دخترها، پرچمهایی را که اندازه میلهشان، دوبرابر قدشان بود و حالا در باران حسابی خیس و سنگین شده بود، زیر فشار باد، کنار خیابان و رو به ماشینهای عبوری تکان میدادند.
کنارشان با اهتزاز پرچمم، نگران، غرق در افکار خودم بودم؛پژویی که کنارمان پارک کرده بود، مشکوک میزد، بیش از ده دقیقه بود که همانجا کنار دخترها پارک کرده بود و آنها را زیر نظر داشت.
توی دلم برای آرام کردن خودم گفتم:(قطعا انتظار کسی را میکشد.)
اما ظاهر آن خانم، بیش از آنکه منتظر باشد، مضطرب و در فکر بود، انگار که میخواهد تصمیم سختی بگیرد.
```
[ادامه روایت...]
اما ظاهر آن خانم، بیش از آنکه منتظر باشد، مضطرب و در فکر بود، انگار که میخواهد تصمیم سختی بگیرد.
من هم تصمیم سختم را گرفتم؛ اینکه دخترها را کمی از آنجا دور کنم. به هر حال احتیاط شرط عقل بود.
اما او زودتر تصمیم سختش را گرفته بود؛ از ماشین پیاده شد و بعد به سمت دخترها رفت... .
قلبم تاپ تاپ میزد...
تا به خودم بجنبم،
دستی به سرشان کشید و....
از دخترها گذر کرد
به سمت ایسگاه صلواتی رفت.
_اهان پس با این ظاهرش، دنبال چایی است...
اما نه، او از یستگاه، چایی نگرفت...
پرچم گرفت*.
و نمیدانم چه گفت که پیرمردچایی به دست کنار ایستگاه، دوان، به سمت صندوق ماشینش رفت و دو عکس بزرگ از رهبرشهید را بیرون آورد و به او داد.
زن، درنگ نکرد، حتی عکسها را نگاه نکرد، زیر باران، دوان و با چهرهای هنوز در فکر، اما پیروز به سمت ماشینش رفت.
توی ماشین، چراغ سقف را روشن کرد، عکس را نگاه کرد، پرچم را روی صندلی کنار گذاشت.استارت زد.کلاچ گرفت، دنده را جازد، گاز داد و ....دور شد.
دخترها همچنان در باران، پرچمشان را تکان میدهند....
```
Http://ble.ir/Ravito
۱۱۲
۱۳:۲۸
امروز رفتیم برای بیعت با خامنه ای عزیزمون، به قول قدیمی ها یه بچه به بغل یه بچه به شیکمخلاصه رفتیم تو میدون که یهو پدافند فعال شد و سه چهار تا صدای بلند و مردم که بعضی هاشون فرار میکردند و بعضی ها با خوشحالی الله اکبر میگفتن...
من به هوای دخترم ترسیدم که بغلش کردم...
ادامه روایت...
Http://ble.ir/Ravito
۱۲۳
۱۴:۵۶
از وقتی جنگ شروع شده، احساس بی عرضگی میکنم، هیچ کاری برای ایران خانم نکردهام، این واماندگی رهایم نمیکند
به محض ورودم به مجتمع مجاور پژوهشکده، آدمهایی را ديدم که به جسم بی جان و آش و لاش پژهشکده هوا فضا میخندیدند.
انتظار نداشتم انقدر زود ببینمشان، بی تفاوتیشان به این ویرانی عریان فریاد میزد که دنیایشان با من متفاوت است، ما شبیه هم نبودیم.🫷
از این تفاوتها گذشتم و به نوار زرد جلوی ساختمان رسیدم، ساختمانی که نور خورشید پرقدرتتر از همیشه از قابهای خالی پنجره وارد خانهها میشد.🪟
هنوز ساعتی از اصابت نگذشته بود که دهها تن از مردان جهادی برای کمک به خانههای آسیب دیده آمده بودند.
ادامه روایت...
Http://ble.ir/Ravito
۵۷۱
۲۱:۲۳
۵۶۷
۲۱:۲۳
راویتو
تصویر
ادامه روایت ۲...
۴۶۱
۲۱:۲۶
صدای سوت شنیدم فرصت نکردم سرم رو به سمت صدا برگردونم در کسری از ثانیه ، پرتاب شدم و نه میدیدم و نه میشنیدمهمه جا دود و خاک بود تا بتونم بچه هام رو پیدا کنم هزار بار مردم و زنده شدم
فقط پاهای پسر چهارساله م رو از زیر آوار میتونستم ببینم🥺
```
[ادامه روایت...]
فقط پاهای پسر چهارساله م رو از زیر آوار میتونستم ببینم🥺
صورت دخترم پر از خون بود
آنقدر توان نداشتم که حتی فریاد بزنم !
