Podcast Ravi Vatan - ep6'.mp3
۲۰:۰۰-۱۸.۳۲ مگابایت
۱۵۹
۱۸:۱۸
#روایت هفتادم
دیروز در مسجد اتفاقی افتاد، که خودم شاهد آن بودم.دیروز در ورودی مسجد امام صادق علیه السلام (بلوار 15 خرداد شهر قم) دیدم مرد میانسالی در حال کندن عکس رهبری آیتالله سید مجتبی خامنهای بود. با ناراحتی بهشون اعتراض کردم که از شما توقع نمیره عکس رهبری را بکنید (چون از ایشان شناخت داشتم و اهل مسجد بود)گفت: منظوری نداشتم، این عکس رو برای روستا میخوام ببرم. اونجا نداریم.باز هم به اعتراض عرض کردم: میگفتی از جایی تهیه میکردم و عکس نصب شده را از دیوار مسجد نمیکندی!معذرتخواهی کرد و خواست عکس را سر جایش برگرداند اما گفتم که نیازی نیست و چند عدد دیگه هم به ایشان دادم.با چشم اشکآلود خاطرهای بسیار جالب تعریف کرد.گفت ما در یکی از روستاهای جعفریه و نزدیک دولت آباد شهر قم زندگی میکنیم. سال 1375 از یکی از روحانیون قم درخواست کردیم تا یک روحانی برای امر تبلیغ به روستای ما بفرستد. بعد از چند روز زنگ زد و گفت شخصی به نام حسینی به روستای شما خواهد آمد که بسیار فاضل و بااخلاق هست.بعد از چند روز، روحانی سیدی به نام حسینی به روستا آمد و مدتی امر تبلیغ را در روستای ما عهدهدار بود. بعد از اتمام دوره، هرچه اصرار کردیم که بیشتر بماند قبول نکرد و با عذرخواهی از پیش ما رفت.به واسطه در قم زنگ زدیم، هم از باب تشکر و هم درخواست اعزام مجدد ایشان به روستا، چون مورد استقبال اهالی قرار گرفته بود.ایشان گفت که برای ایشان مقدور نیست که مجدد به روستای شما بیاید و مشغله فراوانی دارد. بعد پرسید او را شناختید؟گفتم که خیـر ایشان چه کسی بودند؟ گفت ایشان فرزند رهبر(شهید) انقلاب بودند که اسمشان سید مجتبی حسینی خامنهای است.این بنده خدا، با شور و هیجان میگفت الان بعد از حدود 29 سال که عکس ایشان چاپ شده، مجدد چهره ایشان برایم تداعی شده و بسیار از این اتفاق خرسند بود.
به قلم مصطفی فاضلی از قم
راوی وطن | @ravi_vatan
دیروز در مسجد اتفاقی افتاد، که خودم شاهد آن بودم.دیروز در ورودی مسجد امام صادق علیه السلام (بلوار 15 خرداد شهر قم) دیدم مرد میانسالی در حال کندن عکس رهبری آیتالله سید مجتبی خامنهای بود. با ناراحتی بهشون اعتراض کردم که از شما توقع نمیره عکس رهبری را بکنید (چون از ایشان شناخت داشتم و اهل مسجد بود)گفت: منظوری نداشتم، این عکس رو برای روستا میخوام ببرم. اونجا نداریم.باز هم به اعتراض عرض کردم: میگفتی از جایی تهیه میکردم و عکس نصب شده را از دیوار مسجد نمیکندی!معذرتخواهی کرد و خواست عکس را سر جایش برگرداند اما گفتم که نیازی نیست و چند عدد دیگه هم به ایشان دادم.با چشم اشکآلود خاطرهای بسیار جالب تعریف کرد.گفت ما در یکی از روستاهای جعفریه و نزدیک دولت آباد شهر قم زندگی میکنیم. سال 1375 از یکی از روحانیون قم درخواست کردیم تا یک روحانی برای امر تبلیغ به روستای ما بفرستد. بعد از چند روز زنگ زد و گفت شخصی به نام حسینی به روستای شما خواهد آمد که بسیار فاضل و بااخلاق هست.بعد از چند روز، روحانی سیدی به نام حسینی به روستا آمد و مدتی امر تبلیغ را در روستای ما عهدهدار بود. بعد از اتمام دوره، هرچه اصرار کردیم که بیشتر بماند قبول نکرد و با عذرخواهی از پیش ما رفت.به واسطه در قم زنگ زدیم، هم از باب تشکر و هم درخواست اعزام مجدد ایشان به روستا، چون مورد استقبال اهالی قرار گرفته بود.ایشان گفت که برای ایشان مقدور نیست که مجدد به روستای شما بیاید و مشغله فراوانی دارد. بعد پرسید او را شناختید؟گفتم که خیـر ایشان چه کسی بودند؟ گفت ایشان فرزند رهبر(شهید) انقلاب بودند که اسمشان سید مجتبی حسینی خامنهای است.این بنده خدا، با شور و هیجان میگفت الان بعد از حدود 29 سال که عکس ایشان چاپ شده، مجدد چهره ایشان برایم تداعی شده و بسیار از این اتفاق خرسند بود.
۱۷۰
۱۹:۰۵
#روایت هفتادویکم
میگویند جنگ، با نخستین انفجار آغاز میشود؛ اما من باور دارم جنگ، از همان لحظهای شروع میشود که مادری برای پنهان کردن اضطرابش لبخند میزند، پدری نگاهش را از چشمان فرزندش میدزدد تا اشکش دیده نشود، و کودکی هنوز نمیداند چرا آغوش پدر، آن روز طولانیتر از همیشه است.
وداع، همیشه با واژهی «خداحافظ» اتفاق نمیافتد. گاهی در سکوتی رخ میدهد که میان دو نگاه مینشیند؛ در دستی که لحظهای بیشتر از معمول فشرده میشود؛ در مکثی کوتاه پشت در، آنگاه که کسی بیآنکه خود بداند، آخرین بار خانه را نگاه میکند. هیچکس نمیداند کدام نگاه، آخرین نگاه است؛ همانگونه که هیچکس نمیداند کدام سلام، بوی ابدیت میدهد.
