واجب است قوه قضائیه به صورت جدی و ویژه در باره برخورد با ایرانیهای خارجنشین ضدمردم و ضدوطن اطلاعرسانی کند. صفحاتی در رسانههای اجتماعی متنوع برای این امر اختصاص دهد تا گام به گام صدای هر وطنفروشی که جان و مال این مردم را به حراج گذاشته است، خفه کند.
۶۲۷
۲۰:۱۸
بازارسال شده از معـاشر | حمید رمضانعلی
آمدم نبودی...
طبق قرار هر سال، شب عید قرار بود منزل مادر باشیم. تقدیر چرخید و چرخید تا اینکه ما امسال در خانه نباشیم. خانهای که محل آرامش ما بود. خانهای که به تعبیر خودمانی یکی از رفقا بخاطر روضههای همیشگی که در آن برگزار میشد، حقش این بود که در راه خدا فدا شود. همسرم از اون روز بلند بلند فکر میکند که چرا ما آن شب نبودیم؟! شهادتی که تا خانه ما آمد، درب را کوبید اما ما نبودیم و به خانه همسایه رفت و آنها بر بال فرشتگان سوار شدند و به آسمانها رفتند و فقط یادداشتی گذاشت که آمدم نبودی.
چایی را ریخت و نشستیم و برای همسرم از روز شنبهای که خانه را دیدم توضیح دادم. از خانهای که نیست، از خرابی خانههای همسایهها، از لباسهای کودکی که بر شاخههای درختان جا خوش کرده بودند. از شهدایی که از زیر آوار بیرون آورده میشدند. یهو ساکت شدم. هر چه کردم نتوانستم. بخار از جگرم بلند شد، آمد بالا، بالاتر، در گلو گیر کرد و بغض کردم. هر چه کردم نتوانستم آن را به سرجایش بنشانم و در آخر از پنجره چشمها بیرون زد و اشکم جاری شد. همیشه دل از عقل قویتر است؛ لال که شده بودم، کوری هم به آن اضافه شد و لحظهای تنها شدم و یک دل سیر خودم را دیدم که چقدر ضعیف، گوشهای در دنیا نشستهام و کاری نمیتوانم بکنم، دنیایی که امام حسین به محمد بن حنفیه هنگام آخرین حج نوشت: فَکَأَنَّ اَلدُّنْیا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ اَلْآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ وَ اَلسَّلاَمُ(۱) انگار اصلا دنیایی نبود و همه اش آخرت بوده، تمام!
پرسید چه شد؟ اینبار در کنار استکان چایی، لیوان آبی هم تعارف کرده بود. چی دیدی که اینجوری شدی؟ گفتم، نوجوان ۱۲ سالهای که حتمی تازه خانوادهاش از مرد شدن و قد و قامتش لذت میبردند و چهار قل میخواندند و دست به سیاه و سفید نزده بود را دیدم، آمده بود و هر کاری از دستش برمیاد انجام میداد. یکی از اینها آب و شربت پخش میکرد. دیگری بیل گرفته بود تا آوار را بردارد اما نشد، خم شد و این بار با دستانش شروع کرد. یکی دیگر از نردبان بالا می رفت تا کولرهای آسیب دیده را جابجا کند. همین همدلی و در صحنه بودن نسلی که حتی ۸۸ را هم ندیده مفهومی غیر از بعثت دارد؟ اینها خمیرمایه جوان و مردم ایرانی است. خانوادهای را دیدم که چند لقمه الویه درست کرده بود و آورده بود تا شاید بتواند در این معرکه کاری کند. یا آن دیگری که گریه میکرد، حتی خانهاش بسیار با اینجا فاصله داشت ولی برای کودکی که شهید شده بود و همراه مادرش به آسمانها پر کشیده بود گریه میکرد، چکار کند؟ مادر است و نمیخواهد فرزندی غریب باشد.
در بین آوار، حسین گفت حمید برگرد میخواهم عکس بگیرم و گرفت، گفتم یکی دیگر بگیر، بذار دستم را مشت کنم تا بدانند ایران به عشق حسین بن علی زنده است و مقاوم. بگذار نشان دهم که همه اینهایی که اینجا هستند فرزندان مکتب امام خمینی و امام خامنهای شهید هستند. هیهات که خاک ذلت بر ما بنشیند که ما پیروزیم.
۱- کامل الزیات ج۱ ص۷۱
معاشر | حمید رمضانعلی
@moasher_ir
طبق قرار هر سال، شب عید قرار بود منزل مادر باشیم. تقدیر چرخید و چرخید تا اینکه ما امسال در خانه نباشیم. خانهای که محل آرامش ما بود. خانهای که به تعبیر خودمانی یکی از رفقا بخاطر روضههای همیشگی که در آن برگزار میشد، حقش این بود که در راه خدا فدا شود. همسرم از اون روز بلند بلند فکر میکند که چرا ما آن شب نبودیم؟! شهادتی که تا خانه ما آمد، درب را کوبید اما ما نبودیم و به خانه همسایه رفت و آنها بر بال فرشتگان سوار شدند و به آسمانها رفتند و فقط یادداشتی گذاشت که آمدم نبودی.
چایی را ریخت و نشستیم و برای همسرم از روز شنبهای که خانه را دیدم توضیح دادم. از خانهای که نیست، از خرابی خانههای همسایهها، از لباسهای کودکی که بر شاخههای درختان جا خوش کرده بودند. از شهدایی که از زیر آوار بیرون آورده میشدند. یهو ساکت شدم. هر چه کردم نتوانستم. بخار از جگرم بلند شد، آمد بالا، بالاتر، در گلو گیر کرد و بغض کردم. هر چه کردم نتوانستم آن را به سرجایش بنشانم و در آخر از پنجره چشمها بیرون زد و اشکم جاری شد. همیشه دل از عقل قویتر است؛ لال که شده بودم، کوری هم به آن اضافه شد و لحظهای تنها شدم و یک دل سیر خودم را دیدم که چقدر ضعیف، گوشهای در دنیا نشستهام و کاری نمیتوانم بکنم، دنیایی که امام حسین به محمد بن حنفیه هنگام آخرین حج نوشت: فَکَأَنَّ اَلدُّنْیا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ اَلْآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ وَ اَلسَّلاَمُ(۱) انگار اصلا دنیایی نبود و همه اش آخرت بوده، تمام!
