عکس پروفایل کتابهایی که خوانده ایمک

کتابهایی که خوانده ایم

۲.۵ هزار عضو
امسال، دورهمی خانوادگی یلدایی ما به قبل و بعد شب یلدا افتاد.‌ سه چهار تا مجلس یلدا داشتیم و خواهیم داشت، ولی هیچکدام به مذاق بچه ها خوش نیامده بود که آداب و رسوم یلدا، دقیقا باید شب یلدا برگزار شود! خسته از سفر، با خانه ای که بعد از یک هفته تعطیلی بچه ها به رسیدگی جدی نیاز دارد، و کیف‌ها و لباسهایی که بعد از یک هفته تعطیلی فردا اول وقت باید آماده می بود، پای درددل بچه ها نشستم:«مگه آداب شب یلدا چیه؟»سر شام با پسرکی که قرار است بزرگ شود و آشپز شود، گفتیم و خندیدیم. بعد هم فال حافظ گرفتیم. دانه به دانه برای هر کداممان؛ برای اینکه چه کنیم بچه ها اینقدر ریخت و پاش نکنند؟!!؛ برای حل دعواهای خواهر برادری!!؛ برای نابودی اسرائیل، برای آرزوی سفر کربلا...وقت خواب که شد، یادم آمد که از کلیپ قشنگ «جهان پهلوان» فهمیده بودم که پسر کوچک قصه آرش کمانگیر را نمی داند و وعده آن را برای قصه قبل خواب داده ام. کتابچه شعر «آرش کمانگیر» از «سیاوش کسرایی» را که از نمایشگاه کتاب سال ۸۱ مهمان کتابخانه ام شده بود برداشتم و همانطور که پسر کوچکتر در بغلم خوابیده بود، برای بچه های بزرگتر خواندم و هر جا که پیچیده می‌شد، معنا کردم.وقت خواندن، من بغض کردم از اینکه انگار عمونوروز برای من نقل می گوید؛دخترک ذوق کرد که تکه های از آن را سالهای قبل در کتاب فارسی اش دیده و حالا کاملش را می شنود؛ بعد هم مهارت شاعر را ستود و در موردش گپ کوتاهی زدیم.پسر بزرگ متفکرانه گوش داد و لذت برد و گاهی که عبارات دشوار می‌شد سوال پرسید.پسر کوچک هم آخر داستان نتیجه گرفت: «پس آرش نمرده، فقط تو کوهها گم شده!»خود شعر، با تشبیه ها، استعاره ها و کلام سنگینش برای بچه های بزرگتر که درک شعری دارند مناسب است، اما می شود بچه های دبستان دوره دوم هم آن را بخوانند، و هر جا لازم شود توضیح بخواهند.اصلا چرا فقط بچه ها؟ در این شب‌های سرد و تاریک، کنار آتش گرم و درخشان، عمو نوروز نقل قصه شهامت و رشادت می کند برای سالی که دو شب یلدای تلخ و سنگین را قبل از شب یلدای تقویم به خود دید؛ برای آرش‌ها؛ برای مرزهای لرزان مقاومت؛ برای دلهای غصه دار مرزداران و برای ما مردمان. خودمان را به دو جرعه حماسه و امید مهمان کنیم.#آرش_کمانگیر
undefined۳۰

