لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
ر
۳۳ عضو

روایت | باید برخاست🇮🇷

مشاهده در وب بله
۱۳ تیر
thumbnail

۹۸

۲:۴۶

thumbnail

۹۸

۲:۴۶

سکانس صفر/ فرار
از وقتی که خبر این روزهای تشییعت آمده، فرار کرده‌ام...از همه چیز فرار کرده ام.... از خودم، از خواندن اخبار تشییع، از دیدن کانال khamenei_ir، از دیدن عکس‌هایی که این روزها منتشر میشود، از همه ریلزهایی که توی اکسپلور اینستایم بالا می‌آید، از نوشتن، از تصمیم گرفتن راجع به تشییعت، از اینکه از کسی بپرسم: تشییع میروی؟، از اینکه توی خانه مطرح کنم: برای تشییع چیکار کنیم؟، از همه این روزهایم فرار کرده‌ام... از همه این ثانیه‌ها که گذشت فرار کرده‌ام...

اما راه گریزی نیست؛هی باید توی خلوت یا توی جمع، زانو بزنم، گریه کنم، اشک بریزم، هی توی قاب عکس‌ها، خیره شوم به چهره‌‌ی تو... به لبخندت....
همه این صد و چند روز را دنبال راه فراری بودم، برای فرار از غمت... از فکر نبودنت... کجایی عزیز قلبم؟
undefined۱

۱۰۰

۲:۴۶

mahmoud_karimi_samte_darya 128.mp3

۰۶:۳۰-۱۴.۹۳ مگابایت

۱۰۶

۲:۴۸

سکانس یک/ به سمت تو
به سمت دریا؛تو میکشونی.... دارم میام نه؛ تو میرسونی...

حالا کم کم،کوله‌مو بستم....ساعت به وقت رفتن نزدیک میشود.گفتم که، من همه‌ی این چند روز را فرار کرده‌ام... دیروز و امروز هم مدام فرار کردم از اینکه عکس و فیلم‌هایی که منتشر میشود را ببینم... فرار کردم از کوله بستن... فرار کردم از اینکه خودم را جمع و جور کنم و خودم را برسانم به تو...من همه‌ی این چند روز را فرار کرده‌ام... بار غمت، سنگین است... شانه‌هایمان تحمل کشیدن بار غمت را ندارد... همه‌ی این صد و چند روز که گذشته، غم نبودت آوار شده روی سرمان! خودمان را سرگرم کردیم که غمت را فراموش کنیم... همه این صد و چند روز، از فکر اینکه تو نیستی، فرار کرده‌ام... حالا باز غمت، یقه‌ام را گرفته... نمیشود فرار کرد... یکهو، بی وقفه، بی‌امان اشکِ غمت سرازیر می‌شود...حالا شب است؛ شب پر از سکوت است؛ اما نه... سکوت نیست... ولوله‌ است... می‌گویند مردم جمع شده‌اند پشت درهای مصلی؛مثل همه آن روزها که جمعیت، توی حسینیه امام خمینی بلند میشد و فریاد می‌زد: ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم...! و آنقدر فریاد می‌زند تا آن پرده‌های دلربای حسینیه، کنار می‌رفت و تو می‌آمدی...؛ حالا امشب هم مردم آمده‌اند مصلی امام خمینی؛ فریاد می‌زنند: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم... حالا کجایی اما؟ دیگر شب هم در فراق تو، در سکوت نیست...انگار راه گریزی از غمت نداریم...
و اما حالا، کم کم باید بار سفر ببندم و راهی شوم.
به سمت دریا؛تو میکشونی.... دارم میام نه؛ تو میرسونی...
undefined۱

۱۰۲

۲:۴۸

thumbnail
سکانس دو/ الرحیل....
حالا توی جاده‌ام...مهدی رسولی میخونه:باید رفت؛باید دنبال پرچمت تا ابد رفت...
همه این مسیر، منو یاد اربعین میندازه...انتهای رسیدن به مسیر تو، رسیدن به حسینه!
مگر نه که #آوینی گفته بود:

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد...راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد،راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه‌جا برمی‌خیزد؛و اگر نه،این راحلان قافله‌ی عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته‌اند؟!الرحیل! الرحیل...!
قافله‌ی عشق در سفر تاریخ است، و این تفسیری است بر آنچه فرموده‌اند: «كل یوم عاشورا؛ كل ارضٍ كربلا!»
undefined۶

۱۰۸

۲:۴۸

thumbnail
سکانس سه/ زیلوهای آبی معروف
به نیمه راه رسیدیم.هیچ چیز این سفر مشخص نیست...همه‌اش را بسته‌ایم به اینکه چه پیش می‌آید....مثل ظهر که پایمان یهویی به یک مسجد وسط راه باز شد... چه دیدم؟ همین که توی تصویر هست...همان زیلو‌های آبی معروف...همه چیز، ما را یاد تو می‌اندازد... فرش‌های حسینیه شما، در دل تهران، با فرش‌های این مسجد وسط کویر، یکی بود... آخ که این زیلوهای آبی حسینیه هم بیشترشان سوخته است...آخ... هنوز برای این سفر روضه هایم زیاد است... هنوز زود است زبانم به روضه باز شود...
undefined۴

۸۹

۱۱:۳۰

thumbnail
سکانس چهار/ به عشق تو...

از صبح که توی جاده‌ام، کلی موکب دیده‌ام...روستایی‌ها و شهری‌ها به عشقت، جاده را شلوغ کردند...جاده را برای زائرانت آماده کرده‌اند... نکند زائرانت، خسته شوند؛ نکند گرمازده شوند؛ نکند جاده خسته‌شان کند؛ نکند...
پیرمردها با جان و دل زائرانت را بدرقه میکنند... جوان‌ها با همه نفسشان، موکب‌ها را آماده کرده‌اند....
چقدر جاده بوی اربعین را میدهد...چقدر همین یک جمله هم روضه است....
undefined۱

۹۲

۱۸:۴۳

۱۹ تیر
thumbnail
سکانس پنج/ سلام بر تو...

حالا رسیدم...اینجا مصلی است. من همیشه اینجا را توی تلویزیون دیده بودم... هروقت نماز بود این ساعات، مردم خودشان را میرساندند به مصلی که پشت سرت نماز عید بخواندند.من هم همیشه خودم را اینجا تصور کرده‌ام... همیشه تصور کرده‌ام که یک روزی، خودم را به نماز عید فطر میرساندم و پشت سرت قامت میبستم...همیشه فکر میکردم اگر خودم را به مصلی رساندم، کجای مصلی باید بایستم که تو را بهتر ببینم؟ همیشه فکر میکردم اگر خودم را به مصلی رساندم، با ذوق تمام اینجا می‌ایستم و تماشایت میکنم...

حالا من رسیدم...اینجا مصلی است...توهم هستی!اما...امان از این اما ها!حالا اشک امان نمی‌دهد. تو چرا آنجایی؟ سلام بر تو...
undefined۱

۷۳

۲:۳۷

thumbnail
سکانس شش/ آخرین دیدار...

ما اومدیم دیدن تو،این آخریشه...

ببین عزیز دلم...بازم همه اومدن! همه اومدن، دیگه برای دیدنت نیاز به کارت دعوت نیست. همه دعوتن!بازم همه شعار میدن: این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده...همه به عشق تو اومدن! قبلا با لبخند ذوق بلند این شعار رو می‌دیم. اما حالا از روز اول من دائم با این شعار گریه میکنم...
ما اومدیم دیدن تو،این آخریشه...هیشکی حریف گریه‌ی مردم نمیشه...
به عکست که نگاه میکنیم، گریه میکنیم...صداتو که پخش میکنن، گریه میکنیم...گریه‌ی مردم بند نمیاد...
undefined۲

۷۷

۲:۴۴