میزبانی که مهمان نداشت
روی پا بند نبود. از روزی که گفتند زائران تشییع آقا ممکن است برای اسکان بیایند کرج، همه را به خط کرد. بچههای خادم حسینیه، زن و مرد... از در و همسایه پتو و بالش جمع کردند. فریزرهای حسینیه و خانههای دور و بر را پر از یخ کردند. روی فرشها با چسب کاغذی علامت زدند و جای خواب هر کسی را مشخص کردند. هندوانهها که رسید خیالش راحت شد که دیگر برای پذیرایی از مهمانهای تشییع آقا آمادهاند. اما...کسی مهمانشان نشد. فکر کردم حتما دلخور است. پرسیدم: "ناراحت شدین با اینهمه تدارک، مهمون نداشتین؟" چشمهایش گرد شد و گفت: " نه! اگه وظیفهمونو انجام نمیدادیم، ناراحت بودیم. خداروشکر امکانات توی تهران اونقد زیاد بود که نوبت به ما نرسید". تکیه دادم به پشتیهای لاکی حسینیهای که پر از پتو و بالش بود. پرسیدم: "از آقا خاطرهای ندارین؟" برق اشک دوید توی چشمهای مشکیاش. جواب داد: " برای آقا نامه نوشتم، اونم دو تا. یکی شخصی و یکی راجع به کارهای فرهنگی محله و حسینیه و... آقا هر دو رو جواب داد." به اینجا که رسید، صدا توی گلویش گره خورد. بغضش را قورت داد و گفت:"ای کاش قد جواب دادن به اون دو تا نامه، وقت آقا رو نمیگرفتم". اشکهایش سر خوردند روی دستهایی که با هق هقش میلرزید.
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
روی پا بند نبود. از روزی که گفتند زائران تشییع آقا ممکن است برای اسکان بیایند کرج، همه را به خط کرد. بچههای خادم حسینیه، زن و مرد... از در و همسایه پتو و بالش جمع کردند. فریزرهای حسینیه و خانههای دور و بر را پر از یخ کردند. روی فرشها با چسب کاغذی علامت زدند و جای خواب هر کسی را مشخص کردند. هندوانهها که رسید خیالش راحت شد که دیگر برای پذیرایی از مهمانهای تشییع آقا آمادهاند. اما...کسی مهمانشان نشد. فکر کردم حتما دلخور است. پرسیدم: "ناراحت شدین با اینهمه تدارک، مهمون نداشتین؟" چشمهایش گرد شد و گفت: " نه! اگه وظیفهمونو انجام نمیدادیم، ناراحت بودیم. خداروشکر امکانات توی تهران اونقد زیاد بود که نوبت به ما نرسید". تکیه دادم به پشتیهای لاکی حسینیهای که پر از پتو و بالش بود. پرسیدم: "از آقا خاطرهای ندارین؟" برق اشک دوید توی چشمهای مشکیاش. جواب داد: " برای آقا نامه نوشتم، اونم دو تا. یکی شخصی و یکی راجع به کارهای فرهنگی محله و حسینیه و... آقا هر دو رو جواب داد." به اینجا که رسید، صدا توی گلویش گره خورد. بغضش را قورت داد و گفت:"ای کاش قد جواب دادن به اون دو تا نامه، وقت آقا رو نمیگرفتم". اشکهایش سر خوردند روی دستهایی که با هق هقش میلرزید.
باشگاه ادبی گوهر
۴۷
۱۶:۴۷
چرا نوشتنم لال شده، چرا کلمات به لکنت افتادهاند؟ وقتی مرد عراقی میگوید: "سَنرکع العَدو، ما دشمن را به زانو درمیآوریم" ما چه بگوییم؟ مایی که امیدِ جوشیده در حرفهای سیدعلی، پَرمان داد و صلابت قدمهایش، عزتمان بخشید. باید فریاد بزنیم:" ما دشمن را خرد میکنیم"
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
باشگاه ادبی گوهر
۴۵
۱۶:۵۱
بابای یک امّت
عربیام زیاد خوب نیست اما میدانم لهجه و فصیح زبان عربی با هم فرق دارد. این را هم به لطف مراسم اربعین یاد گرفتم. هر سال نزدیک اربعین که میشود جزوههای زبان عراقی را میریزم دور و برم و به امید نفس کشیدن توی مشایه، زیر و رویشان میکنم. یک جایی توی جزوهام نوشته بودم: عراقیها توی فصیح به پدر میگویند: "أب" اما در لهجه به بابا میگویند: "بُوَيّه". مثل زبان خودمان...بابا، حس محبت بیشتری میریزد توی دل و جان آدم و نسبت به کلمه پدر صمیمیتش بیشتر است. تازه حس و حال کودکی را بیشتر زنده میکند. وقتی صدا میزنیم: "بابا!" انگار به کوچکی خودمان و بزرگی پدرمان اعتراف میکنیم، اعترافی که توی کلمه "پدر" نیست. امروز توی تشییع آقا در نجف، مداح عراقی چند بار گفت: "بُوَيّه... انْهَبْنَه". بابا بیپناه شدیم... ایرانی و عراقی هم ندارد. کل امت اسلام بُوَیّه از دست داده، حتی اگر حواسش نباشد و اعتراف هم نکند!
