لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷ر
۹۵۸ عضو

راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷

ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ خرداد
undefinedتشییع یک ایران
خبرش، دل را می‌خراشید. حوالی سالگرد جنگ ۱۲ روزه، پیگیر اخبار بودم‌. از سالگرد این دانشمند تا آن شهید؛ حتی عکس‌های مراسم گلزار شهدای شهر خودمان را بالا و پایین می‌کردم که خبر جدیدی آمد‌. جزییات مراسم تشییع رهبری بود. جور دیگری تکانم داد. می‌دانستم شهید شده... اینقدر این مدت پای هر خبر و رسانه‌ای عبارت «رهبر شهید» را خودم دیده بودم که نیاز نبود کسی بگوید ولی اطلاعیه‌اش مثل خیبرشکنی بود که یکباره در میان افکارم خورد. انگار تایم لاین زندگی را عقب بکشند و دوباره برت گردانند به نقطه اعلام شهادت!
می‌خواستم کسی را پیدا کنم و خبر تشییع را نشانش بدهم. انگار کسی هنوز نداند او رفته است. انگار دوباره شهیدش کرده باشند! یکجا، اگر ممکن بود جان آرام‌تر شود میان تجمعات بود و موکب خودمان. رفتم آنجا. از باقی هم پرسیدم: «دیدید خبر را؟»نمی‌دانم! شاید دنبال این بودم یک نفر بردارد بگوید تکذیب شد. اما همه مهر تایید گذاشتند بر آن. خبر را به پشت جبهه‌های افکارم فرستادم. دکمه دوربین را زدم و از پشتش نگاه کردم. قاب را روی بچه‌ها بستم که نوجوانی روی دست‌هایشان نقاشی می‌کشید. ذوق داشتند. می‌خندیدند. دنیای کودکانه‌شان وابسته به رنگ گواش‌ها بود و پرچم ایران بر گونه‌هایشان. خود برگه ایستگاه نقاشی را هم نقاشی کرده بودند! دوربین را خاموش کردم. فقط تشییع رهبر نبود. تشییع نوه کوچک شیرخواره‌اش هم بود؛ تشییع دخترش... تشییع کسی که دیگر کسی مثل او ما را فرزندانم خطاب نخواهد کرد...خبر تشییع یک ایران بود!

undefinedفاطمه بازگیر
۲۴خرداد۱۴۰۵

#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۴

۱۶۲

۹:۵۳

۲۵ خرداد
thumbnail
#ببینید
ایرانی که همچنان پابرجاست پرچمی که همچنان بالاست... undefined
نویسنده: زینب بهاروند گوینده: سبحان عالی‌زاده
undefinedکاری از رمیصا عالی‌زاده

#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۸
undefined۱

۲۳۶

۱۲:۱۲

۲۶ خرداد
thumbnail
undefinedیا لثارات الخامنه‌ای
آقاجان، شنیدن خبر مراسمِ تشییع پیکر نازنینت، طاقتم را ربوده است. نفس‌ در سینه‌ام راه فرار ندارد. دردی تیرکشان قلبم را می‌فشارد. بغضی روضه‌خوان در گلویم گیر کرده است. چشمانم از حلقه حلقه‌ی اشک لبريز شده‌اند. برای خونخواهی خون به ناحق ریخته‌ات، هر شب در میدانِ خیابان آواره‌ام. آقاجان، غم دوری‌ات هر روز قد می‌کشد و بزرگتر می‌شود. محرم از راه رسید. آن شب عاشورایی که به آقای کریمی گفتی: «ای ایران بخوان» و تمام دنیا را زیر و رو کرد، از خاطر هیچ ایرانی با غیرتی نخواهد رفت. آن شب به افتخارت، تمام ایران ایستاد! همراه با حاج محمود، ای ایران را با صدای بلند سر داد و بر خود بالید! آقاجان، چگونگی ایستادن را تو به ما یاد دادی. از تو یاد گرفته‌ایم که با ایستادن است که می‌مانیم. حالا به خونخواهی‌ات مانده‌ایم در میدانِ خیابان تا سید مجید دلگرم شود. مانده‌ایم در خیابان تا پرچم سرخ یا لثارات الخامنه‌ای را با یا لثارات الحسین پیوند بزنیم. می‌مانیم تا محرم و صفر را زنده بداریم. می‌مانیم تا ایران جانمان بماند، تا تنگه هرمز به روی دشمنان باز نشود! آقاجان، سوزناکی داغ بچه‌های مدرسه میناب در دلمان هر روز شعله‌ورتر می‌شود. هنوز از ماکان عزیز، هیچ خبری نیست! دشمن سفاک، ناوچه دنا را برای تفریح، با اژدری هولناک، به قعر دریا فرستاد! بیست نفر از ناوبانان عزیزمان هنوز برنگشته‌اند! آقاجان، می‌شود برگردی تا پیدایشان کنیم؟!
undefinedعصمت نیک‌سرشت/ دورود
26خرداد1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۴

