لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
ر
۴ عضو

راوی نو

https://ble.ir/ravinohodat
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۸ اسفند ۱۴۰۴
راهپیمایی بازی
بعد از مراسم شب قدر دانشگاه و برگشتن به خانه پدر و خوردن سحری، با خستگی زیاد تا مسجد رفتم. نزدیک به ۳۰ کیلومتر داخل تهران بین منزل پدری تا مسجد (پیروزی تا حصارک) فاصله است. مسافرتی است برای خودش. بعد از نماز تصمیم گرفتم برم خانه خودمان بخوابم و صبح برای راهپیمایی بروم منزل پدر دنبال بچه ها. خواب بودم که صداهای مهیبی آمد. تقریبا شش انفجار بزرگ که خانه را لرزاند. فکر کنم فقط همان صداها می‌توانستند بیدارم کنند. گویی مامور شده بودند.
با بچه ها رفتیم راهپیمایی.(بقیه ش را احتمالا همه میدانید. اساسا یک تجربه مشترک است بین همه شرکت کنندگان. ازدحام بی‌نظیر مردم ، احساس غرور و سربلندی، انفجار و شجاعت و ....)از ظهر که برگشتیم تا غروب، کار بچه هایمان شده بود «راهپیمایی بازی». فرزندانم با فرزندان برادرم می‌رفتند در اتاق، پرچم می‌چرخاندند، شعار می دادند، مداحی می کردند، و البته کلی هم دعوا و جار و جنجال.این بازی جدیدی است که هر وقت بچه های من با فرزندان برادرم به تور هم می خورند، ساعتی را به آن مشغولند.این از برکات تجمعات مردمی است.و البته از برکت جمع شدن خانوادگی مان.
این دو را از دست ندهید. لااقل برای فرزندانتان هم که شده. در این ایام بسیار گره گشاست.
شب که رفتیم تجمع میدان شهدا، انگار همه بازی هایشان مقدمه این برنامه بود. گویی خودشان را گرم کرده بودند برای تجمع.اونجا هم کلی تجمع بازی و راهپیمایی بازی البته در مقیاس بزرگتری کردند و بالاخره برگشتیم به خانه هایمان.و بچه ها منتظرند تا دوباره همسالانشان را ببیند و راهپیمایی بازی کنند.
۲۲ اسفند ۱۴۰۴بیست و سوم رمضان ۱۴۴۷ روز قدسچهاردهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ امام جماعت مسجد جامع حصارک و امام ظهر خوابگاه دانشگاه علم و صنعت
#روزنگاری_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
undefined #مدرسه_رشد_و_نوآوری_هداتundefined https://ble.ir/ravinohodat

