نوجوونا توی فضای آموزشی شاید خیلی نسبت به اعتماد بنفس و عزت نفسشون دچار تردید بشن.
توی مواقعی که با این مسئله مواجه میشن باید از خودشون سوال درست بپرسن. مثلا؛آیا این مسئله ای که اتفاق افتاده خارج از کنترلم بوده یا در حیطه ی کنترلم بوده؟
با طرح همین سوال میتونن بفهمن که این چالشی که براشون پیش اومده رو چطوری مدیریت کنن.
اگر در حیطه ی کنترلشونه درستش کنن و اگر در حیطه ی کنترلشون نیست ازش گذر کنن.
وقتی بتونن از یک چالش با موفقیت گذر کنن و ببینن که چقدر خوب تونستن چالش رو مدیریت کنن اعتمادبنفسشون میره بالا.
خیلی وقتا فقط و فقط؛ یک سوال ساده و درست میتونه نوجوون رو آروم کنه.
نکته؛"بازیابی اعتماد به نفس با طرح یک سوال درست"
توی مواقعی که با این مسئله مواجه میشن باید از خودشون سوال درست بپرسن. مثلا؛آیا این مسئله ای که اتفاق افتاده خارج از کنترلم بوده یا در حیطه ی کنترلم بوده؟
با طرح همین سوال میتونن بفهمن که این چالشی که براشون پیش اومده رو چطوری مدیریت کنن.
اگر در حیطه ی کنترلشونه درستش کنن و اگر در حیطه ی کنترلشون نیست ازش گذر کنن.
وقتی بتونن از یک چالش با موفقیت گذر کنن و ببینن که چقدر خوب تونستن چالش رو مدیریت کنن اعتمادبنفسشون میره بالا.
خیلی وقتا فقط و فقط؛ یک سوال ساده و درست میتونه نوجوون رو آروم کنه.
نکته؛"بازیابی اعتماد به نفس با طرح یک سوال درست"
۲۷
۱۶:۲۳
نسترن دیروز وقتی داشت از مدرسه برمیگشت توی صف اتوبوس نشسته بود و به این فکر میکرد که چرا همه ش با خواهرش دعواش میشه.
به خودش میگفت؛ نارینا فقط ۹ سالشه و من ۶ سال بزرگترم ولی چرا همه ش بااینکه میخوام مواظب رفتارم باشم نمیشه؟چرا همه ش گارد میگیرم و همون اشتباه همیشگی رو انجام میدم؟چرا اشتباهی رو انجام میدم که خودمم میدونم اشتباهه؟ انگاری توی یه گوی افتادم و راه گریزی ندارم.چرا مدام اینجوری میشه؟
روی صندلی توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود و داشت فکر میکرد.اونقدر توی فکر بود که نفهمید چندتا اتوبوس اومدن و رفتن.
مردی که تازه به ایستگاه اتوبوس رسیده بود داشت بلند بلند با تلفن صحبت میکرد که توجه نسترن بهش جلب شد.
ماجرایی رو داشت برای همسرش تعریف میکرد که درباره ی هوش هیجانی بود. اون تابحال این کلمه رو نشنیده بود. خوب گوشاش رو تیز کرد ببینه اینی که این مرد داره ازش صحبت میکنه چیه. بعد دو دقیقه دید این دقیقا مشکل خودشه. اون مرد انگاری داشت از راه حل مشکل نسترن صحبت میکرد. توی صحبتاش اسم راما رو شنید. مدادی از توی جیب کیفش برداشت. مرد داشت دنبال خودکار میگشت و گوشیش رو گذاشت روی گوش سمت راستش و گفت بگو سحر، مینویسم. نسترن دقیقا کنار مرد نشسته بود. مرد زیر لب شماره ای رو که سحر براش میخوند رو زمزمه میکرد و مینوشت و نسترن خیلی راحت شماره آکادمی راما رو گوشه ی کتابش نوشت.
بعد از اینکه مرد تلفنش تموم شد اتوبوس رسید. مرد به سمت اتوبوس حرکت کرد تا سوار اتوبوس بشه. نسترن سوار نشد و باخوشحالی به سمت تلفن همگانی حرکت کرد تا اطلاعاتی درباره ی هوش هیجانی بگیره.....