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
عربیام زیاد خوب نیست اما میدانم لهجه و فصیح زبان عربی با هم فرق دارد. این را هم به لطف مراسم اربعین یاد گرفتم. هر سال نزدیک اربعین که میشود جزوههای زبان عراقی را میریزم دور و برم و به امید نفس کشیدن توی مشایه، زیر و رویشان میکنم. یک جایی توی جزوهام نوشته بودم: عراقیها توی فصیح به پدر میگویند: "أب" اما در لهجه به بابا میگویند: "بُوَيّه". مثل زبان خودمان...بابا، حس محبت بیشتری میریزد توی دل و جان آدم و نسبت به کلمه پدر صمیمیتش بیشتر است. تازه حس و حال کودکی را بیشتر زنده میکند. وقتی صدا میزنیم: "بابا!" انگار به کوچکی خودمان و بزرگی پدرمان اعتراف میکنیم، اعترافی که توی کلمه "پدر" نیست. امروز توی تشییع آقا در نجف، مداح عراقی چند بار گفت: "بُوَيّه... انْهَبْنَه". بابا بیپناه شدیم... ایرانی و عراقی هم ندارد. کل امت اسلام بُوَیّه از دست داده، حتی اگر حواسش نباشد و اعتراف هم نکند!
باشگاه ادبی گوهر
۴۵
۱۶:۵۲
بدرقه مسافر شهرستانی ما
آبِ یخ توی بطری را سر کشیدم. ترس برم داشت. با اینهمه یخآبی که این چند روز داده بودم بالا، بعید نبود به روغنسوزی بیفتم. حاج آقا و خانوادش از کرمانشاه آمده بودند تهران. مدیر حوزه بود. اما وعظ و نصیحت نمیکرد. گاهی تلنگری میزد که روح را مینواخت. منبرهای کوتاهش به دلم مینشست. محض آشنایی خانوادگی، قرار شد این چند روز، مهمان ما باشند. با خانواده رفتند مصلی. بعد مراسم وداع، خیلی زود برگشتند خانه. حاج آقا، دست کشید به ریشهای جوگندمیاش و تکیه داد به دیوار. غم بود یا درماندگی؟ سر و صورتش حال عجیبی داشت. اسمش را میگذارم:" بهتِ ماتم". برزخی که در آن، شخص ماتمزده، سوگ را باور نمیکند. نفسش که بالا آمد یک جمله را دوبار تکرار کرد:"بعد از تو، سیدعلی، خائفیم به این شهر، به این کشور، به خودمان."آب یخ را ریختم توی لیوان. آنقدر خنک بود که دیواره شیشهای لیوان عرق کرد. حاج آقا لیوان را دست گرفت و یک جرعه نوشید. درد دل داشت. از تهران گفت و تهرانی و از شهری که حرمت داشت. بغض کرد و گفت: "وقتی آقا رفتند کردستان، سفرشان ده روزی طول کشید. آیتالله بهجت به نزدیکان گفته بودند برای تهران خائف هستم، کاش آقا زودتر برگردند." امروز ما برای تهران که نه، برای دنیای بدون آقا خائفیم... لیوان آب یخ، با شیشه های عرق کرده، آنقدر توی سینی ماند که گرم شد، که از دهان افتاد. ترس برم داشت.
