#روایت صد و نهم
ای همسفر روزهای سخت!
شما که سالهاست بر قلههای بیداری نشستهاید و طوفانهای کینهتوز زمانه، هیچ خللی در ارادهی پولادینتان ایجاد نکرده است؛ میخواهم از شما بیاموزم که چگونه میتوان در میانه میدان بلا، لبخند زد و به افقهای روشنتر چشم دوخت. نگاه نافذ شما، برای من آینهای است که در آن،معنای بمان تا روشن بمانی را مرور میکنم.
آقا! تماشای صلابت آرام شما، به من میآموزد که انسان برای بزرگ بودن، نیازی به هیاهو ندارد؛ کافی است در مسیر حق، ریشهدار و در برابر بادهای شبهه،استوار باشد. دعا کنید که من نیز در طوفانهای شخصی زندگیام، چون شما، ناخدایی باشم که کشتی جانش را جز به ساحل حقیقت نمیسپارد.
به قلم مهروش مهبودی
راوی وطن | @ravi_vatan
ای همسفر روزهای سخت!
شما که سالهاست بر قلههای بیداری نشستهاید و طوفانهای کینهتوز زمانه، هیچ خللی در ارادهی پولادینتان ایجاد نکرده است؛ میخواهم از شما بیاموزم که چگونه میتوان در میانه میدان بلا، لبخند زد و به افقهای روشنتر چشم دوخت. نگاه نافذ شما، برای من آینهای است که در آن،معنای بمان تا روشن بمانی را مرور میکنم.
آقا! تماشای صلابت آرام شما، به من میآموزد که انسان برای بزرگ بودن، نیازی به هیاهو ندارد؛ کافی است در مسیر حق، ریشهدار و در برابر بادهای شبهه،استوار باشد. دعا کنید که من نیز در طوفانهای شخصی زندگیام، چون شما، ناخدایی باشم که کشتی جانش را جز به ساحل حقیقت نمیسپارد.
۱۰۹
۱۸:۲۳
#روایت صد و دهم
«کاش مردهای ما هم غیرت زنهای ایرانی را داشتند. آنوقت کشورمان اشغال نمیشد.»
بیاختیار سمت صدا برگشتم. خانم افغان بود؛ همان شاعری که چند دقیقه پیش روی استیج مصلی، برای بدرقه آقا شعر میخواند.
دوستم پرسید: «منظورتون چیه؟»
زن گوشه روسریاش را مرتب کرد و نیمنگاهی به جمعیت انداخت: «همین خانمها. بیش از صد شب، با بچه و خانواده توی خیابان بودند. امروز هم آمدهاند اینجا. این را ساده نبینید. همینها نگذاشتند تروریستها به شما مسلط شوند.»
مکثی کرد و ادامه داد: «بعد از شهادت آقای خامنهای، عکسش را روی پروفایلم گذاشتم. خیلی از دوست و فامیل گفتند: "چرا؟" گفتم چون ایشان برای زن ارزش قائل بود. زن و مرد را کنار هم به شبشعر دعوت میکرد. در کشور ما از این خبرها نیست.»
زن سکوت کرد. من و دوستم هم چیزی نگفتیم. نگاهم میان جمعیت چرخید. دختری پرچم سرخی را بالای سر گرفته بود. مادری نوزادش را آرام در آغوش تکان میداد. چند زن با جلیقههای امدادگری و آتشنشانی، گوشه سالن مشغول خدمت بودند. خانمی بلند شعار میداد و اطرافیانش تکرار میکردند. چند زن، شانهبهشانه مردها، چشم از تابوت برنمیداشتند. این تصویرها را بارها دیده بودم؛ آنقدر که دیگر به چشمم نمیآمدند.
خانم عکاسی دوربینش را بالا آورد و قاب را روی چهره شاعر افغان بست. شاعر بعدی شعرش را میخواند، اما نگاه من میان همان زنهایی مانده بود که تازه میدیدمشان.
به قلم سیده جوادی
راوی وطن | @ravi_vatan
«کاش مردهای ما هم غیرت زنهای ایرانی را داشتند. آنوقت کشورمان اشغال نمیشد.»
بیاختیار سمت صدا برگشتم. خانم افغان بود؛ همان شاعری که چند دقیقه پیش روی استیج مصلی، برای بدرقه آقا شعر میخواند.
دوستم پرسید: «منظورتون چیه؟»
زن گوشه روسریاش را مرتب کرد و نیمنگاهی به جمعیت انداخت: «همین خانمها. بیش از صد شب، با بچه و خانواده توی خیابان بودند. امروز هم آمدهاند اینجا. این را ساده نبینید. همینها نگذاشتند تروریستها به شما مسلط شوند.»
مکثی کرد و ادامه داد: «بعد از شهادت آقای خامنهای، عکسش را روی پروفایلم گذاشتم. خیلی از دوست و فامیل گفتند: "چرا؟" گفتم چون ایشان برای زن ارزش قائل بود. زن و مرد را کنار هم به شبشعر دعوت میکرد. در کشور ما از این خبرها نیست.»
زن سکوت کرد. من و دوستم هم چیزی نگفتیم. نگاهم میان جمعیت چرخید. دختری پرچم سرخی را بالای سر گرفته بود. مادری نوزادش را آرام در آغوش تکان میداد. چند زن با جلیقههای امدادگری و آتشنشانی، گوشه سالن مشغول خدمت بودند. خانمی بلند شعار میداد و اطرافیانش تکرار میکردند. چند زن، شانهبهشانه مردها، چشم از تابوت برنمیداشتند. این تصویرها را بارها دیده بودم؛ آنقدر که دیگر به چشمم نمیآمدند.
خانم عکاسی دوربینش را بالا آورد و قاب را روی چهره شاعر افغان بست. شاعر بعدی شعرش را میخواند، اما نگاه من میان همان زنهایی مانده بود که تازه میدیدمشان.
۸۸
۱۸:۳۳
#روایت صد و یازدهم
در هشتم ربیعالاول، آسمان امامت برای لحظهای ایستاد. نه از آن رو که خورشید غروب کرد، که از شوق طلوعی دیگر، زمین در سکوت فرو رفت.
امام حسن عسکری علیهالسلام، آن غریب زندانهای تنگ و دلهای تنگتر، در واپسین دم، دستی بر سر کودکی کشید که هنوز در نقاب غیبت بود. کودکی که قرار بود نامش، افق همهی انتظارها شود. پدر رفت تا پسر، در پس پردهی غیبت، نفسهای جهان را شماره کند.
شهادت او، نه یک پایان، که دروازهای بود به رازناکترین فصل تاریخ. فصلی که در آن، دلها با یاد مهدی میتپد و چشمها به راه موعودی میماند که از پس ابرهای غیبت، خورشیدوار سر خواهد زد.