روزهای جنگ دوازدهروزه، تقویم را به دو نیم کرد؛ روزهایی که زمان دیگر با طلوع و غروب سنجیده نمیشد، بلکه با صدای آژیر، انفجار، اضطراب و دعا معنا مییافت. آسمان، دیگر تنها سقف آبی جهان نبود؛ گاه به رنگ دود درمیآمد، گاه به رنگ آتش، و گاه به رنگ اشکهایی که کسی توان دیدنشان را نداشت.
در آن روزها، خانهها فقط از آجر و سیمان ساخته نشده بودند؛ از امید ساخته شده بودند. امید به اینکه این شب نیز بگذرد. امید به اینکه در، دوباره به روی همان کسی گشوده شود که با لبخندی کوتاه گفته بود: «زود برمیگردم.»
اما همیشه کسی برنمیگردد...
و آنگاه، واژهها از معنا تهی میشوند.
در برابر خبر شهادت، زبان، درماندهترین عضو انسان است. هیچ جملهای توان آن را ندارد که جای خالی یک انسان را پُر کند. آن روز فهمیدم شهادت، تنها رفتن یک نفر نیست؛ شکسته شدن جهانی است که پیرامون او شکل گرفته بود. با شهادت یک انسان، تنها قلب او از تپیدن بازنمیایستد؛ هزاران خاطره، هزاران رؤیا، هزاران گفتوگوی نیمهتمام نیز به سکوت میرسند.
من به قاب عکسهای شهدا بسیار اندیشیدهام. چرا همه لبخند میزنند؟ شاید چون حقیقتی را دیدهاند که ما هنوز از دیدنش محرومیم. شاید آن لبخند، پاسخی است به تمام اشکهایی که بعدها بر صورت بازماندگان جاری خواهد شد. شاید آنان پیش از رفتن، دری را گشودهاند که ما هنوز پشت آن ایستادهایم.
در روزهای پس از جنگ، شهر دوباره نفس کشید؛ مغازهها باز شدند، خیابانها شلوغ شدند، کودکان دوباره به پارکها رفتند، و زندگی، آرامآرام قامت خود را از زیر آوار ترس بیرون کشید. اما مگر زندگی همیشه همان است که از دور دیده میشود؟ مگر میتوان جای خالی یک پدر را با باز شدن خیابانها پُر کرد؟ مگر میتوان صدای خندهای را که برای همیشه خاموش شده است، از حافظهی خانه پاک کرد؟
نه...
بعضی زخمها روی دیوار نیستند که با سیمان ترمیم شوند؛ در جان آدمیاند. هر صبح که مادر، فنجانی کمتر بر سفره میگذارد؛ هر شب که کودکی پیش از خواب، نام پدرش را زمزمه میکند؛ هر بار که همسری بیاختیار به صدای کلید پشت در گوش میسپارد، جنگ هنوز ادامه دارد.
با این همه، شهید را نباید تنها با اندوه شناخت.
شهادت، ستایش مرگ نیست؛ ستایش حقیقتی است که انسان را از اسارت خویش رها میکند. شهید، عاشق مرگ نبود؛ عاشق ارزشی بود که اگر لازم میشد، جان را نیز در پای آن نثار میکرد. او نرفت تا نامش بر سنگی حک شود؛ رفت تا شاید نام «وطن» از صفحهی تاریخ پاک نشود، تا شاید کودکی بتواند زیر آسمانی آرام، رؤیاهایش را بیهراس دنبال کند.
وطن، فقط مرزهای جغرافیا نیست. وطن، صدای مادری است که فرزندش را به دعا میسپارد؛ بوی نان داغی است که در کوچه میپیچد؛ خندهی کودکانی است که بیواهمه میدوند؛ اذانی است که در غروب شهر طنین میاندازد؛ خاطرهی تمام آنان است که برای ماندنش، از ماندن خود گذشتند.
امروز، هرگاه نام شهید را میشنوم، پیش از آنکه به لحظهی رفتنش بیندیشم، به لحظهی وداعش فکر میکنم؛ به آن نگاه آخر، به آن سکوت کوتاه، به آن لبخندی که شاید برای آرام کردن دل عزیزانش بر لب نشانده بود. چه دشوار است انسان بداند شاید دیگر بازنگردد، اما باز هم امید را در چشمهای خانوادهاش زنده نگه دارد.
اکنون که روزهای جنگ در تقویم به گذشته پیوستهاند، مسئولیت ما تازه آغاز شده است. یاد شهدا، تنها با برگزاری مراسم و نوشتن نامها زنده نمیماند؛ با راستگویی، با عدالت، با مهربانی، با آباد کردن این سرزمین و با پاسداری از کرامت انسان زنده میماند. اگر قرار است یاد آنان ادامه یابد، باید در رفتار ما ادامه یابد، نه فقط در شعارهای ما.
شاید حقیقت وداع همین باشد؛ آنان از آغوش خانواده رفتند، اما در آغوش تاریخ ماندگار شدند. جسمشان در خاک آرام گرفت، اما نامشان در حافظهی مردمی ریشه دواند که هر طلوع، امنیت خویش را وامدار ایثار کسانی میدانند که آخرین سلامشان را به وداعی ابدی سپردند.
به قلم یگانه پوراحمدی
راوی وطن | @ravi_vatan
میگویند جنگ، با نخستین انفجار آغاز میشود؛ اما من باور دارم جنگ، از همان لحظهای شروع میشود که مادری برای پنهان کردن اضطرابش لبخند میزند، پدری نگاهش را از چشمان فرزندش میدزدد تا اشکش دیده نشود، و کودکی هنوز نمیداند چرا آغوش پدر، آن روز طولانیتر از همیشه است.