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
آبِ یخ توی بطری را سر کشیدم. ترس برم داشت. با اینهمه یخآبی که این چند روز داده بودم بالا، بعید نبود به روغنسوزی بیفتم. حاج آقا و خانوادش از کرمانشاه آمده بودند تهران. مدیر حوزه بود. اما وعظ و نصیحت نمیکرد. گاهی تلنگری میزد که روح را مینواخت. منبرهای کوتاهش به دلم مینشست. محض آشنایی خانوادگی، قرار شد این چند روز، مهمان ما باشند. با خانواده رفتند مصلی. بعد مراسم وداع، خیلی زود برگشتند خانه. حاج آقا، دست کشید به ریشهای جوگندمیاش و تکیه داد به دیوار. غم بود یا درماندگی؟ سر و صورتش حال عجیبی داشت. اسمش را میگذارم:" بهتِ ماتم". برزخی که در آن، شخص ماتمزده، سوگ را باور نمیکند. نفسش که بالا آمد یک جمله را دوبار تکرار کرد:"بعد از تو، سیدعلی، خائفیم به این شهر، به این کشور، به خودمان."آب یخ را ریختم توی لیوان. آنقدر خنک بود که دیواره شیشهای لیوان عرق کرد. حاج آقا لیوان را دست گرفت و یک جرعه نوشید. درد دل داشت. از تهران گفت و تهرانی و از شهری که حرمت داشت. بغض کرد و گفت: "وقتی آقا رفتند کردستان، سفرشان ده روزی طول کشید. آیتالله بهجت به نزدیکان گفته بودند برای تهران خائف هستم، کاش آقا زودتر برگردند." امروز ما برای تهران که نه، برای دنیای بدون آقا خائفیم... لیوان آب یخ، با شیشه های عرق کرده، آنقدر توی سینی ماند که گرم شد، که از دهان افتاد. ترس برم داشت.
باشگاه ادبی گوهر
۴۸
۱۶:۵۲
کارهای آنچنانی، مردم اینچنینی
یکشنبه برای مراسم وداع با پیکر آقا، رفتم مصلی. یکشنبهای که مثل یک شهابسنگ افتاد وسط زندگیام، سوزاند و ردّش را گذاشت. چشم چشم میکردم این طرف و آن طرف. دنبال سوژه یا حتی سوتی. ببینم کجای کار شهرداری تهران میلنگد، کجا کم گذاشتند و کجا برای آقای شهید کمتر از صدشان را رو کردند. عقربهها روی ساعت ۸ قفل شدند. انتظار داشتم وسط نماز نفسم تنگ شود، قالب تهی کنم و این قلب صد و بیست گرمی یک هو از تپ تپ بیفتد اما نماز که تمام شد هنوز قلبم خون پمپاژ میکرد و خبری از ایستادن نبود. به خودم تشر زدم که اوهوی! کمیت دینداریات لنگ میزد. مگر از خون شهید جز خروش و خروشاندن، انتظار دیگری داریم؟ قلبی که با یاد شهادت، صد چندان نتپد، دو صد چندان نشکفد، تکه سنگی بیش نیست. از در شماره ۱ به هر والذاریاتی وارد مصلی شدم. پشتبند من، درها را بستند. میخواستند جمعیت، سر صبح بزنند بیرون تا جا برای وداعنکردهها باز شود اما بعید میدانستم خلوتی رخنمایی کند، وقتی اینطور از خیابانهای اطراف مصلی، آدم تشنهی وداع میجوشد. توی حیاط مصلی روی چمنها، چشمم خورد به سایهبانهای کوتاه، که زیرش نمیشد نشست. مطالبهگرِ درونم به جوش و خروش افتاد که این چه کاریست؟ درست و درمانش را میگذاشتید، لااقل مردم نفس بگیرند روی چمنها اما سه مرد مازنی گرفتند قضیه را. دراز کشیدند روی چمنها. سایهبان روی سر و بدنشان را گرفت. آفتاب به صورتشان نمیزد. بقیه هم دلشان خواست. چرت زیر سایه آن سایهبانها، عجیب میچسبید. از کار شهرداری و نکتهسنجی و دقّتشان ذوق کردم. روی چمنها، زیر سایهبانهای کوتاه، مردم مازنی، کرد، ترک، بلوچ و تهرانی خستگیاشان را در میکردند. شهرداری تهران برای مردم اینچنینی، کارهای آنچنانی کرد.