۱۱۲

۱۳:۴۶

۱ فروردین
کار خودشونه
گاهی وقت‌ها تاریخ‌ها می‌توانند تا همیشه در صفحه روزگار حک شوند؛ لحظه‌هایی که زمان در آن‌ها متوقف می‌شود و بعد از آن، گذر ساعت‌ها دیگر معنای پیشینش را ندارد. تاریخ و زمان دو مؤلفه عجیب و درهم‌تنیده‌اند؛ و من نمی‌دانستم این بار تقدیرشان در زندگی ما چگونه رقم خواهد خورد.
هشتم اسفندماه بود. از نیمه‌های شب، پسرم مریض شده بود و تب شدیدی داشت. هرچه می‌کردم تبش پایین نمی‌آمد. باور کنید همیشه همین‌طور است؛ وقتی یکی از اهل خانه مریض می‌شود، حس ما مادرها این است که کاش خودمان بیمار می‌شدیم. انگار این‌طور تحملش خیلی راحت‌تر است.
خلاصه، داستان ما و این گل‌پسر تا صبح با پاشویه و هزار جور درمان سنتی و مدرن گذشت. صبح دیگر دیدم نمی‌شود؛ بردمش بیمارستان نزدیک خانه. در راه برگشت بودیم که ناگهان پسرم گفت: «مامان، مامان! اونجا رو ببین… موشک!»
نگران شدم. دست به پیشانی‌اش گذاشتم. با خودم گفتم نکند تبش بالا رفته و هذیان می‌گوید. موشک کجا بود وسط این ماجرا؟
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای مهیبی شنیده شد. گیج شده بودم؛ نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. آرام به سمت خانه برمی‌گشتیم. در مسیر از کنار یک دبستان رد می‌شدیم که دیدم مادرها با عجله و دوان‌دوان به سمت مدرسه می‌روند. برایم عجیب بود. چه خبر شده بود؟
با خودم گفتم: خدایا نکند در صور دمیده شده و من هنوز نفهمیده‌ام؟
در عرض چند دقیقه خیابان قفل شد. یکی از مادرها ماشینش را وسط خیابان رها کرد و دوید سمت مدرسه. حیرت کرده بودم. چه خبر شده بود؟
من و پسرم همان‌جا جلوی مدرسه خشکمان زده بود. از یکی از مادرها پرسیدم: «ببخشید، چی شده؟»
گفت: «بدو! بدو از اینجا فاصله بگیر. مگه نمی‌دونی؟»
با تعجب گفتم: «چی رو؟»
آهی کشید و گفت: «بابا، جنگ شروع شده. از قبل گفته بودن اگر جنگ شروع بشه، ایران اول خودش مدرسه‌ها رو می‌زنه تا بندازه گردن آمریکا و اسرائیل و بدنامشون کنه. بدو، بچه‌ات رو نجات بده…»
پاهایم به زمین چسبیده بود. احساس می‌کردم صدایش را نمی‌شنوم؛ فقط حرکت لب‌هایش را می‌دیدم. مدام جمله‌ای در سرم مثل آونگ تکرار می‌شد: «آمریکا و اسرائیل بدنام بشن… آمریکا و اسرائیل بدنام بشن…»
نمی‌توانستم معنای جمله‌ها را بفهمم. یا شاید می‌فهمیدم، اما نمی‌توانستم مفهومش را درک کنم.
بقیه راه تا خانه را با یک بچه مریض نمی‌دانم چطور آمدیم. فقط یادم هست که ناگهان دیدم جلوی در خانه‌ام ایستاده‌ام. ذهنم قفل شده بود. نمی‌توانستم جمله‌ها را کنار هم بگذارم. قوه تمیزم غرق شده بود و همان جمله مدام در ذهنم تکرار می‌شد.
وقتی به خانه رسیدم، تازه به خودم آمدم. ای وای… مبینا!
دانشگاه بود. باید به او زنگ می‌زدم. تلفن‌ها درست کار نمی‌کرد. نمی‌توانستم تماس بگیرم. خبرها می‌گفتند محل اصابت موشک‌ها حوالی دانشگاه تهران بوده.
خدایا… مبینا امروز دانشکده فنی پایین بود یا بالا؟ یادم نمی‌آمد… اصلاً یادم نمی‌آمد.
و آن جمله هنوز در ذهنم می‌چرخید: «آمریکا و اسرائیل بدنام بشن…»
کاش این صدای لعنتی از ذهنم بیرون می‌رفت.
دوباره و دوباره و دوباره به مبینا زنگ زدم. وصل نمی‌شد. گفتم: یا حضرت مادر… بچه‌هایم را به خودت سپردم. برایشان مادری کن.
دقایقی که مثل قرن گذشت تا بالاخره با یک خط ایرانسل توانستم با او تماس بگیرم. در راه خانه بود. شکر خدا. احساس کردم دوباره می‌توانم نفس بکشم.
چهل دقیقه بعد از مدرسه دختر دومم تماس گرفتند که بیایید دنبال بچه‌ها.
و این شروع داستان ماندن من در خیابان بود.
راهی که همیشه نیم ساعت طول می‌کشید، آن روز حدود چهار ساعت زمان برد. تمام آن مدت به این فکر می‌کردم که چطور آدم‌ها این‌قدر آماده بودند تا بیایند بچه‌هایشان را ببرند. انگار یک قطعه از پازل در ذهنم گم شده بود. نمی‌فهمیدم.
بالاخره به هر سختی بود، با دختر دومم به خانه رسیدیم؛ در حالی که هنوز گیج بودم از اینکه واقعاً چه اتفاقی افتاده.
کم‌کم اخبار فضا را روشن‌تر می‌کرد. از جلوی شبکه خبر نمی‌توانستم تکان بخورم. جریان میناب را دنبال می‌کردم و چشمم به عددی بود که مدام بالا می‌رفت؛ انگار هر عدد تیغی بود که بر قلبم کشیده می‌شد.
نمی‌توانستم این حجم از خباثتِ آشکار را بفهمم. چطور می‌شود آن را ندید؟ و چطور می‌شود باور کرد که کار خودشان بوده است…؟
ادامه دارد ......
#مادری_در_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
undefined #مدرسه_رشد_و_نوآوری_هداتundefined️ https://ble.ir/mrnhodatundefined️ https://eitaa.com/mrnhodatundefined #راوی_نوundefined https://ble.ir/ravinohodat

