لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷ر
۹۳۴ عضو

راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷

ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۵ مرداد
thumbnail

۷۶

۷:۲۷

تقدیم با احترام از طرف جامانده‌ای از جاماندگان اربعین
undefinedاربعینی دیگر...
موقع برگشتن از کربلا، روز آخر، کربلایی‌های حسینیهٔ ابومرتجی همه در یک ردیف کنار دیوار می‌نشینند. اولش که نگاهشان میکنی، فکر میکنی یک رسم هرساله دارند. رسم است یا هر چه... زائران همهٔ روز آخر سفر پیاده‌روی اربعین در یک ردیف کنار دیوار می‌نشینند و تکیه می‌زنند به دیوار. هر که را می‌بینی، دارد خودش را میان زائران ردیف‌شدهٔ کنار دیوار جابه‌جا می‌کند. بعد خوب که نگاهشان می‌کنی، در چهرهٔ همه‌شان غم می‌بینی. نفست تنگ می‌شود از غمی که دارند. حق دارد نفس که تنگ شود؛ آن‌قدر که جای همهٔ نداشته‌هایت، همهٔ آنچه را که فقط تعریفش را در روضه‌ها شنیده‌ای، در تن و بدنت درد بگیرد و زیر لب بگویی: «چقدر جای یک خواهر و برادر خالی است» در گوشه‌گوشهٔ دنیا.
و آرزو کنی کاش زمین نه، زمان نه، کاش آسمان هم کربلا باشد و هر روز اربعین باشد.کربلا باشد تا برادری حق‌طلب نگذارد حرف حق زمین بماند. اربعین باشد تا خواهری حق‌شناس برگردد به حق و حقیقت.
همان‌جا میان زائران دست به دعا برمی‌داری و دستِ نفس تنگ و خستهٔ خودت و هر زائری را می‌گیری و در دست حق و حقیقت می‌گذاری، تا رهایمان کنند؛ تا پر و بالی دوباره بگیریم تا رهایی، تا تازه شویم مثل حق و حقیقت، تا اربعینی دیگر...
صل الله علیک یا سیدالشهدا، یا امام حسین علیه‌السلام undefinedundefined
undefinedمرضیه کرنوکر
۱۵مرداد۱۴۰۵
#اربعین_حسینی
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۸۴

۱۱:۱۹

thumbnail
undefined هزاران خامنه‌ای
مرز را زده بودند، عراق را زده بودند و زائران امسال کمتر که هیچ، بیشتر هم شده بودند. وقتی معلوم شد در لیست زائرین امسالم، دوستانم به شوخی گفتند «شهید می‌شوی» و یکی دو نفر پرسیده بود «ضروری است؟» بود؛ ضروری‌تر از آب و غذا و هوا. با آب و غذا آدم زنده می‌ماند و با حسین (ع) زندگی می‌کند. فارغ از اهمیت اربعین و نماد بودنش و چه و چه می‌خواستم زندگی کنم. و چه قدر آدم که زنده‌اند و زندگی نمی‌کنند...
خداراشکر از شلوغی زائرین، ماشین به زور گیر می‌آمد و چه در رفت و چه در برگشت با مکافات وسیله گیرمان آمد. به هر طریق به خانه پدری رسیدیم؛ نجف. صف زیارتش آن‌قدر طولانی بود که هرگروه که جلوتر می‌رفت ما می‌نشستیم تا نوبتمان بیاید.
از همان جا شروع شد. از «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» که قطع نمی‌شد تا پوسترهای رهبر جدیدیمان با جملات «انا علی العهد» بر روی آن. زائران، اجتماعات را با خود به صف زیارت نجف هم کشانده بودند. اما نه! کمی قبل‌تر بود. روی پله‌های برقی حین ورود به شهر نجف که « لبیک یا خامنه‌ای» را سمت چپی‌ها می‌گفتند و سمت راستی‌ها تکرارش می‌کردند. دیدن ویدئوهای آپلود شده از اجتماعات هم میان گرمای عراق و «امشی امشی» عراقی‌ها قوت قلب بود.
اصلا اربعین امسال یک چیزیش می‌شد. رنگ و بوی یک عزای بر دل نشسته را داشت. بچه‌های کاروان عکس رهبر شهید را برای هدیه به عراقی‌ها آورده‌ بودند؛ در پیاده‌روی به سمت کربلا، هدیه می‌دادند و عراقی‌ها تصاویر را بالای سر می‌بردند.
موکب‌هایی که عکس شهدا را داشتند هم کم نبودند، موکب‌هایی که کنار قاب فرماندهان بزرگ کوله صورتی داشتند! آنقدر همه جا پر از او بود که حتی روی کلمن‌های آب هم نقش «رهبر شهید» خورده بود. در حرم ارباب هم، قصه باز قصه خادمش بود. باز «لبیک یا خامنه‌ای»‌ها بود که در حرم امام حسین(ع) می‌پیچید.
امسال که زودتر از همه ما به حرم رفت، هزار هزار نفر در این مسیر به نیت رهبر شهید قدم برداشت.
بعضی انسان ها تکثیر می‌شوند در طول زمان و مکان. نسل‌ها از بشر می‌آید و می‌رود و تنها نامی که می‌ماند، نام آنهایی است که وصل به حسین‌اند. مثل او...مثل شهید سید علی خامنه‌ای.
undefined فاطمه بازگیر
اربعین۱۴۰۵
#اربعین_حسینی
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۱۳۶