۱۰۲

۷:۵۸

thumbnail
این محرمخیابان روضه‌ای مجسم شده!امشب؛یک صندلی خالی گذاشته بودند و یک چفیه بر آن.
undefinedفاطمه بازگیر
26خرداد1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۲

۱۴۹

۱۱:۵۰

۲۷ خرداد
undefinedلشکر ملخ‌ها
در این صد و اندی شب، انگار خدا داشت مردمِ مبعوث را امتحان می‌کرد. زیر باران آمدند، زیر بمب آمدند، زیر سایه‌ی سنگینِ جنگنده‌ها آمدند و با جان‌هایی که در خطر بود، میدان را خالی نکردند. اما این‌بار ماجرا فرق می‌کرد؛ انگار که لشکر ابرهه این‌بار در قالبِ لشکر ملخ‌ها حمله کرده باشد!
اولین‌شان را روی چادرم دیدم. آرام چادر را تکاندم؛ البته ملخ که هیچ، طوفان هم نمی‌توانست چادر را از سرم بردارد. با یک تکانِ خانمانه، طوری که وقارِ حجابم حفظ شود، ملخ را راهیِ جای دیگری کردم. پیش خودم گفتم: «این ملخ چرا بین این‌همه آدم باید به من بچسبد؟» منِ سر‌به‌زیر، اصلاً متوجه این‌همه ملخ در اطرافم نشده بودم، اما با صدای جیغ و دادِ برخی خانم‌ها تازه متوجه شدم که ملخ‌ها رسماً به میدان آمده‌اند!
با خود فکر کردم شاید کسی به‌جای بذر گل لاله، زیر پای این تجمع‌کنندگان بذرِ ملخ پاشیده! این‌همه ملخ از کجا آمده بودند؟ از این یکی به آن یکی می‌پریدند. بعضی از بچه‌ها هم انگار که بازی‌شان گرفته باشد، پا روی آن‌ها می‌گذاشتند و به زندگی ملخ‌ها پایان می‌دادند؛ البته که این روش اصلاً توصیه نمی‌شود، چون ملخ هم برای خودش دل و زندگی دارد و از این‌جور حرف‌ها...
راستش نمی‌خواستم این‌ها را بنویسم؛ چون احتمال می‌دادم با خواندنش، جمعیتِ کسانی که از ملخ می‌ترسند در تجمعات کم شود! اما دیدنِ خانم‌هایی که با وجودِ وحشت از حشره و ملخ، باز هم در میدان مانده بودند، نظرم را عوض کرد.
خلاصه بنویسم؛ ما به اذن‌الله لشکر اسرائیل را شکست می‌دهیم، ملخ که چیزی نیست! ما در تمام حوادث هستیم؛ تا زمانی که رهبرمان بگوید بروید به خانه‌هایتان. شاید اصلاً مأموریتِ این شب‌ها همین بود که به خاطر امام زمان (عج) به دل لشکر ملخ‌ها بزنیم. شاید این هم تمرینی است قبل از ظهور، تا آقا ببیند عیارِ یاریِ ما چقدر است:ما برای تو به میدان خطر آمده‌ایمنه برای نام و نان، با دل و سر آمده‌ایم
undefinedزهرا زادسری
27خرداد1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۳