وداع، همیشه با واژهی «خداحافظ» اتفاق نمیافتد. گاهی در سکوتی رخ میدهد که میان دو نگاه مینشیند؛ در دستی که لحظهای بیشتر از معمول فشرده میشود؛ در مکثی کوتاه پشت در، آنگاه که کسی بیآنکه خود بداند، آخرین بار خانه را نگاه میکند. هیچکس نمیداند کدام نگاه، آخرین نگاه است؛ همانگونه که هیچکس نمیداند کدام سلام، بوی ابدیت میدهد.
روزهای جنگ دوازدهروزه، تقویم را به دو نیم کرد؛ روزهایی که زمان دیگر با طلوع و غروب سنجیده نمیشد، بلکه با صدای آژیر، انفجار، اضطراب و دعا معنا مییافت. آسمان، دیگر تنها سقف آبی جهان نبود؛ گاه به رنگ دود درمیآمد، گاه به رنگ آتش، و گاه به رنگ اشکهایی که کسی توان دیدنشان را نداشت.
در آن روزها، خانهها فقط از آجر و سیمان ساخته نشده بودند؛ از امید ساخته شده بودند. امید به اینکه این شب نیز بگذرد. امید به اینکه در، دوباره به روی همان کسی گشوده شود که با لبخندی کوتاه گفته بود: «زود برمیگردم.»
اما همیشه کسی برنمیگردد...
و آنگاه، واژهها از معنا تهی میشوند.
در برابر خبر شهادت، زبان، درماندهترین عضو انسان است. هیچ جملهای توان آن را ندارد که جای خالی یک انسان را پُر کند. آن روز فهمیدم شهادت، تنها رفتن یک نفر نیست؛ شکسته شدن جهانی است که پیرامون او شکل گرفته بود. با شهادت یک انسان، تنها قلب او از تپیدن بازنمیایستد؛ هزاران خاطره، هزاران رؤیا، هزاران گفتوگوی نیمهتمام نیز به سکوت میرسند.
من به قاب عکسهای شهدا بسیار اندیشیدهام. چرا همه لبخند میزنند؟ شاید چون حقیقتی را دیدهاند که ما هنوز از دیدنش محرومیم. شاید آن لبخند، پاسخی است به تمام اشکهایی که بعدها بر صورت بازماندگان جاری خواهد شد. شاید آنان پیش از رفتن، دری را گشودهاند که ما هنوز پشت آن ایستادهایم.
در روزهای پس از جنگ، شهر دوباره نفس کشید؛ مغازهها باز شدند، خیابانها شلوغ شدند، کودکان دوباره به پارکها رفتند، و زندگی، آرامآرام قامت خود را از زیر آوار ترس بیرون کشید. اما مگر زندگی همیشه همان است که از دور دیده میشود؟ مگر میتوان جای خالی یک پدر را با باز شدن خیابانها پُر کرد؟ مگر میتوان صدای خندهای را که برای همیشه خاموش شده است، از حافظهی خانه پاک کرد؟
نه...
بعضی زخمها روی دیوار نیستند که با سیمان ترمیم شوند؛ در جان آدمیاند. هر صبح که مادر، فنجانی کمتر بر سفره میگذارد؛ هر شب که کودکی پیش از خواب، نام پدرش را زمزمه میکند؛ هر بار که همسری بیاختیار به صدای کلید پشت در گوش میسپارد، جنگ هنوز ادامه دارد.
با این همه، شهید را نباید تنها با اندوه شناخت.
شهادت، ستایش مرگ نیست؛ ستایش حقیقتی است که انسان را از اسارت خویش رها میکند. شهید، عاشق مرگ نبود؛ عاشق ارزشی بود که اگر لازم میشد، جان را نیز در پای آن نثار میکرد. او نرفت تا نامش بر سنگی حک شود؛ رفت تا شاید نام «وطن» از صفحهی تاریخ پاک نشود، تا شاید کودکی بتواند زیر آسمانی آرام، رؤیاهایش را بیهراس دنبال کند.
وطن، فقط مرزهای جغرافیا نیست. وطن، صدای مادری است که فرزندش را به دعا میسپارد؛ بوی نان داغی است که در کوچه میپیچد؛ خندهی کودکانی است که بیواهمه میدوند؛ اذانی است که در غروب شهر طنین میاندازد؛ خاطرهی تمام آنان است که برای ماندنش، از ماندن خود گذشتند.
امروز، هرگاه نام شهید را میشنوم، پیش از آنکه به لحظهی رفتنش بیندیشم، به لحظهی وداعش فکر میکنم؛ به آن نگاه آخر، به آن سکوت کوتاه، به آن لبخندی که شاید برای آرام کردن دل عزیزانش بر لب نشانده بود. چه دشوار است انسان بداند شاید دیگر بازنگردد، اما باز هم امید را در چشمهای خانوادهاش زنده نگه دارد.
اکنون که روزهای جنگ در تقویم به گذشته پیوستهاند، مسئولیت ما تازه آغاز شده است. یاد شهدا، تنها با برگزاری مراسم و نوشتن نامها زنده نمیماند؛ با راستگویی، با عدالت، با مهربانی، با آباد کردن این سرزمین و با پاسداری از کرامت انسان زنده میماند. اگر قرار است یاد آنان ادامه یابد، باید در رفتار ما ادامه یابد، نه فقط در شعارهای ما.
شاید حقیقت وداع همین باشد؛ آنان از آغوش خانواده رفتند، اما در آغوش تاریخ ماندگار شدند. جسمشان در خاک آرام گرفت، اما نامشان در حافظهی مردمی ریشه دواند که هر طلوع، امنیت خویش را وامدار ایثار کسانی میدانند که آخرین سلامشان را به وداعی ابدی سپردند.