۱۶:۴۰

۱۶ مرداد
undefinedدر حریم سکوت و نور
روز اربعین، به رسم همیشه، همراه خانواده‌ام به مکانی رفتیم که گویی زمینش، کمی از آسمان فاصله دارد. بی‌هدف نبود؛ انگار قلبی که از هیاهوی بی‌امان شهر، از روزمرگی‌ها و از غبارهای نشسته بر جان خسته شده بود، آدرس این قطعه از بهشت را خوب می‌دانست.
وارد گلزار که می‌شوم، گویی زمان رنگ دیگری به خود می‌گیرد. صدای رفت‌وآمدها، بوق ماشین‌ها و اضطراب فرداها، پشت این مکان مقدس جا می‌ماند. مادرم هم همیشه می‌گوید: «فارغ از جایی که حضور دارند، حتی مزارشان هم بهشت این دنیاست.» اینجا، در میان این سنگ‌های سپید و منظم که هر کدام قصه‌ای از یک پرواز را در سینه دارند، سکوتی است که بر جان می‌نشیند. به سنگ‌ها که نگاه می‌کنم، نام‌ها را می‌خوانم؛ جوانانی که بهار عمرشان را در راه وطن و آرمانشان بخشیدند. با دیدن این همه ایثار، بغضم را به سختی قورت می‌دادم. هر نسیمی که از میان سربندهای سه‌رنگِ سرخ و سفید و سبزی که از سقف آویزان شده بود، گویی یک پیام داشت: «دنیایی که در آن غرق شده‌ای، گذراست؛ آنچه می‌ماند، ردپای عشق است و خلوص.»
اینجا زمین بوی تربت می‌دهد و آسمان، بوی حضور. چه آرامش عجیبی است وقتی می‌فهمی در میان کسانی هستی که با تمام وجودشان، به معبودشان رسیدند. من از این بهشت کوچک، با کوله‌باری از سکوت و سبکی برمی‌گردم؛ انگار شهدا، همان‌طور که همیشه نگهبان این خاک بوده‌اند، امروز نگهبان آرامش گمشدهٔ من شدند.
undefinedمه‌کیا هاشمی‌فر۱۵ مرداد ۱۴۰۵
#اربعین_حسینی
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۱۱۴