پرسید چه شد؟ اینبار در کنار استکان چایی، لیوان آبی هم تعارف کرده بود. چی دیدی که اینجوری شدی؟ گفتم، نوجوان ۱۲ سالهای که حتمی تازه خانوادهاش از مرد شدن و قد و قامتش لذت میبردند و چهار قل میخواندند و دست به سیاه و سفید نزده بود را دیدم، آمده بود و هر کاری از دستش برمیاد انجام میداد. یکی از اینها آب و شربت پخش میکرد. دیگری بیل گرفته بود تا آوار را بردارد اما نشد، خم شد و این بار با دستانش شروع کرد. یکی دیگر از نردبان بالا می رفت تا کولرهای آسیب دیده را جابجا کند. همین همدلی و در صحنه بودن نسلی که حتی ۸۸ را هم ندیده مفهومی غیر از بعثت دارد؟ اینها خمیرمایه جوان و مردم ایرانی است. خانوادهای را دیدم که چند لقمه الویه درست کرده بود و آورده بود تا شاید بتواند در این معرکه کاری کند. یا آن دیگری که گریه میکرد، حتی خانهاش بسیار با اینجا فاصله داشت ولی برای کودکی که شهید شده بود و همراه مادرش به آسمانها پر کشیده بود گریه میکرد، چکار کند؟ مادر است و نمیخواهد فرزندی غریب باشد.
در بین آوار، حسین گفت حمید برگرد میخواهم عکس بگیرم و گرفت، گفتم یکی دیگر بگیر، بذار دستم را مشت کنم تا بدانند ایران به عشق حسین بن علی زنده است و مقاوم. بگذار نشان دهم که همه اینهایی که اینجا هستند فرزندان مکتب امام خمینی و امام خامنهای شهید هستند. هیهات که خاک ذلت بر ما بنشیند که ما پیروزیم.
۱- کامل الزیات ج۱ ص۷۱
معاشر | حمید رمضانعلی
@moasher_ir
۱۰۵
۲۰:۴۰
خانه را که با موشک زدند، بعد از آنکه هلالاحمر آخرین پیکرِ زیر آوار مانده را بیرون کشید، مثل باقی همسایهها دنبال چیزهایی میگشتیم که شاید میشد سالم از خانه بیرون آورد. هر کسی دنبال چیزی بود؛ معمولاً مدارک، طلا، پول، آلبوم عکس، گوشی موبایل و اینجور چیزها در اولویت بودند.
و من منتظر بودم ببینم میشود پرچم عتبه علویه را سالم بیرون کشید یا نه؟آذر ۱۴۰۳، همکاران و دوستانم در عتبه علویه، وقتی پدرم دست به یقه با سرطان، در بیمارستان بستری بود، برای عیادت آمده بودند و این پرچم را به عنوان تبرک آورده بودند. روی تخت بیمارستان خوابیده بود و پرچم را رویش انداختند و پدرم خیلی اشک ریخت. اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت ... و امیدوارم همان اشکهای حسرتِ زیارتِ مولا، حالا دستگیرش شده باشد و مهمان امیرالمومنین علیهالسلام باشد.
بگذریم، آواربرداری کار سختی بود. اتاقی که جعبهٔ پرچم در آن بود، هیچ منفذی برای ورود نداشت. باید منتظر میماندیم تا بیل مکانیکی، ستونهای فروریخته روی اتاق را بردارد؛ شاید آنوقت میشد گشت و پیدایش کرد.ظهرِ یکی از همین روزها که مشغول آواربرداری بودند، پرچم پیدا شد.
پرچمی که داخل جعبهٔ چوبیِ محکمی بود، سالمِ سالم از زیر آوار بیرون آمد و از آن جعبه محکم چوبی، فقط همین تکه باقی مانده بود. باقی تقریبا متلاشی شده بود و امکان تعمیر نداشت. تکهای که مثل یک تابلو، روی دیوار خانهای که بعدتر در آنجا میسازیم، نصبش میکنم. نصبش میکنم تا برکت زندگی باشد، امیدِ پسِ این روزهای ظاهراً سخت. دلگرمیِ آغوش گرم نجف اشرف. به نامِ پدر، به یادِ پدر.
@Ramezanali_com
و من منتظر بودم ببینم میشود پرچم عتبه علویه را سالم بیرون کشید یا نه؟آذر ۱۴۰۳، همکاران و دوستانم در عتبه علویه، وقتی پدرم دست به یقه با سرطان، در بیمارستان بستری بود، برای عیادت آمده بودند و این پرچم را به عنوان تبرک آورده بودند. روی تخت بیمارستان خوابیده بود و پرچم را رویش انداختند و پدرم خیلی اشک ریخت. اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت ... و امیدوارم همان اشکهای حسرتِ زیارتِ مولا، حالا دستگیرش شده باشد و مهمان امیرالمومنین علیهالسلام باشد.
بگذریم، آواربرداری کار سختی بود. اتاقی که جعبهٔ پرچم در آن بود، هیچ منفذی برای ورود نداشت. باید منتظر میماندیم تا بیل مکانیکی، ستونهای فروریخته روی اتاق را بردارد؛ شاید آنوقت میشد گشت و پیدایش کرد.ظهرِ یکی از همین روزها که مشغول آواربرداری بودند، پرچم پیدا شد.
پرچمی که داخل جعبهٔ چوبیِ محکمی بود، سالمِ سالم از زیر آوار بیرون آمد و از آن جعبه محکم چوبی، فقط همین تکه باقی مانده بود. باقی تقریبا متلاشی شده بود و امکان تعمیر نداشت. تکهای که مثل یک تابلو، روی دیوار خانهای که بعدتر در آنجا میسازیم، نصبش میکنم. نصبش میکنم تا برکت زندگی باشد، امیدِ پسِ این روزهای ظاهراً سخت. دلگرمیِ آغوش گرم نجف اشرف. به نامِ پدر، به یادِ پدر.
@Ramezanali_com
۹۹۵
۹:۱۷
به بهانۀ پیشنهاد تغییر نام خیابان آزادی به «قائد شهید امام خامنهای»
به جای آنکه با تغییر نام خیابانها، حافظهٔ تاریخی و عادتهای زیستهٔ یک شهر را دستخوش مداخله کنیم، میتوان مسیر معقولتری را انتخاب کرد: در توسعههای جدید شهری - از خیابانها و معابر تازه تا میادین، بوستانها و حتی پروژههای عمرانی نو - نام بزرگان، علما و شهدا را ثبت و تثبیت کنیم.
هویت شهری یک امر انباشتی و تدریجی است؛ محصول سالها تجربهٔ مشترک، خاطرهٔ جمعی و کارکردهای تثبیتشدهٔ فضاها. هرگونه تغییر شتابزده در نامها، این پیوستگی را مختل میکند و به نوعی گسست در ادراک عمومی شهر میانجامد.