امروز، در این روزِ دوگانه، هم اشک میریزیم برای پدری که در غربت رفت، هم دست به دعا برمیداریم برای پسری که در غیبت، جهان را به انتظار نشانده است. و این چنین است که شیعه، در سوگ عسکری، عید امامت مهدی را زمزمه میکند.اللهم عجل لولیک الفرج
به قلم آمنه خضری نژاد
راوی وطن | @ravi_vatan
در هشتم ربیعالاول، آسمان امامت برای لحظهای ایستاد. نه از آن رو که خورشید غروب کرد، که از شوق طلوعی دیگر، زمین در سکوت فرو رفت.
امام حسن عسکری علیهالسلام، آن غریب زندانهای تنگ و دلهای تنگتر، در واپسین دم، دستی بر سر کودکی کشید که هنوز در نقاب غیبت بود. کودکی که قرار بود نامش، افق همهی انتظارها شود. پدر رفت تا پسر، در پس پردهی غیبت، نفسهای جهان را شماره کند.
شهادت او، نه یک پایان، که دروازهای بود به رازناکترین فصل تاریخ. فصلی که در آن، دلها با یاد مهدی میتپد و چشمها به راه موعودی میماند که از پس ابرهای غیبت، خورشیدوار سر خواهد زد.
امروز، در این روزِ دوگانه، هم اشک میریزیم برای پدری که در غربت رفت، هم دست به دعا برمیداریم برای پسری که در غیبت، جهان را به انتظار نشانده است. و این چنین است که شیعه، در سوگ عسکری، عید امامت مهدی را زمزمه میکند.اللهم عجل لولیک الفرج
۱۰۱
۱۸:۱۷
#روایت صد و دوازدهم
ساعت حوالی شش صبح دهم اسفند و یازدهم ماه رمضان است. با شنیدن یک خبر، تمام وجودم را آشوب و غم و بیقراری پر کرده، توی خانه احساس نفستنگی میکنم.بیرون زدم. توی مسیر، دستهدسته خانوادهها و جمع خانمها و آقایان از کوچهها بهطرف خیابانها بیرون میآیند. از خواص، وصا با جمعیت، وارد انقلاب شدم. در میان تعدادی از زنان و دختران که کنار خیابان نشستند و زارزار گریه میکنند، دختری ایستاده، دست از دچار بیرون میکند، صدایش را مردانه توی گلو میاندازد و داد میزند:«محمد را میتوانند بکشند، علی را میتوانند بکشند، سر حسین را میتوانند روی نیزهها بگذارند و هلهله کنند، خامنهای را میتوانند شهید کنند، ولی خدای خامنهای را هرگز، ایمان به او و باور به مقاومت را هرگز.»سخنان زینبی او اطرافیان را به وجد آورد و یکصدا فریاد میزدند: «هیهات منالذله، هیهات منالذله.»امروز روز عجیبی است. زنان و دختران در کوچه و خیابان، بلندخطبه میخواندند و نجواهایشان را بلند فریاد میزدند؛ گویا دشمن جسارت کرده و با آتش و شمشیر پشت درِ خانه علی آمده که اینچنین فاطمهها به میدان آمدهاند.نزدیک سردرِ دانشگاه تهران رسیدم. پیرمردی که با عصا و کمر خمیده بهسختی راه میرفت، با بغض هی تکرار میکرد که: «طاقت یتیمی ندارم.»یادم افتاد که چند دقیقه پیش، عقبتر هم، یکی از سه، چهار تا نوجوان که زارزار گریه میکردند را دیدم که میگفت: «فکر نمیکردم یتیمی اینقدر سخت باشد.»کی میتواند با رفتنش در چند نسل، با زبانها و قومیتها و فرهنگها و ملیتهای مختلف، اینچنین احساس مشترکی را ایجاد کند؟با رد چشمم، قاب بزرگی از جمعیت اطرافم را نگاه میکردم. چرا هیچکس به یکدیگر تسلیت نمیگوید؟ چرا کسی به مادری که بر کف خیابان نشسته و بر سر و سینه میزند، تسلیت نمیگوید؟ چرا کسی به جوانی که از فرط گریه بیحال شده، آبی نمیپاشد، سرسلامتی نمیدهد؟ گویا اینجا همه صاحبعزا هستند.امروز توی دل انقلاب، قسمتبهقسمت، مردم، روضهخوانی راه انداخته بودند. روضهخوانی اینطوری را هیچگاه تجربه نکرده بودم. اکثر روضهخوانها هم خانمها بودند.یکی از روضهخوانها فریاد میزد: «آقا، هر موقع دلمان از دست ناهلان به درد میآمد، به شما گلایه میکردیم، نصیحتمان میکردید، آرام میگرفتیم. حالا کی باید در غم تو ما را آرام کند؟»امروز بسیاری، قاب عکس شهیدشان را از طاقچه خانه برداشته بودند و روی دست به خیابان آورده بودند. گاهی قاب را به سینهشان فشار میدهند، گاهی میبوسند و بعد به همه نشان میدهند. اما عجیب این است که امروز همه عکس شهیدانشان شبیه هم بودند.من روزهای عزای خمینی عزیز را ندیده بودم، اما امروز حالوهوای عکسهای ماتمگرفته مردم در تپههای مصلا را کامل احساس کردم.حالا ساعت ۸ صبح است. رفتهرفته بغضها کنار میرود و جای خود را به فریاد با مشتهای گرهکرده میدهد؛ گویا قطرهقطره اشکها مثل حروف، کنار هم کلمه شدند و کلمهها جمله؛ همان جملهای که از کربلای حسین تا به امروز بر زبان تمام آزادگان جهان جاری است:«هیهات منالذله.»