۹۴

۱۹:۵۰

۲۸ خرداد
undefinedآقایم زنده است!
انگار همین دیروز بود! یک سال از جنگ دوازده‌روزه گذشته. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد توی مراسم سالگرد شهدا وقتی باد سربندهای سایبان گلزار شهدا را تکان می‌دهد، قلب من هم مجروح و داغدار در صف خانواده شهدا بایستد. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد آقایم شهید شود! هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم محرمی از راه برسد و آقا نباشد!

جنگ رمضان که شروع شد و شنیدم بیت را زده‌اند هیچ نترسیدم! به دلم بد راه ندادم. خیالم راحت بود آقایم را برده‌اند جایی امن!جنگ‌زده بودیم. مجبور شدیم خانه‌ای اجاره کنیم دور از محیط نظامی، روزه‌دار بودم، دل و دماغ پخت‌وپز توی خانه‌ای که همه‌چیزش با من غریبی می‌کرد نداشتم. به خاطر بچه‌ها بلند شدم به چلو و پلو درست کردن.
خبر مدرسه میناب دلم را سوزانده بود. آب از گلویم پایین نمی‌رفت.‌ یک دستم به کفگیر و ملاقه بود، یک دستم به گوشی و اخبار را رصد می‌کردم. دلم شور می‌زد و ناخواسته اشک می‌ریختم. بچه‌ها عین خیالشان نبود. گوش تیز می‌کردند و کنجکاو بودند اولین نفر باشند که صدای پدافند یا انفجار را می‌شنوند.
تا سحری از دلهره به خودم پیچیدم. خانه‌ای که اجاره کرده بودیم تلویزیون نداشت. نزدیک اذان بود. غذا را گرم کردم. قوری چای و کتری آب‌جوش را هم گذاشتم کنار سفره، بشقاب‌ها را چیدم و به‌سختی پارچ آب را از شیر شکسته ظرف‌شویی پر کردم. خواستم همسر و بچه‌هایم را بیدار کنم که دستم رفت سمت گوشی، تلخی آن لحظه مثل زهری که با گوشت و خونم آمیخته شده؛ هرگز از جانم بیرون نخواهد رفت.نمی‌توانستم خبر شهادت آقا را تحمل کنم. محله ناآشنا بود. ترسیدم منافقی صدای گریه‌ام را بشنود. نمی‌خواستم دشمن‌شاد شوم. روسری‌ام را مچاله کردم، گذاشتم توی دهانم و با تمام توانم جیغ کشیدم. از خدا خواستم بمیرم. غریبی آن خانه به کنار، احساس می‌کردم، شده‌ام غریب‌ترین یتیم روی زمین!صدای جیغ و دادم از لای روسری که بیرون می‌آمد؛ شبیه زوزه گرگ بود. هرچه زور می‌زدم انگار مرگ هم از حال و روز من می‌ترسید و فرار می‌کرد.با صدای ناله‌ام، همسرم بیدار شد. دوید سمتم و شانه‌هایم را تکان داد، گفت: «یا خدا! مردی! به‌خدا الان می‌میری! چته؟ چی شده؟» نمی‌توانستم حرف بزنم. روسری را که از دهانم بیرون کشید، صدای ناله‌ام توی خانه پیچید. بچه‌ها بیدار شدند. به زبانم نمی‌چرخید بگویم چه شده، صفحه گوشی را نگاه می‌کردم بلکه خبر تکذیب شود!خانه شد ماتم‌کده و قوری چای، کنار بشقاب‌های خالی سرد شد.
حالا که توی مراسم سالگرد شهدای جنگ دوازده‌روزه نشسته‌ام، خانواده شهدا را می‌بینم کمی آرام‌تر گریه می‌کنند. دیگر باورشان شده زورشان به تقدیر نمی‌رسد. دست از شکوه و شکایت هم برداشته‌اند.
پارسال یکی از همسران شهدا به خدا گلایه می‌کرد: «چرا خدا وقتی می‌دونستی سرنوشت من اینه چهار تا بچه بهم دادی؟! چرا گذاشتی چهارتا بچم یتیم بشن؟!» یک نفر آهسته توی گوشش گفت و من هم شنیدم که: «ناشکری نکن! مادر شهید فلانی از این داره می‌سوزه که یادگاری به‌جا نمونده! تو خب ماشاءالله چهار تا یادگاری داری!»راست می‌گفت! یادگاری از خودت به‌جا گذاشتن هم توفیق می‌خواهد.
امروز که من دلخوشم به این زندگی و زندگی هنوز سبز است و شادی توی دلم جریان دارد، برمی‌گردد به عطر آقای شهیدم که یادگار مانده است توی خون و رگ‌های رهبر عزیزم!دلخوشم به اینکه آقایم زنده است! همین برای من بس. دیگر تفاهم‌نامه امضا شود یا نه، توافق بشود یا نشود همین که پرچم انقلاب توی دستان مبارک آقایم ایستاده، برای آرامش قلبم کافی‌ست!
پ.ن: من عاشقانه رهبرم را دوست دارم. شاید اسمش عشق نباشد، بگویند ولایت‌پذیری. اما اسمش را هر چه که بگذارند وظیفه من فقط دعا به جان رهبر عزیزم است و بس!
undefinedسمانه قاسمی‌منش
27خرداد1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۹