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
یکشنبه برای مراسم وداع با پیکر آقا، رفتم مصلی. یکشنبهای که مثل یک شهابسنگ افتاد وسط زندگیام، سوزاند و ردّش را گذاشت. چشم چشم میکردم این طرف و آن طرف. دنبال سوژه یا حتی سوتی. ببینم کجای کار شهرداری تهران میلنگد، کجا کم گذاشتند و کجا برای آقای شهید کمتر از صدشان را رو کردند. عقربهها روی ساعت ۸ قفل شدند. انتظار داشتم وسط نماز نفسم تنگ شود، قالب تهی کنم و این قلب صد و بیست گرمی یک هو از تپ تپ بیفتد اما نماز که تمام شد هنوز قلبم خون پمپاژ میکرد و خبری از ایستادن نبود. به خودم تشر زدم که اوهوی! کمیت دینداریات لنگ میزد. مگر از خون شهید جز خروش و خروشاندن، انتظار دیگری داریم؟ قلبی که با یاد شهادت، صد چندان نتپد، دو صد چندان نشکفد، تکه سنگی بیش نیست. از در شماره ۱ به هر والذاریاتی وارد مصلی شدم. پشتبند من، درها را بستند. میخواستند جمعیت، سر صبح بزنند بیرون تا جا برای وداعنکردهها باز شود اما بعید میدانستم خلوتی رخنمایی کند، وقتی اینطور از خیابانهای اطراف مصلی، آدم تشنهی وداع میجوشد. توی حیاط مصلی روی چمنها، چشمم خورد به سایهبانهای کوتاه، که زیرش نمیشد نشست. مطالبهگرِ درونم به جوش و خروش افتاد که این چه کاریست؟ درست و درمانش را میگذاشتید، لااقل مردم نفس بگیرند روی چمنها اما سه مرد مازنی گرفتند قضیه را. دراز کشیدند روی چمنها. سایهبان روی سر و بدنشان را گرفت. آفتاب به صورتشان نمیزد. بقیه هم دلشان خواست. چرت زیر سایه آن سایهبانها، عجیب میچسبید. از کار شهرداری و نکتهسنجی و دقّتشان ذوق کردم. روی چمنها، زیر سایهبانهای کوتاه، مردم مازنی، کرد، ترک، بلوچ و تهرانی خستگیاشان را در میکردند. شهرداری تهران برای مردم اینچنینی، کارهای آنچنانی کرد.
باشگاه ادبی گوهر
۴۷
۱۶:۵۳
صفحه بعد، کشور خوبِ ایران
کتابها را پخش کردم دور خودم. از خونآورد گرفته که گفتگوی سیدعلی خامنهایست با مرتضی مطهری و علی شریعتی، تا روایت آقا که خاطرات اوست از زندگیِ پدر. دنبال سوژهام، ایدهی دندانگیری که بتوانم از عشق و ارادت مردم، شفافتر بنویسم. اگر از محسوسات بنویسم، میشود هزاران هزار روایتی که خوانده میشود اما ماندگار نه. اگر از وهمیاتم بنویسم، از ادراکات شخصی، هیچ بعید نیست بزنم به بیراهه. از ضمیر پالوده هم به مدد تزکیه نکردن، بهرهای ندارم که دلخوش کنم به دریافتهای عمیق الهی و عقلانی.کتابها را ورق میزنم و چند خطی مینویسم. دخترم کتاب به دست، جلو میآید. با انگشت کوچکش خط آخر کتاب پینوروبو را نشانم میدهد. توی حاشیه کتاب چند خط کجوکولهی ریز، نشانده بیخ هم. کلافه جواب میدهم: "من که نمیتونم خط تو رو بخونم! به چه زبونی نوشتی مامان؟"سرش را نزدیک میکند، موهای آشفتهاش میخورد به صورتم و غلغلکم میدهد. زمزمه میکند توی گوشم؛ جوری که انگار بخواهد پیام رمزی مهمی را برساند. - نوشتم: کشور خوب ایران، برو صفحه بعد. بغلش میکنم.- عجب خط رمزی ممزی داری مامان!گونهاش را میبوسم. خیالش راحت میشود که پیامش را رسانده، چرخ میخورد لای کتابها، ورقهای پخشوپلا و اسباببازیهای ولو.
هر چیزی بنویسم جز امید به آینده، خطا رفتهام. صفحهی بعدی کشور خوب ایران، پر از امید است و روشنی. مگر میشود اینطور بجوشانی و به خروش درآوری اما امید را زنده نکنی؟ روایتی که بوی تلخی بدهد هیچ نسبتی با آقای شهید ایرانِ خوب، ندارد. دوباره زنگ میزنم به مسئول رسانهی مراسم تشییع. شاید هر روز نتوانم بروم توی جمعیت اما نمیخواهم از دست بدهم این روزها را. روزهایی که تلخاند اما چشم امید مردم را به آیندهای سبز، باز کرده است. سوژه بین مردم امیدوار چرخ میخورد. مردمی که سوگ را حماسه میکنند.
