۱۹۲
۸:۱۸
۱۹۲
۸:۱۸
۱۹۲
۸:۱۸
۱۹۲
۸:۱۸
۱۹۲
۸:۱۸
استرس میتونه فشارخون رو میتونه بالا ببره؛ اما چککردنهای پشتسرهم، چرخه ترس رو شدیدتر میکنه.
آرامش یعنی تبدیل بشی به کسی که فرق
«پیگیری آگاهانه» با «چککردن از روی ترس» رو میفهمه. هر بار که مضطرب شدی سراغ فشارسنج نرو. اگه مطمعنی از لحاظ پزشکی مشکلی نداری
این ریلز رو برای کسی بفرست که همیشه میگه: مدام درحال فشار گرفتنِ
این ریلز رو برای کسی بفرست که همیشه میگه: مدام درحال فشار گرفتنِ
۱۳۴
۷:۰۱
بازارسال شده از راضیه جوادی | روانشناسی
آن تودهی کوچک در گلو***
گاهی وسط یک صبح کاملاً معمولی، وقتی داری چای میریزی یا بند کفشت را میبندی، حس میکنی یک تودهی ریز توی گلویت نشسته است. نه اشکی میآید، نه اتفاق خاصی افتاده… فقط گلویت انگار میخواهد چیزی بگوید که هنوز کلمه نشده. خیلیها همان لحظه سرفه میکنند یا آب میخورند تا ردش کنند. اما امروز اگر این حس را دیدی، چند ثانیه مکث کن. یک نفس آرام بکش و دستت را آرام روی گلویت بگذار. گاهی بدن فقط میخواهد بدانی: «یک احساس اینجا گیر کرده، همین.»
«اگر بغضی در گلویم هست، لازم نیست از آن فرار کنم.»
در این مسیر ۶۰روزه، هر روز روی همین ریزکاریهای بهظاهر بیاهمیت کار میکنیم.
۱
۷:۰۹
بازارسال شده از راضیه جوادی | روانشناسی
یکی هست که با یه حرف کوچیک، با یه لحن معمولی، یکهو اشکش سرازیر میشه، یا قهر میکنه، میره تو اتاق، درو محکم میبنده. خودش هم بعدش میگه: «من چرا اینقدر حساس شدم؟ قبلاً اینجوری نبودم...»
یکی دیگه رو میبینی مدام میخواد همهچیز تحت کنترلش باشه: از ساعت خواب همه گرفته تا اینکه کی چی بگه، کی کجا بره. اگه یه چیز از برنامهاش بزنه بیرون، قلبش تند میزنه، عصبی میشه، انگار اگه ول کنه، دوباره یه بلایی قراره سر همه بیاد.
یه نفر دیگه هست که آرامآرام ساکت شده؛ قبلاً تو جمع میخندید، تعریف میکرد، حالا بیشتر گوشه مبل میشینه، گوشی دستش، ولی حواسش یهجا دیگهست. جوابهاش کوتاه، خندههاش نصفهنیمه، انرژیش انگار روی «ذخیره» مونده.
و اون کسی که
ناگهان تبدیل میشه به «مراقب همه»: حواسش به حال مامان هست، به خواب بابا هست، به نمرههای بچهها هست، به حال دوستاش هم هست. خودش اما؟ خودش رو میپیچه لای کار و نگرانی برای بقیه، تا فرصتی نداشته باشه ببینه خودش چقدر خسته است.
بیرون که نگاه میکنی،
شاید همه اینارو «اخلاق جدید» ببینی، «_ضعف»، «لوس شدن»، «زیادی جدی گرفتن». اما پشتش چی خوابیده؟ بدنی که هنوز از اضطراب جمع شده، ذهنی که هنوز باور نکرده «فعلاً گذشته»، یک عالمه ترس که فرصت نداشته بیان بشه. _
اینها همیشه نشونهی بد بودن یا ضعیف بودن آدم نیست، خیلی وقتها ردِ همون فشاریه که
تا مغز استخوان رفته
و هنوز کامل تخلیه نشده.
پس اگر خودت، یا یکی از آدمهای نزدیکت بعد از اون روزهای سخت عوض شدین، قبل از قضاوت، یادآوری کن: این میتونه واکنش طبیعی یک آدم زخمی باشه، نه یک آدم خراب.