۸

۴:۲۶

مگه ما نباید از حق دفاع کنیم؟

قرار بود خوابگاه‌ها را خالی کنند؛ بچه‌ها برگردند به شهرهایشان، در آغوش امن خانواده‌ها… این‌ها سرمایه‌های کشور ما هستند؛ جوان‌هایی که هر یکشان ریشه‌ای از این خاک و تاجی بر سر آینده‌ی سرزمین‌اند. چطور می‌شود ساده از کنارشان گذشت؟ هر یک نفرشان پشتوانه‌ی قدرت، دوام و بقای ایران است. مگر می‌شود سلامت و امنیتشان مهم نباشد؟ اما…
دختر بزرگم با چهره‌ای آشفته و دلی پریشان آمد کنارم نشست. شاخک‌های مادرانه‌ام بی‌درنگ خبر دادند: اوضاع خوب نیست. قرار بود میان گفت‌وگویی سنگین گرفتار شوم، جایی که شاید باورهایم به بوته‌ی امتحان کشیده شوند، تا ببینم چند تایشان زبانی‌اند و چندتایشان در قلبم ریشه دارند.
آرام نگاهش کردم. ته دلم آشوب می‌شد. می‌شناختمش، همیشه استوار بود و سنجیده؛ باید چیزی بزرگ اتفاق افتاده باشد که این‌طور همه‌ی ذهنیاتش را درهم ریخته.
سوال تا پشت زبانم آمد، اما به‌زور عقبش راندم. باید صبر می‌کردم خودش شروع کند. آهسته دستم را دور شانه‌اش انداختم. الان فقط باید مادر باشم — یک مادر آرامش‌دهنده، یک تکیه‌گاه، پناهی نرم و محکم، مثل همه‌ی مادران ایران…
صدایش لرزید و گفت: «مامان… مگه نباید از حق دفاع کنیم؟»
سوال ساده بود، پاسخش هم ساده به‌نظر می‌رسید؛ اما نگاهش… آن نگاه، قلبم را می‌لرزاند.
دوباره پرسید: «مامان مگه ما نباید از حق دفاع کنیم؟ مگه نباید توی جبهه حق باشیم؟ مگه بی‌تفاوتی کار بدی نیست؟»
آه… هر لحظه داشتم در دام سهمگین‌تری می‌افتادم.
ادامه داد: «بچه‌ها توی دانشگاه می‌گن از خوابگاه نمی‌رن. می‌گن نظام مخصوصاً می‌خواد اینا برن که نباشن. میگن ترامپ گفته بمونید، بهتون می‌گم کی بیاید بیرون، شهر رو دست بگیرید. می‌گن میناب کار خودشونه، یا اگه نبوده، اونجا دپوی اسلحه بوده حتما و گرنه ترامپ گفته خونه ها و مردم عادی را نمیزنه می‌گن نظام از بچه‌ها استفاده کرده به‌عنوان سپر انسانی…»
نفسش بریده‌بریده شد، بغض‌آلود: «مامان بهشون می‌گم یعنی چی؟ مگه این بازیه؟ مکه بازیه اینو برداری اونو بگذاری بعد شماهم راحت برید بدوید و شادی کنید و برقصید دل به کی بستیدد اون شاهزاده که خودش می‌گه، حاضر نیست از راحتی و آزادی‌ش بگذره بیاد ایران، حتی شماها براش مهم نیستید .......بابا اگه به شاهی باشه، نوادگان قاجار و افشار و صفوی هم هستن، اتفاقاً قوی‌تر و شریف‌تر! به من می‌گن نگران نباش مزدور ، اولین روز آزادی، جلوی درِ دانشگاه با همین چادرت آویزونت می‌کنیم، عرب‌پرست…»
اشک مثل باران از چشمانش جاری بود. میان عقل و قلبم جنگی برپا بود — ترس و مادرانگی دوشادوش در سینه‌ام قد می‌کشیدند. ترس از رنج فرزند، توسط همکلاسی هایی که گرفتار فریب شده‌اند و نمی‌دانند چه می‌گویند. ترس از نسلی که با تاریکی به‌جای روشنایی خو گرفته است. اگر روشنایی روز را نبینی، دیگر چه را خواهی دید؟
از آن سو، عقلم آرام اما استوار زمزمه می‌کرد: > اگر من از حق دفاع نکنم، > اگر تو از حق دفاع نکنی، > اگر ما از حق دفاع نکنیم، > پس چه کسی باید این کار را انجام دهد؟
نه اینکه ترسیده باشم، نه… در عمق وجودم، تصویر دخترم با تصویر زینب کمالیِ روی هم افتاده بود خدایا تو بهترین حافظی خودت همشون را حفظ کن خودت همشون را هدایت کن اما…
دخترم ادامه داد: «مامان، الان بحث سیاست نیست، بحث اقتصاد هم نیست… مامان، الان بحث، بحثِ حق و باطله. مامان… شاید می‌شد سر خیلی چیزها سکوت کرد… ولی اینجا، نه. اینجا نمی‌شه.»