نسا جعفری
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
کتابها را پخش کردم دور خودم. از خونآورد گرفته که گفتگوی سیدعلی خامنهایست با مرتضی مطهری و علی شریعتی، تا روایت آقا که خاطرات اوست از زندگیِ پدر. دنبال سوژهام، ایدهی دندانگیری که بتوانم از عشق و ارادت مردم، شفافتر بنویسم. اگر از محسوسات بنویسم، میشود هزاران هزار روایتی که خوانده میشود اما ماندگار نه. اگر از وهمیاتم بنویسم، از ادراکات شخصی، هیچ بعید نیست بزنم به بیراهه. از ضمیر پالوده هم به مدد تزکیه نکردن، بهرهای ندارم که دلخوش کنم به دریافتهای عمیق الهی و عقلانی.کتابها را ورق میزنم و چند خطی مینویسم. دخترم کتاب به دست، جلو میآید. با انگشت کوچکش خط آخر کتاب پینوروبو را نشانم میدهد. توی حاشیه کتاب چند خط کجوکولهی ریز، نشانده بیخ هم. کلافه جواب میدهم: "من که نمیتونم خط تو رو بخونم! به چه زبونی نوشتی مامان؟"سرش را نزدیک میکند، موهای آشفتهاش میخورد به صورتم و غلغلکم میدهد. زمزمه میکند توی گوشم؛ جوری که انگار بخواهد پیام رمزی مهمی را برساند. - نوشتم: کشور خوب ایران، برو صفحه بعد. بغلش میکنم.- عجب خط رمزی ممزی داری مامان!گونهاش را میبوسم. خیالش راحت میشود که پیامش را رسانده، چرخ میخورد لای کتابها، ورقهای پخشوپلا و اسباببازیهای ولو.
هر چیزی بنویسم جز امید به آینده، خطا رفتهام. صفحهی بعدی کشور خوب ایران، پر از امید است و روشنی. مگر میشود اینطور بجوشانی و به خروش درآوری اما امید را زنده نکنی؟ روایتی که بوی تلخی بدهد هیچ نسبتی با آقای شهید ایرانِ خوب، ندارد. دوباره زنگ میزنم به مسئول رسانهی مراسم تشییع. شاید هر روز نتوانم بروم توی جمعیت اما نمیخواهم از دست بدهم این روزها را. روزهایی که تلخاند اما چشم امید مردم را به آیندهای سبز، باز کرده است. سوژه بین مردم امیدوار چرخ میخورد. مردمی که سوگ را حماسه میکنند.
باشگاه ادبی گوهر
۵۳
۱۶:۵۳
توی وسایل آرشا ساعت دیدم، ساعت هوشمند با دو تا بند قابل تعویض!آرشا وقت نکرده بود برای یکبار هم که شده، بند ساعتش را عوض کند و آن بند پیلیسه پیلیسهای یا نارنجی را به ساعتش ببندد و دستش بیندازد و هی بزند روی صفحه ساعت تا روشن شود. سه تا بند ساعت کنار هم، توی جعبه مستطیلی نو نشسته بودند. لابد کادوی تولد گرفته یا کارنامه، شاید هم بیمناسبت غافلگیر شده اما مطمئنم که هیچوقت از روی ساعتش، نخوانده بود. باید میرفت کلاس دوم تا خانم معلم فرق عقربه ساعتشمار و دقیقهشمار را یادش بدهد.
حسرت به دل مادرش ماند که صدای آرشا دورگه شود، مثل مادر سرباز بمپوری که آرزو به دل ماند پسرش با پرشیای سفید پنوماتیک گرد و خاک راه بیندازد توی کوچه و او هی اسفند دود کند و پشت هم بگوید: "مبارکه مامان، الهی چرخش برات بچرخه."اما نه چرخِ ماشینِ سرباز بمپوری چرخید و نه عقربههای ساعت آرشا.
حسرت مثل پوستهای که میبندد روی لیوانِ چایِ از دهان افتاده، نشسته به دلشان. غم و غصه رسوب کرده توی صداهایی که جان ندارند بشکنند. اما حسرت را میخرند به قیمت ذلیل نشدن. حسرت میخرند، غیرت نمیفروشند.