۳۷۶

۹:۰۳

thumbnail
#ببینید
دوستم پیشنهاد داد از کتاب‌هایی که خیری برای نذر بین مردم به ما سپرده بود یک کار رسانه‌ای ضبط کنیم. من هم که برای این چیزها سرم درد می‌کند قبول کردم.مدتی دنبال ایده‌ای برای ضبطش بودم که با کمک یک سری از دوستان، ایده نهایی شد و حوالی روز عرفه برای ضبط به خیابان رفتیم. کارمان خیلی سخت بود؛ دقیقاً وسط تجمعات، با صدای بلندگوهای مواکب و خود جایگاه. دل را به دریا زدیم.نامه‌ از طرف حضرت آقا بود. حسن ختامش هم هدیه دادن کتاب به خوانندگان. همان کتابی که امام شهید در وصفش می‌گفت: «کتاب یک چیز ماندگار است و باید جامعه با کتاب انس بگیرد.»
undefinedرمیصا عالی‌زاده
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۲

۵۷

۱۰:۲۸

thumbnail
undefined OED
سرتاپای قلمم در نوشتن کلمه OED می‌لرزد. باید دل شیر داشته باشی که در حفاظت از ایران عزیز و پاسداری از آرمان‌های امام زمان، عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف، این مسئولیت عظیم را تقبل کنی و با هر عملیات، وصیت‌نامه جداگانه بنویسی. هر ثانیه‌ی آن، جان‌برکفی ویژه‌ای می‌طلبد! موقع انفجار بمب، زمین و زمان به لرزه درمی‌آید، همه‌چیز را پودر و به هوا پرتاب می‌کند!
حاج داوود که در هفده‌سالگی از خم همه‌ی پیچ‌ها در آمد و فقط به خدا پیچید، لباس سبز پاسداری را بر تن کرد، متولد ۱۳۶۶ و پدرش از جانبازان جنگ تحمیلی بود. با آگاهی این مسئولیت سنگین را پذیرفت. در کردستان، زاهدان و آذربایجان غربی به نبرد با اشرار رفت. ذوب در ولایت بود. انس عجیبی با قرآن و زیارت عاشورا داشت. نسبت به خانواده بسیار مهربان بود.
حملات آمریکایی_صهیونیستی به ایران جانمان شروع شد. دشمنان از همان روزهای اول جنگ، پادگان امام علی علیه‌السلام را در اولویت حملات خود قرار دادند. تعدادی از بمب‌ها عمل نکردند که توسط تیم OED خنثی‌سازی می‌شدند.
در اولین روز آتش‌بس، ساعت ۱۰ صبح، نوزدهم فروردین ۱۴۰۵، در محل بمب عمل‌نکرده حاضر شدند. حاج داوود ساکی، فرمانده گروهان تخریب تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل علیه‌السلام، که گوهر انسانی‌اش را در ماه‌ عسل ازدواجش با نور حرم پیامبر اکرم نورانی کرده بود، در حین خنثی‌سازی بمب نورالله شد و به همرزمان شهیدش پیوست.