به قلم محمد تقی معظمی گودرزی
راوی وطن | @ravi_vatan
ساعت حوالی شش صبح دهم اسفند و یازدهم ماه رمضان است. با شنیدن یک خبر، تمام وجودم را آشوب و غم و بیقراری پر کرده، توی خانه احساس نفستنگی میکنم.بیرون زدم. توی مسیر، دستهدسته خانوادهها و جمع خانمها و آقایان از کوچهها بهطرف خیابانها بیرون میآیند. از خواص، وصا با جمعیت، وارد انقلاب شدم. در میان تعدادی از زنان و دختران که کنار خیابان نشستند و زارزار گریه میکنند، دختری ایستاده، دست از دچار بیرون میکند، صدایش را مردانه توی گلو میاندازد و داد میزند:«محمد را میتوانند بکشند، علی را میتوانند بکشند، سر حسین را میتوانند روی نیزهها بگذارند و هلهله کنند، خامنهای را میتوانند شهید کنند، ولی خدای خامنهای را هرگز، ایمان به او و باور به مقاومت را هرگز.»سخنان زینبی او اطرافیان را به وجد آورد و یکصدا فریاد میزدند: «هیهات منالذله، هیهات منالذله.»امروز روز عجیبی است. زنان و دختران در کوچه و خیابان، بلندخطبه میخواندند و نجواهایشان را بلند فریاد میزدند؛ گویا دشمن جسارت کرده و با آتش و شمشیر پشت درِ خانه علی آمده که اینچنین فاطمهها به میدان آمدهاند.نزدیک سردرِ دانشگاه تهران رسیدم. پیرمردی که با عصا و کمر خمیده بهسختی راه میرفت، با بغض هی تکرار میکرد که: «طاقت یتیمی ندارم.»یادم افتاد که چند دقیقه پیش، عقبتر هم، یکی از سه، چهار تا نوجوان که زارزار گریه میکردند را دیدم که میگفت: «فکر نمیکردم یتیمی اینقدر سخت باشد.»کی میتواند با رفتنش در چند نسل، با زبانها و قومیتها و فرهنگها و ملیتهای مختلف، اینچنین احساس مشترکی را ایجاد کند؟با رد چشمم، قاب بزرگی از جمعیت اطرافم را نگاه میکردم. چرا هیچکس به یکدیگر تسلیت نمیگوید؟ چرا کسی به مادری که بر کف خیابان نشسته و بر سر و سینه میزند، تسلیت نمیگوید؟ چرا کسی به جوانی که از فرط گریه بیحال شده، آبی نمیپاشد، سرسلامتی نمیدهد؟ گویا اینجا همه صاحبعزا هستند.امروز توی دل انقلاب، قسمتبهقسمت، مردم، روضهخوانی راه انداخته بودند. روضهخوانی اینطوری را هیچگاه تجربه نکرده بودم. اکثر روضهخوانها هم خانمها بودند.یکی از روضهخوانها فریاد میزد: «آقا، هر موقع دلمان از دست ناهلان به درد میآمد، به شما گلایه میکردیم، نصیحتمان میکردید، آرام میگرفتیم. حالا کی باید در غم تو ما را آرام کند؟»امروز بسیاری، قاب عکس شهیدشان را از طاقچه خانه برداشته بودند و روی دست به خیابان آورده بودند. گاهی قاب را به سینهشان فشار میدهند، گاهی میبوسند و بعد به همه نشان میدهند. اما عجیب این است که امروز همه عکس شهیدانشان شبیه هم بودند.من روزهای عزای خمینی عزیز را ندیده بودم، اما امروز حالوهوای عکسهای ماتمگرفته مردم در تپههای مصلا را کامل احساس کردم.حالا ساعت ۸ صبح است. رفتهرفته بغضها کنار میرود و جای خود را به فریاد با مشتهای گرهکرده میدهد؛ گویا قطرهقطره اشکها مثل حروف، کنار هم کلمه شدند و کلمهها جمله؛ همان جملهای که از کربلای حسین تا به امروز بر زبان تمام آزادگان جهان جاری است:«هیهات منالذله.»
۸۵
۱۶:۲۸
#روایت صد و سیزدهم
من دختر امید و ایمانم هنوز،در جستجوی صبحِ پیمانم هنوز
در آیهها نام تو پیداست ای مهدیدر هر نفس، عطر تو پیداست ای مهدی
با اشک شوقِ انتظار آمدم،در راه تو صد بار تکرار آمدم
دنیا پر از غربت و تاریکی است،ای روشنیِ وعده، کجایی؟
با انقلابِ دل به سویت میروم،با عشقِ نابِ اهلبیت میروم
سبک زندگیام تویی، بینقاب،در هر نگاه و خندهام، انقلاب
دخترم و در دل شب زمزمهام،"اللهم عجل" همهی واژهام
به قلم فاطمه روزرخ
راوی وطن | @ravi_vatan
من دختر امید و ایمانم هنوز،در جستجوی صبحِ پیمانم هنوز
در آیهها نام تو پیداست ای مهدیدر هر نفس، عطر تو پیداست ای مهدی
با اشک شوقِ انتظار آمدم،در راه تو صد بار تکرار آمدم
دنیا پر از غربت و تاریکی است،ای روشنیِ وعده، کجایی؟
با انقلابِ دل به سویت میروم،با عشقِ نابِ اهلبیت میروم
سبک زندگیام تویی، بینقاب،در هر نگاه و خندهام، انقلاب
دخترم و در دل شب زمزمهام،"اللهم عجل" همهی واژهام
۷۴
۱۶:۰۹
#روایت صد و چهاردهم
صبح چهارشنبه بود، همان صبحی که آسمان هم انگار دلش گرفته بود. ابری سیاه، نه از جنس باران، که از جنس اضطراب و ترس، بالای شهرمان چنبره زده بود. همزمان با حملهی ناجوانمردانه و کثیف رژیم صهیونیستی ـ آمریکایی، پدرم، کلید غرورم، پدری که به او افتخار میکنم، پدری که نگهبان آسمان این سرزمین است، رو به من ایستاد. نگاهش را که در قاب عکس یادگاریمان گره زده بود، به چشمان من دوخت. با همان صدای گرم همیشگیاش، اما این بار لرزشی پنهان در آن بود، گفت: «دخترم، مراقب خودتون باشید. وصیتنامهام را پشت قاب عکس گذاشتم. اگر فردا صبح، این موقع، من خونه نبودم، بدانید که رفتم؛ رفتم به آرزوم، یعنی شهادت. اما یادتان باشد، بعد از من، نباید گریه کنید. من برای وطنم، برای ناموس این خاک دفاع میکنم.
من و همکارانم، نگهبانان آسمان ایران هستیم و امروز شاید آسمان، پرواز ما را به سوی معبود بخواهد. اما شما، شما هم نباید کم بیاورید. محکم بایستید. نگذارید دشمن حتی برای لحظهای فکر کند ما ضعیف شدهایم. هر قطره خونی که ریخته میشود، باید انگیزهای شود برای رفتن جلوتر، برای نابود کردنشان.»
لحظهی خداحافظیاش، مثل یک صحنهی آهسته در ذهنم حک شد. رفت و ما ماندیم با انبوهی از ترس و سکوت.
آن شب، تا صبح پنجشنبه، کابوسی بود که تمام نمیشد. هر ثانیه، مثل یک ساعت کش میآمد. دلواپسی، مثل خوره به جانمان افتاده بود. اما هیچ خبری نشد. دیگر طاقتمان طاق شده بود.
بعد ناگهان، درست همین چند دقیقه پیش، پدر برگشت. درب را که باز کرد، دیدمش. اما این پدر، پدر همیشگی من نبود. بدنش میلرزید، نفسش به شماره افتاده بود و چشمانش؛ چشمانش انگار سطل اشک بودند که داشتند سرازیر میشدند. اما نه از ترس، نه از اندوه؛ از دردی که انگار تا عمق استخوانهایش نفوذ کرده بود.