۳.۴K

۲۲:۲۷

thumbnail
#این_کندو_مال_او#امام_حسین_(ع)حتما بعضی آدمها را دیده‌اید که نه معروفند و نه کار خیلی متفاوتی کرده‌اند. بین ما، همین مردم عادی، زندگی می‌کنند اما شرایطی پیش می‌آید که یک دفعه بلند می‌شوند و همه آنها را می‌بینند و می‌شناسند و با انگشت به هم نشانشان می‌دهند. مثلا یک عمر زندگی کرده‌اند، همین روزمرگی‌هایی که همه انجام می‌دهند، همین عبادتی که آدمهای دیندار انجام می‌دهند، همین کار فرهنگی که خیلی‍ها می‌کنند، همین درس و تلاش علمی که بعضی‍ها می‌کنند، حتی همین جنگ و جهادی که تعدادی اهلش هستند اما یک دفعه دستی می‌آید و از وسط همه عادی‍ها بیرونشان می‌کشد و بالا می‌نشاند و می‌گوید نگاهشان کنید... عزتی که فقط از یک چشمه نشات می‌گیرد و هرجای دیگری دنبالش بروی و بدوی پیدایش نمی‌کنی. بعضی کارها هم همین‌اند: یک نفر در کنجی بدون صدا کاری را انجام می‌دهد، یک دفعه انگار در لحظه‌ای دوربین دنیا عکسش را برداشته و ثبت کرده، آن کار موثر و ماندگار می‌شود.تفکری که به شانس اعتقاد ندارد و «العزه لله جمیعا» را می‌داند، می‌گوید حتما چیزی بوده که جنس آن کار را از بقیه کارها متفاوت کرده، مثلا نخ طلایی اخلاصی که صاحب بی‌ادعای آن کار، درش تنیده ‌است. این حقیقت مکرر، اصل جریان کتاب «یک کندو مال او» است. پدری سالها پیش کاری را کرده که در درگاه «تعز من تشاء» با بقیه کارها فرق می‌کرده است. از راه قلب فرزتدش ضبط شده‌ و به واسطه نشر اطراف، در قالب روایتی انتشار یافته که اهلش بخوانند. اما قصه همین جا تمام نشده، انگار هنوز حق این کار به جا آورده نشده بوده است. پس روایت را به خوش‌سلیقه خوش‌قلمی می‌دهند و او متن اولیه‌ای می‌زند برای کودک من و تو. متنی که چند باری دست به دست می‌شود تا بشود کتابی با قصه‌ای لطیف و صادقانه و تصویرگری دلنشین که محبت امام حسین (ع) را در دل کودک من و تو بنشاند و نشانش بدهد آدمهای بی‌ادعای ساده‌ای را که زندگیشان را بی منت، در طبق اخلاص نذر حسین (ع) کرده‌اند، آدمهایی که در دستگاه امام حسین (ع) عزیز و یزرگ‌اند، مثل همین آدمهایی که هر سال مال و توان و زمان مرخصی‌شان را پس انداز می‌کنند که خرج موکب اربعین کنند. و چه خوب گفت که «این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است». همین قدم زدن در مسیر پیاده روی اربعین به تنهایی کافی است که عظمت تمدن غرب را در ذهن بشر متزلزل کند.
کتاب دینی کتابی است که روح دینداری کودک من را زنده و به زیست دینی کودک من کمک کند. با این تعریف، کتاب «این کندو مال او» کتاب خوب دینی است که لا به لای قصه اش، از دوست داشتن امام حسین (ع) می‌گوید، امام حسینی که در متن زندگی جاری است. اینکه حسین (ع) جنس غمش فرق می‌کند... کتابی که با گفتن از زنبور و کندو و عسل غنی شده و با حال و هوای روستاهای شمال، هویت ایرانی می‌سازد. این کتاب می‌توانست با برطرف کردن چند اشکال جزئی و پرداخت بیشتر، تصویرگری بهتری داشته باشد؛ اما الان هم تصویرگری قابل قبولی دارد که با فضای داستان متناسب است. می‌توانید آن را با خودتان به سفر اربعین ببرید و در فضای ایثار آنجا، قصه بخشندگی هم بگویید تا ان شاء الله در عمق دل و جان کودکتان خانه کند. یا در خانه‌تان موکبی راه بیندازید و کنار قصه‌خوانی، لقمه خامه و عسل بگیرید و طعم محبت حسین (ع) را به کودکتان بچشانید. در هر صورت التماس دعا!
پی نوشت: متن اولیه داستان، از آن دوست جانم «معصومه توکلی» است، فرزند شایسته زنده‌یاد دکتر احمد توکلی که در باور من از تبار مردان بخشنده بی‌ادعای بزرگ بودند. ایشان را به صلواتی مهمان کنیم.#کتاب_دینی
undefined۳۱