undefinedعصمت نیک‌سرشت/ دورود
۲۴خرداد۱۴۰۵
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۱

۶۴

۱۲:۱۰

thumbnail
undefinedدست خدا
یک هفته پیش، در انتظار گرفتن کارت بانکی، مرد نه‌چندان قد بلندی با کروات و ته‌ریشی که پروفسوری‌اش پررنگ‌‌تربود، کنفرانس درگیری هوایی ایران و آمریکا گذاشته بود.لب کلامش هم این که چون حضرات لاکهید مارتین را نداریم و جنگنده نسل چندم و B2 و فلان و بهمان نساخته‌ایم زورمان نمی‌رسد!
تا امروز عصر.
در شرف مهیاشدن برای تجمع، پای میز اتو ایستاده بودم و روسری‌ام را صاف می‌کردم که صدای گفت‌وگوی ویژه خبری از پذیرایی آمد. هنوز حوصله تلویزیون نداشتم. تااینکه گفتند امکان سالم برگشتن از عملیات صفر درصد بوده!رفتم جلوی تلویزیون.
ظاهرا چند خلبانِ مجهول‌الهویه، با یک مشت ابوقراضه، رفته‌اند بالای سر کمپ بوهرینگ کویت. همان جایی که لابد دور تا دورش را با آواکس و پاتریوت و اف-۱۵ و اف-۱۶ و هزار اسم دهان‌پرکن دیگر آذین بسته بودند.و تا می‌خورده موشک زده‌اند.این وسط هم آسان که نه، از وسط کشتی‌ها و خطوط برق فشار قوی با ارتفاع ۵۰ پایی یعنی حدود ۱۵ متری لایی کشیده‌اند!و شتباه نگفته باشم حداقل ارتفاع پرواز که برای آموزش است ۵۰۰ پاست؛ طبق صحبت خودشان.
بعد هم سامانه پدافندی، از بس نفهمیده از کجا خورده، چند جنگنده خودی را زده که دست‌کم بیکار نمانده باشد.
یکی‌شان می‌گفت:«رفتیم عملیات که دیگر برنگردیم.می‌دانستم همسرم می‌تواند بچه‌ها را بزرگ کند.»این جمله را گفت تا عمق جدیت بازنگشتن را نشان دهد و دست آخر هم همه چیز را حواله لطف خدا کرد.
روایتش رسماً فرنگی‌زدگی را از جان می‌شست. یادت می‌آورد که دست خدا با عصایی، هیبت فرعون را بهم ریخت و با فلاخی، کار جالوت را ساخت.حالا همان دست، جبر تکنولوژی را بهم زده و زور اف-۵ و سه خلبان ایرانی‌اش به ته تکنولوژی جهان رسیده!
undefinedفاطمه عزیزی
۲۸خرداد۱۴۰۵

#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان‌undefinedارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_adminundefinedآدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
undefined۶

۲۲۳

۱۵:۲۲