بنابراین، به جای دستکاری هویت، باید آینده را ساخت. نامگذاریهای جدید را هوشمندانه و هدفمند پیش برد و اجازه داد هویت شهر، بدون دستکاریهای مکرر، به صورت طبیعی و پایدار رشد کند.
@Ramezanali_com
به جای آنکه با تغییر نام خیابانها، حافظهٔ تاریخی و عادتهای زیستهٔ یک شهر را دستخوش مداخله کنیم، میتوان مسیر معقولتری را انتخاب کرد: در توسعههای جدید شهری - از خیابانها و معابر تازه تا میادین، بوستانها و حتی پروژههای عمرانی نو - نام بزرگان، علما و شهدا را ثبت و تثبیت کنیم.
هویت شهری یک امر انباشتی و تدریجی است؛ محصول سالها تجربهٔ مشترک، خاطرهٔ جمعی و کارکردهای تثبیتشدهٔ فضاها. هرگونه تغییر شتابزده در نامها، این پیوستگی را مختل میکند و به نوعی گسست در ادراک عمومی شهر میانجامد.
بنابراین، به جای دستکاری هویت، باید آینده را ساخت. نامگذاریهای جدید را هوشمندانه و هدفمند پیش برد و اجازه داد هویت شهر، بدون دستکاریهای مکرر، به صورت طبیعی و پایدار رشد کند.
@Ramezanali_com
۲.۴K
۱۳:۱۹
رسانهٔ خیابان: بازتعریف کنش جمعی در جنگ روایتها
میثم رمضانعلی
اگر بخواهیم دقیق و تحلیلی به پدیدهای که این روزها در شهرهای ایران در حال وقوع است نگاه کنیم، استفاده از تعبیر «حضور مردم در خیابان» به تنهایی کافی نیست. این توصیف، سطحی از واقعیت را ثبت میکند، اما از توضیح کارکرد آن ناتوان است. آنچه در حال شکلگیری است، چیزی فراتر از یک تجمع یا حتی یک کنش سیاسی کلاسیک است. ما با نوعی «رسانه» مواجهایم؛ رسانهای که نه در استودیو شکل میگیرد، نه در تحریریه، و نه حتی در پلتفرمهای دیجیتال، بلکه در خودِ خودِ خیابان.
در شرایط جنگی، بهویژه جنگی که همزمان در میدان نظامی و در میدان روایتها جریان دارد، خیابان دیگر صرفاً محل بروز احساسات جمعی نیست. خیابان به یک «زیرساخت ارتباطی زنده» تبدیل میشود؛ فضایی که در آن، حضور فیزیکی مردم به تولید معنا، انتقال پیام و تثبیت روایت منجر میشود. به بیان دقیقتر، خیابان از یک «صحنه کنش» به یک «رسانه» تغییر ماهیت میدهد.
میتوان «رسانهٔ خیابان» را اینگونه تعریف کرد: شکلی از کنش ارتباطی جمعی که در آن، حضور همزمان و فیزیکی مردم در فضاهای عمومی، به تولید پیام و بازنمایی اجتماعی میانجامد و از طریق رؤیتپذیری مستقیم و بازنشر در سایر رسانهها، به بخشی از جریان کلان ارتباطات تبدیل میشود. در این تعریف، خیابان نه صرفاً بستر، بلکه خودِ حامل پیام است.
اما اهمیت این پدیده زمانی روشنتر میشود که کارکردهای آن را در وضعیت جنگی بررسی کنیم. نخستین و شاید مهمترین کارکرد، تولید «تصویر اقتدار اجتماعی» است. در جنگهای مدرن، قدرت صرفاً به توان نظامی محدود نمیشود؛ بلکه به میزان انسجام و پشتیبانی اجتماعی نیز وابسته است. حضور گسترده مردم در خیابان، نوعی سیگنال ارتباطی است که هم به داخل مخابره میشود و هم به خارج. این تصویر، مکمل قدرت نظامی است و میتواند در محاسبات طرف مقابل نیز اثرگذار باشد.
کارکرد دوم، «تثبیت یا بازتعریف روایت» است. در هر جنگی، روایتها به اندازه واقعیتها اهمیت دارند. اگر خیابان در همراستایی با روایت رسمی شکل بگیرد، به تقویت آن کمک میکند و آن را از سطح «گفتمان حکومتی» به «ادراک اجتماعی» ارتقاء میدهد. در مقابل، اگر فاصلهای میان خیابان و روایت رسمی شکل بگیرد، همین فضا میتواند به بستر تولید روایت بدیل تبدیل شود. به همین دلیل، خیابان یک رسانه خنثی نیست؛ بلکه بستری است که میتواند در دو جهت متفاوت عمل کند.
سومین کارکرد، «دور زدن فیلترهای رسانهای کلاسیک» است. در شرایط جنگی، رسانههای رسمی معمولاً با محدودیتها، ملاحظات امنیتی یا حتی بیاعتمادی بخشی از جامعه مواجهاند. در چنین وضعیتی، خیابان به عنوان یک رسانه مستقیم، این فاصله را پر میکند. مخاطب، پیام را نه از طریق واسطه، بلکه از طریق مشاهده عینی دریافت میکند. این «بیواسطگی» یکی از مهمترین منابع اعتبار رسانهٔ خیابان است.
چهارمین کارکرد، «تولید خوراک برای اکوسیستم رسانهای» است. تصاویر، ویدئوها، شعارها و روایتهای شخصی که از دل خیابان بیرون میآیند، بهسرعت در شبکههای اجتماعی بازنشر میشوند و به گردش میافتند. در اینجا، خیابان به یک «خط تولید محتوا» تبدیل میشود که مواد خام روایت را برای رسانههای دیجیتال فراهم میکند. بدون این بازنمایی ثانویه، اثر خیابان محدود به همان فضا باقی میماند.
در همین نقطه است که نسبت میان خیابان و رسانههای اجتماعی اهمیت پیدا میکند. خیابان به تنهایی یک تجربه محدود و محلی است؛ اما زمانی که به پلتفرمهای دیجیتال متصل میشود، به یک «ابررسانه» تبدیل میشود. این همان چیزی است که در تحلیلهای ارتباطی معاصر، از آن به عنوان پیوند میان فضای فیزیکی و فضای شبکهای یاد میشود؛ مفهومی که در آثار نظریهپردازانی مانند مانوئل کاستلز نیز بهتفصیل مورد بحث قرار گرفته است. در این چارچوب، قدرت نه صرفاً در پیام، بلکه در توانایی اتصال و انتشار آن در شبکهها تعریف میشود.
