بازارسال شده از مهارتهای توسعه فردی و زندگی
۱۶
۰:۴۹
بازارسال شده از مهارتهای توسعه فردی و زندگی
۶
۵:۰۸
بازارسال شده از مهارتهای توسعه فردی و زندگی
یکی از جذابترین سکانسهای سینمای ایران در فیلم «جهان با من برقص»، دیالوگی ساده و عامهپسند را به اثری عمیق و تأملبرانگیز تبدیل میکند. دیالوگی که مخاطب را دعوت میکند تا بار دیگر نسبت خود را با «تعلقات»، «داراییها» و «هویت» بازنگری کند.
شاید یک برداشت این باشد که مادیات، امکانات و رفاه، آنگونه که گاهی تصور میکنیم، کاملاً جدا از ما نیستند؛ بلکه بخشی از تجربه زیستن ما هستند و نمیتوان با انکار آنها به آرامش حقیقی رسید. مسئله، داشتن یا نداشتن نیست؛ بلکه نوع رابطه ما با داشتههاست. آنچه رنج میآفریند، وابستگی است، نه بهرهمندی.
اما از زاویهای دیگر، این دیالوگ میتواند آینهای باشد برای دیدن خودمان. گاهی انسان، هنگامی که از درون احساس تهیبودن میکند، برای پنهانکردن این خلأ به ظواهر، اعتبار اجتماعی، ثروت، مقام یا تأیید دیگران پناه میبرد. در حالی که ارزش حقیقی انسان، از آگاهی، عشق، صداقت، اصالت و رشد درونی سرچشمه میگیرد، نه از آنچه در بیرون به نمایش گذاشته میشود.
شاید پیام عمیق این سکانس همین باشد که هیچ چیز بیرونی، جای خالی اتصال انسان با حقیقت وجودش را پر نمیکند. وقتی درون آباد باشد، بیرون نیز در جایگاه طبیعی خود قرار میگیرد؛ اما اگر درون تهی باشد، حتی فراوانترین داشتهها نیز عطش جان را سیراب نخواهند کرد.
شما از این سکانس چه برداشتی داشتید؟ آیا آن را دعوتی برای شناخت رابطه سالم با مادیات میدانید، یا هشداری درباره گمکردن خویشتن در میان ظواهر زندگی؟
گروه توسعه فردی رازققنوس | راویسانا
شاید یک برداشت این باشد که مادیات، امکانات و رفاه، آنگونه که گاهی تصور میکنیم، کاملاً جدا از ما نیستند؛ بلکه بخشی از تجربه زیستن ما هستند و نمیتوان با انکار آنها به آرامش حقیقی رسید. مسئله، داشتن یا نداشتن نیست؛ بلکه نوع رابطه ما با داشتههاست. آنچه رنج میآفریند، وابستگی است، نه بهرهمندی.
اما از زاویهای دیگر، این دیالوگ میتواند آینهای باشد برای دیدن خودمان. گاهی انسان، هنگامی که از درون احساس تهیبودن میکند، برای پنهانکردن این خلأ به ظواهر، اعتبار اجتماعی، ثروت، مقام یا تأیید دیگران پناه میبرد. در حالی که ارزش حقیقی انسان، از آگاهی، عشق، صداقت، اصالت و رشد درونی سرچشمه میگیرد، نه از آنچه در بیرون به نمایش گذاشته میشود.
شاید پیام عمیق این سکانس همین باشد که هیچ چیز بیرونی، جای خالی اتصال انسان با حقیقت وجودش را پر نمیکند. وقتی درون آباد باشد، بیرون نیز در جایگاه طبیعی خود قرار میگیرد؛ اما اگر درون تهی باشد، حتی فراوانترین داشتهها نیز عطش جان را سیراب نخواهند کرد.
شما از این سکانس چه برداشتی داشتید؟ آیا آن را دعوتی برای شناخت رابطه سالم با مادیات میدانید، یا هشداری درباره گمکردن خویشتن در میان ظواهر زندگی؟
گروه توسعه فردی رازققنوس | راویسانا
۱
۵:۰۸
https://topcopy.ir/
تاپ کپیhttps://topcopy.ir·تاپ کپی اولین و برترین مرکز چاپ و پرینت ارزان در کشور همراه با اپلیکیشن ثبت سفارش+ ارسال رایگان + بهترین کیفیت چاپ و مرغوبترین کاغذ موجود در بازار.