نسا جعفری
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
حسرت به دل مادرش ماند که صدای آرشا دورگه شود، مثل مادر سرباز بمپوری که آرزو به دل ماند پسرش با پرشیای سفید پنوماتیک گرد و خاک راه بیندازد توی کوچه و او هی اسفند دود کند و پشت هم بگوید: "مبارکه مامان، الهی چرخش برات بچرخه."اما نه چرخِ ماشینِ سرباز بمپوری چرخید و نه عقربههای ساعت آرشا.
حسرت مثل پوستهای که میبندد روی لیوانِ چایِ از دهان افتاده، نشسته به دلشان. غم و غصه رسوب کرده توی صداهایی که جان ندارند بشکنند. اما حسرت را میخرند به قیمت ذلیل نشدن. حسرت میخرند، غیرت نمیفروشند.
باشگاه ادبی گوهر
۴۱
۲۰:۲۲
خاک کارش را بلد است به شرط اینکه دستِ خالی نماند. خاک سرِ زخم را میبندد...خاصیتش همین است. زخم که خوبشدنی نیست، جایش میماند و سوز هم میزند اما وقتی تن عزیزت توی خاک میرود، سرِ زخم هم میآید و تو میمانی و زخمی که نیشترت میزند اما لااقل سرش باز نیست.وقتی پیکری که نه، قطعهای هم نداری تا توی دستهای سرد خاک بگذاری، خاک میماند و روسیاهی... خاک میماند و بیچارگی... سرِ زخم، هر روز بازتر و بازتر میشود. وقتی خاک کارش را نکند، همه چیز کش میآید. مثل برق چشمهای ماکان که هر روز تیزتر از قبل، سرِ زخمت را باز میکند.
نسا جعفری
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
باشگاه ادبی گوهر
۹۵
۲۰:۲۳
شیرینی خورده
- برای ورود به مصلی رزومه قوی میخوان؟!
یک ساعتی از انتظارم در لابی ساختمان حجت دوست، برای گرفتن کارت اصحاب رسانه میگذشت.طبقات، لابی و حتی کوچه پر بود از خبرنگاران، عکاسان، مستندسازان و روایت نویسان ایرانی و غیر ایرانی که برای دریافت مجوز ورود به مصلی و ثبت مراسم تشییع آمده بودند. هر چند دقیقه یک بار، مردی به ورودی ساختمان میآمد و فهرستی ده نفره را صدا میزد و با خود به طبقه بالا میبرد.
در میان آن شلوغی چشمم روی دختر جوانی ماند که اضطراب خاصی داشت و دل آشوب بود.چشم در چشم که شدیم ناخودآگاه سوالی در مورد سابقه کاری لازم برای دریافت کارت پرسید، که نقطه آغاز مکالمه ما شد. از کنجکاوی من بود یا خون گرمی او، خیلی زود حرفمان در گرفت و فهمیدم اهل خوزستان است. دوربین به دست چیزی نزدیک به ۸۰۰ کیلومتر را برای عکاسی از مراسم تشییع آمده بود.هر چه از توزیع کارت ها میگذشت و نام او را صدا نمیکردند، بی قراریش بیشتر میشد. شایعه ای در بین حاضرین پیچیده بود که فرصت چاپ کارت برای همه داوطلبین کافی نبوده و عده ای از این مجال جا مانده اند.
هر کس که کارتش را میگرفت ، گویی که نامه اعمالش را به دست راستش داده باشند، فاتحانه از جمع جدا میشد و به سمت مصلی پر میکشید.
طاقت عکاس جنوبی طاق شده و به جان پوست گوشه ناخن هایش افتاده بود. برای نجات انگشت های بیچاره اش هم که شده، پرسیدم: شما چند وقته که عکاسی میکنی؟ بغضش را قورت داد و با صدایی گرفته گفت: دقیقا از آخرین روز قدسی که گذشت. من عکاس نبودم و الان هم اینجام که دینی رو ادا کنم. من باید برم و از مراسم عکس بگیرم. قول دادم...به این جا که رسید، اشک در چشمانش دویید. سکوت کرد و چند نفس عمیق کشید. اما هوای اضافی هم سد سیل پشت چشمهایش نشد و قطرات اشک نجیبانه و بی صدا از پلک هایش سقوط میکردند. صدای مردی که اسامی را میخواند همه توجه ها را به خود جلب کرد، ولی باز هم نه اسم او را خواند و نه اسم من را. دوباره انتظار در سالن حکمفرما شد.