با این حال، برای فهم دقیقتر این پدیده، باید آن را در نسبت با نمونههای تاریخی نیز بررسی کرد. در انقلاب ۱۳۵۷، خیابان عمدتاً کارکرد بسیج داشت؛ یعنی ابزاری برای گردآوردن نیرو و اعمال فشار سیاسی. در رخدادهایی مانند بهار عربی، خیابان با شبکههای اجتماعی پیوند خورد و شکل جدیدی از کنش جمعی را رقم زد. اما آنچه امروز با آن مواجهیم، مرحلهای فراتر است: خیابان بهعنوان «رسانهای در دل جنگ روایتها» عمل میکند؛ نه فقط ابزار بسیج، بلکه ابزار تولید و تثبیت معنا.
عکاس: حمید وکیلی
@Ramezanali_com
میثم رمضانعلی
اگر بخواهیم دقیق و تحلیلی به پدیدهای که این روزها در شهرهای ایران در حال وقوع است نگاه کنیم، استفاده از تعبیر «حضور مردم در خیابان» به تنهایی کافی نیست. این توصیف، سطحی از واقعیت را ثبت میکند، اما از توضیح کارکرد آن ناتوان است. آنچه در حال شکلگیری است، چیزی فراتر از یک تجمع یا حتی یک کنش سیاسی کلاسیک است. ما با نوعی «رسانه» مواجهایم؛ رسانهای که نه در استودیو شکل میگیرد، نه در تحریریه، و نه حتی در پلتفرمهای دیجیتال، بلکه در خودِ خودِ خیابان.
در شرایط جنگی، بهویژه جنگی که همزمان در میدان نظامی و در میدان روایتها جریان دارد، خیابان دیگر صرفاً محل بروز احساسات جمعی نیست. خیابان به یک «زیرساخت ارتباطی زنده» تبدیل میشود؛ فضایی که در آن، حضور فیزیکی مردم به تولید معنا، انتقال پیام و تثبیت روایت منجر میشود. به بیان دقیقتر، خیابان از یک «صحنه کنش» به یک «رسانه» تغییر ماهیت میدهد.
میتوان «رسانهٔ خیابان» را اینگونه تعریف کرد: شکلی از کنش ارتباطی جمعی که در آن، حضور همزمان و فیزیکی مردم در فضاهای عمومی، به تولید پیام و بازنمایی اجتماعی میانجامد و از طریق رؤیتپذیری مستقیم و بازنشر در سایر رسانهها، به بخشی از جریان کلان ارتباطات تبدیل میشود. در این تعریف، خیابان نه صرفاً بستر، بلکه خودِ حامل پیام است.
اما اهمیت این پدیده زمانی روشنتر میشود که کارکردهای آن را در وضعیت جنگی بررسی کنیم. نخستین و شاید مهمترین کارکرد، تولید «تصویر اقتدار اجتماعی» است. در جنگهای مدرن، قدرت صرفاً به توان نظامی محدود نمیشود؛ بلکه به میزان انسجام و پشتیبانی اجتماعی نیز وابسته است. حضور گسترده مردم در خیابان، نوعی سیگنال ارتباطی است که هم به داخل مخابره میشود و هم به خارج. این تصویر، مکمل قدرت نظامی است و میتواند در محاسبات طرف مقابل نیز اثرگذار باشد.
کارکرد دوم، «تثبیت یا بازتعریف روایت» است. در هر جنگی، روایتها به اندازه واقعیتها اهمیت دارند. اگر خیابان در همراستایی با روایت رسمی شکل بگیرد، به تقویت آن کمک میکند و آن را از سطح «گفتمان حکومتی» به «ادراک اجتماعی» ارتقاء میدهد. در مقابل، اگر فاصلهای میان خیابان و روایت رسمی شکل بگیرد، همین فضا میتواند به بستر تولید روایت بدیل تبدیل شود. به همین دلیل، خیابان یک رسانه خنثی نیست؛ بلکه بستری است که میتواند در دو جهت متفاوت عمل کند.
سومین کارکرد، «دور زدن فیلترهای رسانهای کلاسیک» است. در شرایط جنگی، رسانههای رسمی معمولاً با محدودیتها، ملاحظات امنیتی یا حتی بیاعتمادی بخشی از جامعه مواجهاند. در چنین وضعیتی، خیابان به عنوان یک رسانه مستقیم، این فاصله را پر میکند. مخاطب، پیام را نه از طریق واسطه، بلکه از طریق مشاهده عینی دریافت میکند. این «بیواسطگی» یکی از مهمترین منابع اعتبار رسانهٔ خیابان است.
چهارمین کارکرد، «تولید خوراک برای اکوسیستم رسانهای» است. تصاویر، ویدئوها، شعارها و روایتهای شخصی که از دل خیابان بیرون میآیند، بهسرعت در شبکههای اجتماعی بازنشر میشوند و به گردش میافتند. در اینجا، خیابان به یک «خط تولید محتوا» تبدیل میشود که مواد خام روایت را برای رسانههای دیجیتال فراهم میکند. بدون این بازنمایی ثانویه، اثر خیابان محدود به همان فضا باقی میماند.
در همین نقطه است که نسبت میان خیابان و رسانههای اجتماعی اهمیت پیدا میکند. خیابان به تنهایی یک تجربه محدود و محلی است؛ اما زمانی که به پلتفرمهای دیجیتال متصل میشود، به یک «ابررسانه» تبدیل میشود. این همان چیزی است که در تحلیلهای ارتباطی معاصر، از آن به عنوان پیوند میان فضای فیزیکی و فضای شبکهای یاد میشود؛ مفهومی که در آثار نظریهپردازانی مانند مانوئل کاستلز نیز بهتفصیل مورد بحث قرار گرفته است. در این چارچوب، قدرت نه صرفاً در پیام، بلکه در توانایی اتصال و انتشار آن در شبکهها تعریف میشود.
با این حال، برای فهم دقیقتر این پدیده، باید آن را در نسبت با نمونههای تاریخی نیز بررسی کرد. در انقلاب ۱۳۵۷، خیابان عمدتاً کارکرد بسیج داشت؛ یعنی ابزاری برای گردآوردن نیرو و اعمال فشار سیاسی. در رخدادهایی مانند بهار عربی، خیابان با شبکههای اجتماعی پیوند خورد و شکل جدیدی از کنش جمعی را رقم زد. اما آنچه امروز با آن مواجهیم، مرحلهای فراتر است: خیابان بهعنوان «رسانهای در دل جنگ روایتها» عمل میکند؛ نه فقط ابزار بسیج، بلکه ابزار تولید و تثبیت معنا.