تاپ کپیhttps://topcopy.ir·تاپ کپی اولین و برترین مرکز چاپ و پرینت ارزان در کشور همراه با اپلیکیشن ثبت سفارش+ ارسال رایگان + بهترین کیفیت چاپ و مرغوبترین کاغذ موجود در بازار.
۷۶
۱۴:۰۰
بازارسال شده از babak
تنها سؤالِ مهمِ زندگی
روی لبهی دنیا نشسته بودم؛ در غربی ترین ، دروازهی غرب. سرشار از شور بودم. آدرنالین در رگهایم میدوید، اما شگفت آنکه هرگز در اوج سکون و آگاهی، چنین هیجان و شوقی را تجربه نکرده بودم.
به صدای باد گوش میدادم، به دنیا خیره شده بودم، گویی انتهای زمین را میدیدم و با نور میخندیدم.
آنجا فهمیدم که روبهرو شدن با فانی بودنِ خود، یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی است. زیرا مرگ، همهی ارزشهای پوشالی، رقابتهای بیهوده، عطش شهرت، ثروت و برتریجویی را در هم میشکند.
در حالی که بیشتر انسانها شب و روز برای پولی بیشتر، جایگاهی بالاتر یا توجه دیگران میجنگند، مرگ تنها یک سؤال را با تمام قدرت پیش روی ما میگذارد:
میراث تو چیست؟
وقتی رفتی، جهان چه تفاوتی خواهد کرد؟ چه ردپایی از عشق بر جای میگذاری؟ چه قلبی را آرامتر کردهای؟ چه نوری را روشن کردهای؟ و چه بادی از حضورت، پس از رفتنت، همچنان خواهد وزید؟
میگویند بال زدن پروانهای در آفریقا، میتواند در فلوریدا طوفانی برپا کند. اگر چنین است، تو پس از رفتنت، چه طوفانی از آگاهی، عشق، مهربانی و بیداری در جهان به جا خواهی گذاشت؟
شاید این، تنها سؤالِ واقعی زندگی باشد.
اما بیشتر ما از این سؤال میترسیم؛ زیرا نمیخواهیم با ناپایداری خود روبهرو شویم. خود را با شلوغی، موفقیتهای ظاهری، خریدن، جمع کردن، شهرت و سرگرمی مشغول میکنیم تا صدای این سؤال را نشنویم.
حال آنکه زندگی، مسابقهی ماندن نیست؛ هنرِ اثر گذاشتن است.
روزی همهی ما خواهیم رفت. آنچه باقی میماند، نه حساب بانکی ماست، نه عنوانها و نه داراییها؛ بلکه میزان نوری است که در جان انسانها روشن کردهایم، عشقی که بخشیدهایم و آگاهیای که به جهان افزودهایم.
پس شاید از همین امروز، به جای آنکه بپرسیم «چه چیزی به دست میآورم؟»، بهتر باشد بپرسیم:
«اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، چه اثری از عشق و آگاهی در این جهان بر جای خواهم گذاشت؟»
گروه توسعه فردی رازققنوسراویسانا .
روی لبهی دنیا نشسته بودم؛ در غربی ترین ، دروازهی غرب. سرشار از شور بودم. آدرنالین در رگهایم میدوید، اما شگفت آنکه هرگز در اوج سکون و آگاهی، چنین هیجان و شوقی را تجربه نکرده بودم.
به صدای باد گوش میدادم، به دنیا خیره شده بودم، گویی انتهای زمین را میدیدم و با نور میخندیدم.
آنجا فهمیدم که روبهرو شدن با فانی بودنِ خود، یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی است. زیرا مرگ، همهی ارزشهای پوشالی، رقابتهای بیهوده، عطش شهرت، ثروت و برتریجویی را در هم میشکند.