برای دلگرمی به عکاس جوان نزدیک شدم و دستش را گرفتم. دنبال جمله ای برای تسلی دلش بودم اما ذهن خودم آنقدر به هم ریخته بود که گره چشمهایم به چشمانش، در سکوت خفه کننده ای باز شد.چه دلگرمی، وقتی حال خودم بهتر از او نبود. چه تسلی، وقتی ورود خودم هم قطعی نبود. اصلا چه حضوری وقتی قلبم از تصور تابوت رهبر شهیدم متلاشی میشد!خفگی سکوت درونم با صدای گرم خانم عکاس شکست؛ انگار او هم فهمیده بود هر دوی ما به ادامه این مکالمه نیاز داریم تا شاید او کمی سینه سبک کند و من هم از کلنجار ذهنی نجات پیدا کنم.گوشی اش را سمت من گرفته که تصویر جوان رعنایی با سربند لبیک یا حسین، قاب صفحه اش را پر کرده بود و گفت: دوربین مال این شهیده. مسئول رسانه پایگاه محلمون بود. منم توی پایگاه فعالیت های جهادی داشتم. شب ۲۳ رمضان بود و همه توی مسجد محل مشغول مراسم احیا بودیم. شهید اومد دم در قسمت خانم ها و مادرش رو صدا کرد. من هم خادم بودم و بیرون شاهد این ماجرا. شهید مادرش رو بغل کرد، حلالیت گرفت و گفت داره میره ایست بازرسی. نزدیکای سحر همون شب، در اثر حمله هوایی به ایست بازرسیشون عکاس پایگاهمون شهید میشه. هفته بعدش هم خواهر شهید دوربینش رو آورد پایگاه و گفت تا روزی که کار میکنه در خدمت انقلاب و اسلام باشه. شهید بعد از شهادت آقا مدام به فکر مراسم تشییع بود و همیشه میگفت مبادا شرمنده آقا شیم. باید برم تهران و باشم توی تشییع. این شد که من امروز اومدم تا کار نیمه تموم شهید رو تموم کنم.
از آن وقت هایی بود که از بهت و تعجب زیاد هیچی برای گفتن نداشتم. اصلا در برابر این حجم از شور و شعور چه میشد گفت. آخر حرفی را در دهانم چند بار مزه مزه کردم و به زبان آوردم که: نگران نباش اگر من و شما هم کارت نگیریم، همه این آدمهایی که این جا هستن، خواسته شهید رو انجام میدن و ان شاءالله مراسم به بهترین شکل رسانه ای میشه.
لبخند تلخی زد و گفت: حکایت من و این شهید فرق داره، آخه من شیرینی خورده اش بودم، جنگ فرصت نداد که همسر شهید باشم.
همان لحظه نامش را بلند صدا کردند و برای گرفتن کارتش از جا کنده شد. با خداحافظی سریع دور شد و من بهت زده را با سوالی بزرگ به حال خود رها کرد که چه چیزی جز برکت خون قائد شهید میتوانست تا این حد ما را مقاوم و استوار کند.
نگین مرادوندی
باشگاه ادبی گوهر
راوی ایران
ایتابله
- برای ورود به مصلی رزومه قوی میخوان؟!
یک ساعتی از انتظارم در لابی ساختمان حجت دوست، برای گرفتن کارت اصحاب رسانه میگذشت.طبقات، لابی و حتی کوچه پر بود از خبرنگاران، عکاسان، مستندسازان و روایت نویسان ایرانی و غیر ایرانی که برای دریافت مجوز ورود به مصلی و ثبت مراسم تشییع آمده بودند. هر چند دقیقه یک بار، مردی به ورودی ساختمان میآمد و فهرستی ده نفره را صدا میزد و با خود به طبقه بالا میبرد.
در میان آن شلوغی چشمم روی دختر جوانی ماند که اضطراب خاصی داشت و دل آشوب بود.چشم در چشم که شدیم ناخودآگاه سوالی در مورد سابقه کاری لازم برای دریافت کارت پرسید، که نقطه آغاز مکالمه ما شد. از کنجکاوی من بود یا خون گرمی او، خیلی زود حرفمان در گرفت و فهمیدم اهل خوزستان است. دوربین به دست چیزی نزدیک به ۸۰۰ کیلومتر را برای عکاسی از مراسم تشییع آمده بود.هر چه از توزیع کارت ها میگذشت و نام او را صدا نمیکردند، بی قراریش بیشتر میشد. شایعه ای در بین حاضرین پیچیده بود که فرصت چاپ کارت برای همه داوطلبین کافی نبوده و عده ای از این مجال جا مانده اند.