۱۷۰
۱۸:۲۹
#روایت هفتاد و دوم
زِ تهران، پیکری تشییع شد بر دوش یارانبرای بدرقه، ماتم گرفت آن روز ایران
به خونخواهی او برخاستند از مرد و از زنکنار برج آزادی شکست آن بغض پنهان
پذیرا شد پس از او جمکران، آن پیکر پاکنمازِ عشق را خواندند بر او اهلِ ایمان
چه زیبا حضرت معصومه مهماندارِ او شدو قم سرشار شد از اشکِ چشمِ دوستداران
گذشت از مرزِ خاک و زائر کوی نجف شدعلی میخواند بر او فاتحه، با درد هجران
زیارت کرد آنگه کربلا را بعد عمریگرفتش در بغل، ارباب ما، شاهِ شهیدان
در آخر، میزبان شد زادگاهش، شهر مشهدبیاسود او پس از عمری به کنج صحن و ایوان
کنارِ گنبدِ خورشید، آرامید آقاکه پایان یافت رنجش، در پناهِ لطفِ سلطان
سلام ای خادمِ اسلام، ای مردِ فداکاردعایت تا ابد جاریست بر لبهای ایران
به قلم صفورا طرقی
راوی وطن | @ravi_vatan
زِ تهران، پیکری تشییع شد بر دوش یارانبرای بدرقه، ماتم گرفت آن روز ایران
به خونخواهی او برخاستند از مرد و از زنکنار برج آزادی شکست آن بغض پنهان
پذیرا شد پس از او جمکران، آن پیکر پاکنمازِ عشق را خواندند بر او اهلِ ایمان
چه زیبا حضرت معصومه مهماندارِ او شدو قم سرشار شد از اشکِ چشمِ دوستداران
گذشت از مرزِ خاک و زائر کوی نجف شدعلی میخواند بر او فاتحه، با درد هجران
زیارت کرد آنگه کربلا را بعد عمریگرفتش در بغل، ارباب ما، شاهِ شهیدان
در آخر، میزبان شد زادگاهش، شهر مشهدبیاسود او پس از عمری به کنج صحن و ایوان
کنارِ گنبدِ خورشید، آرامید آقاکه پایان یافت رنجش، در پناهِ لطفِ سلطان
سلام ای خادمِ اسلام، ای مردِ فداکاردعایت تا ابد جاریست بر لبهای ایران
۱۵۳
۱۶:۲۵
۱۲۳
۱۸:۴۰
#روایت هفتاد و سوم
_ «امیرمهدی، بالا رو نگاه کن. اونجاست. براش دست تکون بده.»
و پسرک به پهنای صورت لبخند میزد. به آسمان نگاه میکرد و با هربار دیدنش کیفور میشد. دروغ چرا، خودم هم از دیدنش خوشحال میشدم. نه اینکه هلیکوپتر یا دوربین ندیدهباشمها، نه. به این فکر میکردم که تصاویری از آن بالا از سیل جمعیت مراسم تشییع ثبت و ضبط میشود که خار چشم دشمن و عزت و اقتدار ایرانمان خواهدشد. توی دلم خدا را شکر میکردم که به اندازهی قطرهای از این دریای پرخروش سهم دارم. خدا را شکر میکردم که تردیدهایم برای آمدن به تهران را با تمام وجودم زمین زدهبودم. تردیدهایی که بوی ترس میداد. و ترسی که از محبت و احتیاط مادرانه برمیخاست. شاید هرمادری با بچهی کم سن و سال دچار چنین تردیدی برای آمدن به مراسم تشییع رهبر شهیدمان شدهبود. فکرش را میکردم که گرمای تابستان است. تاریخیترین تشییع رهبر جهان اسلام است. حتماً میلیونها آزاده خود را به آن میرساندند و قرار بود جمعیت از هرطرف سیل شود و طوفان اشک و خشم انتقامخواهی به راه بیفتد. کلاف شک و تردید کلافهام میکرد.آن طرف قضیه دل به گوش جانم میگفت اگر نروی تا ابد از جا ماندنت حسرت میخوری. تا ابد بغض در گلویت میماند. اصلاً چطور میتوانی در مراسمی که امام زمان هم در آن حضور دارد حاضری نزنی؟ چطور میتوانی صاحب عزا باشی اما در عزا نباشی؟؟ چطور میتوانی امیرمهدی را از این وداع محروم کنی؟ بزرگ که شد نمیپرسد چرا مرا نبردی؟ دلش نمیگیرد در تشییع امام مهربانش که روزی با محبت او را به آغوش گرفته شرکت نکرده؟؟ تااینکه عشق پیشی گرفت. با نیت جهاد، عزم، جزم کردیم و راهی شدیم. از اینکه همتم کمر راست کردهبود و پای ارادهام کفش پوشید و خودش را به مراسم وداع و تشییع رساندهبود راضی بودم. حالا هربار تلویزیون فیلمهای هوایی مراسم را نشان میدهد امیرمهدی ذوق میکند که آن روز آنجا بوده. و من تازه میفهمم که ما دریا نبودیم. اقیانوس بودیم.
به قلم فائزه فداکار
راوی وطن | @ravi_vatan
_ «امیرمهدی، بالا رو نگاه کن. اونجاست. براش دست تکون بده.»