همه با هول و ولا دورش جمع شدیم: «پدر! چه شده؟ چرا اینطوری هستید؟ آن خبر چیست؟» و او، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد، صدایی که از شدت بغض و درد، بریدهبریده بود، شروع به گفتن کرد: «حمله شد. به ما حمله شد. ما...
فقط دونفر از نگهبانان آسمان وطن زنده ماندیم. بقیه... بقیه رفتند. همه رفتند. اجسادشان تکهتکه شده بود. از زیر آوار درآوردیمشان.»
مکث کرد، نفس عمیقی کشید که انگار تمام هوای دنیا را میخواست در ریههایش جا دهد. «سرباز جوانی بود. نامهاش پایان دورهاش بود. اما بدنی نداشت. رفیق سیسالهام؛ که فقط با زحمت شناساییاش کردیم. آن یکی... همان که خدا بعد از سالها به او بچه داده بود. چقدر خوشحال بود. حالا...»
دوباره اشکهایش سرازیر شد، این بار شدیدتر. «چرا من زنده ماندم؟ چرا من آنجا نبودم که همراهشان بروم؟ چرا من ماندنی شدم؟ بدون من رفتند. کاش من هم بودم.»
بعد، نگاهش را بین ما چرخاند، انگار که میخواهد تکتک ما را با این حرفش بیدار کند: «مردم... مردم باید بدانند. نیروهای مسلح ما چقدر از جانشان میگذرند. چقدر با عشق، با همهی وجودشان دفاع میکنند. این نگهبانان آسمان، پروازشان برای امنیت ما بود. کاش فقط دعا کنند. دعایشان تنها امید ماست. تنها انگیزهی ما برای جنگیدن. خالی نگذارید میدان را.»
حالا من اینجا نشستهام. پدرم، همان پدرِ پدرانه و بیسنگر، همان سنگرساز آسمانها، در کنارم نشسته، اما انگار تمام دنیا روی شانههایش خراب شده است. قاب عکس را برداشتم. پشتش، وصیتنامهی پدرم است و در کنارش، عکسی از پدرم با همکارانش؛ همکارانی که حالا دیگر نیستند. نگهبانان آسمانی که پر کشیدند. داغشان بر دل پدرم، بر دل همهی ما. اما میدانم که این داغ، باید تبدیل به اراده شود. باید محکمتر ایستاد. همانطور که پدرم گفت. باید راهشان را ادامه داد. باید نگذاره خونشان پایمال شود. باید. باید فقط دعا کنیم و میدان را خالی نگذاریم.
به قلم نسترن بهرامی
راوی وطن | @ravi_vatan
صبح چهارشنبه بود، همان صبحی که آسمان هم انگار دلش گرفته بود. ابری سیاه، نه از جنس باران، که از جنس اضطراب و ترس، بالای شهرمان چنبره زده بود. همزمان با حملهی ناجوانمردانه و کثیف رژیم صهیونیستی ـ آمریکایی، پدرم، کلید غرورم، پدری که به او افتخار میکنم، پدری که نگهبان آسمان این سرزمین است، رو به من ایستاد. نگاهش را که در قاب عکس یادگاریمان گره زده بود، به چشمان من دوخت. با همان صدای گرم همیشگیاش، اما این بار لرزشی پنهان در آن بود، گفت: «دخترم، مراقب خودتون باشید. وصیتنامهام را پشت قاب عکس گذاشتم. اگر فردا صبح، این موقع، من خونه نبودم، بدانید که رفتم؛ رفتم به آرزوم، یعنی شهادت. اما یادتان باشد، بعد از من، نباید گریه کنید. من برای وطنم، برای ناموس این خاک دفاع میکنم.
من و همکارانم، نگهبانان آسمان ایران هستیم و امروز شاید آسمان، پرواز ما را به سوی معبود بخواهد. اما شما، شما هم نباید کم بیاورید. محکم بایستید. نگذارید دشمن حتی برای لحظهای فکر کند ما ضعیف شدهایم. هر قطره خونی که ریخته میشود، باید انگیزهای شود برای رفتن جلوتر، برای نابود کردنشان.»
لحظهی خداحافظیاش، مثل یک صحنهی آهسته در ذهنم حک شد. رفت و ما ماندیم با انبوهی از ترس و سکوت.
آن شب، تا صبح پنجشنبه، کابوسی بود که تمام نمیشد. هر ثانیه، مثل یک ساعت کش میآمد. دلواپسی، مثل خوره به جانمان افتاده بود. اما هیچ خبری نشد. دیگر طاقتمان طاق شده بود.
بعد ناگهان، درست همین چند دقیقه پیش، پدر برگشت. درب را که باز کرد، دیدمش. اما این پدر، پدر همیشگی من نبود. بدنش میلرزید، نفسش به شماره افتاده بود و چشمانش؛ چشمانش انگار سطل اشک بودند که داشتند سرازیر میشدند. اما نه از ترس، نه از اندوه؛ از دردی که انگار تا عمق استخوانهایش نفوذ کرده بود.
همه با هول و ولا دورش جمع شدیم: «پدر! چه شده؟ چرا اینطوری هستید؟ آن خبر چیست؟» و او، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد، صدایی که از شدت بغض و درد، بریدهبریده بود، شروع به گفتن کرد: «حمله شد. به ما حمله شد. ما...
فقط دونفر از نگهبانان آسمان وطن زنده ماندیم. بقیه... بقیه رفتند. همه رفتند. اجسادشان تکهتکه شده بود. از زیر آوار درآوردیمشان.»
مکث کرد، نفس عمیقی کشید که انگار تمام هوای دنیا را میخواست در ریههایش جا دهد. «سرباز جوانی بود. نامهاش پایان دورهاش بود. اما بدنی نداشت. رفیق سیسالهام؛ که فقط با زحمت شناساییاش کردیم. آن یکی... همان که خدا بعد از سالها به او بچه داده بود. چقدر خوشحال بود. حالا...»
دوباره اشکهایش سرازیر شد، این بار شدیدتر. «چرا من زنده ماندم؟ چرا من آنجا نبودم که همراهشان بروم؟ چرا من ماندنی شدم؟ بدون من رفتند. کاش من هم بودم.»
بعد، نگاهش را بین ما چرخاند، انگار که میخواهد تکتک ما را با این حرفش بیدار کند: «مردم... مردم باید بدانند. نیروهای مسلح ما چقدر از جانشان میگذرند. چقدر با عشق، با همهی وجودشان دفاع میکنند. این نگهبانان آسمان، پروازشان برای امنیت ما بود. کاش فقط دعا کنند. دعایشان تنها امید ماست. تنها انگیزهی ما برای جنگیدن. خالی نگذارید میدان را.»