هر کس که کارتش را میگرفت ، گویی که نامه اعمالش را به دست راستش داده باشند، فاتحانه از جمع جدا میشد و به سمت مصلی پر میکشید.
طاقت عکاس جنوبی طاق شده و به جان پوست گوشه ناخن هایش افتاده بود. برای نجات انگشت های بیچاره اش هم که شده، پرسیدم: شما چند وقته که عکاسی میکنی؟ بغضش را قورت داد و با صدایی گرفته گفت: دقیقا از آخرین روز قدسی که گذشت. من عکاس نبودم و الان هم اینجام که دینی رو ادا کنم. من باید برم و از مراسم عکس بگیرم. قول دادم...به این جا که رسید، اشک در چشمانش دویید. سکوت کرد و چند نفس عمیق کشید. اما هوای اضافی هم سد سیل پشت چشمهایش نشد و قطرات اشک نجیبانه و بی صدا از پلک هایش سقوط میکردند. صدای مردی که اسامی را میخواند همه توجه ها را به خود جلب کرد، ولی باز هم نه اسم او را خواند و نه اسم من را. دوباره انتظار در سالن حکمفرما شد.
برای دلگرمی به عکاس جوان نزدیک شدم و دستش را گرفتم. دنبال جمله ای برای تسلی دلش بودم اما ذهن خودم آنقدر به هم ریخته بود که گره چشمهایم به چشمانش، در سکوت خفه کننده ای باز شد.چه دلگرمی، وقتی حال خودم بهتر از او نبود. چه تسلی، وقتی ورود خودم هم قطعی نبود. اصلا چه حضوری وقتی قلبم از تصور تابوت رهبر شهیدم متلاشی میشد!خفگی سکوت درونم با صدای گرم خانم عکاس شکست؛ انگار او هم فهمیده بود هر دوی ما به ادامه این مکالمه نیاز داریم تا شاید او کمی سینه سبک کند و من هم از کلنجار ذهنی نجات پیدا کنم.گوشی اش را سمت من گرفته که تصویر جوان رعنایی با سربند لبیک یا حسین، قاب صفحه اش را پر کرده بود و گفت: دوربین مال این شهیده. مسئول رسانه پایگاه محلمون بود. منم توی پایگاه فعالیت های جهادی داشتم. شب ۲۳ رمضان بود و همه توی مسجد محل مشغول مراسم احیا بودیم. شهید اومد دم در قسمت خانم ها و مادرش رو صدا کرد. من هم خادم بودم و بیرون شاهد این ماجرا. شهید مادرش رو بغل کرد، حلالیت گرفت و گفت داره میره ایست بازرسی. نزدیکای سحر همون شب، در اثر حمله هوایی به ایست بازرسیشون عکاس پایگاهمون شهید میشه. هفته بعدش هم خواهر شهید دوربینش رو آورد پایگاه و گفت تا روزی که کار میکنه در خدمت انقلاب و اسلام باشه. شهید بعد از شهادت آقا مدام به فکر مراسم تشییع بود و همیشه میگفت مبادا شرمنده آقا شیم. باید برم تهران و باشم توی تشییع. این شد که من امروز اومدم تا کار نیمه تموم شهید رو تموم کنم.
از آن وقت هایی بود که از بهت و تعجب زیاد هیچی برای گفتن نداشتم. اصلا در برابر این حجم از شور و شعور چه میشد گفت. آخر حرفی را در دهانم چند بار مزه مزه کردم و به زبان آوردم که: نگران نباش اگر من و شما هم کارت نگیریم، همه این آدمهایی که این جا هستن، خواسته شهید رو انجام میدن و ان شاءالله مراسم به بهترین شکل رسانه ای میشه.
لبخند تلخی زد و گفت: حکایت من و این شهید فرق داره، آخه من شیرینی خورده اش بودم، جنگ فرصت نداد که همسر شهید باشم.
همان لحظه نامش را بلند صدا کردند و برای گرفتن کارتش از جا کنده شد. با خداحافظی سریع دور شد و من بهت زده را با سوالی بزرگ به حال خود رها کرد که چه چیزی جز برکت خون قائد شهید میتوانست تا این حد ما را مقاوم و استوار کند.
باشگاه ادبی گوهر
۵۲
۸:۰۴