عکس پروفایل رَنْج‌بَرْر

رَنْج‌بَرْ

۴۴ عضو
رَنْج‌بَرْ
بسم الله الرحمن الرحیم به مهسا زیاد فکر می‌کنم. تقریبا از همان موقع که صدایش را شنیدم. یهو وسط روز یادش می‌افتم. گاه بی‌دلیل گاه بادلیل. وسط کلاس، وسط حرف زدن با بچه‌ها، توی تاکسی، توی آسانسور، توی پارک زیر فواره آب چمن‌ها. یهو مهسا را می‌بینم. همان موقع که ساجده از خوب خریدن عبای جدیدش در تخفیف می‌گوید و نازی از وام دانشجویی‌ و کمک هزینه تحصیلی‌اش که برای لباس خرجشان کرده. یاد مهسا می‌افتم. یاد همان موقع که مادرش از لباس‌هایش می‌گفت. "این‌ها قرار است کفنم شوند" از دل کندن. از رفتن. یاد صدایش می‌افتم. "من شهید خواهم شد" مور مورم می‌شود. راستش از شما چه پنهان داشت باورم می‌شد که الان شهادت دیگر آنقدرها هم سخت نباشد. یاد مهسا می‌افتم. یاد خوابی که دیده بود. یاد صدای لرزانش که تعریفش می‌کرد. "من شهید خواهم شد". به کهف الشهدا زیاد فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد بروم. دلم می‌خواهد همه‌ آن‌جاهایی که مهسا فرصت نکرده بود سر بزند را بروم. امام زاده صالح، چیذر، قطعه ۴۲. قطعه‌ ۴۲ حالا چند نفر دیگر هستند که می‌خواهم ببینمشان. شهید قشلاقی را و شهید محتشمیان. و کهف الشهدا... باید چیزی آنجا در میان باشد. باید آنجا منتظر آن پیرمرد با کلاه سبزش باشم تا از آن تربت حل شده در آب به من بنوشاند. از آن آبی که مهسا می‌گفت کمی هم شور بود. "من شهید نخواهم شد" چه می‌گویی؟ امید را که نمی‌توان زندانی کرد. خیال را هم. در خیالم به عکس‌هایم فکر می‌کنم. به آنچه از من می‌ماند. به بهار، باران، مامان و بابا. به آن عکسی که ساجده کنار دخترک فسقلی لبنانیِ پرچمِ حزب الله بر دوش از من انداخت. به اینکه آیا به قدر کافی شهادت‌گونه افتاده‌ام یا نه. "من شهید نخواهم شد" این را حین همان خیال‌ها می‌فهمم. اما بعدش کجا باید ببرم این سر را؟ مهسا تو چطور از گفتنش واهمه نداشتی؟ چگونه بغضت را فروخوردی؟ چطور انتظارش را کشیدی؟ چطور خودت را خالص کردی مهسا؟ به تو زیاد فکر می‌کنم. می‌خواهم همه جا را به نیت تو بروم اما این شب‌ها حتی نمی‌توانم درست و حسابی در تجمع‌ها حاضر شوم. شاید حتی بتوانم قدم‌هایی که در ولیعصر برداشته‌ام را بشمرم. به تو فکر می‌کنم. قدم برمی‌دارم. به مادرت فکر می‌کنم و به شهدای کهف و به آن آب شور و آن پیرمرد و آن قاب عکس. احساس می‌کنم قافیه را باخته‌ام مهسا. بی‌عرضه، تنها، رها شده، منتظر... چطور دیگر بی‌عرضه نباشم مهسا؟ چطور از این کویر رد شوم؟ تو راه را از کجا رفتی؟ الان کجایی مهسا؟ این روزها زیاد به تو فکر می‌کنم. ۲۱ خرداد رنج در رنج @ranjdarranj
اینا نمی‌خوان بذارن من دو دقیقه دلقک بازی درنیارم.اه

۲۷

۲۳:۴۷

ساعت ۸ منو بیدار کنیدتوروخدا

۲۷

۲۳:۴۸

بازارسال شده از حِیران | زینب سرآبادانی
هرکس که کانال داره این پیام رو فوروارد کنه توی کانالش. بهش بگم که کانالش منو یاد چه شخصیتی می‌ندازه. (سیاسی، سلبریتی، تاریخی و.....)بعدش لینک پیام رو اینجا برام بفرستید، یا در شخصی‌م.
https://ble.ir/heyraaan