حالا من اینجا نشستهام. پدرم، همان پدرِ پدرانه و بیسنگر، همان سنگرساز آسمانها، در کنارم نشسته، اما انگار تمام دنیا روی شانههایش خراب شده است. قاب عکس را برداشتم. پشتش، وصیتنامهی پدرم است و در کنارش، عکسی از پدرم با همکارانش؛ همکارانی که حالا دیگر نیستند. نگهبانان آسمانی که پر کشیدند. داغشان بر دل پدرم، بر دل همهی ما. اما میدانم که این داغ، باید تبدیل به اراده شود. باید محکمتر ایستاد. همانطور که پدرم گفت. باید راهشان را ادامه داد. باید نگذاره خونشان پایمال شود. باید. باید فقط دعا کنیم و میدان را خالی نگذاریم.
۶۵
۱۸:۳۸
#روایت صد و پانزدهم
در سایهی امنیت است که زمان و مکان معنا پیدا میکند. امنیت که باشد، دیرترین زمان میشود ابتدای وقت و ناآشناترین مکان میشود وطن تو.مادر است و مهر بیحدوحصرش؛ خاصه آنکه بهواسطهی بیماری جسمیِ نهفتهای که دو ماه از وجود نحسش مطلع شدهای، روحیهی حساستری هم پیدا کرده باشی.تهران که بودیم، سخت راضی به رفتنمان میشد. خواهرانه هزار جور ترفند پیاده میکردیم تا دلش راضی شود. مثلاً یک شب که تنهاییمان را بهانه میکرد، میگفتیم: «خانم همسایه گفته ما خانوادگی میرویم، شما هم با ما بیایید.»شب دیگر میگفت: «مسیر پیادهی تجمعات امن نیست. بمب که بزند، به کجا و چهطور میخواهید فرار کنید؟»در جواب میگفتیم: «خانم فلانی گفته دو نفر جا داریم. خودش با ماشین میآید دنبالتان و بعد از تجمعات هم خودمان را دم در خانه میرساند.»پدر در همهی این شبها کنارش میماند.شب آخری که دیگر هیچ فرصتی برای توجیه کردن نداشتیم، همین که خواهرانه شال و کلاه کردیم برای بیرون رفتن، چنان کوبید که تمام خانه از شدت انفجار میلرزید. چند دقیقهای گذشت. صداها خوابید و خانه آرام گرفت. دوباره عازم رفتن شدیم؛ اما نگاه بیقرارشان داد میزد:«اگر شما بروید، ما چه کنیم؟ نه تحمل نگرانیِ خطر حضور شما در راهپیماییها را داریم و نه توان نجات خودمان به وقت واقعه را. برادرتان هم که چند شب در میان میآید خانه...»از وقتی به مشهد آمدهایم، بدون هیچ توجیهی، هر شب خواهرانه در کوچه و خیابانهای ناآشنا، همقدم با آدمهایی بهظاهر غریبه، تا یاسی از شب، یک دل و یک صدا برای نابودی دشمن شعار میدهیم؛ در شهری که نه نامش در شناسنامهی ما حک شده که بگوییم زادگاه ماست و نه چندین سال در آن زیستهایم که از کوچه و خیابانهایش سر درآوریم.امنیت که باشد، دیرترین زمان میشود ابتدای وقت و ناآشناترین مکان میشود وطن تو.
به قلم الهام قاسمی
راوی وطن | @ravi_vatan
در سایهی امنیت است که زمان و مکان معنا پیدا میکند. امنیت که باشد، دیرترین زمان میشود ابتدای وقت و ناآشناترین مکان میشود وطن تو.مادر است و مهر بیحدوحصرش؛ خاصه آنکه بهواسطهی بیماری جسمیِ نهفتهای که دو ماه از وجود نحسش مطلع شدهای، روحیهی حساستری هم پیدا کرده باشی.تهران که بودیم، سخت راضی به رفتنمان میشد. خواهرانه هزار جور ترفند پیاده میکردیم تا دلش راضی شود. مثلاً یک شب که تنهاییمان را بهانه میکرد، میگفتیم: «خانم همسایه گفته ما خانوادگی میرویم، شما هم با ما بیایید.»شب دیگر میگفت: «مسیر پیادهی تجمعات امن نیست. بمب که بزند، به کجا و چهطور میخواهید فرار کنید؟»در جواب میگفتیم: «خانم فلانی گفته دو نفر جا داریم. خودش با ماشین میآید دنبالتان و بعد از تجمعات هم خودمان را دم در خانه میرساند.»پدر در همهی این شبها کنارش میماند.شب آخری که دیگر هیچ فرصتی برای توجیه کردن نداشتیم، همین که خواهرانه شال و کلاه کردیم برای بیرون رفتن، چنان کوبید که تمام خانه از شدت انفجار میلرزید. چند دقیقهای گذشت. صداها خوابید و خانه آرام گرفت. دوباره عازم رفتن شدیم؛ اما نگاه بیقرارشان داد میزد:«اگر شما بروید، ما چه کنیم؟ نه تحمل نگرانیِ خطر حضور شما در راهپیماییها را داریم و نه توان نجات خودمان به وقت واقعه را. برادرتان هم که چند شب در میان میآید خانه...»از وقتی به مشهد آمدهایم، بدون هیچ توجیهی، هر شب خواهرانه در کوچه و خیابانهای ناآشنا، همقدم با آدمهایی بهظاهر غریبه، تا یاسی از شب، یک دل و یک صدا برای نابودی دشمن شعار میدهیم؛ در شهری که نه نامش در شناسنامهی ما حک شده که بگوییم زادگاه ماست و نه چندین سال در آن زیستهایم که از کوچه و خیابانهایش سر درآوریم.امنیت که باشد، دیرترین زمان میشود ابتدای وقت و ناآشناترین مکان میشود وطن تو.
۶۴
۱۶:۰۳
#روایت صد و شانزدهم
با صدای بوق ماشین زهرا در را بستم و رفتم پایین. در چشمان زهرا دریایی از نور موج میزد و شور و شعفی وصفناشدنی داشت.نشستم روی صندلی، به روبهرو زل زدم. چند خیابان که رد کردیم، به ترافیک رسیدیم. آسمان ابری و گرفته بود. زهرا ضبط صوت ماشین را روشن کرد و در حالی که آهنگ حماسی پخش میشد، گفت:ـ هنوز تماس نگرفتن؟ـ نه.
و باز به روبهرو خیره شدم. میدانستم زهرا سؤالهای زیادی دارد، ولی چون حالم را میداند، سکوت کرده.دقایقی بعد به تجمع رسیدیم. زهرا خم شد و دو پرچم از روی صندلی عقب آورد و یکیاش را به دستم داد.ـ بگیر، مطمئنم با این پرچم حاجت میگیری.
و به صورتم لبخند زد.پرچم را بیرون گرفتم و پشت سر کاروان ماشینی حرکت کردیم.بلندگوها کار میکردند و خیابان سراسر شور و حال بود.با تمام دلم فریاد زدم:ـ ایران بر قلهست، تا ابد...