۱۱:۲۷

۱۷ مرداد
thumbnail
undefinedنه به اعدام
نفسی عمیق می‌کشم و دستی به سر و صورتم؛ بلکه کلماتِ به‌هم‌ریخته و آشفتهٔ ذهنم کمی سر و سامان بگیرد.
خبر شهادت مداح جوان را ابتدا در استوری‌های اینستاگرام دیدم. اوایل هشتگ زده بودند: «#حمیدرضا_رجب‌زاده». چیزی از ماجرا سر درنمی‌آوردم. گفتم لابد یکی از شهدای نظامیِ جنگ یا مناطق عملیاتی است. اما مدتی نگذشت که تمام نوت‌ها، ریلزها، استوری‌ها و کانال‌هایم پر شد از خبر شهادت؛ یا بهتر بگویم، خبر و روایتِ به شهادت رسیدنِ علی‌اکبر دیگری...
باز هم عده‌ای به بهانهٔ پول و غرب‌دوستی و با بی‌رحمی، دست به جنایتی دیگر زدند.دزدیده‌اند؛شکنجه کرده‌اند؛تکه‌تکه کرده‌اند؛قلبش را از سینه بیرون کشیده‌اند؛سوزانده‌اند؛ و از این جنایت فیلم گرفته و منتشر کرده‌اند و در قبال دِرهم، دَرهم کردند جگرگوشهٔ مادری را. و ما که از دور، خبرش را شنیدیم، با هر کلمه‌اش سوختیم و قلبمان تکه‌تکه شد.
از این اتفاق همانند ماجرای روح الله و آرمان، وطن فروش‌های پهلوی‌دوست خفه‌خون گرفتند! استوری نگذاشتند و چیزی نگفتند، ولی ما می‌گوییم؛ ما فراموش نمی‌کنیم.
آقای قوه قضاییه این بار ما هشتگ نه به اعدام می‌زنیم. این وحوش نباید اعدام شوند! باید همانگونه که پرپر کردند جوانمان را، سلاخی و در ملأعام قصاص شوند، تا عبرت شود برای دیگران. مجازاتی که هم مرهمی هرچند کوچک بر دل مادر داغدار حمیدرضا باشد و هم نشان دهد که خون جوانان این سرزمین بی‌پاسخ نمی‌ماند.
حالا همهٔ ما منتظر نوای دل‌انگیز اذان صبح هستیم؛ اما مبادا در اجرای عدالت تعلل شود و دست کسی بلرزد که خدای ناکرده، جوان دیگری چنین سرنوشتی پیدا کند.
بدانید شهادت، آرمان و مردم ما را از پا نمی‌اندازد؛ بلکه ملتی را بیدارتر و دل‌ها را روشن‌تر می‌کند. حمیدرضا آن‌قدر روضهٔ ارباارباشدنِ اربابش را خواند تا خودش نیز، مظلومانه و علی‌اکبروار، جان داد؛ که هنوز پس از دو هفته، اثری از پیکر پاکش پیدا نشده است.
آقای قوهٔ قضاییه!تسکین دل مادر داغدار حمیدرضا و مردم عزادارمان، چیزی جز اجرای عدالت نیست.
undefinedرمیصا عالی‌زاده
۱۷مرداد۱۴۰۵
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۶
undefined۱