چکارکنی؟
به جای اینکه با خودت بجنگی، کنارت بنشین. تصور کن روبهروی خودت نشستی؛ همینی که الان زودرنج شده، کنترلگر شده، خاموش شده، یا زیادی به بقیه میرسه. به جای اینکه بهش بگی: «چته؟ چرا اینجوری شدی؟ درست رفتار کن!» یک لحظه بهش نگاه کن مثل کسی که خسته از یک جنگ برگشته.
حالا بیا چند تا تمرین خیلی کوچیک و واقعی رو ببین: - اگه این روزها زودرنجی... وقتی یکی چیزی میگه و اون موج خشم یا گریه تو گلوت بالا میاد، لازم نیست خودتو خفه کنی، فقط قبل از جواب دادن، سه تا نفس عمیق بکش و ده ثانیه مکث کن. شاید بگی: «الان حالم خوب نیست، بعداً جواب میدم.» همین «مکث»، یعنی تو کمکم داری افسار رو پس میگیری.
- اگه حس میکنی همهچیز باید دست تو باشه... لازم نیست یکدفعه «ریلکسترین آدم دنیا» بشی. فقط امروز، یکی از چیزهای کوچیکی که معمولاً کنترل میکنی رو ول کن. مثلاً بذار یکی دیگه خرید رو انجام بده، بذار بچهات خودش اتاقشو مرتب کن حتی اگه عالی نشد. اون چند دقیقهای که خودتو عقب میکشی، تمرین اینه که: «دنیا بدون کنترل صددرصدی من هم میچرخه.»
- اگه بیش از حد ساکت و خاموش شدی... مجبور نیستی خودتو به خندههای مصنوعی هل بدی. فقط امروز، به یک آدم امن، دو سه جمله از حال واقعیات بگو. نه یک گزارش کامل، فقط درحد: «این روزها زود خسته میشم» یا «حس میکنم هنوز از اون اتفاق درنیومدم.» همین چند کلمه، یعنی چراغی توی راهرو خاموش ذهنت روشن شده.
- اگه اینقدر حواست به بقیهست که خودتو گم کردی... امروز حداقل یک نیاز کوچیک خودتو جدی بگیر. نه کار بزرگ، نه سفر، نه تغییر زندگی. در حد: ده دقیقه پیادهروی تنها، یک دوش طولانیتر، خوردن یک چیزی که خودت دوست داری بدون اینکه بگی: «ولش کن، مهم نیست.» این یعنی به خودت بگی: «تو هم آدمی. تو هم مهمی.»
عزیزان، تعادلی که بحران از هم پاشیده، با فشار آوردن دوباره به خودمون برنمیگرده؛ با داد زدن سر خودمون، با سرزنشکردن، با «باید زودتر درست بشم» گفتن.
تعادل مثل یک عضلهست که بعد از گچ گرفتن، آرومآروم با حرکتهای ریز برمیگرده، نه با وزنهی صد کیلویی روز اول.
این روزها، اگر فقط همین رو یادت بمونه، کافیه:
لازم نیست «قبلی» بشی، فقط هر روز یک قدم کوچیکتر، مهربانتر، واقعیتر بردار.
بقیهش آهستهآهسته میاد.
در این مسیر ۶۰روزه، هر روز روی همین ریزکاریهای بهظاهر بیاهمیت کار میکنیم.
۱
۵:۴۱
ترسِ برگشت اضطراب و تجربه دوباره پنیک...
۱۷۵
۸:۵۶
بازارسال شده از راضیه جوادی | روانشناسی
لیوانی که تا آخر خورده نشد
روی میز، یک لیوان چایِ نصفهمانده بود. سرد شده، بیرنگ، فراموششده. خیلی وقتها آدمها هم اینطوری زندگی میکنند؛
شروع میکنند،
ولی وسطش جا میمانند. امروز فقط یک چیز کوچک را تا آخر انجام بده. حتی اگر فقط تمام کردن همان لیوان چای باشد.
«تمام کردنِ کارهای کوچک که خیلی وقته عقب افتاده، جان را جمعتر میکند.»
برای همراهی در مسیر ۶۰روزه آرامش
درمانگر تخصصی اضطراب
۱
۸:۱۴