زهرا که از تغییر حالم خوشحال شده بود، چند بوق پشت سر هم زد و سرعتش را بیشتر کرد.هوای خنک بهاری صورتم را نوازش میکرد که گوشیام زنگ خورد. صدا بهسختی میآمد، ولی با شنیدن چند جمله، خورشید در قلبم روشن شد.تماس که قطع شد، زهرا با کنجکاوی پرسید:ـ کی بود؟ چی گفتن؟ خودشون بودن؟
با بغض گفتم:ـ آره، زهرا، بالاخره موافقت شد. من مامان شدم، زهرا. یکی از بچههای چندماهه که از زیر آوار زنده بیرون اومده و سرپرستی نداره، به من و مصطفی تعلق گرفت. زهرا، من و مصطفی بعد از پانزده سال مامان و بابا شدیم... باورت میشه؟و اشک امان نداد.زهرا در حالی که از شادی در پوست خود نمیگنجید، گفت:- دیدی گفتم این پرچم حاجت میده، دیدی گفتم...
پرچم را محکمتر در دستم گرفتم و چرخاندمش. پرچم در باد به رقص درآمده بود.قطرات باران که با مهربانی به روی صورتم ریخت، دنیایم بهاریتر شد...
به قلم پروین جاویدنیا
راوی وطن | @ravi_vatan
با صدای بوق ماشین زهرا در را بستم و رفتم پایین. در چشمان زهرا دریایی از نور موج میزد و شور و شعفی وصفناشدنی داشت.نشستم روی صندلی، به روبهرو زل زدم. چند خیابان که رد کردیم، به ترافیک رسیدیم. آسمان ابری و گرفته بود. زهرا ضبط صوت ماشین را روشن کرد و در حالی که آهنگ حماسی پخش میشد، گفت:ـ هنوز تماس نگرفتن؟ـ نه.
و باز به روبهرو خیره شدم. میدانستم زهرا سؤالهای زیادی دارد، ولی چون حالم را میداند، سکوت کرده.دقایقی بعد به تجمع رسیدیم. زهرا خم شد و دو پرچم از روی صندلی عقب آورد و یکیاش را به دستم داد.ـ بگیر، مطمئنم با این پرچم حاجت میگیری.
و به صورتم لبخند زد.پرچم را بیرون گرفتم و پشت سر کاروان ماشینی حرکت کردیم.بلندگوها کار میکردند و خیابان سراسر شور و حال بود.با تمام دلم فریاد زدم:ـ ایران بر قلهست، تا ابد...
زهرا که از تغییر حالم خوشحال شده بود، چند بوق پشت سر هم زد و سرعتش را بیشتر کرد.هوای خنک بهاری صورتم را نوازش میکرد که گوشیام زنگ خورد. صدا بهسختی میآمد، ولی با شنیدن چند جمله، خورشید در قلبم روشن شد.تماس که قطع شد، زهرا با کنجکاوی پرسید:ـ کی بود؟ چی گفتن؟ خودشون بودن؟
با بغض گفتم:ـ آره، زهرا، بالاخره موافقت شد. من مامان شدم، زهرا. یکی از بچههای چندماهه که از زیر آوار زنده بیرون اومده و سرپرستی نداره، به من و مصطفی تعلق گرفت. زهرا، من و مصطفی بعد از پانزده سال مامان و بابا شدیم... باورت میشه؟و اشک امان نداد.زهرا در حالی که از شادی در پوست خود نمیگنجید، گفت:- دیدی گفتم این پرچم حاجت میده، دیدی گفتم...
پرچم را محکمتر در دستم گرفتم و چرخاندمش. پرچم در باد به رقص درآمده بود.قطرات باران که با مهربانی به روی صورتم ریخت، دنیایم بهاریتر شد...
۸۰
۱۷:۵۵
#روایت صد و هفدهم
به نام پروردگار این خاک کهن؛به نام سرزمینی که از دل هر زخم، قویتر از پیش برمیخیزد.ایران، فقط مرز و نقشه نیست؛ شعلهای است جاودانه که در دل فرزندانش میسوزد. نامی که وقتی بر زبان جاری میشود، رگهای تاریخ به تپش میافتند و قلبها لبریز از غروری دیرینه میشوند. این سرزمین از میان غبار عصرها برخاسته، با ریشههایی که در ژرفای تاریخ تنیده شده و روحی که هیچ طوفانی قدرت در هم شکستن آن را نداشته است.امروز، زمانی است که صدا از درون جان این سرزمین برخاسته؛ آوایی که مردمش را به یادآوری هویت خویش فرا میخواند. نه برای آشوب، نه برای ستیز؛ بلکه برای بیداری. برای اینکه بار دیگر به خود بیاییم و بدانیم که عظمت ایران همیشه از اتحاد مردمانش زاده شده است.ما مردمانی پراکنده در اقلیمهای گوناگون نیستیم؛ما تپشهای گوناگون یک قلبیم.از شنهای داغ جنوب تا نسیم سرد کوهستانهای شمال، از شکوه شرق تا صلابت غرب، هر کدام قطعهای از پیکره ابدی این سرزمینیم. این یکپارچگی تصادفی نیست؛ عهدی است که نسلها پیش بسته شده و تا امروز در خون ما جاری است.تاریخ گواه است که هرگاه اراده این ملت بیدار شده، مسیر آینده دگرگون شده است. رودی که از دل سختیها گذشته، اما هر بار با نیرویی تازه به حرکت درآمده. صلابت ما در شمشیر و دیوار نبوده، در همنفسی ما بوده؛ در این حقیقت ساده و سترگ که «هیچ چیز بزرگتر از با هم بودن نیست».و اما آزادی…واژهای که گاه در دهان قدرتهای جهان چنان پرزرقوبرق تکرار میشود که گویی حقیقتی مقدس است؛ اما تاریخ بارها نشان داده که پشت این واژهی درخشان، سایههایی سنگین پنهان بوده است. آزادیای که گاهی نه برای رهایی ملتها، بلکه برای رام کردن ارادهها تعریف شده؛ قفسی طلایی که نامش را آسمان گذاشتهاند.اما آزادی برای این سرزمین، چیزی وارداتی و ساختهی شعارها نیست.آزادی در ریشههای همین خاک تنیده شده است.آزادی در قامت مردان و زنانی است که در سختترین روزگارها خم نشدهاند.در دستهایی است که با کار و تلاش آینده میسازند.در دلهایی است که میان طوفانها نیز امید را خاموش نمیکنند.آزادی ما، نه واژهای برای خطابهها، که حقیقتی زنده در روح ملت است؛ حقیقتی که از عشق به این سرزمین و از پیوند ناگسستنی مردمانش زاده شده است.امروز، ایران ملتش را فرامیخواند؛نه برای شعار، نه برای نزاع،بلکه برای برخاستن دوباره.برای اینکه هر کس، در هر جای این سرزمین، جای خویش را در این داستان بزرگ بازبیابد. برای آنکه هر دل، بار دیگر با نام ایران بتپد و هر گام، در مسیر سربلندی آن برداشته شود.بگذار تاریخ گواهی دهد که این نسل نیز، همچون نسلهای پیشین، پیمان خود را از یاد نبرد.بگذار فردا بداند که ایران هرگز تنها نماند،و فرزندانش، همچون همیشه، با هم، همدل، و استوار، در کنار یکدیگر ایستادند.این صدا، صدای بیداری است.این قدمها، قدمهای ساختن آینده است.و این سرزمین، هنوز هم،خانهی مردمانی است که از خاکسترها، افقهای تازه میسازند.