۱۲۷

۱۹:۰۲

۱۹ مرداد
undefinedمرثیه‌ی قدم‌ها
#بخش_اول
از سکوتِ کوهستان تا غوغایِ جان...ساعت ۲:۳۰ بامداد؛ سکوتِ پیش از طوفانِ عشق...از ازل، سنتِ عزاداریِ حسین (ع) بر مدارِ اصالتِ خون می‌چرخید؛ که هرکس در جغرافیایِ جانش، در همان کوچه‌هایی که پاهای اجدادش خاک را به جستجوی حق می‌کاویدند، علمِ عزا برپا کند؛ تا مبادا یادِ حسین (ع) در هیاهویِ غریبِ شهر، زیرِ خاکِ فراموشی دفن شود. من از نسلِ همان‌هایی‌ام که طعمِ تلخ و شیرینِ محرم و صفر را در حسینیه‌هایِ سرد و صخره‌ایِ لواسان چشیده‌اند؛ همان‌جا که صدایِ لرزانِ روضه‌خوان، در هُرمِ آتشینِ اجاق‌گازهایِ آشپزخانه‌ی حسینیه گره می‌خورد و رسم‌هایِ کهن، همچون میراثی مقدس و لرزان، از دستانِ پینه‌بسته‌ی پدرانمان به ما رسیده است‌.اما امسال، تقدیر، ورقِ زندگی‌ام را با دستِ عنایت برگرداند. برای اولین بار، دلم در کوچه‌هایِ خلوتِ روستایمان جا مانده و قدم‌هایم... آه از قدم‌هایم که این بار هم، در جاده‌هایِ بی‌انتهایِ کربلا نیست. گویی سهمِ من از اربعینِ امسال، نه همنشینی با ستون‌هایِ باشکوهِ طریق‌الحسین، که هم‌نفس شدن با خیلِ جامانده‌هایی است که از هر سو، به سویِ قبله‌یِ تهران، یعنی حرمِ عبدالعظیم حسنی، سرازیر شده‌اند. چه تقدیرِ شکوهمند و در عین حال، رنج‌آوری! که اگر سهم‌مان از کربلا، نرفتن بود، سهم‌مان از اربعینِ امسال، خادمی و خدمت است. ما اینجا، در کناره‌یِ خیابانی که قرار است فردا زیرِ گام‌هایِ هزاران عاشق به لرزه درآید، موکبِ عشق علم کرده‌ایم؛ قطره‌ای حقیر و لرزان در پیشگاهِ این دریایِ مواجِ دلتنگی.در این خلوتِ نیمه‌شب، در آن لحظه‌یِ معلق میانِ سکوت و هیاهو، که تنها خدا و دلِ بی‌قرارم شاهدِ این تپش‌هاست، قلم را به سویِ کاغذ می‌کشانم. نمی‌دانم چرا؟ نمی‌دانم چطور؟ فقط می‌دانم وقتی قرار است خادمِ حسین باشی، قلم دیگر مالِ تو نیست؛ خود به خود بر کاغذ، مرثیه می‌نویسد. من هم مثلِ شما، از فردا چیزی نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم وقتی عقربه‌ها ساعت ۴ را نشانه بگیرند و من در دلِ سیاهیِ شب بیدار شوم تا ساعت ۵، کنارِ رفقایِ هم‌سنگرم بایستم، تمامِ معادلاتِ خواب و بیداری، تنها به نامِ او حل می‌شود. امام حسین (ع) است دیگر؛ حساب و کتابش با منطقِ خشکِ ما نمی‌خواند، او با ضرب‌آهنگِ قلب‌ها سخن می‌گوید...
undefinedروناک کوشکستانی
اربعین1448ه.ق/ تهران
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۵۸

