بپرسیم: «از این شکست چی میتونم یاد بگیرم؟»
#کتاب
۹۲
۱۵:۰۱
۱۲۱
۱۵:۰۱
توی اتاق درمان، مهمترین عامل پیشرفت، «اتحاد درمانی و همکاری» بین درمانگر و مراجع است. حالا هر زمان که توی این رابطه تنش، اصطکاک یا فاصلهای بیفته، میگیم گسست رخ داده.
گسستها همیشه به شکل زیر سوال بردن مستقیم و تند نیستن؛ خیلی وقتها مراجع ناراحتیش رو پنهان میکنه:
سافران و تیمش با بررسی دهها مطالعه و صدها پرونده درمانی به دو نتیجه مهم رسیدن:
1. گارد نگیرید و جبهه نسازید: به جای اینکه دفاعی بشید به و از مدارک علمی یا رزومه و تجربه ات بگی، روی احساسات و نیاز مراجع تمرکز کن.
2. شفافسازی صمیمانه: بدون اینکه عصبانی بشید، بپرسید چه چیزی در جلسه باعث شده چنین حسی پیدا کنه.
3. درباره «همین الان» صحبت کنید: مثلاً بگید: «ممنونم که انقدر صادقانه حست رو گفتی. برام مهمه بدونم الان که داری این رو به من میگی، چه حسی بین مونه؟»
4. تکرار منطق درمان یا تغییر روش: اگر مراجع با اهداف یا تکالیف جلسه حال نمیکنه، باهاش گفتگو کنید و در صورت نیاز روش رو انعطافپذیرتر کنید.
5.ربط دادن به زندگی مراجع:بررسی کنید آیا مراجع توی روابط بیرونی خودش (با والدین، همسر یا مدیرش) هم همین الگوی زیر سوال بردن، بیاعتمادی یا صمیمیتزدایی رو داره؟
6. ارائه یک تجربه متفاوت:اگر مراجع در گذشته هر وقت از کسی انتقاد میکرده با طرد یا خشم مواجه میشده، حالا شما با پذیرش صبورانه، یک تجربه رابطهای امن و جدید بهش میدید.
۱۱۶
۱۴:۳۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#روان_شو
۸۵
۸:۱۷
سلام دوستان روانشو
امروز میخوام کمی درباره خودم و داستان شکلگیری «روانشو» براتون بگم؛ اینکه این ایده از کجا شروع شد، چه مسیری رو طی کرد و چطور به چیزی که امروز میبینید رسید.
اما قبل از اینکه داستان روانشو رو براتون تعریف کنم، یه سؤال کنجکاوانه دارم
نزدیکه ۳ ساله که روانشو کنار شماست، اما شاید خیلیهاتون ندونید اصلاً این ایده از کجا شروع شد و چطور شکل گرفت.
اول میخوام حدستون رو بدونم...
#داستان_روانشو
اما قبل از اینکه داستان روانشو رو براتون تعریف کنم، یه سؤال کنجکاوانه دارم
نزدیکه ۳ ساله که روانشو کنار شماست، اما شاید خیلیهاتون ندونید اصلاً این ایده از کجا شروع شد و چطور شکل گرفت.
اول میخوام حدستون رو بدونم...
#داستان_روانشو
۵۴
۱۴:۵۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
روان شو RAVANSHOW | مرجع آموزش روانشناسی
پیام
راستش خیلی هم بیراه نگفتید!
«خب... من دقیقاً چی خوندم؟!»
اون موقع فقط یه «کاش» بود.
و از همینجا، قسمت سختتر داستان شروع شد...
#داستان_روانشو
۳۱
۱۴:۰۷
اما یک «کاش» بهتنهایی قرار نبود تبدیل به یک سایت بشه!
حوالی سال ۱۴۰۱ بود که دیگه جدیتر بهش فکر کردم.
ولی فکر میکنید سختترین قسمت همین بود؟نه! تازه ماجرا شروع شده بود...
چون بعد از اینکه سایت رو راه انداختم، با دنیایی از مشکلات و خطاهای فنی مواجه شدم که بعضی وقتها واقعاً منو میترسوند.گاهی سایت باز نمیشد، گاهی یک خطای عجیب ظاهر میشد و من حتی نمیدونستم معنی اون خطا چیه!
#داستان_روانشو
۴۶
۱۴:۱۳
فکر کنم یکی از چیزهایی که هیچوقت موقع شروع روانشو تصور نمیکردم، این بود که بخش زیادی از مسیرم قراره با آزمونوخطا و حل کردن مشکلاتی باشه که اصلاً نمیدونم چی هستن!آزمونوخطا.
گاهی صبح بیدار میشدم و میدیدم: سایت اصلاً باز نمیشه!
چون روانشو برای من فقط ساختن یک سایت نبود؛ کمکم تبدیل شدم به کسی که جرئت میکرد از منطقه امنش بیرون بیاد و با چیزهایی روبهرو بشه که هیچ شناختی ازشون نداشت.یاد گرفتم که ناشناختهها لزوماً ترسناک نیستن خیلی وقتها فقط چیزهایی هستن که هنوز یادشون نگرفتیم.
شاید روانشو امروز خیلی متفاوتتر از چیزی باشه که در سال ۱۴۰۱ توی ذهنم بود؛ اما بخش زیادی از چیزی که امروز میبینید، حاصل همین یاد گرفتن، خراب کردن، درست کردن و دوباره امتحان کردنه.
#داستان_روانشو
۱۹
۱۵:۴۹