راه های ارتباطی؛
۰۹۱۰۴۰۰۹۷۱۶
@academyrama
https://bale.ir/AcademyRama
به خودش میگفت؛ نارینا فقط ۹ سالشه و من ۶ سال بزرگترم ولی چرا همه ش بااینکه میخوام مواظب رفتارم باشم نمیشه؟چرا همه ش گارد میگیرم و همون اشتباه همیشگی رو انجام میدم؟چرا اشتباهی رو انجام میدم که خودمم میدونم اشتباهه؟ انگاری توی یه گوی افتادم و راه گریزی ندارم.چرا مدام اینجوری میشه؟
روی صندلی توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود و داشت فکر میکرد.اونقدر توی فکر بود که نفهمید چندتا اتوبوس اومدن و رفتن.
مردی که تازه به ایستگاه اتوبوس رسیده بود داشت بلند بلند با تلفن صحبت میکرد که توجه نسترن بهش جلب شد.
ماجرایی رو داشت برای همسرش تعریف میکرد که درباره ی هوش هیجانی بود. اون تابحال این کلمه رو نشنیده بود. خوب گوشاش رو تیز کرد ببینه اینی که این مرد داره ازش صحبت میکنه چیه. بعد دو دقیقه دید این دقیقا مشکل خودشه. اون مرد انگاری داشت از راه حل مشکل نسترن صحبت میکرد. توی صحبتاش اسم راما رو شنید. مدادی از توی جیب کیفش برداشت. مرد داشت دنبال خودکار میگشت و گوشیش رو گذاشت روی گوش سمت راستش و گفت بگو سحر، مینویسم. نسترن دقیقا کنار مرد نشسته بود. مرد زیر لب شماره ای رو که سحر براش میخوند رو زمزمه میکرد و مینوشت و نسترن خیلی راحت شماره آکادمی راما رو گوشه ی کتابش نوشت.
بعد از اینکه مرد تلفنش تموم شد اتوبوس رسید. مرد به سمت اتوبوس حرکت کرد تا سوار اتوبوس بشه. نسترن سوار نشد و باخوشحالی به سمت تلفن همگانی حرکت کرد تا اطلاعاتی درباره ی هوش هیجانی بگیره.....
راه های ارتباطی؛
۰۹۱۰۴۰۰۹۷۱۶
@academyrama
https://bale.ir/AcademyRama
۱۰۱.۷K
۱۸:۰۳
نوجوونا توی انجام دادن کارهاشون باید یه راهی رو پیدا کنن که بتونن درس خوندنشون رو ادامه بدن ولو کم و اندک باشه.
توی این مواقع نوجوون باید یاد بگیره قبل از دست کشیدن از درس خوندن فقط ده دقیقه بیشتر اون کار رو ادامه بده.
بهتون قول میدم حداقل تا ۲۰ دقیقه ی بعدش هم به درس خوندنش ادامه میده....
نکته:"اهمیت استمرار"
توی این مواقع نوجوون باید یاد بگیره قبل از دست کشیدن از درس خوندن فقط ده دقیقه بیشتر اون کار رو ادامه بده.
بهتون قول میدم حداقل تا ۲۰ دقیقه ی بعدش هم به درس خوندنش ادامه میده....
نکته:"اهمیت استمرار"
۲۳
۱۶:۵۱
بابک مجله رو باز کرد و شروع به خوندن کرد. یه تیتری نظرش رو جلب کرد؛نوشته بود ؛چیکار کنیم اعتماد بنفس نوجوونمون بیاد پایین؟
تصمیم گرفت بخونه ببینه توش چی نوشته شده. در ادامه نوشته بود؛
حرف میزنه به حرفاش گوش نکنیم
توی ذوقش بزنیم
انتخاباش رو جدی نگیریم
نذاریم تصمیم گیری بکنه
مرتب بهش گیر بدیم
وقتی داره با هیجان از ماجرایی صحبت میکنه که مورد علاقه ش یه نکته ی منفی گیر بیاریم که بهش بربخوره
با دوستاش میخواد بره بیرون نزاریم بره تا حالش خوب باشه.
بابک بعد خوندن متن به فکر فرورفت. همین دو دقیقه ی پیش با مهرسام پسرش بحثش شده بود و سه تا آیتم رو همزمان به کار برده بود.
با خودش فکر کرد؛ یعنی من الان به اعتماد بنفس مهرسام آسیب زدم؟ ....من پدرشم...در اتاق مهرسام کمی باز بود. بلند شد به سمت اتاق رفت و از لای در به پسرش نگاه کرد که توی اتاقش نشسته بودو زانوهاش رو بغل کرده بود....دوست داشت زمان برمیگشت و اون اشتباهات رو اصلاح میکرد ولی نمیشد.....