و پسرک به پهنای صورت لبخند میزد. به آسمان نگاه میکرد و با هربار دیدنش کیفور میشد. دروغ چرا، خودم هم از دیدنش خوشحال میشدم. نه اینکه هلیکوپتر یا دوربین ندیدهباشمها، نه. به این فکر میکردم که تصاویری از آن بالا از سیل جمعیت مراسم تشییع ثبت و ضبط میشود که خار چشم دشمن و عزت و اقتدار ایرانمان خواهدشد. توی دلم خدا را شکر میکردم که به اندازهی قطرهای از این دریای پرخروش سهم دارم. خدا را شکر میکردم که تردیدهایم برای آمدن به تهران را با تمام وجودم زمین زدهبودم. تردیدهایی که بوی ترس میداد. و ترسی که از محبت و احتیاط مادرانه برمیخاست. شاید هرمادری با بچهی کم سن و سال دچار چنین تردیدی برای آمدن به مراسم تشییع رهبر شهیدمان شدهبود. فکرش را میکردم که گرمای تابستان است. تاریخیترین تشییع رهبر جهان اسلام است. حتماً میلیونها آزاده خود را به آن میرساندند و قرار بود جمعیت از هرطرف سیل شود و طوفان اشک و خشم انتقامخواهی به راه بیفتد. کلاف شک و تردید کلافهام میکرد.آن طرف قضیه دل به گوش جانم میگفت اگر نروی تا ابد از جا ماندنت حسرت میخوری. تا ابد بغض در گلویت میماند. اصلاً چطور میتوانی در مراسمی که امام زمان هم در آن حضور دارد حاضری نزنی؟ چطور میتوانی صاحب عزا باشی اما در عزا نباشی؟؟ چطور میتوانی امیرمهدی را از این وداع محروم کنی؟ بزرگ که شد نمیپرسد چرا مرا نبردی؟ دلش نمیگیرد در تشییع امام مهربانش که روزی با محبت او را به آغوش گرفته شرکت نکرده؟؟ تااینکه عشق پیشی گرفت. با نیت جهاد، عزم، جزم کردیم و راهی شدیم. از اینکه همتم کمر راست کردهبود و پای ارادهام کفش پوشید و خودش را به مراسم وداع و تشییع رساندهبود راضی بودم. حالا هربار تلویزیون فیلمهای هوایی مراسم را نشان میدهد امیرمهدی ذوق میکند که آن روز آنجا بوده. و من تازه میفهمم که ما دریا نبودیم. اقیانوس بودیم.
۱۱۳
۱۸:۳۱
#روایت هفتاد و چهارم
وقتی توی اتوبوس بودم و داشتم میرفتم سفر راهیان نور، باباعباس گفت: «وقتی رفتی اهواز، وقتی رفتی آبادان و خرمشهر، اصلاً احساس تنهایی نکنی ها. اونجا پر از خاطرههای ماست. ما هر وجب خرمشهر و اهواز رو قدم زدیم.»
اون موقع که این حرفها رو میزد، هنوز جنگی نبود.
راستش اون روزها هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی اسم جنوب میاد، چشمهاش یه جور دیگه میشه. چرا وسط حرف زدن چند ثانیه سکوت میکنه؛ انگار از بین ما میره و برمیگرده به چندین سال قبل.
باباعباس هیچوقت از جنگ برامون تعریف نکرد. هیچوقت نگفت اون سالها دقیقاً چی بهش گذشت. هیچوقت از لحظهای که جانباز شیمیایی شد حرف نزد. هیچوقت نگفت چند تا از رفیقهاش برگشتن و چند تاشون همونجا موندن.
انگار بعضی دردها رو نمیشه تعریف کرد.
فقط یه روز، وقتی داشتیم آلبوم عکسها رو نگاه میکردیم، یه عکس رو برداشت، چند لحظه بهش خیره شد و گفت:«اینا برای تو فقط چند تا عکسن... برای من، خاطرههایین که یه روزی زندگیشون کردم.»
اون موقع فقط سر تکون دادم. فکر میکردم منظورش رو فهمیدم. ولی نفهمیده بودم.
تا چند روز پیش...
داشتم با دوستم حرف میزدم، گفتم: «دیدی دوباره جنگ شد؟»
گفت: «نه بابا... فعلاً فقط دارن جنوب رو میزنن.»
مغزم سوت کشید.
اصلاً اولش نفهمیدم چی میگه.
جنوب کجاست؟
جنوب بندرعباسه. جنوب اهوازه. جنوب ماهشهره. جنوب مینابه. جنوب چابهاره.
جنوب، ایرانه.
همون لحظه همهی حرفهای باباعباس اومد جلوی چشمم.
با خودم فکر کردم... نکنه همون خیابونهایی که میگفت هر وجبش رو قدم زده، همون جاهاییه که الان اسمشون توی خبرهاست؟ نکنه همون خاکی که یه روز جوونیش رو توش جا گذاشت، دوباره داره بوی جنگ میگیره؟
اون روز تازه فهمیدم چرا هیچوقت از جنگ تعریف نمیکرد.
چون بعضی خاطرهها رو نمیشه با کلمه تعریف کرد. بعضی خاطرهها هنوز زندهان.
شاید برای همینه که وقتی به اون عکسها نگاه میکنم، دیگه فقط عکس نمیبینم.
رد پای یه جوون رو میبینم که سالها پیش از خونه رفت. از جنوب برگشت... اما انگار هیچوقت همهی خودش برنگشت. یه تیکه از دلش، یه تیکه از جوونیش، یه تیکه از زندگیش همونجا، بین خاکهای جنوب جا موند.
و حالا هر بار که یکی میگه: «دارن جنوب رو میزنن...»
من فقط اسم چند تا شهر رو نمیشنوم.
حس میکنم یکی داره به خاطرههای باباعباس شلیک میکنه. به جوونیِ باباعباس. به رفیقهایی که فقط توی چند تا عکس قدیمی کنار هم ایستادن. و به بخشی از تاریخ این سرزمین که هنوز، بعد از این همه سال، نفس میکشه.
به قلم ستایش صبوری نیا
راوی وطن | @ravi_vatan
وقتی توی اتوبوس بودم و داشتم میرفتم سفر راهیان نور، باباعباس گفت: «وقتی رفتی اهواز، وقتی رفتی آبادان و خرمشهر، اصلاً احساس تنهایی نکنی ها. اونجا پر از خاطرههای ماست. ما هر وجب خرمشهر و اهواز رو قدم زدیم.»
اون موقع که این حرفها رو میزد، هنوز جنگی نبود.
راستش اون روزها هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی اسم جنوب میاد، چشمهاش یه جور دیگه میشه. چرا وسط حرف زدن چند ثانیه سکوت میکنه؛ انگار از بین ما میره و برمیگرده به چندین سال قبل.