به قلم فاطمه سپهری
راوی وطن | @ravi_vatan
به نام پروردگار این خاک کهن؛به نام سرزمینی که از دل هر زخم، قویتر از پیش برمیخیزد.ایران، فقط مرز و نقشه نیست؛ شعلهای است جاودانه که در دل فرزندانش میسوزد. نامی که وقتی بر زبان جاری میشود، رگهای تاریخ به تپش میافتند و قلبها لبریز از غروری دیرینه میشوند. این سرزمین از میان غبار عصرها برخاسته، با ریشههایی که در ژرفای تاریخ تنیده شده و روحی که هیچ طوفانی قدرت در هم شکستن آن را نداشته است.امروز، زمانی است که صدا از درون جان این سرزمین برخاسته؛ آوایی که مردمش را به یادآوری هویت خویش فرا میخواند. نه برای آشوب، نه برای ستیز؛ بلکه برای بیداری. برای اینکه بار دیگر به خود بیاییم و بدانیم که عظمت ایران همیشه از اتحاد مردمانش زاده شده است.ما مردمانی پراکنده در اقلیمهای گوناگون نیستیم؛ما تپشهای گوناگون یک قلبیم.از شنهای داغ جنوب تا نسیم سرد کوهستانهای شمال، از شکوه شرق تا صلابت غرب، هر کدام قطعهای از پیکره ابدی این سرزمینیم. این یکپارچگی تصادفی نیست؛ عهدی است که نسلها پیش بسته شده و تا امروز در خون ما جاری است.تاریخ گواه است که هرگاه اراده این ملت بیدار شده، مسیر آینده دگرگون شده است. رودی که از دل سختیها گذشته، اما هر بار با نیرویی تازه به حرکت درآمده. صلابت ما در شمشیر و دیوار نبوده، در همنفسی ما بوده؛ در این حقیقت ساده و سترگ که «هیچ چیز بزرگتر از با هم بودن نیست».و اما آزادی…واژهای که گاه در دهان قدرتهای جهان چنان پرزرقوبرق تکرار میشود که گویی حقیقتی مقدس است؛ اما تاریخ بارها نشان داده که پشت این واژهی درخشان، سایههایی سنگین پنهان بوده است. آزادیای که گاهی نه برای رهایی ملتها، بلکه برای رام کردن ارادهها تعریف شده؛ قفسی طلایی که نامش را آسمان گذاشتهاند.اما آزادی برای این سرزمین، چیزی وارداتی و ساختهی شعارها نیست.آزادی در ریشههای همین خاک تنیده شده است.آزادی در قامت مردان و زنانی است که در سختترین روزگارها خم نشدهاند.در دستهایی است که با کار و تلاش آینده میسازند.در دلهایی است که میان طوفانها نیز امید را خاموش نمیکنند.آزادی ما، نه واژهای برای خطابهها، که حقیقتی زنده در روح ملت است؛ حقیقتی که از عشق به این سرزمین و از پیوند ناگسستنی مردمانش زاده شده است.امروز، ایران ملتش را فرامیخواند؛نه برای شعار، نه برای نزاع،بلکه برای برخاستن دوباره.برای اینکه هر کس، در هر جای این سرزمین، جای خویش را در این داستان بزرگ بازبیابد. برای آنکه هر دل، بار دیگر با نام ایران بتپد و هر گام، در مسیر سربلندی آن برداشته شود.بگذار تاریخ گواهی دهد که این نسل نیز، همچون نسلهای پیشین، پیمان خود را از یاد نبرد.بگذار فردا بداند که ایران هرگز تنها نماند،و فرزندانش، همچون همیشه، با هم، همدل، و استوار، در کنار یکدیگر ایستادند.این صدا، صدای بیداری است.این قدمها، قدمهای ساختن آینده است.و این سرزمین، هنوز هم،خانهی مردمانی است که از خاکسترها، افقهای تازه میسازند.
۶۰
۱۷:۵۲
#روایت صد و هجدهم
اسفند بود
معلم با عشق داشت به ما درس زندگی را میداد.
رنگ قلمش بر تخته نوشت:
موضوع انشا: میخواهید چهکاره شوید؟
همه بچهها غرق در فکر و خیال بودند.
بالای سرشان جملههای بسیاری میچرخید.
برای اینکه بتوانیم زندگی را معنی کنیم، از روی هم تقلب نوشتیم.
کلاس پر از همهمه و زمزمه شده بود.
بعد از دقایقی،
معلم صدا زد: خب، دیگر کافیست.
هر کدام شما انشای خودش را بخواند.
رها، اول شما بیایید.
رها با ترس گفت: من کم نوشتهام.
معلم گفت: بسیار خوب، برایمان بخوان.
جملهاش را خواند:
من دوست دارم در زندگی به همه کمک کنم. دوست دارم در زندگی پزشک شوم و لباس سفید بپوشم.
پایان.
همه تشویقش کردیم.
معلم نوشت: عالی.
خب، رعنا، نوبت شماست.
رعنا خواند:
من دوست دارم لباس زیبا بر تن کنم. دوست دارم در آینده خیاط بشم. دوست دارم با همه رنگها لباس بدوزم.
معلم گفت: انشای هر دوی شما خوب هست.
عالی.
معلم گفت: زندگی یعنی دوستداشتن، خواندن، ترس و شجاعت.
زندگی یعنی من در آینده چهکاره شوم، چه کمکی به افراد کنم.
خیلی کلمات زیبایی میگفت.
مرا صدا کرد:
نسا، نوبت شماست.
در همین حین صدایی در کل مدرسه پیچید.
یعنی ترقه هست؟ نه، صدا بلندتر از این بود.
معلم گفت: همهتان در کنار من جمع شوید.
جایی نروید.
دوباره، دوباره صدا آمد؛ هر بار بیشتر از قبل.
دیگر چیزی ندیدم.
مادرم میگوید من را از میان آغوش معلمم کشیدند بیرون.
معلمی که برای همه ما مادری کرد.
کرد!