تصمیم گرفت بخونه ببینه توش چی نوشته شده. در ادامه نوشته بود؛
حرف میزنه به حرفاش گوش نکنیم
توی ذوقش بزنیم
انتخاباش رو جدی نگیریم
نذاریم تصمیم گیری بکنه
مرتب بهش گیر بدیم
وقتی داره با هیجان از ماجرایی صحبت میکنه که مورد علاقه ش یه نکته ی منفی گیر بیاریم که بهش بربخوره
با دوستاش میخواد بره بیرون نزاریم بره تا حالش خوب باشه.
بابک بعد خوندن متن به فکر فرورفت. همین دو دقیقه ی پیش با مهرسام پسرش بحثش شده بود و سه تا آیتم رو همزمان به کار برده بود.
با خودش فکر کرد؛ یعنی من الان به اعتماد بنفس مهرسام آسیب زدم؟ ....من پدرشم...در اتاق مهرسام کمی باز بود. بلند شد به سمت اتاق رفت و از لای در به پسرش نگاه کرد که توی اتاقش نشسته بودو زانوهاش رو بغل کرده بود....دوست داشت زمان برمیگشت و اون اشتباهات رو اصلاح میکرد ولی نمیشد.....
۵۹.۲K
۲۱:۱۳
برای هماهنگی میتونین با این شماره تماس بگیرید.۰۹۱۰۴۰۰۹۷۱۶
@academyrama
https://bale.ir/AcademyRama
۱۸
۱۶:۰۳
بازارسال شده از *معلم برتر* 🌱
حکایت صفر:معجزه داستانگویی
من همیشه از درس تاریخ فراری بودم. با اینکه رشته تجربی بودم، درس «تاریخ معاصر» سال سوم دبیرستان مثل یه کابوس روی اعصابم بود. بالاخره سال سوم رسید و با بیمیلی تمام رفتم سر کلاس؛ ولی با تعجب دیدم چند تا از بچههای سالبالایی هم که قبلاً این درس رو پاس کرده بودن، دوباره اومدن سر این کلاس! معلممون یه آقای نسبتاً مسن و باتجربه بود که دیگه داشت بازنشسته میشد.خلاصه، بعد از معارفه ابتدایی و بیان روش تدریس و آزمون و مباحثی مثل این، بحث اصلی کلاس شروع شد و من با بیحوصلگی داشتم صحبتهای خشک تاریخی رو تحمل میکردم که معلم یه درخواست عجیب کرد؛ گفت: «بچهها، پنج دقیقه مونده به آخر کلاس رو بهم خبر بدین.» وقتی یکی از بچهها اعلام کرد وقت تمومه، معلم بحث درسی رو بست و گفت: «طبق عادت همیشگیام، پنج دقیقه آخر کلاس رو میخوام از خاطرات زندگی و تجربیات شغلیام براتون صحبت کنم.»همه با تعجب به هم نگاه کردیم! اون شروع کرد به تعریف کردن؛ از شیطنتهای دوران کودکیاش تا خاطرات خندهدار و تجربههای کاریاش. از اون روز، انگیزه من برای کلاس کاملاً عوض شد؛ دیگه نه برای درس، بلکه برای شنیدن خاطرههای اون معلم عزیز لحظهشماری میکردم. کار به جایی رسید که بچهها شیطنت میکردن و ده دقیقه یا حتی یه ربع زودتر بهش یادآوری میکردن تا بیشتر خاطره بگه. بنده خدا هرچی خاطره میگفت، زنگ نمیخورد! چند بار هم که فهمید ما داریم شیطنت میکنیم، بهروی خودش نیاورد.همین فضای صمیمی و انتقال تجربه و آموزههای اخلاقی در قالب داستان و خاطره، باعث شد معجزه اتفاق بیفته. من که در ابتدا فقط از داستانهای زندگی اون معلم لذت میبردم، کمکم شیفته خود تاریخ شدم. جوری شد که آخر سال با ناباوری، امتحان تاریخ رو با نمره ۲۰ پاس کردم! حالا که سالها گذشته و خودم فارغالتحصیل شدم، اون معلم و اون پنجدقیقههای طلاییاش، هنوز هم برای من الگوی اصلی هنر معلمی و یادگیریه.