باباعباس هیچوقت از جنگ برامون تعریف نکرد. هیچوقت نگفت اون سالها دقیقاً چی بهش گذشت. هیچوقت از لحظهای که جانباز شیمیایی شد حرف نزد. هیچوقت نگفت چند تا از رفیقهاش برگشتن و چند تاشون همونجا موندن.
انگار بعضی دردها رو نمیشه تعریف کرد.
فقط یه روز، وقتی داشتیم آلبوم عکسها رو نگاه میکردیم، یه عکس رو برداشت، چند لحظه بهش خیره شد و گفت:«اینا برای تو فقط چند تا عکسن... برای من، خاطرههایین که یه روزی زندگیشون کردم.»
اون موقع فقط سر تکون دادم. فکر میکردم منظورش رو فهمیدم. ولی نفهمیده بودم.
تا چند روز پیش...
داشتم با دوستم حرف میزدم، گفتم: «دیدی دوباره جنگ شد؟»
گفت: «نه بابا... فعلاً فقط دارن جنوب رو میزنن.»
مغزم سوت کشید.
اصلاً اولش نفهمیدم چی میگه.
جنوب کجاست؟
جنوب بندرعباسه. جنوب اهوازه. جنوب ماهشهره. جنوب مینابه. جنوب چابهاره.
جنوب، ایرانه.
همون لحظه همهی حرفهای باباعباس اومد جلوی چشمم.
با خودم فکر کردم... نکنه همون خیابونهایی که میگفت هر وجبش رو قدم زده، همون جاهاییه که الان اسمشون توی خبرهاست؟ نکنه همون خاکی که یه روز جوونیش رو توش جا گذاشت، دوباره داره بوی جنگ میگیره؟
اون روز تازه فهمیدم چرا هیچوقت از جنگ تعریف نمیکرد.
چون بعضی خاطرهها رو نمیشه با کلمه تعریف کرد. بعضی خاطرهها هنوز زندهان.
شاید برای همینه که وقتی به اون عکسها نگاه میکنم، دیگه فقط عکس نمیبینم.
رد پای یه جوون رو میبینم که سالها پیش از خونه رفت. از جنوب برگشت... اما انگار هیچوقت همهی خودش برنگشت. یه تیکه از دلش، یه تیکه از جوونیش، یه تیکه از زندگیش همونجا، بین خاکهای جنوب جا موند.
و حالا هر بار که یکی میگه: «دارن جنوب رو میزنن...»
من فقط اسم چند تا شهر رو نمیشنوم.
حس میکنم یکی داره به خاطرههای باباعباس شلیک میکنه. به جوونیِ باباعباس. به رفیقهایی که فقط توی چند تا عکس قدیمی کنار هم ایستادن. و به بخشی از تاریخ این سرزمین که هنوز، بعد از این همه سال، نفس میکشه.
۱۰۵
۱۸:۰۳
#روایت هفتاد و پنجم
گاهی رفتنبازگشتی است در مقیاسی وسیعمثل همانروز که تو رفتیو بازگشتیروی شانههای متعهّد این خاکایستادهواقعیغیرقابل انکار
پرچم بود که روی دستها موج میزداز نبض مردمی که فهمیده بودندحماسههمیشه در میدان جنگ اتفاق نمیافتد
پشت جبههنام دیگر جبهه استنام دیگر سنگرهاجاییکه قهرمانان لباس کار دارندو سکوتهمیشهبلندقامتتر از خطابهها قدم میزند
جنگ تمام شداما تمام نشدچیزی در مابرای همیشه ایستاده ماندهاستباوری که میگوید:صبح اگر بمانیمهیچ کسوفی قدّ کافیبرای سایه انداختن بر این خاک را نخواهد داشت
از میان گرد و خاکِ تقویم برخاستهایمبا دستهاییکه بوی نفت و بوی باروت راهمزمان در تاریخ ، حفظ کردهاند
ما از تجربه حرف میزنیماز صفوف طولانی خیاباناز شبهایی که چراغها خاموش بودندامیدها روشن
کسی جدا نبودکسی قهرمان نبودهمه لازم بودندهمه مردم بودندپر از قرارپر از وعدههایی که صادق بودبا مقاومتی که فقط شعار نبودیک عادت بودمثل سلام دادن بههممثل نگهداشتنِ صفوف برای عبور کودکانمثل لبخندهای عمیقِ چشمهای شهرمث دستهاییکه در هم قفل میشدندتا موشکها مسیرشان را گم کنندمثل صداهاییکه بلند برمیخاستندتا رسانههای جهان اشتباه نکنند
مادران شهیددست در دست قاب عکسهای فرزندانشان آمدندبا قامتیبلندتر از پرچمهای جهانو پدرانبه یک قلب بزرگ تبدیل شدندقلبیکه در آسمانها میتپیداما بر خاک جریان داشت
تشییع آمده بودآرامسنگینمثل شعری که خود را بر شانههای مردم میسُرایدتابوت سبک نبودتاریخ در آن نفس میکشیدبا پرچمی برای اهتزاز
اشکها اشک نبودندلبخند بودندامضا بودندپای قراردادی نانوشتهمیان ماندهها و رفتهها
ایرانتنها نام یک جغرافیا نیستتاریخیست که هر کجا بر خاک افتاددوبارهاز حافظهی خاک روئیده است
ایستادهایمبه هیئت بدنهاییکه در جمع و ضرب جهاننَفَس را حتی تقسیم کردهانداتّحاداز دهان بلندگوها نمیرسیداز دستهایی میآمد که پنجه در همحجم تعهّد یکدیگر را نگه میداشتند
ملتیک اسم جمعِ انتزاعی نیستبوی نسیمِ خنکِ صبحگاهیستکه کوچه را به خانه پیوند میدهددر هر شهرکسی پنجرهها را دوباره میگشایدتا تاریکی بفهمداینجااینجا هوا مشترک است.