عکاس: حمید وکیلی
@Ramezanali_com
۷۵۶
۸:۱۰
از فرماندهی تا افکار عمومی: یک چرخش هوشمند در ادبیات قدرت
میثم رمضانعلی
فرمانده هوافضای سپاه دیروز پیامی منتشر کرد که بخشی از آن، این عبارت بود: «اگر از این پس دشمن دست از پا خطا کند و تعرضی به این خاک پاک صورت گیرد، اینبار هرجا که شما بگویید هدف ما خواهد بود.»
وقت خواندن این پیام به هیجان آمدم. دقت کنیم که این جمله، صرفاً یک تهدید نظامی نیست؛ بلکه یک «کنش ارتباطی طراحیشده» است که چند لایهٔ مهم در خود دارد و دقیقاً به همین دلیل از نظر رسانهای قابل توجه است.
اولین نکته، جابهجایی در «فاعل تصمیمگیر» است. در ادبیات رسمی نظامی، معمولاً تصمیمگیری درباره هدف، در سطح فرماندهی تعریف میشود؛ اما در اینجا فرمانده سپاه عملاً میدان تصمیم را به «ملت» ارجاع میدهد. این یعنی انتقال نمادین اختیار از نهاد نظامی به بدنه اجتماعی. از منظر ارتباطات، این یک حرکت هوشمندانه برای تقویت حس مالکیت و مشارکت عمومی در معادلهٔ قدرت است.
دوم، این جمله یک نمونهٔ دقیق از «بازتعریف بازدارندگی» است. بازدارندگی کلاسیک مبتنی بر قدرت سخت و تهدید مستقیم است؛ اما اینجا با نوعی «بازدارندگی اجتماعی-ادراکی» مواجهیم. یعنی پیام به دشمن این نیست که فقط با یک نیروی نظامی طرف است، بلکه با یک ملت مواجه است که میتواند در تعیین پاسخ نقش داشته باشد. این، هزینهٔ ادراکی هرگونه اقدام خصمانه را بالا میبرد. اینچنین، حمله به هر نقطهٔ هدف به دلیل خواست ملت بوده است.
سوم، از نظر رسانهای، این یک حرکت در حوزهٔ «روایتسازی» است. در شرایطی که معمولاً روایت قدرت در سطح دولتها و ارتشها تعریف میشود، این جمله تلاش میکند دال مرکزی را از «قدرت رسمی» به «قدرت مردمی» منتقل کند. به بیان دقیقتر، اینجا یک بازکدگذاری در سطح نشانهها اتفاق میافتد: ملت نه مخاطب پیام، بلکه بخشی از سازوکار پاسخ معرفی میشود.
چهارم، این جمله یک کارکرد مهم در «اقناع داخلی» دارد. وقتی مخاطب داخلی احساس کند که در معادلات کلان دیده میشود و حتی به صورت نمادین در تصمیمسازی حضور دارد، سطح همبستگی و همراهی افزایش پیدا میکند. این دقیقاً همان چیزی است که در نظریههای ارتباطات سیاسی از آن بهعنوان تقویت «سرمایه اجتماعی گفتمانی» یاد میشود.
به صورت کلی، این پیام و این رویکرد نباید اصلا یک اتفاق عادی تلقی شود. بلکه یک نمونهٔ موفق از پیوند میان میدان نظامی و میدان رسانهای است: تهدیدی که همزمان کارکرد امنیتی، روانی، و روایی دارد. به همین دلیل است که میتوان آن را یک حرکت «چندلایه و هوشمندانه» در طراحی پیام دانست، نه صرفاً یک جملهٔ احساسی یا شعاری.
فهم ساختار نظامی ما از جنگ، به نسبت تمامِ دفعات قبلی بسیار تغییر کرده است و از این امر باید بسیار خوشحال بود. ذهنی که پیش از این، رسانه را ضمیمهای بر عملیات نظامی تعریف میکرد، حالا درهمآمیختگی و یگانگیِ رسانه و عملیات نظامی را در عالیترین وضعیت خود درک کرده است. بیش و مکرر باد.
@Ramezanali_com
میثم رمضانعلی
فرمانده هوافضای سپاه دیروز پیامی منتشر کرد که بخشی از آن، این عبارت بود: «اگر از این پس دشمن دست از پا خطا کند و تعرضی به این خاک پاک صورت گیرد، اینبار هرجا که شما بگویید هدف ما خواهد بود.»
وقت خواندن این پیام به هیجان آمدم. دقت کنیم که این جمله، صرفاً یک تهدید نظامی نیست؛ بلکه یک «کنش ارتباطی طراحیشده» است که چند لایهٔ مهم در خود دارد و دقیقاً به همین دلیل از نظر رسانهای قابل توجه است.
اولین نکته، جابهجایی در «فاعل تصمیمگیر» است. در ادبیات رسمی نظامی، معمولاً تصمیمگیری درباره هدف، در سطح فرماندهی تعریف میشود؛ اما در اینجا فرمانده سپاه عملاً میدان تصمیم را به «ملت» ارجاع میدهد. این یعنی انتقال نمادین اختیار از نهاد نظامی به بدنه اجتماعی. از منظر ارتباطات، این یک حرکت هوشمندانه برای تقویت حس مالکیت و مشارکت عمومی در معادلهٔ قدرت است.
دوم، این جمله یک نمونهٔ دقیق از «بازتعریف بازدارندگی» است. بازدارندگی کلاسیک مبتنی بر قدرت سخت و تهدید مستقیم است؛ اما اینجا با نوعی «بازدارندگی اجتماعی-ادراکی» مواجهیم. یعنی پیام به دشمن این نیست که فقط با یک نیروی نظامی طرف است، بلکه با یک ملت مواجه است که میتواند در تعیین پاسخ نقش داشته باشد. این، هزینهٔ ادراکی هرگونه اقدام خصمانه را بالا میبرد. اینچنین، حمله به هر نقطهٔ هدف به دلیل خواست ملت بوده است.
سوم، از نظر رسانهای، این یک حرکت در حوزهٔ «روایتسازی» است. در شرایطی که معمولاً روایت قدرت در سطح دولتها و ارتشها تعریف میشود، این جمله تلاش میکند دال مرکزی را از «قدرت رسمی» به «قدرت مردمی» منتقل کند. به بیان دقیقتر، اینجا یک بازکدگذاری در سطح نشانهها اتفاق میافتد: ملت نه مخاطب پیام، بلکه بخشی از سازوکار پاسخ معرفی میشود.