این خاطره یه مقدمه بود تا به شما بگم که اینجا قراره داستانها و حکایتهای کوتاه، آموزنده، و جذابی رو برای شما قرار بدم که در مسیر تجربه آموزشی شما، علاوه بر اینکه بهعنوان یه تکنیک، برای جلب توجه مخاطب، در آغاز یا حین تدریس یا هر گفتوگو و سخنرانی، بهکار شما میاد، میتونه بهعنوان ابزاری برای تسریع و تسهیل در انتقال مفاهیم علمی، آموزشی و اخلاقی و حتی در ارتباطات بینفردی مورد استفاده قرار بگیره.
یه هدیه ویژه هم براتون داریم:وبینار رایگان «آموزش نوشتن اولین کتاب، حتی بدون مهارت و تجربه قبلی در کوتاهترین زمان»... بهزودی در این کانال اطلاعرسانی میشه.
️ مطالب دوستداشتنی رو برای افراد دوستداشتنی زندگی خودتون فوروارد کنید.
کانال معلم برترhttps://ble.ir/TopTeacher
️ آیدی مدیر کانال:@icaaan
من همیشه از درس تاریخ فراری بودم. با اینکه رشته تجربی بودم، درس «تاریخ معاصر» سال سوم دبیرستان مثل یه کابوس روی اعصابم بود. بالاخره سال سوم رسید و با بیمیلی تمام رفتم سر کلاس؛ ولی با تعجب دیدم چند تا از بچههای سالبالایی هم که قبلاً این درس رو پاس کرده بودن، دوباره اومدن سر این کلاس! معلممون یه آقای نسبتاً مسن و باتجربه بود که دیگه داشت بازنشسته میشد.خلاصه، بعد از معارفه ابتدایی و بیان روش تدریس و آزمون و مباحثی مثل این، بحث اصلی کلاس شروع شد و من با بیحوصلگی داشتم صحبتهای خشک تاریخی رو تحمل میکردم که معلم یه درخواست عجیب کرد؛ گفت: «بچهها، پنج دقیقه مونده به آخر کلاس رو بهم خبر بدین.» وقتی یکی از بچهها اعلام کرد وقت تمومه، معلم بحث درسی رو بست و گفت: «طبق عادت همیشگیام، پنج دقیقه آخر کلاس رو میخوام از خاطرات زندگی و تجربیات شغلیام براتون صحبت کنم.»همه با تعجب به هم نگاه کردیم! اون شروع کرد به تعریف کردن؛ از شیطنتهای دوران کودکیاش تا خاطرات خندهدار و تجربههای کاریاش. از اون روز، انگیزه من برای کلاس کاملاً عوض شد؛ دیگه نه برای درس، بلکه برای شنیدن خاطرههای اون معلم عزیز لحظهشماری میکردم. کار به جایی رسید که بچهها شیطنت میکردن و ده دقیقه یا حتی یه ربع زودتر بهش یادآوری میکردن تا بیشتر خاطره بگه. بنده خدا هرچی خاطره میگفت، زنگ نمیخورد! چند بار هم که فهمید ما داریم شیطنت میکنیم، بهروی خودش نیاورد.همین فضای صمیمی و انتقال تجربه و آموزههای اخلاقی در قالب داستان و خاطره، باعث شد معجزه اتفاق بیفته. من که در ابتدا فقط از داستانهای زندگی اون معلم لذت میبردم، کمکم شیفته خود تاریخ شدم. جوری شد که آخر سال با ناباوری، امتحان تاریخ رو با نمره ۲۰ پاس کردم! حالا که سالها گذشته و خودم فارغالتحصیل شدم، اون معلم و اون پنجدقیقههای طلاییاش، هنوز هم برای من الگوی اصلی هنر معلمی و یادگیریه.
۱
۱۶:۲۱
مهسا با دخترش داشت از روی پل رد میشد که دید باز نورا به تپش قلب افتاد. نورا ۱۷ سالشه و کلاس زبانش اونور پل عابر پیاده ست و فقط میتونه با پل از اونجا عبور کنه. ترس از ارتفاع داره و وقتی روی پل قدم میذاره بقدری تپش قلب میگیره که تمام عشقش به کلاس زبان رو از یادش میره.
وقتی به بالای پله ها میرسه حالش بدمیشه و وقتی مادرش بهش میگه روبروی پات رو خوب نگاه کن؛ چشمش به جایی خیره میمونه و قلبش آرومتر میزنه.