به قلم مجتبی قلیپور
راوی وطن | @ravi_vatan
گاهی رفتنبازگشتی است در مقیاسی وسیعمثل همانروز که تو رفتیو بازگشتیروی شانههای متعهّد این خاکایستادهواقعیغیرقابل انکار
پرچم بود که روی دستها موج میزداز نبض مردمی که فهمیده بودندحماسههمیشه در میدان جنگ اتفاق نمیافتد
پشت جبههنام دیگر جبهه استنام دیگر سنگرهاجاییکه قهرمانان لباس کار دارندو سکوتهمیشهبلندقامتتر از خطابهها قدم میزند
جنگ تمام شداما تمام نشدچیزی در مابرای همیشه ایستاده ماندهاستباوری که میگوید:صبح اگر بمانیمهیچ کسوفی قدّ کافیبرای سایه انداختن بر این خاک را نخواهد داشت
از میان گرد و خاکِ تقویم برخاستهایمبا دستهاییکه بوی نفت و بوی باروت راهمزمان در تاریخ ، حفظ کردهاند
ما از تجربه حرف میزنیماز صفوف طولانی خیاباناز شبهایی که چراغها خاموش بودندامیدها روشن
کسی جدا نبودکسی قهرمان نبودهمه لازم بودندهمه مردم بودندپر از قرارپر از وعدههایی که صادق بودبا مقاومتی که فقط شعار نبودیک عادت بودمثل سلام دادن بههممثل نگهداشتنِ صفوف برای عبور کودکانمثل لبخندهای عمیقِ چشمهای شهرمث دستهاییکه در هم قفل میشدندتا موشکها مسیرشان را گم کنندمثل صداهاییکه بلند برمیخاستندتا رسانههای جهان اشتباه نکنند
مادران شهیددست در دست قاب عکسهای فرزندانشان آمدندبا قامتیبلندتر از پرچمهای جهانو پدرانبه یک قلب بزرگ تبدیل شدندقلبیکه در آسمانها میتپیداما بر خاک جریان داشت
تشییع آمده بودآرامسنگینمثل شعری که خود را بر شانههای مردم میسُرایدتابوت سبک نبودتاریخ در آن نفس میکشیدبا پرچمی برای اهتزاز
اشکها اشک نبودندلبخند بودندامضا بودندپای قراردادی نانوشتهمیان ماندهها و رفتهها
ایرانتنها نام یک جغرافیا نیستتاریخیست که هر کجا بر خاک افتاددوبارهاز حافظهی خاک روئیده است
ایستادهایمبه هیئت بدنهاییکه در جمع و ضرب جهاننَفَس را حتی تقسیم کردهانداتّحاداز دهان بلندگوها نمیرسیداز دستهایی میآمد که پنجه در همحجم تعهّد یکدیگر را نگه میداشتند
ملتیک اسم جمعِ انتزاعی نیستبوی نسیمِ خنکِ صبحگاهیستکه کوچه را به خانه پیوند میدهددر هر شهرکسی پنجرهها را دوباره میگشایدتا تاریکی بفهمداینجااینجا هوا مشترک است.
۸۱
۱۸:۲۱
#روایت هفتاد و ششم
دستانش را مثل پروانه باز کرده وسط جمعیت ایستاده بود!پشت به من بود، نمیدانستم دقیقا چه میکند. از این کارش عصبانی شدم که سد راه مردم شده و خانمها مجبورند، مسیر کج کنند برای ادامهی مسیر راهپیمایی!قدمهایم را تندتر کردم که به نزدیکیاش برسم.تا به چند قدمیاش برسم هزار جور فکر آمد به سرم؛ نکند میخواهد راهپیمایی را خراب کند؟نکند خرابکار باشد بخواهد آسیبی به کسی بزند؟اصلا واقعا زن است؟یا فقط چادر سرکرده؟نمیدانم چطور از بین انبوه جمعیتِ به هم چسبیده خودم را به نزدیکیاش رساندم.اما تصویرِ چهرهی خجالت زدهام در گودالِ پر از آبِ جلویش غریبه بود، من از کِی اینقدر بدبین شده بودم نمیدانستم! به اندازهای که من نگرانِ خراب شدنِ راهپیمایی بودم، چندین برابرش در وجودِ او بود.نمیدانم از کِی آنجا ایستاده بود. او یک دخترِ دهه هشتادیِ ایرانی بود که در آن لحظه همهی مرکزِ دنیا را آن گودال آب میدانست و دستهای پروانه شدهاش که مبادا کسی داخل آب بیافتد یا حتی چادر و کفشش گِلی شود.خسته نبود، آرام بود و بزرگ.خیلی بزرگتر از من، به گمانم جنگ چنین پختهاش کرده.
به قلم ملیحه نوریان
راوی وطن | @ravi_vatan
دستانش را مثل پروانه باز کرده وسط جمعیت ایستاده بود!پشت به من بود، نمیدانستم دقیقا چه میکند. از این کارش عصبانی شدم که سد راه مردم شده و خانمها مجبورند، مسیر کج کنند برای ادامهی مسیر راهپیمایی!قدمهایم را تندتر کردم که به نزدیکیاش برسم.تا به چند قدمیاش برسم هزار جور فکر آمد به سرم؛ نکند میخواهد راهپیمایی را خراب کند؟نکند خرابکار باشد بخواهد آسیبی به کسی بزند؟اصلا واقعا زن است؟یا فقط چادر سرکرده؟نمیدانم چطور از بین انبوه جمعیتِ به هم چسبیده خودم را به نزدیکیاش رساندم.اما تصویرِ چهرهی خجالت زدهام در گودالِ پر از آبِ جلویش غریبه بود، من از کِی اینقدر بدبین شده بودم نمیدانستم! به اندازهای که من نگرانِ خراب شدنِ راهپیمایی بودم، چندین برابرش در وجودِ او بود.نمیدانم از کِی آنجا ایستاده بود. او یک دخترِ دهه هشتادیِ ایرانی بود که در آن لحظه همهی مرکزِ دنیا را آن گودال آب میدانست و دستهای پروانه شدهاش که مبادا کسی داخل آب بیافتد یا حتی چادر و کفشش گِلی شود.خسته نبود، آرام بود و بزرگ.خیلی بزرگتر از من، به گمانم جنگ چنین پختهاش کرده.