۱

۲۳:۴۹

رَنْج‌بَرْ
هرکس که کانال داره این پیام رو فوروارد کنه توی کانالش. بهش بگم که کانالش منو یاد چه شخصیتی می‌ندازه. (سیاسی، سلبریتی، تاریخی و.....) بعدش لینک پیام رو اینجا برام بفرستید، یا در شخصی‌م. https://ble.ir/heyraaan
الان میگه ایرج ملکی

۲۸

۲۳:۵۱

خب طبق معمول دارم می‌دوم.دعا کنید برسم به قطارundefined

۲۴

۶:۰۰

رَنْج‌بَرْ
بسم الله الرحمن الرحیم به مهسا زیاد فکر می‌کنم. تقریبا از همان موقع که صدایش را شنیدم. یهو وسط روز یادش می‌افتم. گاه بی‌دلیل گاه بادلیل. وسط کلاس، وسط حرف زدن با بچه‌ها، توی تاکسی، توی آسانسور، توی پارک زیر فواره آب چمن‌ها. یهو مهسا را می‌بینم. همان موقع که ساجده از خوب خریدن عبای جدیدش در تخفیف می‌گوید و نازی از وام دانشجویی‌ و کمک هزینه تحصیلی‌اش که برای لباس خرجشان کرده. یاد مهسا می‌افتم. یاد همان موقع که مادرش از لباس‌هایش می‌گفت. "این‌ها قرار است کفنم شوند" از دل کندن. از رفتن. یاد صدایش می‌افتم. "من شهید خواهم شد" مور مورم می‌شود. راستش از شما چه پنهان داشت باورم می‌شد که الان شهادت دیگر آنقدرها هم سخت نباشد. یاد مهسا می‌افتم. یاد خوابی که دیده بود. یاد صدای لرزانش که تعریفش می‌کرد. "من شهید خواهم شد". به کهف الشهدا زیاد فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد بروم. دلم می‌خواهد همه‌ آن‌جاهایی که مهسا فرصت نکرده بود سر بزند را بروم. امام زاده صالح، چیذر، قطعه ۴۲. قطعه‌ ۴۲ حالا چند نفر دیگر هستند که می‌خواهم ببینمشان. شهید قشلاقی را و شهید محتشمیان. و کهف الشهدا... باید چیزی آنجا در میان باشد. باید آنجا منتظر آن پیرمرد با کلاه سبزش باشم تا از آن تربت حل شده در آب به من بنوشاند. از آن آبی که مهسا می‌گفت کمی هم شور بود. "من شهید نخواهم شد" چه می‌گویی؟ امید را که نمی‌توان زندانی کرد. خیال را هم. در خیالم به عکس‌هایم فکر می‌کنم. به آنچه از من می‌ماند. به بهار، باران، مامان و بابا. به آن عکسی که ساجده کنار دخترک فسقلی لبنانیِ پرچمِ حزب الله بر دوش از من انداخت. به اینکه آیا به قدر کافی شهادت‌گونه افتاده‌ام یا نه. "من شهید نخواهم شد" این را حین همان خیال‌ها می‌فهمم. اما بعدش کجا باید ببرم این سر را؟ مهسا تو چطور از گفتنش واهمه نداشتی؟ چگونه بغضت را فروخوردی؟ چطور انتظارش را کشیدی؟ چطور خودت را خالص کردی مهسا؟ به تو زیاد فکر می‌کنم. می‌خواهم همه جا را به نیت تو بروم اما این شب‌ها حتی نمی‌توانم درست و حسابی در تجمع‌ها حاضر شوم. شاید حتی بتوانم قدم‌هایی که در ولیعصر برداشته‌ام را بشمرم. به تو فکر می‌کنم. قدم برمی‌دارم. به مادرت فکر می‌کنم و به شهدای کهف و به آن آب شور و آن پیرمرد و آن قاب عکس. احساس می‌کنم قافیه را باخته‌ام مهسا. بی‌عرضه، تنها، رها شده، منتظر... چطور دیگر بی‌عرضه نباشم مهسا؟ چطور از این کویر رد شوم؟ تو راه را از کجا رفتی؟ الان کجایی مهسا؟ این روزها زیاد به تو فکر می‌کنم. ۲۱ خرداد رنج در رنج @ranjdarranj
اینجا دختر شهید قشلاقی از پدرش می‌نویسهundefined