در حالی که بیشتر انسانها شب و روز برای پولی بیشتر، جایگاهی بالاتر یا توجه دیگران میجنگند، مرگ تنها یک سؤال را با تمام قدرت پیش روی ما میگذارد:
میراث تو چیست؟
وقتی رفتی، جهان چه تفاوتی خواهد کرد؟ چه ردپایی از عشق بر جای میگذاری؟ چه قلبی را آرامتر کردهای؟ چه نوری را روشن کردهای؟ و چه بادی از حضورت، پس از رفتنت، همچنان خواهد وزید؟
میگویند بال زدن پروانهای در آفریقا، میتواند در فلوریدا طوفانی برپا کند. اگر چنین است، تو پس از رفتنت، چه طوفانی از آگاهی، عشق، مهربانی و بیداری در جهان به جا خواهی گذاشت؟
شاید این، تنها سؤالِ واقعی زندگی باشد.
اما بیشتر ما از این سؤال میترسیم؛ زیرا نمیخواهیم با ناپایداری خود روبهرو شویم. خود را با شلوغی، موفقیتهای ظاهری، خریدن، جمع کردن، شهرت و سرگرمی مشغول میکنیم تا صدای این سؤال را نشنویم.
حال آنکه زندگی، مسابقهی ماندن نیست؛ هنرِ اثر گذاشتن است.
روزی همهی ما خواهیم رفت. آنچه باقی میماند، نه حساب بانکی ماست، نه عنوانها و نه داراییها؛ بلکه میزان نوری است که در جان انسانها روشن کردهایم، عشقی که بخشیدهایم و آگاهیای که به جهان افزودهایم.
پس شاید از همین امروز، به جای آنکه بپرسیم «چه چیزی به دست میآورم؟»، بهتر باشد بپرسیم:
«اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، چه اثری از عشق و آگاهی در این جهان بر جای خواهم گذاشت؟»
گروه توسعه فردی رازققنوسراویسانا .
۱
۵:۴۸
بازارسال شده از babak
... اما مانعی بزرگ بر سر راهِ خلقِ یک میراث ماندگار وجود دارد؛ حقبهجانب بودن.
تا زمانی که تمام زندگی را از پشتِ داستانهای ذهنی خود ببینیم، در زندان گذشته باقی خواهیم ماند.
مدام میگوییم:«به من ظلم شده است...»«در کودکی آسیب دیدهام...»«پدر و مادرم مقصرند...»«همسرم باعث حال بد من است...»«پس حق دارم هر رفتاری از من سر بزند، چون حالم خوب نیست.»
اما حقیقت این است که رنجِ گذشته، مجوزِ آسیب رساندن به امروز نیست.
آگاهی، از لحظهای آغاز میشود که دست از دفاع کردن از زخمهای خود برمیداریم و مسئولیت زندگیمان را میپذیریم.
تا زمانی که خود را قربانی بدانیم، گذشته آیندهی ما را خواهد نوشت؛ اما از لحظهای که مسئولیت را میپذیریم، نویسندهی سرنوشت خویش میشویم.
شاید میراث واقعی ما نه ثروتی باشد که جمع کردهایم، نه شهرتی که به دست آوردهایم؛ بلکه تبدیل کردن زخمها به آگاهی، رنجها به عشق، و شکایتها به مسئولیت باشد.
آنگاه وقتی روزی از این جهان میرویم، پشت سر ما نه قربانی، بلکه انسانی باقی مانده است که با نورِ آگاهی، زندگی خود و دیگران را اندکی روشنتر کرده است.
این همان طوفانی است که ارزش برپا کردن دارد.
گروه توسعه فردی رازققنوسراویسانا .
تا زمانی که تمام زندگی را از پشتِ داستانهای ذهنی خود ببینیم، در زندان گذشته باقی خواهیم ماند.
مدام میگوییم:«به من ظلم شده است...»«در کودکی آسیب دیدهام...»«پدر و مادرم مقصرند...»«همسرم باعث حال بد من است...»«پس حق دارم هر رفتاری از من سر بزند، چون حالم خوب نیست.»
اما حقیقت این است که رنجِ گذشته، مجوزِ آسیب رساندن به امروز نیست.