۶۹
۱۷:۳۸
#روایت هفتاد و هفتم
دستم را تا میتوانستم به سمت صندلی عقب ماشین دراز کردم تا پرچم را بردارم اما نرسید؛ نتوانستم. دوباره به صندلیام تکیه دادم و خیالم راحت شد. گوشت را بیاور جلو تا آهسته بگویم: امشب دلم نمیخواست پرچمی را که به زحمت به دست آورده بودم، خیس بشود.
باران به آرامی میبارید و شیشههای جلوی ماشین خیس آب بودند. برف پاکنها آرام میچرخیدند و مانع دیدم میشدند. به نظرم رسید قطعاً امشب بازارِ تجمع کساد خواهد بود. سر میدان لاله که رسیدیم شدت باران و به موازات آن سرعت برف پاکنها هم بیشتر شد. گوشیام را بالا آوردم تا اگر کسی بود به عنوان «قهرمان شب بارانی امشب» از او عکس بگیرم. اما خیس بودن شیشههای ماشین مانع عکاسیام شد. گوشی را به سرعت گوشهای انداختم و ترجیح دادم با نگاه و ذهنم تصاویر جالب امشب را ثبت کنم.
مردان مسن، جوان و نوجوان کلاه بر سر و چفیه بر دوش مثل تمام شبهای گذشته در حال جهاد بودند. خانمها و دخترکان چادری کنار میدان هم چفیه روی چادرشان انداخته بودند و با عشقی وصف نشدنی مشغول پرچمگردانی بودند. هیچ کدام چتر به دست نداشتند. از چهرههای سرخ و خیسشان معلوم بود که سردشان شده است.
باران همچنان میبارید!مرد سبزواریِ توی ذهنم عکس حضرت آقا در بغل، زیر باران، همچنان میدوید!مردان لانچری سرزمین عشق هم همچنان در حال پرتاب موشک بودند!گاهی اوقات چقدر درد زیباست! به قول شهید آوینی «ما هنوز شهادتی بیدرد میطلبیم، غافلیم که شهادت را جز به اهل درد ندهند.»
جرقهای در ذهنم زده شد. به عقب برگشتم. دستم را تا می توانستم به سمت پرچم کشاندم. شانهٔ چپم درد گرفت، اما اهمیت نداشت. پرچم را محکم گرفتم و کشیدم سمت خودم. چه معنایی داشت من از خیس شدن پرچمم نگران باشم! اصلاً پرچمهای ریشریش شدهٔ ما یک روز یادگاریهای ارزشمندی خواهند بود از روزهای جهاد در خیابان.
پرسید: «چی شد پرچمو عَلَم کردی که؛ نظرت عوض شد؟»خجالت زده زبان جنباندم:«عقل در این وادی لایعقل است؛از عشق باز پرس که شرح این مشکل را جز او کس نمیداند.»
به قلم مولود سعیدیاطهر
راوی وطن | @ravi_vatan
دستم را تا میتوانستم به سمت صندلی عقب ماشین دراز کردم تا پرچم را بردارم اما نرسید؛ نتوانستم. دوباره به صندلیام تکیه دادم و خیالم راحت شد. گوشت را بیاور جلو تا آهسته بگویم: امشب دلم نمیخواست پرچمی را که به زحمت به دست آورده بودم، خیس بشود.
باران به آرامی میبارید و شیشههای جلوی ماشین خیس آب بودند. برف پاکنها آرام میچرخیدند و مانع دیدم میشدند. به نظرم رسید قطعاً امشب بازارِ تجمع کساد خواهد بود. سر میدان لاله که رسیدیم شدت باران و به موازات آن سرعت برف پاکنها هم بیشتر شد. گوشیام را بالا آوردم تا اگر کسی بود به عنوان «قهرمان شب بارانی امشب» از او عکس بگیرم. اما خیس بودن شیشههای ماشین مانع عکاسیام شد. گوشی را به سرعت گوشهای انداختم و ترجیح دادم با نگاه و ذهنم تصاویر جالب امشب را ثبت کنم.
مردان مسن، جوان و نوجوان کلاه بر سر و چفیه بر دوش مثل تمام شبهای گذشته در حال جهاد بودند. خانمها و دخترکان چادری کنار میدان هم چفیه روی چادرشان انداخته بودند و با عشقی وصف نشدنی مشغول پرچمگردانی بودند. هیچ کدام چتر به دست نداشتند. از چهرههای سرخ و خیسشان معلوم بود که سردشان شده است.
باران همچنان میبارید!مرد سبزواریِ توی ذهنم عکس حضرت آقا در بغل، زیر باران، همچنان میدوید!مردان لانچری سرزمین عشق هم همچنان در حال پرتاب موشک بودند!گاهی اوقات چقدر درد زیباست! به قول شهید آوینی «ما هنوز شهادتی بیدرد میطلبیم، غافلیم که شهادت را جز به اهل درد ندهند.»
جرقهای در ذهنم زده شد. به عقب برگشتم. دستم را تا می توانستم به سمت پرچم کشاندم. شانهٔ چپم درد گرفت، اما اهمیت نداشت. پرچم را محکم گرفتم و کشیدم سمت خودم. چه معنایی داشت من از خیس شدن پرچمم نگران باشم! اصلاً پرچمهای ریشریش شدهٔ ما یک روز یادگاریهای ارزشمندی خواهند بود از روزهای جهاد در خیابان.
پرسید: «چی شد پرچمو عَلَم کردی که؛ نظرت عوض شد؟»خجالت زده زبان جنباندم:«عقل در این وادی لایعقل است؛از عشق باز پرس که شرح این مشکل را جز او کس نمیداند.»
۲۹
۱۷:۵۲