غمگینترین کلمه: کرد، یعنی دیگر نیست.
مدرسه ما را همه جهان دید.
همان مدرسهای که در حیاط آن لیلی بازی کردیم.
همان مدرسهای که در آن خندیدم.
ولی چیزی جز آواره نمانده بود. خاک آن بوی خون میداد.
ناله مادران به گوش میرسید.
رعنا نبود.
مثل آرزویش که برای زندگی داشت، لباس زیبا بر تن داشت؛ پر از رنگهای زیبا:
سبز، سفید، قرمز.
سرخیای از جنس خون.
خون در رگهایش نبود؛ خونش در پرچم میجوشید.
زیبا بود؛ زیباترین سرخ.
رها، رها را نگفتم.
رها در میان لباس امداد، از میان آواره بیرون کشیده بود.
من دیدمش.
دست نداشت.
سرش خونی بود.
نمیدانم چرا قدش کوچک شده بود؛ یعنی پاهایش را جمع کرده؟
او هم پزشک شد.
من انشایم را دوباره نوشتم. آخر کتابهای در میان آوار سوخت.
ولی دوباره نوشتم:
به نام خدا
موضوع انشا:
زندگی
من چیز زیادی از زندگی نمیدانم. دو سالی میشود که کلمه زندگی رو یاد گرفتم.
ولی دیدم.
من دیدم.
زندگی چیست؟
زندگی معلمم بود که با اینکه خودش میترسید، من را در آغوش کشید؛ همه ما را زیر آغوش کشید؛ شهید شد.
زندگی مادرها هستن که دنبال تکههای فرزندشان بودند.
زندگی پدرها بودند، مدادهای فرزندانشان در دست.
راستی، من دیدم پدرها گریه میکنند. پدر گریه کرد؛ پدر رعنا، پدر رها، همهشان.
زندگی همسایه بودند.
زندگی همان رفتگری بود که سراسیمه خودش را به مدرسه رساند تا ما را نجات دهد.
آری، زندگی ناظم بود با همه سختگیریاش. راستی، او هم شهید شد.
همان که میگفت: اَجلو نظام...
من فهمیدم دوست دارم چهکاره شوم.
دوست دارم وطندوست شوم.
ایران را آباد کنم.
دوست دارم ایران باشم و در ایران بمیرم.
دوست دارم مثل فرماندهان بگویم:
جانم فدای ایران.
به قلم زهرا سرابی
راوی وطن | @ravi_vatan
اسفند بود
معلم با عشق داشت به ما درس زندگی را میداد.
رنگ قلمش بر تخته نوشت:
موضوع انشا: میخواهید چهکاره شوید؟
همه بچهها غرق در فکر و خیال بودند.
بالای سرشان جملههای بسیاری میچرخید.
برای اینکه بتوانیم زندگی را معنی کنیم، از روی هم تقلب نوشتیم.
کلاس پر از همهمه و زمزمه شده بود.
بعد از دقایقی،
معلم صدا زد: خب، دیگر کافیست.
هر کدام شما انشای خودش را بخواند.
رها، اول شما بیایید.
رها با ترس گفت: من کم نوشتهام.
معلم گفت: بسیار خوب، برایمان بخوان.
جملهاش را خواند:
من دوست دارم در زندگی به همه کمک کنم. دوست دارم در زندگی پزشک شوم و لباس سفید بپوشم.
پایان.
همه تشویقش کردیم.
معلم نوشت: عالی.
خب، رعنا، نوبت شماست.
رعنا خواند:
من دوست دارم لباس زیبا بر تن کنم. دوست دارم در آینده خیاط بشم. دوست دارم با همه رنگها لباس بدوزم.
معلم گفت: انشای هر دوی شما خوب هست.
عالی.
معلم گفت: زندگی یعنی دوستداشتن، خواندن، ترس و شجاعت.
زندگی یعنی من در آینده چهکاره شوم، چه کمکی به افراد کنم.
خیلی کلمات زیبایی میگفت.
مرا صدا کرد:
نسا، نوبت شماست.
در همین حین صدایی در کل مدرسه پیچید.
یعنی ترقه هست؟ نه، صدا بلندتر از این بود.
معلم گفت: همهتان در کنار من جمع شوید.
جایی نروید.
دوباره، دوباره صدا آمد؛ هر بار بیشتر از قبل.
دیگر چیزی ندیدم.
مادرم میگوید من را از میان آغوش معلمم کشیدند بیرون.
معلمی که برای همه ما مادری کرد.
کرد!
غمگینترین کلمه: کرد، یعنی دیگر نیست.
مدرسه ما را همه جهان دید.
همان مدرسهای که در حیاط آن لیلی بازی کردیم.
همان مدرسهای که در آن خندیدم.
ولی چیزی جز آواره نمانده بود. خاک آن بوی خون میداد.
ناله مادران به گوش میرسید.
رعنا نبود.
مثل آرزویش که برای زندگی داشت، لباس زیبا بر تن داشت؛ پر از رنگهای زیبا:
سبز، سفید، قرمز.
سرخیای از جنس خون.
خون در رگهایش نبود؛ خونش در پرچم میجوشید.
زیبا بود؛ زیباترین سرخ.
رها، رها را نگفتم.
رها در میان لباس امداد، از میان آواره بیرون کشیده بود.
من دیدمش.
دست نداشت.
سرش خونی بود.
نمیدانم چرا قدش کوچک شده بود؛ یعنی پاهایش را جمع کرده؟
او هم پزشک شد.
من انشایم را دوباره نوشتم. آخر کتابهای در میان آوار سوخت.
ولی دوباره نوشتم:
به نام خدا
موضوع انشا:
زندگی
من چیز زیادی از زندگی نمیدانم. دو سالی میشود که کلمه زندگی رو یاد گرفتم.
ولی دیدم.
من دیدم.
زندگی چیست؟
زندگی معلمم بود که با اینکه خودش میترسید، من را در آغوش کشید؛ همه ما را زیر آغوش کشید؛ شهید شد.
زندگی مادرها هستن که دنبال تکههای فرزندشان بودند.
زندگی پدرها بودند، مدادهای فرزندانشان در دست.
راستی، من دیدم پدرها گریه میکنند. پدر گریه کرد؛ پدر رعنا، پدر رها، همهشان.
زندگی همسایه بودند.
زندگی همان رفتگری بود که سراسیمه خودش را به مدرسه رساند تا ما را نجات دهد.
آری، زندگی ناظم بود با همه سختگیریاش. راستی، او هم شهید شد.
همان که میگفت: اَجلو نظام...
من فهمیدم دوست دارم چهکاره شوم.
دوست دارم وطندوست شوم.
ایران را آباد کنم.
دوست دارم ایران باشم و در ایران بمیرم.
دوست دارم مثل فرماندهان بگویم:
جانم فدای ایران.
۴۶
۱۶:۵۴