اتفاق نیست... میدونم توی اون چشمهای رنگیِ عصیانگرت، یه عالمه حرفِ نگفته داری که گلوت رو میسوزونه.»
مکث کرد و یه قدم نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که گرمای تنش، لرزشِ خفیفِ دستهای من رو که توی چینهای لباسم پنهان کرده بودم، حس کرد. با انگشتِ اشارهاش چونهام رو بالا آورد تا مجبور بشم توی چشمهاش نگاه کنم.
- «پناه، من نیازی ندارم قول بدم. قولها فقط بادِ هوا هستن. من عمل میکنم. امشب، همینجا، بهت قول نمیدم... قسم میخورم که اونقدر کنارت میمونم تا سیاوش، فقط بشه یه خاطرهی دورِ غبارآلود توی پسزمینهی ذهنت. من برای بودنت، برای شنیدنِ صدایی که حتی اگه از حنجرهات در نیاد، توی چشمهات فریاد میزنه، میجنگم.»
بغض توی گلوم چنگ میزد. دلم میخواست فریاد بزنم: «پارسا! سیاوش توی خونِ منه، نه توی خاطراتم!» اما فقط تونستم با انگشتهای لرزونم، لبهی کتِ گرونقیمتش رو چنگ بزنم. سکوتم سنگین بود، سنگینتر از شبهای بیپایانِ تنهاییام.
پارسا که انگار از شدتِ غمِ توی نگاهِ من کلافه شده بود، آهِ عمیقی کشید و یهو من رو توی آغوشش گرفت. شوکه شدم. اون، همون مردِ مغرور و سنگی بود که حالا داشت با تمام وجود من رو به خودش فشار میداد، انگار میخواست با این کار، روحِ آشفتهام رو سر جاش برگردونه.
توی گوشم زمزمه کرد:- «میدونم هنوز نرسیدی... میدونم هنوز خیلی دوری. ولی پناه، از فردا، دیگه خبری از "تقدیر" و "اجبار" نیست. از فردا، من میشم دنیای تو... حتی اگه مجبور شم برای یه لبخندت، کلِ این دنیا رو به آتیش بکشم.»
سرم رو گذاشتم روی سینهاش. صدای تپشِ قلبش تند و نامنظم بود. درست مثل قلبِ من. با این تفاوت که اون داشت برای آیندهای میتپید که من هنوز توی شروعش، بازنده بودم...
نویسنده :کتایون 🤍
۱۸
۱۳:۲۷
کلبه ی رمان کتایون ♥️✨
اشاره های عاشق
🩹 🫠 Part "40 پارسا به حرفش ادامه داد، صداش توی اون هوای خنک باغ، ملایمتر از همیشه بود: - «میدونم داری به چی فکر میکنی. میدونم سکوتت فقط به خاطر اون اتفاق نیست... میدونم توی اون چشمهای رنگیِ عصیانگرت، یه عالمه حرفِ نگفته داری که گلوت رو میسوزونه.» مکث کرد و یه قدم نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که گرمای تنش، لرزشِ خفیفِ دستهای من رو که توی چینهای لباسم پنهان کرده بودم، حس کرد. با انگشتِ اشارهاش چونهام رو بالا آورد تا مجبور بشم توی چشمهاش نگاه کنم. - «پناه، من نیازی ندارم قول بدم. قولها فقط بادِ هوا هستن. من عمل میکنم. امشب، همینجا، بهت قول نمیدم... قسم میخورم که اونقدر کنارت میمونم تا سیاوش، فقط بشه یه خاطرهی دورِ غبارآلود توی پسزمینهی ذهنت. من برای بودنت، برای شنیدنِ صدایی که حتی اگه از حنجرهات در نیاد، توی چشمهات فریاد میزنه، میجنگم.» بغض توی گلوم چنگ میزد. دلم میخواست فریاد بزنم: «پارسا! سیاوش توی خونِ منه، نه توی خاطراتم!» اما فقط تونستم با انگشتهای لرزونم، لبهی کتِ گرونقیمتش رو چنگ بزنم. سکوتم سنگین بود، سنگینتر از شبهای بیپایانِ تنهاییام. پارسا که انگار از شدتِ غمِ توی نگاهِ من کلافه شده بود، آهِ عمیقی کشید و یهو من رو توی آغوشش گرفت. شوکه شدم. اون، همون مردِ مغرور و سنگی بود که حالا داشت با تمام وجود من رو به خودش فشار میداد، انگار میخواست با این کار، روحِ آشفتهام رو سر جاش برگردونه. توی گوشم زمزمه کرد: - «میدونم هنوز نرسیدی... میدونم هنوز خیلی دوری. ولی پناه، از فردا، دیگه خبری از "تقدیر" و "اجبار" نیست. از فردا، من میشم دنیای تو... حتی اگه مجبور شم برای یه لبخندت، کلِ این دنیا رو به آتیش بکشم.» سرم رو گذاشتم روی سینهاش. صدای تپشِ قلبش تند و نامنظم بود. درست مثل قلبِ من. با این تفاوت که اون داشت برای آیندهای میتپید که من هنوز توی شروعش، بازنده بودم... نویسنده :کتایون 🤍
اینم از پارتمون 
تو دلیام ری اکت یادتون نره 

۲۳
۱۳:۲۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلام خوشگلای من🥺

۲۵
۱۵:۲۰
حالتون چطوره خوبین

۲۵
۱۵:۲۱
تو دلیا بیدارین 

#کتایون
#کتایون
🫶۱
۱۲
۱۹:۳۶
تو دلیام امشب قرعه کشی ۵۰۰ تومنی داریم بین خوشگلایی ک ۱۰ تا عضو میارن برا چنل 
۷
۹:۲۱
اگه دوست داری تو قرعه کشی باشی به لینک زیر مراجعه کن و اسم و ایدیت و بفرس 🫣
ble.ir/mediasenderbot?start=dkvr2uoETX3ulFLAlNH7fievK
یا زیر همین پیام کامنت کن اسمت و

ble.ir/mediasenderbot?start=dkvr2uoETX3ulFLAlNH7fievK
یا زیر همین پیام کامنت کن اسمت و
۶
۹:۲۳