روی پل دختری ۱۶ ساله رو میبینه که با آرامش در حال قدم زدنه. اون دختر با اعتماد بنفس زیادی داشت روی پل قدم میزد و موسیقی گوش میداد.
نورا دلش میخاست شبیه اون دختر باشه و بتونه نترسه تا تپش قلبشدیدش (روی مرتفع ترین ساختمونا هم) از بین بره و براش فرقی نکنه که توی جای بلندی داره قدم میزنه یا روی زمین داره قدم میزنه.
بالاخره از روی پل رد میشه و میره وارد آموزشگاه میشه. توی کلاس زبان دوستش از آکادمی ای صحبت میکرد که تازه واردش شده بود. نورا میدید که هانیه از وقتی وارد راما شده بود خیلی تغییر کرده بود. با دقت صحبتای هانیه رو گوش داد تا درست مثل اون دخترِ روی پل، بتونه راه بره. بااعتماد بنفس و آرامش.
هانیه اسم و شماره ی آکادمی رو روی تخته نوشت تا دوستاش شماره رو داشته باشن.نورا به چیزی که هانیه نوشته بود خیره موند و توی ذهنش داشت به تصویری فکر میکرد که براش رویا شده بود.
شماره تلفن آکادمی راما؛۰۹۱۰۴۰۰۹۶۱۷
@academyrama
https://bale.ir/AcademyRama
وقتی به بالای پله ها میرسه حالش بدمیشه و وقتی مادرش بهش میگه روبروی پات رو خوب نگاه کن؛ چشمش به جایی خیره میمونه و قلبش آرومتر میزنه.
روی پل دختری ۱۶ ساله رو میبینه که با آرامش در حال قدم زدنه. اون دختر با اعتماد بنفس زیادی داشت روی پل قدم میزد و موسیقی گوش میداد.
نورا دلش میخاست شبیه اون دختر باشه و بتونه نترسه تا تپش قلبشدیدش (روی مرتفع ترین ساختمونا هم) از بین بره و براش فرقی نکنه که توی جای بلندی داره قدم میزنه یا روی زمین داره قدم میزنه.
بالاخره از روی پل رد میشه و میره وارد آموزشگاه میشه. توی کلاس زبان دوستش از آکادمی ای صحبت میکرد که تازه واردش شده بود. نورا میدید که هانیه از وقتی وارد راما شده بود خیلی تغییر کرده بود. با دقت صحبتای هانیه رو گوش داد تا درست مثل اون دخترِ روی پل، بتونه راه بره. بااعتماد بنفس و آرامش.
هانیه اسم و شماره ی آکادمی رو روی تخته نوشت تا دوستاش شماره رو داشته باشن.نورا به چیزی که هانیه نوشته بود خیره موند و توی ذهنش داشت به تصویری فکر میکرد که براش رویا شده بود.
شماره تلفن آکادمی راما؛۰۹۱۰۴۰۰۹۶۱۷
@academyrama
https://bale.ir/AcademyRama
۱۸
۱۶:۵۱
تو هم با نوجوونی سر وکار داری که ارتباطات خوبی با اطرافیانش نداره؟اگر جوابت بله باشه معلومه دنبال بهتر کردن ارتباط نوجوونت با دنیای اطرافش هستی.
میدونی توی این مسیر مهم این نیست والدین چی میخوان. نه که مهم نباشه بلکه مهم اینه که والدین بدونن حرفاشون و دغدغه مندیشون توسط "کادر آموزشی راما" دیده میشه. ما میبینیم شما رو و میشنویمتون و میدونیم نیازتون چیه.
برای مسیری که با هم باید طی کنیم اول باید بدونین که با توجه به نیاز نوجوونتون و نیازی که در شما میبینیم ما یک پروژه تعریف میکنیم که خود نوجوون باید انجامش بده.
وقتی نوجوون خودش با میل و رغبت پروژه رو انجامش بده میاد به شما تحویلش میده و میتونین از روند رشدش و کارایی که کرده اطلاع پیدا کنید.
اعتماد کردن به نوجوونتون اولین قدم رشدشه.به "آکادمی راما" و نوجوونتون اعتماد کنین.
۰۹۱۰۴۰۰۹۶۱۷
@academyrama
https://bale.ir/RamaAcademy
میدونی توی این مسیر مهم این نیست والدین چی میخوان. نه که مهم نباشه بلکه مهم اینه که والدین بدونن حرفاشون و دغدغه مندیشون توسط "کادر آموزشی راما" دیده میشه. ما میبینیم شما رو و میشنویمتون و میدونیم نیازتون چیه.