۱۸:۴۶

undefinedمرثیه‌ی قدم‌ها
#بخش_دوم
سحرگاهِ ری؛ وقتی خورشید، با تپشِ دل‌ها برخاست...بیداری به ساعت ۵ کشیده شد. از ساعتِ قرارمان گذشته بود، اما در مسیرِ عشق، هیچ‌گاه دیر معنایی ندارد. هنوز در خانه‌ بودم، اما روحم پیش پایِ آن زائرانِ سحرخیز که قدم از قدم برمی‌دارند، پرسه می‌زد. پس چادر به سر کرده آماده شدم. هوا به روشنی می‌زد؛ گویی آسمان در حالِ آماده شدن برایِ تماشایِ این عشق بود. از ماشین پیاده شدم و به سوی موکب خودمان قدم تند کردم. هنوز موکب‌ها به کمال راه نیفتاده بودند، اما جاده، از همین حالا، غرق در جریانِ بی‌انتهایِ عشق بود. پیر و جوان، مرد و زن؛ از لقمه‌هایِ نان و پنیر تا کاسه‌هایِ گرمِ عدسی که خادمان با التماسی از سرِ محبت، میانِ جاده می‌کشیدند تا رهروان، لحظه‌ای توقف کنند و نفسِ تازه از غبارِ مسیر بکشند.عقربه‌ها چرخیدند؛ خورشید هنوز از افق سر برنیاورده بود، اما قلبِ این جاده از همین حالا با شدت می‌تپید. اولین چایِ روضه با عطرِ دلتنگی دم کشید و من، میانِ هیاهویِ خادمین موکب، بالاخره درک کردم که کجایِ جهان ایستاده‌ام.ما در خیمه هنر مستقر شدیم؛ جایی که سربندهای یا لثارات الحسین، با نامِ ارباب بی‌کفن، جان می‌گیرند و به کالبدِ زائران، هویتِ عشق می‌بخشند. من برایِ چاپ و کارهایِ فنی نمی‌رفتم؛ دلم می‌خواست میانِ غبارِ قدم‌هایِ مردم باشم. من، با همان خجالتِ همیشگیِ اولِ راه، با همان تردیدی که همیشه در قدم‌هایِ نخستین در وجودم رخنه می‌کند، اولین سربند را به دست گرفتم. اولین مخاطبم، پسر نوجوانی بود که تنها آمده بود؛ با چشمانی که انگار از تنهایی می‌لرزید. وقتی خودش خواست سربندش را برایش ببندم و گره کنم، و آن تشکرِ ساده‌اش را شنیدم، نمی‌دانید چقدر به جانم نشست؛ گویی آن گره، به قلبِ من زده شد.از آنجا بود که ترسم ریخت و شدم همان دختر همیشگی. حالا دیگر من بودم که بچه‌ها را صدا می‌زدم تا برایشان سربند ببندم. و برای پیرمردها و پیرزن‌ها، با تمامِ توان، پارچه را دورِ بازویِ لرزانشان محکم گره می‌کردم.«عاقبت‌بخیر شی دخترم...»«عاقبت‌بخیر شی پدر جان...»هر گره، یک دعا بود؛ هر گره، پیوندی بود میانِ زمین و آسمان. وقتی کمر خم می‌کردم تا برای نوهٔ پیرزنی سربند ببندم، او با نگاهی که از میانِ غبارِ آسمان می‌بارید، بوسه‌ای بر سرم می‌نشاند و دست‌هایِ لرزانش را به سویِ آسمان بالا می‌برد. یا آن پیرزنِ خسته‌ای که دورِ ویلچرش، سربند می‌بستم و او با نگاهی که تمامِ خستگی‌ام را به چشمانش می‌کشید، از من سپاسگزاری می‌کرد.حتی کودکی که بر کالسکه نشسته بود، وقتی سربندش را می‌بستم، گوشهٔ چادرم را با انگشتانی کوچک در دست می‌گرفت و لبخندی می‌زد که انگار از میانِ گل‌هایِ بهشت می‌آمد. مگر انسان، جز این لبخندها و این آرزوهایِ قشنگ، به چه چیزی در این جهان نیاز دارد؟
undefinedروناک کوشکستانی
اربعین1448ه.ق/ تهران
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۴۶