چهارم، این جمله یک کارکرد مهم در «اقناع داخلی» دارد. وقتی مخاطب داخلی احساس کند که در معادلات کلان دیده میشود و حتی به صورت نمادین در تصمیمسازی حضور دارد، سطح همبستگی و همراهی افزایش پیدا میکند. این دقیقاً همان چیزی است که در نظریههای ارتباطات سیاسی از آن بهعنوان تقویت «سرمایه اجتماعی گفتمانی» یاد میشود.
به صورت کلی، این پیام و این رویکرد نباید اصلا یک اتفاق عادی تلقی شود. بلکه یک نمونهٔ موفق از پیوند میان میدان نظامی و میدان رسانهای است: تهدیدی که همزمان کارکرد امنیتی، روانی، و روایی دارد. به همین دلیل است که میتوان آن را یک حرکت «چندلایه و هوشمندانه» در طراحی پیام دانست، نه صرفاً یک جملهٔ احساسی یا شعاری.
فهم ساختار نظامی ما از جنگ، به نسبت تمامِ دفعات قبلی بسیار تغییر کرده است و از این امر باید بسیار خوشحال بود. ذهنی که پیش از این، رسانه را ضمیمهای بر عملیات نظامی تعریف میکرد، حالا درهمآمیختگی و یگانگیِ رسانه و عملیات نظامی را در عالیترین وضعیت خود درک کرده است. بیش و مکرر باد.
@Ramezanali_com
۱.۱K
۱۱:۱۳
کاری که پس از جنگ با «آبادان» شد، با «تهران» تکرار نکنید. همه ساختمانهایی را که هدف موشک قرار گرفتهاند، یکدست آواربرداری نکنید؛ چند نمونه را به همان حال نگه دارید تا حافظهای زنده از آنچه بر مردم گذشته، باقی بماند. این بناها نشانه «بدبختی» نیستند، بلکه گواه «تجاوز دشمن»اند.
۵۲۴
۱۲:۳۴
از قدرت تا فرسایش: مخاطرات رسانهٔ خیابان
میثم رمضانعلی
رسانهٔ خیابان، با همه ظرفیتهایش، پدیدهای بدون ریسک نیست. نخستین خطر، لغزیدن به سمت «نمایشیشدن» است؛ جایی که خیابان از بازتاب واقعیت اجتماعی فاصله میگیرد و به یک تصویر مدیریتشده تبدیل میشود. در این وضعیت، آنچه تضعیف میشود نه صرفاً پیام، بلکه اعتماد مخاطب است.
ریسک دوم، شکاف میان «تصویر خیابان» و «زیست واقعی جامعه» است. اگر آنچه در خیابان دیده میشود با آنچه در زندگی روزمره جریان دارد همراستا نباشد، خیابان بهجای تقویت روایت، آن را فرسوده میکند. رسانه، بیش از هر چیز، به انسجام میان تصویر و واقعیت نیاز دارد.
سومین مسئله، امکان بهرهبرداری گزینشی است. در یک محیط رسانهای متکثر، هر تصویر خیابانی میتواند با برشها و قاببندیهای متفاوت، معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. خیابان در اینجا نه فقط تولیدکننده پیام، بلکه میدان رقابت برای تفسیر آن است.
در نهایت، تکرار بدون نوآوری نیز میتواند این پدیده را مستهلک کند. آنچه در ابتدا اثرگذار است، اگر به الگوی ثابت و قابل پیشبینی تبدیل شود، بهتدریج قدرت اقناعی خود را از دست میدهد.
بر این اساس، مسئله اصلی صرفِ وجود خیابان بهعنوان رسانه نیست، بلکه نحوه فهم و مدیریت آن است. اگر این پدیده صرفاً بهعنوان یک واکنش خودجوش دیده شود، به احتمال زیاد در حد یک موج مقطعی باقی خواهد ماند. اما اگر بهعنوان بخشی از منظومه قدرت رسانهای فهم شود، میتواند به یک ظرفیت پایدار برای تولید و تثبیت روایت تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، مسئله اصلی نه تقویت صرف حضور خیابانی، بلکه «طراحی هوشمند آن» است. رسانهٔ خیابان زمانی میتواند به یک ظرفیت پایدار تبدیل شود که میان خودجوشبودن و هدایتپذیری، تعادلی دقیق برقرار شود؛ بهگونهای که هم اصالت اجتماعی خود را حفظ کند و هم در سطح روایت، دچار پراکندگی و فرسایش نشود. بدون این مداخله آگاهانه، خیابان هرچند میتواند لحظاتی از قدرت را به نمایش بگذارد، اما بهسختی به یک مؤلفه ماندگار در معماری رسانهای تبدیل خواهد شد.
در جنگهای امروز، میدان اصلی نه زمین است و نه آسمان، بلکه ذهنها و ادراکهاست. در چنین میدانی، هر فضایی که توان تولید معنا داشته باشد، بالقوه یک رسانه است. خیابان، در شرایط خاص، یکی از مؤثرترین این فضاهاست؛ رسانهای زنده، بیواسطه و اثرگذار که فهم درست آن میتواند نقش تعیینکنندهای در معادلات روایت ایفا کند.
عکس از حمید وکیلی
@Ramezanali_com
میثم رمضانعلی
رسانهٔ خیابان، با همه ظرفیتهایش، پدیدهای بدون ریسک نیست. نخستین خطر، لغزیدن به سمت «نمایشیشدن» است؛ جایی که خیابان از بازتاب واقعیت اجتماعی فاصله میگیرد و به یک تصویر مدیریتشده تبدیل میشود. در این وضعیت، آنچه تضعیف میشود نه صرفاً پیام، بلکه اعتماد مخاطب است.
ریسک دوم، شکاف میان «تصویر خیابان» و «زیست واقعی جامعه» است. اگر آنچه در خیابان دیده میشود با آنچه در زندگی روزمره جریان دارد همراستا نباشد، خیابان بهجای تقویت روایت، آن را فرسوده میکند. رسانه، بیش از هر چیز، به انسجام میان تصویر و واقعیت نیاز دارد.
سومین مسئله، امکان بهرهبرداری گزینشی است. در یک محیط رسانهای متکثر، هر تصویر خیابانی میتواند با برشها و قاببندیهای متفاوت، معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. خیابان در اینجا نه فقط تولیدکننده پیام، بلکه میدان رقابت برای تفسیر آن است.
در نهایت، تکرار بدون نوآوری نیز میتواند این پدیده را مستهلک کند. آنچه در ابتدا اثرگذار است، اگر به الگوی ثابت و قابل پیشبینی تبدیل شود، بهتدریج قدرت اقناعی خود را از دست میدهد.
