لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مهارتهای زندگی وتوسعه فردی راز ققنوسم
۱۰۸ عضو

مهارتهای زندگی وتوسعه فردی راز ققنوس

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ تیر
بازارسال شده از مهارتهای توسعه فردی و زندگی
thumbnail
undefined۱۱

۱۶

۰:۴۹

۲۳ تیر
https://www.instagram.com/stories/razeghoghnos/3940540291403521929?utm_source=ig_story_item_share&igsh=MXNzbnZ6M25tN2FxNA==
undefined۵

۹۳

۱۴:۳۱

۲۵ تیر
بازارسال شده از مهارتهای توسعه فردی و زندگی
thumbnail
undefined۲

۶

۵:۰۸

بازارسال شده از مهارتهای توسعه فردی و زندگی
یکی از جذاب‌ترین سکانس‌های سینمای ایران در فیلم «جهان با من برقص»، دیالوگی ساده و عامه‌پسند را به اثری عمیق و تأمل‌برانگیز تبدیل می‌کند. دیالوگی که مخاطب را دعوت می‌کند تا بار دیگر نسبت خود را با «تعلقات»، «دارایی‌ها» و «هویت» بازنگری کند.
شاید یک برداشت این باشد که مادیات، امکانات و رفاه، آن‌گونه که گاهی تصور می‌کنیم، کاملاً جدا از ما نیستند؛ بلکه بخشی از تجربه زیستن ما هستند و نمی‌توان با انکار آن‌ها به آرامش حقیقی رسید. مسئله، داشتن یا نداشتن نیست؛ بلکه نوع رابطه ما با داشته‌هاست. آنچه رنج می‌آفریند، وابستگی است، نه بهره‌مندی.
اما از زاویه‌ای دیگر، این دیالوگ می‌تواند آینه‌ای باشد برای دیدن خودمان. گاهی انسان، هنگامی که از درون احساس تهی‌بودن می‌کند، برای پنهان‌کردن این خلأ به ظواهر، اعتبار اجتماعی، ثروت، مقام یا تأیید دیگران پناه می‌برد. در حالی که ارزش حقیقی انسان، از آگاهی، عشق، صداقت، اصالت و رشد درونی سرچشمه می‌گیرد، نه از آنچه در بیرون به نمایش گذاشته می‌شود.
شاید پیام عمیق این سکانس همین باشد که هیچ چیز بیرونی، جای خالی اتصال انسان با حقیقت وجودش را پر نمی‌کند. وقتی درون آباد باشد، بیرون نیز در جایگاه طبیعی خود قرار می‌گیرد؛ اما اگر درون تهی باشد، حتی فراوان‌ترین داشته‌ها نیز عطش جان را سیراب نخواهند کرد.
شما از این سکانس چه برداشتی داشتید؟ آیا آن را دعوتی برای شناخت رابطه سالم با مادیات می‌دانید، یا هشداری درباره گم‌کردن خویشتن در میان ظواهر زندگی؟
گروه توسعه فردی رازققنوس | راویسانا
undefined۱۰

۱

۵:۰۸

۲۷ تیر
https://topcopy.ir/
تاپ کپیhttps://topcopy.ir·تاپ کپی اولین و برترین مرکز چاپ و پرینت ارزان در کشور همراه با اپلیکیشن ثبت سفارش+ ارسال رایگان + بهترین کیفیت چاپ و مرغوبترین کاغذ موجود در بازار.
undefined۵

۷۶

۱۴:۰۰

۲۹ تیر
بازارسال شده از babak
تنها سؤالِ مهمِ زندگی
روی لبه‌ی دنیا نشسته بودم؛ در غربی ترین ، دروازه‌ی غرب. سرشار از شور بودم. آدرنالین در رگ‌هایم می‌دوید، اما شگفت آن‌که هرگز در اوج سکون و آگاهی، چنین هیجان و شوقی را تجربه نکرده بودم.
به صدای باد گوش می‌دادم، به دنیا خیره شده بودم، گویی انتهای زمین را می‌دیدم و با نور می‌خندیدم.
آنجا فهمیدم که روبه‌رو شدن با فانی بودنِ خود، یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی است. زیرا مرگ، همه‌ی ارزش‌های پوشالی، رقابت‌های بیهوده، عطش شهرت، ثروت و برتری‌جویی را در هم می‌شکند.
در حالی که بیشتر انسان‌ها شب و روز برای پولی بیشتر، جایگاهی بالاتر یا توجه دیگران می‌جنگند، مرگ تنها یک سؤال را با تمام قدرت پیش روی ما می‌گذارد:
میراث تو چیست؟
وقتی رفتی، جهان چه تفاوتی خواهد کرد؟ چه ردپایی از عشق بر جای می‌گذاری؟ چه قلبی را آرام‌تر کرده‌ای؟ چه نوری را روشن کرده‌ای؟ و چه بادی از حضورت، پس از رفتنت، همچنان خواهد وزید؟
می‌گویند بال زدن پروانه‌ای در آفریقا، می‌تواند در فلوریدا طوفانی برپا کند. اگر چنین است، تو پس از رفتنت، چه طوفانی از آگاهی، عشق، مهربانی و بیداری در جهان به جا خواهی گذاشت؟
شاید این، تنها سؤالِ واقعی زندگی باشد.
اما بیشتر ما از این سؤال می‌ترسیم؛ زیرا نمی‌خواهیم با ناپایداری خود روبه‌رو شویم. خود را با شلوغی، موفقیت‌های ظاهری، خریدن، جمع کردن، شهرت و سرگرمی مشغول می‌کنیم تا صدای این سؤال را نشنویم.
حال آنکه زندگی، مسابقه‌ی ماندن نیست؛ هنرِ اثر گذاشتن است.
روزی همه‌ی ما خواهیم رفت. آنچه باقی می‌ماند، نه حساب بانکی ماست، نه عنوان‌ها و نه دارایی‌ها؛ بلکه میزان نوری است که در جان انسان‌ها روشن کرده‌ایم، عشقی که بخشیده‌ایم و آگاهی‌ای که به جهان افزوده‌ایم.
پس شاید از همین امروز، به جای آنکه بپرسیم «چه چیزی به دست می‌آورم؟»، بهتر باشد بپرسیم:
«اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، چه اثری از عشق و آگاهی در این جهان بر جای خواهم گذاشت؟»
گروه توسعه فردی رازققنوسراویسانا .
undefined۵