۱۹:۰۴

undefinedمرثیه‌ی قدم‌ها
#بخش_سوم
و اینک، سایه‌هایِ زخمی و تپشِ خون در رگ‌هایِ جاده...آفتاب، حالا دیگر تیز شده بود؛ مثلِ تیغِ برانِ عطش، بر پوستِ جاده می‌کشید و سایه‌ها نیز، از شدتِ گرما، گویی در میانِ غبارِ مسیر، از پا درآمده و پنهان شده بودند. در آن میان، موکبِ کناری، غنیمتِ جان بود؛ جایی که با بستنی‌هایِ سرد، برای لحظه‌ای کوتاه، ما را مهمانِ خنکایِ زندگی می‌کردند.در آن لحظات، فقط به آدم‌ها نگاه می‌کردم. دستهٔ زنانِ کفن‌پوش، دستهٔ سینه‌زنان، و دخترانی که با آوازِ جانسوز، می‌خواندند. ناگهان پیرمردی کنارِ موکب ایستاد. سربند را به سمتش گرفتم. با صدایی که از اعماقِ سالیانِ درازِ عزاداری می‌آمد، گفت: «اجرت با امام حسین (ع) دخترم، لطفاً دورِ بازویم ببند...»وقتی دستم با ساقِ دستش برخورد کرد، لرزیدم. آستینِ پیراهنش خالی بود؛ خالی و بی‌روح. آن لحظه، انگار زمان ایستاد. سبک بود، اما سنگین‌تر از تمامِ کوه‌هایِ جهان. اشک در چشمانم حلقه زد و با دستانی که حالا به شدت می‌لرزید، پارچه را دورِ بازویِ تهی‌اش گره زدم. گمانم اشک‌هایم را دید؛ چون لبخند زد و با صدایی که حکایت از جبهه‌ها داشت، گفت: «چشمات تر نباشه دخترم، چیزی نیست که، جفتشو تو جبهه جا گذاشتم...»نگاهی انداختم؛ راست می‌گفت. دست‌هایش از آرنج قطع شده بود. آن لبخندِ آخرش، پر از حرف بود؛ پر از روایتِ رنجِ رفتن و شکوهِ ایستادگی. من همان‌جا، کنارِ دیوارهٔ فلزیِ موکب، روی زمین خم شدم و سرم را در آغوشِ تنهاییِ خود گرفتم. اشک‌هایم بند نمی‌آمد. آنجا، آن لحظه، من دیگر در مسیر نبودم؛ من در میانِ خودِ روضه نشسته بودم. آنچه دیدیم، آنچه حس کردیم، خود روضهٔ مجسم بود؛ خون و اشک و حیا در میانِ جاده.
حالا از لالاییِ رقیه تا سپیده‌دمِ عشق...خورشید، حالا با تمامِ توان، دشتِ نینوا را برایمان مجسم می‌کرد؛ تا شاید از شدتِ عشق به اباعبدالله، بیشتر ببینیم. از کودکِ شیرخواره در آغوشِ پدر، تا دخترکِ سه ساله‌ای که چادرش را محکم گرفته تا در مسیرِ ری زمین نخورد؛ همه در یک جریانِ واحد بودند. اینجا، از هر قوم و زبانی، همه برای یک هدف آمده‌اند. همه یک صدا می‌خوانند: «ساقی عطشان... ارباب بی‌کفن...»وقتی برایِ کمی نفس تازه کردن به داخلِ موکب رفتم، گرما به اوج رسیده بود. چند پسر نوجوان، از همان‌هایی که شک ندارم از آیندهٔ این سرزمین‌اند، توجهم را جلب کردند. از کرج آمده بودند؛ خوش‌زبان، شوخ، اما با چنان متانتی که آدم را به احترامِ بی‌حد و حصر واداشته بود. با لبخند اجازه خواستند تا سربندشان را خودشان مُهر بزنند. چقدر خوب بود که دیدیم نسل‌ِ ما، چقدر راحت و با چه معرفتی می‌توانند در کنار هم باشند. آن‌ها با نگاهی که هیچ قضاوت و مقایسه‌ای نداشت، دنیا را زیبا می‌کردند.در میانِ این هیاهو، ناگهان صدای لالایی‌ای، سکوتِ درونم را شکست. مادری جوان را دیدم که لبِ جدول، کودکش را در آغوش کشیده و با صدایی که از میانِ بغض، برای فرزندش لالایی می‌خواند؛ لالایی‌ای که گویی از میانِ سینهٔ سه ساله‌ی کربلا، برمی‌خواست.دوباره با تمامِ وجود با خودم گفتم: همهٔ این‌ها روضه است... همهٔ این‌ها عشق است.
سخنم را کوتاه می‌کنم؛ این سنگینیِ خستگی که بر شانه‌هایمان نشسته، شیرین‌ترین آسایشِ عمرمان است. دوست داشتم لحظه به لحظه را بنویسم، اما قلم است دیگر؛ زبانِ بی‌چون و چرایی دارد که نمی‌داند، و هر طور که دلش می‌خواهد، بر کاغذِ دل، مرثیه می‌نویسد.
undefinedروناک کوشکستانی
اربعین1448ه.ق/ تهران
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۷۱