بر این اساس، مسئله اصلی صرفِ وجود خیابان بهعنوان رسانه نیست، بلکه نحوه فهم و مدیریت آن است. اگر این پدیده صرفاً بهعنوان یک واکنش خودجوش دیده شود، به احتمال زیاد در حد یک موج مقطعی باقی خواهد ماند. اما اگر بهعنوان بخشی از منظومه قدرت رسانهای فهم شود، میتواند به یک ظرفیت پایدار برای تولید و تثبیت روایت تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، مسئله اصلی نه تقویت صرف حضور خیابانی، بلکه «طراحی هوشمند آن» است. رسانهٔ خیابان زمانی میتواند به یک ظرفیت پایدار تبدیل شود که میان خودجوشبودن و هدایتپذیری، تعادلی دقیق برقرار شود؛ بهگونهای که هم اصالت اجتماعی خود را حفظ کند و هم در سطح روایت، دچار پراکندگی و فرسایش نشود. بدون این مداخله آگاهانه، خیابان هرچند میتواند لحظاتی از قدرت را به نمایش بگذارد، اما بهسختی به یک مؤلفه ماندگار در معماری رسانهای تبدیل خواهد شد.
در جنگهای امروز، میدان اصلی نه زمین است و نه آسمان، بلکه ذهنها و ادراکهاست. در چنین میدانی، هر فضایی که توان تولید معنا داشته باشد، بالقوه یک رسانه است. خیابان، در شرایط خاص، یکی از مؤثرترین این فضاهاست؛ رسانهای زنده، بیواسطه و اثرگذار که فهم درست آن میتواند نقش تعیینکنندهای در معادلات روایت ایفا کند.
عکس از حمید وکیلی
@Ramezanali_com
۷۸۷
۹:۵۴
از راهپیمایی تا زندگی روزمره: مسئله ناتمامِ پرچم
میثم رمضانعلی
در روزهای اخیر، اگر در میدانها، خیابانها و مسیر راهپیماییها قدم بزنیم، یک نشانه بهوضوح دیده میشود: فراوانی پرچم ایران. پرچم روی دستهاست، روی ماشینهاست، در تجمعها و حرکتها حضور دارد. این تصویر، از نظر رسانهای، یک پیام روشن تولید میکند: همبستگی، هویت مشترک و نوعی بازنمایی از «ما».
اما اگر از همین فضا چند قدم فاصله بگیریم و به بافت روزمره شهر نگاه کنیم، چیزهایی مثل سردر خانهها، مغازهها، ساختمانها، این نشانه تقریباً غایب است. پرچم در «موقعیتهای خاص» حاضر است، اما به «عنصر ثابت فضا» تبدیل نشده. این شکاف، یک نکته ساده نیست؛ یک مسئلهٔ رسانهای است.
در منطق ارتباطات، آنچه عمومی میشود، لزوماً آن چیزی نیست که «دیده میشود»، بلکه آن چیزی است که «تداوم دارد». حضور پرچم در راهپیمایی، یک رخداد است؛ اما حضور آن بر سردر خانه و مغازه، یک وضعیت است. رخداد میتواند اثرگذار باشد، اما وضعیت است که معنا را تثبیت میکند.
وقتی پرچم فقط در موقعیتهای جمعی و لحظههای خاص دیده میشود، پیام آن هم در همان سطح باقی میماند: واکنشی، موقتی و وابسته به شرایط. اما اگر همین نشانه به بخشی از منظر روزمره شهر تبدیل شود، کارکردش تغییر میکند. دیگر فقط «بیان احساس» نیست، بلکه به «بیان پایدار هویت» تبدیل میشود.
از این زاویه، میتوان گفت ما با یک ناتمامبودن در چرخه بازنمایی مواجهایم. خیابان در لحظه، تصویر قدرتمندی میسازد؛ اما شهر در تداوم، آن را تثبیت نمیکند. نتیجه این میشود که پرچم، به جای آنکه به یک «نشانه عمومی» تبدیل شود، در حد یک «نشانه مناسبتی» باقی میماند.
مسئله، الزاماً کمبود علاقه یا انگیزه نیست. بیشتر به الگوی استفاده برمیگردد. ما هنوز پرچم را در ساحت عمومیِ پایدار تعریف نکردهایم. در حالی که در بسیاری از کشورها، حضور پرچم بر سردر خانهها و مغازهها، نه یک کنش سیاسی، بلکه یک رفتار عادی و تثبیتشده است. همین عادیشدن است که آن را به یک «رسانه دائمی» تبدیل میکند.
اگر از منظر «رسانهٔ خیابان» به موضوع نگاه کنیم، پرچم یکی از سادهترین و در عین حال قدرتمندترین ابزارهای تولید معناست. اما این ابزار زمانی به حداکثر اثر میرسد که از سطح رویداد عبور کند و به سطح محیط برسد؛ یعنی از «دستها و ماشینها» به «دیوارها و سردرها» منتقل شود.
در غیر این صورت، ما هرچند وقت یکبار، تصویرهای قوی تولید میکنیم، اما آنها را در زندگی روزمره تثبیت نمیکنیم. و رسانه، بدون تداوم، به سختی میتواند به بخشی از ادراک عمومی تبدیل شود.
شاید پرسش اصلی این باشد: چگونه میتوان پرچم را از یک نشانه موقعیتی، به یک نشانه عمومی و ماندگار تبدیل کرد؟ پاسخ، بیش از آنکه در دستور و الزام باشد، در «عادیسازی» است. در اینکه این کار، از یک رفتار استثنایی به یک انتخاب طبیعی تبدیل شود.
گروههای مختلف مردمی میتوانند در تثبیت پرچم و تبدیل آن به بخشی از فضای پایدار زندگی نقشآفرینی کنند. اقداماتی ساده اما مؤثر - از طراحی و ساخت پایههای پرچم و نصب آن بر سردر خانهها گرفته تا ابتکار نهادهای دولتی و غیردولتی برای نصب پرچم بر سردر ساختمانها، مدارس و مراکز خدماتی - میتواند بهتدریج به شکلگیری یک «کمپین تثبیت پرچم» در سطح شهر منجر شود.
تا آن زمان، پرچم در خیابان خواهد بود؛ اما هنوز به طور کامل در شهر حضور نخواهد داشت.
@Ramezanali_com
میثم رمضانعلی
در روزهای اخیر، اگر در میدانها، خیابانها و مسیر راهپیماییها قدم بزنیم، یک نشانه بهوضوح دیده میشود: فراوانی پرچم ایران. پرچم روی دستهاست، روی ماشینهاست، در تجمعها و حرکتها حضور دارد. این تصویر، از نظر رسانهای، یک پیام روشن تولید میکند: همبستگی، هویت مشترک و نوعی بازنمایی از «ما».