ادامه دارد ...
#مادری_در_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
undefined #مدرسه_رشد_و_نوآوری_هداتundefined️ https://ble.ir/mrnhodatundefined️ https://eitaa.com/mrnhodatundefined #راوی_نوundefined https://ble.ir/ravinohodat

۱۰۷

۱۳:۰۲

۳ فروردین
«خارک، بسته ارزاق، نوش دارو پس از شهادت رهبر»
ساعت را نگاه کردم. ۴ صبح بودم و دخترک دو ماهه ام هنوز بیدار بود و داشت آغوم می کرد و لبخند میزد. چند روزی است بیشتر می‌خندد.اخبار را که دیدم، فهمیدم گویا خارک را زده اند. دعا می کردم فقط تجهیزات را زده باشند. خودم را جای بچه های سپاه گذاشتم در آن جزیره. تصورش را بکنید. در تاریکی شب، در جایی که میدانی به راحتی در تیررس دشمن هستی، در یک جزیره دور از هر گونه حمایت و کمک، پای تجهیزات نشسته ای. خودت هستی و خودت. منتظر فروافتادن بمب های چند تنی از دشمن وحشی آمریکایی. گفتنش هم سخت است. خدایی دل شیر می خواهد.
بعد از نماز ظهر، با یکی از اساتید دانشگاه درباره مهیا کردن و توزیع ۱۰۰ بسته ارزاق برای نیازمندان منطقه حرف زدیم. بعد از چند تلفن و اقدام، الحمدلله کار انجام شد و با همت و کمک اساتید بی نظیر و انقلابی دانشگاه علم و صنعت، تهیه ی دومین دور صدتایی بسته ارزاق نیازمندان را شروع کردیم. ارزش هر بسته ارزاق تقریبا ۴میلیون تومانه.(من اصلا عاشق این دانشگاه شدم بخاطر استادانش. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید)
خبر آمد که فردا در دانشگاه تهران تجمع دانشجویانی است که هرساله ماه رمضان با آقا دیدار داشتند.قبل از جنگ اطلاعات دانشجویان را گرفتیم و روزی که قرار بود کارت صادر شود، آن اتفاق رخ داد. رهبرمان شهید شد.اما حالا گفتند کارت های دیدار را صادر کرده اند و به بچه ها بگویید.تماس که می گرفتم بچه ها خوشحال می شدند از اینکه یک یادگاری برایشان مانده از رهبر شهیدشان.اما دو تماس، داغم را تازه کرد. یکی با ناراحتی گفت «حالا دیگه چه فایده داره». راست می گفت. نوش دارو پس از شهادت است انگار.و دیگری در حالیکه می گریست تشکر میکرد. بغض و گریه اش مرا نیز دوباره به گریه انداخت.اصلا نمیدانم با این خشم و غم چه کنم و تا کی ادامه دارد.
۲۳ اسفند ۱۴۰۴بیست و چهارم رمضان ۱۴۴۷پانزدهمین روز نبرد رمضان
undefined حسنی؛ امام جماعت موقت ظهر مسجد دانشگاه علم و صنعت
#روزنگاری_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
undefined #مدرسه_رشد_و_نوآوری_هداتundefined️ https://ble.ir/mrnhodatundefined️ https://eitaa.com/mrnhodatundefined #راوی_نوundefined https://ble.ir/ravinohodat

۱۱۵

۶:۴۵