می توانم برای لحظه به لحظه ی آن روز و ساعت ، جزئیات بنویسم
ولی در این متن میخواهم از هموطنانم بگویم نه از حال خودم !* ۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که دو جوان از ایست بازرسی سر خیابان ، خودشان را به طبقه پنجم ، به ما رساندندبه ساختمانی که تخریب شده بود و هیچ راه پله ای نداشت و هر لحظه ممکن بود ریزش کند
نجیبانه کمک کردند و ما را بیرون آوردند کفشهایشان را درآوردند و پای بچه ها کردند و روی زمین پر از سنگ و شیشه پا میگذاشتند باید از پشت بام خانههای کناری عبور میکردیم تا راهی برای خروج پیدا کنیم
دیوار ها برای تن زخمی و پاهای دردناک ما خیلی بلند بودجوانی که تا دیروز وسط دانشگاه ها، داعشی خطابش می کردندروی زمین خم میشد تا ما روی کمر او پا بگذاریم و راحت تر رد بشویم ...
به هرحال رسیدیم به خیابان مردم جمع شده بودند چند تا از همسایههایی که تا دیشب ، صدای ناسزا گفتن شان به جمهوری اسلامی از پنجره ها بلند بودحالا با چشم گریان ما را در آغوش گرفته بودند و خدا را برای سلامتی ما شکر میکردند
مردم همه برای کمک هجوم آورده بودند سرِ اینکه کدام شان کاپشنِ تن خودش را به تن ما کند ، دست هم راکنار میزدند
در خانه ها یکی یکی باز شدبی حجاب و با حجاب دیگر معنی نداشت همه یکی شده بودندیکی آب در گلویمان میریخت یکی شکلات برای بچهها میآوردیکی التماس میکرد بیایید خانه ما تا اورژانس برسد
جوانی با دستهای خالکوبیاش ، نشست کف زمین و شیشه از پای پسرم در میآورد و جوری قربان صدقهاش میرفت که انگار برادرش را تیمار میکند ...🥲
خانمی که خودش حجاب نداشت ، نگران حجاب من بود وقتی دید لباسم زیر چادرِ پارهای که روی سرم بود مناسب نیست و معذب هستمسریع رفت و برایم لباس آورد و گفت :بپوش راحت باشی عزیزم !!!🥹و فقط خدا میداند هر کدام اینها ، در آن شرایط چقدر درد را تسکین میداد.
و من هنوز پس از گذشت یک ماه از آن روز ، مات و مبهوت این همه مهربانی هموطنانم هستم
و از آن روز به بعد ، به خودم میبالم که در این زمانه و کنار این مردم زندگی میکنم
ایران ، بهترین مردم دنیا را دارد
فاطمه سلیمانی مفرد 🫡
```
Http://ble.ir/Ravito
۱۲۳
۲۱:۴۴
چند روزی بود به اثرگذاری ایستگاه همدلی فکر میکردم به تصویری که بین مردم می سازد به نگاه هایی که بعد از تعارف نصیب جمع مومنانهی ما میشود
خودمان به خودمان نقدهایی داشتیم و همه حق
ایستگاه همدلی کار آمد بود اثر گذار بود
اما بعد از ۴۰ روز نیاز به اصلاح داشت اما راه حل مشخصی هم جلو پای ما نبود ما گیر کرده بودیم ....🫠
اما با وجود امامی مهربان هیچ بن بستی وجود ندارد ...
ادامه روایت...
Http://ble.ir/Ravito
۷۴
۸:۲۳
قبل از اینکه تکلیف بشه داشتم باهاش حرف میزدم.
گفتم هیچی قشنگ تر از این نیست که هرروز تصمیم بگیری یه کار خوب رو فقط و فقط برای امام زمان انجام بدی.🥺
ینی اصلا مهم نباشه کسی میبینه، کسی تعریف میکنه، یا حتی خودت خوشحال میشی.
فقط برای امام زمان انجامش بدی و ثوابش رو تقدیم ایشون کنی.
ادامه روایت...
Http://ble.ir/Ravito
۷۴
۸:۱۲
سلامخانمجان میگفت همه چیز در این عالم جان دارد ومن متحیر!
بسیار که تلاش کردم،راز عدد هفت را فهمیدم واربعین.
ولی بازهم مغز و دلم همسو نمیشدند...
امروز صبح روزشمارم رسید به اربعین
ادامه روایت...
Http://ble.ir/Ravito
۶۷
۱۳:۵۴
لحظه ای که مامان را با چشمان نگرانش در ماشین، دم مدرسه دید فهمید اتفاقی افتاده.بی صدا سوار شد همان لحظه مامان بی مقدمه گفت:« مصطفی جنگ شد!»
این جمله برایش یادآور خاطرات چند ماه پیش بود. تمام دلهرههای آن روزها یکهو ریخت توی تنش.
دیگر روزهای بعد از آن شبیه هیچکدام از روزهای قبل زندگیش نشد.
کم کم خانهشان تبدیل شد به یک پایگاه کمکهای مردمی و مصطفی شد مرد آن خانه!