برای مسیری که با هم باید طی کنیم اول باید بدونین که با توجه به نیاز نوجوونتون و نیازی که در شما میبینیم ما یک پروژه تعریف میکنیم که خود نوجوون باید انجامش بده.
وقتی نوجوون خودش با میل و رغبت پروژه رو انجامش بده میاد به شما تحویلش میده و میتونین از روند رشدش و کارایی که کرده اطلاع پیدا کنید.
اعتماد کردن به نوجوونتون اولین قدم رشدشه.به "آکادمی راما" و نوجوونتون اعتماد کنین.
۰۹۱۰۴۰۰۹۶۱۷
@academyrama
https://bale.ir/RamaAcademy
۹
۱۹:۳۷
سلام خدمت شما همسفران "کانال راما"امیدوارم حالتون خوب باشه و از مطالب کانال بهره برده باشین.
لطفا با فوروارد پست و معرفی به دوستانتون و انتخاب گزینه ی مجله در نشر آگاهی پیش قدم باشین.
پست زیر
۸
۱۹:۵۸
بازارسال شده از *معلم برتر* 🌱
حکایت ۲۴
پشت صحنه... 
مرتضی، مسئول فنی سالن همایشها، شانزده سال در سایه سکوت کار کرده بود؛ کسی حتی نامش را نمیدانست، گاهی کسی حتی به او سلام هم نمیکرد. او پشت در اتاق فرمان مینشست، کابلها را مرتب میکرد، باتریهای بیسیم را شب قبل شارژ میکرد و هر بار که همایشی برگزار میشد، ساعتها بعد از پایان آن، سالن را مرتب میکرد، سیم و کابل و سیستم صوتی را برای مراسم بعدی آماده میکرد. اما کسی او را و کارهایش را نمیدید.
️ تا اینکه در افتتاحیه بزرگترین رویداد سال، درست چند دقیقه پیش از سخنرانی مهمان اصلی، سیستم صوتی سالن قطع شد؛ نور سالن هم مشکل پیدا کر و هزار نفر در تاریکی ماندند. صداها بالا گرفت، مجری مضطرب شد و از پشت صحنه صدای دعوا بلند شد. مرتضی آرام از راه رسید، چراغقوهای کوچک بر پیشانیاش بست، دستش را داخل جیبش برد و یک کابل ذخیره بیرون آورد؛ کابل ذخیره، میکروفون دوم، و یک HF صوتی کوچک که همیشه در جعبه وسایلش بود. در کمتر از سه دقیقه، صدا برگشت، نور سالن روشن شد و پس از آن، سالن لبخند زد، و همه او را دیدند؛ کسی که شانزده سال او را نادیده میگرفتند! برایش سوت و کف زدند
بیشتر کارهای زیرساختی در سازمان، ماهیت نامرئی دارند. مدیران موفق، این نیروهای پشت صحنه را میبینند، به آنها اعتبار میدهند و آنان را در برنامهریزیها و تصمیمهای بزرگ سهیم میکنند؛ چون امنیت و پیوستگی یک سازمان به همان کسانی بستگی دارد که در سکوت، کارشان را پیش میبرند.
امروز کمی وقت بگذارید و از یکی از همکاران پشت صحنهای که کمتر دیده میشود، صادقانه سپاسگزاری کنید تا او هم احساس کند دیده میشود.آنها که در سایه کار میکنند، ستونهای خاموش سازمانند.
️ مطالب دوستداشتنی رو برای افراد دوستداشتنی زندگی خودتون فوروارد کنید.
کانال معلم برترhttps://ble.ir/TopTeacher
️ آیدی مدیر کانال:@icaaan
مرتضی، مسئول فنی سالن همایشها، شانزده سال در سایه سکوت کار کرده بود؛ کسی حتی نامش را نمیدانست، گاهی کسی حتی به او سلام هم نمیکرد. او پشت در اتاق فرمان مینشست، کابلها را مرتب میکرد، باتریهای بیسیم را شب قبل شارژ میکرد و هر بار که همایشی برگزار میشد، ساعتها بعد از پایان آن، سالن را مرتب میکرد، سیم و کابل و سیستم صوتی را برای مراسم بعدی آماده میکرد. اما کسی او را و کارهایش را نمیدید.
۱
۱۹:۵۸