۱۹:۵۹

راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
به پیشنهاد خانم کرمی‌نژاد، اول قرار بود زحمت ترجمه و اجرا رو خانم بخشی بکشن. همون شب، خواهر، داماد و سلین جمشیدی، خواهرزاده، خردسالشون، در حمله وحشیانه صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی در دورود به شهادت رسیدن. چند روزی هم بخاطر بارونی بودن هوا و سرماخوردگی و... ضبط به تعویق افتاد. و امروز آمریکا با پذیرش شروط مقتدرانه ایران برای مذاکره، در اصل شکست خودش در این جنگ رو پذیرفته و دست از پا درازتر، عقب‌نشینی کرده. این جنگ تا پذیرش کامل شروط ایران، برای ما یه پرونده ناتمامه. برای شادی روح شهدا و امام شهیدمون، صلوات بفرستین.
thumbnail
و خواهری که به خواهر شهیدش پیوست
شادی روحش صلوات undefined
undefined۳
undefined۲

۹۸

۲۱:۱۴

۲۱ مرداد
thumbnail
undefined خاک سرد نیست.
هرسال این روزها دلتنگ می‌شوم؛ درست قبل از تمام شدن محرم و صفر، دلم برایش تنگ می‌شود؛ اما فعلاً نمی‌کنم دلم برای این محرم زیاد تنگ شود. در این محرم، عزیزتر از جانم را به خاک دادم؛ به خاکی که هیچ‌وقت، برای هیچ‌کس سرد نمی‌شود. خیلی‌ها عکس گرفتند، خیلی‌ها روایت نوشتند، شرح حال کردند از غم و اندوهشان؛ اما مطمئنم هیچ قلمی و هیچ تصویری نتوانست حال ما را روایت کند. حالِ ما که رقیه بودیم و می‌خواستیم از داغ پدر جان دهیم، اما برای اقتدار امت چون زینب ایستادیم و فریاد زدیم که در این واقعه، جز زیبایی چیزی ندیدیم.
گفتنش راحت است، ولی زندگی کردنش سخت‌ترین کار دنیا بود؛ در مجلس پدرمان باید اشک از چشم می‌دزدیدیم، تا دشمنمان ضعفمان را نبیند. از داغ پدر کمر شکسته بود، اما مشت گره می‌کردیم که دشمنمان ببیند. فدای ما شده بود کسی که فدایش بودیم و ما خجل در کف خیابان مبارزه می‌کردیم. ایستادن مثل حضرت زینب خیلی سخت بود. عدل الهی جان دادن ما بود؛ ما را چه سود این شرمندگی را؟
انگار این خاک برای مرید علی(ع) هیچ‌وقت سرد نمی‌شود؛ انگار فراموشی در مذهب ما نمی‌گنجد؛ انگار تاریخ باید تکرار شود تا دوباره عاشورا تکرار شود. نه صحرای محشر بعد از هزاران سال در برگ‌های تاریخ گم شد، نه قرار است اسفندماه ایران در تاریخ کمرنگ شود؛ چون این رسم شیعه است که تا جان دارد، مرید اهل‌بیت علی(ع) است.
undefinedفاطمه نصرالهی
۱۹مرداد۱۴۰۵
undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah

۴۱

۱۲:۳۶