چقدر جنگ، بچهها را زود بزرگ میکند.
```
[ادامه روایت...]
چقدر جنگ، بچهها را زود بزرگ میکند.
مصطفی هم دیگر آن پسر بچه قبل نبود.
روزها دغدغهی کمک به مادر و خانمهایی را داشت که برای نیروهای حفاظت غذا آماده میکردند و
شبها مسئول چرخاندن پرچم و پخش لقمه و چایی در موکبی بود که با همهیاتیهایش داشتند.
ته ذهنش مدام یاد روز تولدش میافتاد چند روز بیشتر تا ۱۳ فروردین نمانده بود.
چقدر هر سال برای تولدش روز شماری میکرد و حالا لا به لای این همه اتفاق یعنی کسی یادش به او بود؟! آن هم تولد ۱۰ سالگی!🫠
تا شب ۱۳ فروردین، مامان یکهو آمد در اتاقش،
«مصطفی یه خبر خوب! فردا برای تولدت و جایزهی این همه روز تلاش و پشتکاری که برای کمک به ما داشتی میریم باغ کرج!»
چقدر شنیدن این خبر برایش دلچسب بود!
ذوق زده گفت:«مامان میشه به آبجی سفارش بدم برام کیک درست کنه !»
آفتاب آرام از لابهلای شاخههای باغ پدربزرگ میتابید و باد، بوی خاک نمخورده را با خودش میآورد.
مصطفی هنوز کفشهایش را کامل درنیاورده بود که صدای پدر از ایوان آمد:
«بیا، تولدت رو قبل از ناهار بگیریم.»
دلش میخواست روی موکت پهنشده در حیاط جشن میگرفتند، اما پدر گفته بود کیک و هدیهها روی میز داخل اتاق آماده است.
پس آرام از پلهها بالا رفت و وارد اتاق شد.
کیک سادهای روی میز بود؛ کاکائویی، بدون گردو و موز، همانطور که دوست داشت.🥳
پدربزرگ از پشت عینک به او نگاه میکرد و مادر میگفت:
«زودتر بنشین که عکس بگیریم.»
مصطفی نشست.
شمعها هنوز روشن نشده بودند، اما مادر گوشی را بالا آورد و همان لحظه عکس گرفت.
درست سه ثانیه بعد از آن، همهچیز عوض شد.
اول صدا آمد.
نه بلند، نه ترسناک، مثل خطی که در هوا کشیده شود.
و یک لحظه انفجار شدید پل بزرگی که کنار باغ بود،
بعد انگار دنیا یکباره مشت شد و محکم کوبید روی سقف خانه.
دیوار لرزید.
شیشهها صدا دادند.
زمین زیر پا انگار از نفس افتاد.
مادر فقط گفت: «بخوابین رو زمین!»
اما صداها پشت هم میآمدند،
سنگینتر، نزدیکتر، مثل اینکه آسمان تصمیم گرفته باشد خانه را از جا بکند.
پدربزرگ دست مصطفی را گرفت.
دستش میلرزید، ولی چشمهایش عجیب آرام بود.
اتاقِ بیپنجره تنها جایی بود که امن به نظر میرسید.
همه در آن جمع شدند.
نفسها تند و نگاهها پراکنده بود.
نمیدانست حواسش کجا باشد.
به برادر کوچکش که از ترس انفجار زیر مبل رفته بود یا خواهرش که دستانش را روی گوشش فشار میداد تا صدای انفجار را کم کند.
بیرون، حیاط نفسبهنفس با آتش و دود میجنگید.
هواپیما از دور چرخید و دوباره برگشت.
صدایش اینبار مثل سایهای روی سقف افتاد.
مصطفی چشمهایش را بست.
نه به خاطر ترس،
به خاطر لحظه کوتاهی که با خودش فکر کرد:
«نکنه امروز آخرین تولدم باشه؟»
چند دقیقه بعد صداها خاموش شد؛
نه کامل، اما آنقدر که بشود بینشان ایستاد و نفس عمیقی کشید.
وقتی همه به حیاط رفتند، باد گرمی از میان دود عبور کرد و موکت پهنشده را تکان داد؛
همان موکتی که قرار بود جشن روی آن گرفته شود.
حالا پر از خاک و ترکش بود.
مصطفی وسط حیاط ایستاد.
صدای انفجار دیگر نبود، اما چیزی شبیه پژواک هنوز در سرش میپیچید.
انگار وقت رفتنش نبود، انگار هنوز کلی کار انجام نشده داشت. میشد که تولد روی همان موکت سوخته وسط حیاط باشد!
چه کسی فکرش را میکرد،
یک تولد ساده، چطور در چند ثانیه تبدیل میشود به مرزی میان دو زندگی.
با خودش گفت:
«انگار قرار نبود شهادتم روز تولدم باشه»*
```
Http://ble.ir/Ravito
۱۲۲
۸:۱۰