۱

۵:۴۸

بازارسال شده از babak
... اما مانعی بزرگ بر سر راهِ خلقِ یک میراث ماندگار وجود دارد؛ حق‌به‌جانب بودن.
تا زمانی که تمام زندگی را از پشتِ داستان‌های ذهنی خود ببینیم، در زندان گذشته باقی خواهیم ماند.
مدام می‌گوییم:«به من ظلم شده است...»«در کودکی آسیب دیده‌ام...»«پدر و مادرم مقصرند...»«همسرم باعث حال بد من است...»«پس حق دارم هر رفتاری از من سر بزند، چون حالم خوب نیست.»
اما حقیقت این است که رنجِ گذشته، مجوزِ آسیب رساندن به امروز نیست.
آگاهی، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دست از دفاع کردن از زخم‌های خود برمی‌داریم و مسئولیت زندگی‌مان را می‌پذیریم.
تا زمانی که خود را قربانی بدانیم، گذشته آینده‌ی ما را خواهد نوشت؛ اما از لحظه‌ای که مسئولیت را می‌پذیریم، نویسنده‌ی سرنوشت خویش می‌شویم.
شاید میراث واقعی ما نه ثروتی باشد که جمع کرده‌ایم، نه شهرتی که به دست آورده‌ایم؛ بلکه تبدیل کردن زخم‌ها به آگاهی، رنج‌ها به عشق، و شکایت‌ها به مسئولیت باشد.
آن‌گاه وقتی روزی از این جهان می‌رویم، پشت سر ما نه قربانی، بلکه انسانی باقی مانده است که با نورِ آگاهی، زندگی خود و دیگران را اندکی روشن‌تر کرده است.
این همان طوفانی است که ارزش برپا کردن دارد.
گروه توسعه فردی رازققنوسراویسانا .
undefined۶

۱

۵:۴۸

بازارسال شده از babak
thumbnail
گیان مودرا (Gyan Mudra) یا جیان مودرا
این مودرا یکی از شناخته‌شده‌ترین و پرکاربردترین مودراهای مراقبه است و به همین دلیل بسیاری از افراد، بدون شناخت کافی، در هر نوع مراقبه‌ای از آن استفاده می‌کنند.
اما باید توجه داشت که هر مودرا فرکانس، هدف و کارکرد ویژه‌ای دارد و انتخاب آن باید متناسب با نیاز جسم، ذهن و مسیر معنوی فرد باشد. استفاده از یک مودرا صرفاً به دلیل رایج بودن، لزوماً بهترین انتخاب نیست.

در برخی از مکاتب انرژی‌محور و آموزه‌های باطنی، اعتقاد بر این است که استفاده مداوم و ناآگاهانه از گیان مودرا می‌تواند تمرکز فرد را بیش از حد به سمت سطوح ذهنی و معنوی سوق دهد و در صورت نبود تعادل، از توجه او به جنبه‌های مادی زندگی، مانند کسب درآمد، اقدام عملی و مدیریت مالی بکاهد. این دیدگاه، یک باور در برخی سنت‌هاست و تأیید علمی قطعی ندارد.

اصل مهم در کار با مودراها تعادل، شناخت و انتخاب آگاهانه است. همان‌گونه که هر دارو کاربرد مشخصی دارد، هر مودرا نیز برای شرایط و اهداف خاصی طراحی شده است و استفاده صحیح از آن، نیازمند آموزش و آگاهی است.

گروه توسعه فردی رازققنوس
undefined۶

۱

۷:۳۱

بازارسال شده از babak
thumbnail
undefined۶

۲

۷:۳۱

۳۰ تیر
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedخاطره ای زیبا از دکتر زرین کوب* :
undefinedروز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم
undefinedدنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
undefinedببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟undefinedگفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستمundefinedخوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
undefinedپیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار
undefinedمی گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواندundefinedپرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟undefinedگفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !undefinedپرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟undefined( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
undefinedگفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟undefinedگفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نهundefinedگفت : یک فال برام بگیرundefinedگفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیستundefinedبلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرماundefinedمات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنیدundefinedفاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟undefinedبرای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فالundefinedحافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟undefinedبا وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
undefinedمتوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم  : هیچی، الان
undefinedچشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
undefinedزان یار دلنوازم شکریست با شکایتundefinedگر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
undefinedبی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمundefinedیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
undefinedرندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کسundefinedگویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
undefinedدر زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاundefinedسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
undefinedچشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندیundefinedجانا روا نباشد خونریز را حمایت
undefinedدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصودundefinedاز گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
undefinedاز هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودundefinedزنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
undefinedای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونمundefinedیک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
undefinedاین راه را نهایت صورت کجا توان بستundefinedکش صد هزار منزل بیش است در بدایت
undefinedهر چند بردی آبم روی از درت نتابمundefinedجور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظقرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل موضوعش امام حسین  و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند ..
undefined۱۰

۴۰

۲۰:۱۳