اما اگر از همین فضا چند قدم فاصله بگیریم و به بافت روزمره شهر نگاه کنیم، چیزهایی مثل سردر خانهها، مغازهها، ساختمانها، این نشانه تقریباً غایب است. پرچم در «موقعیتهای خاص» حاضر است، اما به «عنصر ثابت فضا» تبدیل نشده. این شکاف، یک نکته ساده نیست؛ یک مسئلهٔ رسانهای است.
در منطق ارتباطات، آنچه عمومی میشود، لزوماً آن چیزی نیست که «دیده میشود»، بلکه آن چیزی است که «تداوم دارد». حضور پرچم در راهپیمایی، یک رخداد است؛ اما حضور آن بر سردر خانه و مغازه، یک وضعیت است. رخداد میتواند اثرگذار باشد، اما وضعیت است که معنا را تثبیت میکند.
وقتی پرچم فقط در موقعیتهای جمعی و لحظههای خاص دیده میشود، پیام آن هم در همان سطح باقی میماند: واکنشی، موقتی و وابسته به شرایط. اما اگر همین نشانه به بخشی از منظر روزمره شهر تبدیل شود، کارکردش تغییر میکند. دیگر فقط «بیان احساس» نیست، بلکه به «بیان پایدار هویت» تبدیل میشود.
از این زاویه، میتوان گفت ما با یک ناتمامبودن در چرخه بازنمایی مواجهایم. خیابان در لحظه، تصویر قدرتمندی میسازد؛ اما شهر در تداوم، آن را تثبیت نمیکند. نتیجه این میشود که پرچم، به جای آنکه به یک «نشانه عمومی» تبدیل شود، در حد یک «نشانه مناسبتی» باقی میماند.
مسئله، الزاماً کمبود علاقه یا انگیزه نیست. بیشتر به الگوی استفاده برمیگردد. ما هنوز پرچم را در ساحت عمومیِ پایدار تعریف نکردهایم. در حالی که در بسیاری از کشورها، حضور پرچم بر سردر خانهها و مغازهها، نه یک کنش سیاسی، بلکه یک رفتار عادی و تثبیتشده است. همین عادیشدن است که آن را به یک «رسانه دائمی» تبدیل میکند.
اگر از منظر «رسانهٔ خیابان» به موضوع نگاه کنیم، پرچم یکی از سادهترین و در عین حال قدرتمندترین ابزارهای تولید معناست. اما این ابزار زمانی به حداکثر اثر میرسد که از سطح رویداد عبور کند و به سطح محیط برسد؛ یعنی از «دستها و ماشینها» به «دیوارها و سردرها» منتقل شود.
در غیر این صورت، ما هرچند وقت یکبار، تصویرهای قوی تولید میکنیم، اما آنها را در زندگی روزمره تثبیت نمیکنیم. و رسانه، بدون تداوم، به سختی میتواند به بخشی از ادراک عمومی تبدیل شود.
شاید پرسش اصلی این باشد: چگونه میتوان پرچم را از یک نشانه موقعیتی، به یک نشانه عمومی و ماندگار تبدیل کرد؟ پاسخ، بیش از آنکه در دستور و الزام باشد، در «عادیسازی» است. در اینکه این کار، از یک رفتار استثنایی به یک انتخاب طبیعی تبدیل شود.
گروههای مختلف مردمی میتوانند در تثبیت پرچم و تبدیل آن به بخشی از فضای پایدار زندگی نقشآفرینی کنند. اقداماتی ساده اما مؤثر - از طراحی و ساخت پایههای پرچم و نصب آن بر سردر خانهها گرفته تا ابتکار نهادهای دولتی و غیردولتی برای نصب پرچم بر سردر ساختمانها، مدارس و مراکز خدماتی - میتواند بهتدریج به شکلگیری یک «کمپین تثبیت پرچم» در سطح شهر منجر شود.
تا آن زمان، پرچم در خیابان خواهد بود؛ اما هنوز به طور کامل در شهر حضور نخواهد داشت.
@Ramezanali_com
۳.۲K
۵:۱۱
نود و شش روز گذشت. از آن صبح نهم اسفند که بمبارانِ انتهای خیابان کشوردوست شروع شد تا سحر دهم اسفند که آن خبر به ما رسید، انگار یک عمر گذشته است.چمدانی را که چند روزی بود در نجف باز مانده بود، دوباره بستم. سحر شده بود و وضو گرفتم و راه افتادم سمت حرم مولا. بُهت، امان نمیداد. نه اشکی بود و نه گریهای. حرم اما، حال دیگری داشت. گوشه به گوشه، اشک بود و صدای گریه و هقهق. همان شب فیلمهایش را در کانالم گذاشتم.هنوز به تهران رسیده و نرسیده که خبر آمد باجناقم شاید ش*هی*د شده باشد. خبر، مبهم بود. یک هفته طول کشید تا آزمایش دیانای حرف آخر را زد.بعد، روزها در هم پیچید. مراسم بود و رفتوآمد بود و کارهای ناتمامِ بعد از رفتن او. صدای انفجارها هم کنار زندگی روزمره، ضرباهنگی ترسناک شده بود. تا رسیدیم به سحر اول فروردین. ساعت سه بامداد، یک موشک دو تُنی خورد به خانه پدریام. خانه را زدند و از آن همه خاطره، چیز زیادی باقی نماند. چند پوشه سند. چند آلبوم عکس. چند خردهریز که از زیر آوار جان سالم به در برده بودند. خانه خانواده همسرم هم، دو سه پلاک آنطرفتر، از موج انفجار بینصیب نماند. آسیب جدی دید. تعمیرش دو ماهی طول کشید و حدود ده روزیست که دوباره میشود در آن زندگی کرد.این میان، من مانده بودم میان تهران و نجف. برنامهام در همهٔ این چهار و سال و خردهای این بوده که نیمی از ماه اینجا و نیمی دیگر را نجف بودم. و همهٔ این روزها، مثل امری معلق بود.و دیروز، پس از نود و شش روز، دوباره به نجف رسیدم. و آه...
دانی که من نفس به چه منوال میزنمچون مرغ نیمکشته پر و بال میزنمهر شب به طرز وصل تو صد فال میزنمبیمم مده ز هجر که تبخال میزنم
با زخم لب چهسان بمکم خال یار را؟
@Ramezanali_com
دانی که من نفس به چه منوال میزنمچون مرغ نیمکشته پر و بال میزنمهر شب به طرز وصل تو صد فال میزنمبیمم مده ز هجر که تبخال میزنم
با زخم لب چهسان بمکم خال یار را؟
@Ramezanali_com
۱۳۳
۱۲:۵۹