آگاهی، از لحظهای آغاز میشود که دست از دفاع کردن از زخمهای خود برمیداریم و مسئولیت زندگیمان را میپذیریم.
تا زمانی که خود را قربانی بدانیم، گذشته آیندهی ما را خواهد نوشت؛ اما از لحظهای که مسئولیت را میپذیریم، نویسندهی سرنوشت خویش میشویم.
شاید میراث واقعی ما نه ثروتی باشد که جمع کردهایم، نه شهرتی که به دست آوردهایم؛ بلکه تبدیل کردن زخمها به آگاهی، رنجها به عشق، و شکایتها به مسئولیت باشد.
آنگاه وقتی روزی از این جهان میرویم، پشت سر ما نه قربانی، بلکه انسانی باقی مانده است که با نورِ آگاهی، زندگی خود و دیگران را اندکی روشنتر کرده است.
این همان طوفانی است که ارزش برپا کردن دارد.
گروه توسعه فردی رازققنوسراویسانا .
۱
۵:۴۸
بازارسال شده از babak
گیان مودرا (Gyan Mudra) یا جیان مودرا
این مودرا یکی از شناختهشدهترین و پرکاربردترین مودراهای مراقبه است و به همین دلیل بسیاری از افراد، بدون شناخت کافی، در هر نوع مراقبهای از آن استفاده میکنند.
اما باید توجه داشت که هر مودرا فرکانس، هدف و کارکرد ویژهای دارد و انتخاب آن باید متناسب با نیاز جسم، ذهن و مسیر معنوی فرد باشد. استفاده از یک مودرا صرفاً به دلیل رایج بودن، لزوماً بهترین انتخاب نیست.
در برخی از مکاتب انرژیمحور و آموزههای باطنی، اعتقاد بر این است که استفاده مداوم و ناآگاهانه از گیان مودرا میتواند تمرکز فرد را بیش از حد به سمت سطوح ذهنی و معنوی سوق دهد و در صورت نبود تعادل، از توجه او به جنبههای مادی زندگی، مانند کسب درآمد، اقدام عملی و مدیریت مالی بکاهد. این دیدگاه، یک باور در برخی سنتهاست و تأیید علمی قطعی ندارد.
اصل مهم در کار با مودراها تعادل، شناخت و انتخاب آگاهانه است. همانگونه که هر دارو کاربرد مشخصی دارد، هر مودرا نیز برای شرایط و اهداف خاصی طراحی شده است و استفاده صحیح از آن، نیازمند آموزش و آگاهی است.
گروه توسعه فردی رازققنوس
این مودرا یکی از شناختهشدهترین و پرکاربردترین مودراهای مراقبه است و به همین دلیل بسیاری از افراد، بدون شناخت کافی، در هر نوع مراقبهای از آن استفاده میکنند.
اما باید توجه داشت که هر مودرا فرکانس، هدف و کارکرد ویژهای دارد و انتخاب آن باید متناسب با نیاز جسم، ذهن و مسیر معنوی فرد باشد. استفاده از یک مودرا صرفاً به دلیل رایج بودن، لزوماً بهترین انتخاب نیست.
در برخی از مکاتب انرژیمحور و آموزههای باطنی، اعتقاد بر این است که استفاده مداوم و ناآگاهانه از گیان مودرا میتواند تمرکز فرد را بیش از حد به سمت سطوح ذهنی و معنوی سوق دهد و در صورت نبود تعادل، از توجه او به جنبههای مادی زندگی، مانند کسب درآمد، اقدام عملی و مدیریت مالی بکاهد. این دیدگاه، یک باور در برخی سنتهاست و تأیید علمی قطعی ندارد.
اصل مهم در کار با مودراها تعادل، شناخت و انتخاب آگاهانه است. همانگونه که هر دارو کاربرد مشخصی دارد، هر مودرا نیز برای شرایط و اهداف خاصی طراحی شده است و استفاده صحیح از آن، نیازمند آموزش و آگاهی است.
گروه توسعه فردی رازققنوس
۱
۷:۳۱
بازارسال شده از babak
۲
۷:۳۱
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظقرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند ..
۴۰
۲۰:۱۳