۲۳

۷:۳۷

بازارسال شده از روزنوشت سعیده ☫
thumbnail
به سمت دریا تو می‌کشونی دارم میام، نه! تو می‌رسونی...
رسیدن :)
عکاس: نرگس #باباو‌دریا

۶

۷:۳۷

رَنْج‌بَرْ
بسم الله الرحمن الرحیم به مهسا زیاد فکر می‌کنم. تقریبا از همان موقع که صدایش را شنیدم. یهو وسط روز یادش می‌افتم. گاه بی‌دلیل گاه بادلیل. وسط کلاس، وسط حرف زدن با بچه‌ها، توی تاکسی، توی آسانسور، توی پارک زیر فواره آب چمن‌ها. یهو مهسا را می‌بینم. همان موقع که ساجده از خوب خریدن عبای جدیدش در تخفیف می‌گوید و نازی از وام دانشجویی‌ و کمک هزینه تحصیلی‌اش که برای لباس خرجشان کرده. یاد مهسا می‌افتم. یاد همان موقع که مادرش از لباس‌هایش می‌گفت. "این‌ها قرار است کفنم شوند" از دل کندن. از رفتن. یاد صدایش می‌افتم. "من شهید خواهم شد" مور مورم می‌شود. راستش از شما چه پنهان داشت باورم می‌شد که الان شهادت دیگر آنقدرها هم سخت نباشد. یاد مهسا می‌افتم. یاد خوابی که دیده بود. یاد صدای لرزانش که تعریفش می‌کرد. "من شهید خواهم شد". به کهف الشهدا زیاد فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد بروم. دلم می‌خواهد همه‌ آن‌جاهایی که مهسا فرصت نکرده بود سر بزند را بروم. امام زاده صالح، چیذر، قطعه ۴۲. قطعه‌ ۴۲ حالا چند نفر دیگر هستند که می‌خواهم ببینمشان. شهید قشلاقی را و شهید محتشمیان. و کهف الشهدا... باید چیزی آنجا در میان باشد. باید آنجا منتظر آن پیرمرد با کلاه سبزش باشم تا از آن تربت حل شده در آب به من بنوشاند. از آن آبی که مهسا می‌گفت کمی هم شور بود. "من شهید نخواهم شد" چه می‌گویی؟ امید را که نمی‌توان زندانی کرد. خیال را هم. در خیالم به عکس‌هایم فکر می‌کنم. به آنچه از من می‌ماند. به بهار، باران، مامان و بابا. به آن عکسی که ساجده کنار دخترک فسقلی لبنانیِ پرچمِ حزب الله بر دوش از من انداخت. به اینکه آیا به قدر کافی شهادت‌گونه افتاده‌ام یا نه. "من شهید نخواهم شد" این را حین همان خیال‌ها می‌فهمم. اما بعدش کجا باید ببرم این سر را؟ مهسا تو چطور از گفتنش واهمه نداشتی؟ چگونه بغضت را فروخوردی؟ چطور انتظارش را کشیدی؟ چطور خودت را خالص کردی مهسا؟ به تو زیاد فکر می‌کنم. می‌خواهم همه جا را به نیت تو بروم اما این شب‌ها حتی نمی‌توانم درست و حسابی در تجمع‌ها حاضر شوم. شاید حتی بتوانم قدم‌هایی که در ولیعصر برداشته‌ام را بشمرم. به تو فکر می‌کنم. قدم برمی‌دارم. به مادرت فکر می‌کنم و به شهدای کهف و به آن آب شور و آن پیرمرد و آن قاب عکس. احساس می‌کنم قافیه را باخته‌ام مهسا. بی‌عرضه، تنها، رها شده، منتظر... چطور دیگر بی‌عرضه نباشم مهسا؟ چطور از این کویر رد شوم؟ تو راه را از کجا رفتی؟ الان کجایی مهسا؟ این روزها زیاد به تو فکر می‌کنم. ۲۱ خرداد رنج در رنج @ranjdarranj
صدای شهید مهسا طاهری هم بشنویدundefined

۲۵

۷:۴۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
به قطار رسیدم🪿

۲۴

۷:۴۷