۳.۸K

۱۱:۰۶

thumbnail
#هدیه_خوبان#بخشندگیدر بالای کوهی در سرزمینی دور افتاده، پیرزنی زندگی می کند که لحافهای جادویی می دوزد. جادوی لحافها زیبایی آنهاست، آنقدر زیبا که انگار هر لحاف نه که از نخ و پارچه، که تابلوی شاهکاری از رنگ و نقاشی است. پیرزن قصه ما لحافها را نه برای خود نگه می دارد و نه می فروشد، بلکه هر بار لحافی که آماده شده را می برد و به بی چیزترین و فقیرترین انسانی که پیدا می کند هدیه می کند. پایین آن کوه، در همان سرزمین دورافتاده پادشاهی زندگی می کند که همه چیزهای زیبای دنیا را برای خودش می خواهد، پادشاهی که چیزهای زیبا را نه می سازد و نه می خرد، بلکه دوست دارد از دیگران هدیه بگیرد.پیرزن هربار که لحافی را به کسی هدیه می دهد به خانه بر می گردد، دمنوشی برای خود آماده می کند و با آسودگی مشغول دوختن لحاف جدیدی می شود، پادشاه هر بار که چیزی هدیه می گیرد، آن را جایی رها می کند و فکرش درگیر می شود که دیگر چه چیزهایی هست که هنوز هدیه نگرفته است؟ عصبانیت پادشاه در روزی که می شنود در سرزمین او پیرزنی است که با آنکه لحافهای شگفت‌انگیزی دارد، هنوز چیزی به پادشاه هدیه نداده است قابل پیش بینی است! پیرزن به پادشاه می‌گوید حاضرم به تو لحافی هدیه دهم به شرطی که تو هم چیزهایی که داری ببخشی و بی چیز شوی.پادشاه خشمگین که دارایی‌اش به جانش بسته است، فکر می کند حتما راه دیگری برای قانع کردن پیرزن وجود دارد، از به زور گرفتن لحافی که پیرزن در حال دوختن آن است تا اسیر کردن پیرزن در غار خرس وحشی و گرفتار کردنش در وسط دریا؛ اما مهربانی و بخشندگی پیرزن و بخش کوچک اما نورانی قلب پادشاه که هنوز کاملا سیاه نشده همه این راهها را ناکارآمد کرده است. بالاخره طلب و تمنای پادشاه برای داشتن لحافی زیبا، او را تسلیم می‌کند، پیرزن به او می گوید برو و هرچه داری ببخش. با هر تکه که می بخشی، من یک تکه از لحاف تو را می دوزم. و پادشاه قصه ما مشق بخشش می کند تا آخر داستان که پادشاه خوشبخت‌ترین پادشاه عالم می شود.این داستان کتاب «هدیه خوبان» است. کتابی که در یونان نوشته شده و جایزه های زیادی را از آن خود کرده است و به زبانهای گوناگونی ترجمه شده و کانون پرورش فکری برای گروه سنی «ب» و «ج» در ایران چاپش کرده است. تصاویر رنگارنگ و فانتزی های لطیف کتاب، خیال و ذوق کودک را به پرواز در می آورد و داستان شیرینش برای قبل خواب هم مناسب است.تصاویر داستان پر از جزییات، زیبا، رنگین و خیال انگیز است و چشم مخاطب را دنبال خود می کشد. مخصوصا که با تکه های لحاف پیرزن یک بازی «بگرد پیدایم کن» هم در کتاب طراحی شده است؛ مناسب هشت سال به بالا ولی احتمالا نوجوان حوصله این همه رنگ را نداشته باشد و به اشتباه فکر کند با کتاب کودک طرف است و سمت این کتاب نرود.چون داستان طولانی و فونت کتاب یکنواخت و ریز است،، کتاب برای کودک خودخوان بالای نه سال مناسب تر است وگرنه می شود آن را تکه تکه برای کودکان کوچکتر هم خواند، کودکی که خط داستان را گم نکند و کسل نشود. اما لذت فهم داستان برای همان بالای نه و ده سال احتمالا اتفاق بیفتد. توانایی درک نگاه تمثیلی داستان هم برای مخاطبی که متوجه تمثیل و استعاره بشود محفوظ است، بچه های اهل شعر مثلا؛ این کتاب حتی برای من والد هم اگر حوصله و ذوق دلم بکشد، تمثیل عرفانی دارد.گمان می‌کنم از کتابخوانیمان معلوم است که ما هنوز در حال و هوای بخشندگی های ایام اربعینیم!
undefined۲۰

۳.۳K

۱۳:۱۹

thumbnail
#دستی_که_بوسه_میزند#اضطراب_جدایی
پادشاهی پسر به مکتب دادلوح سیمینش بر کنار نهادبر سر لوح او نوشته به زرجور استاد به ز مهر پدر
دخترم را پیش دبستانی رسمی نگذاشتم، یعنی خواستم بگذارم اما پیش دبستانی خوبی که بهترین گزینه‌مان بود راضیم نکرد، نمی‌دانم، شاید بخواهم با خودم روراست باشم دلم نیامد دخترک پنج ساله هر روز هفته، صبح تا ظهر پیشم نباشد. بهانه مردم‌پسندش هم این شد که خواندن بلد است و چه و چه و اگر برود پیش دبستانی، شاید مدرسه رفتنش سخت‌تر شود.پسرم را هم نفرستادم، فکر می‌کنم دلیل اصلی‌ام همان بود که دوست داشتم هنوز صبح ها با هم باشیم، هر چند باعث می‌شد به کارهایم نرسم. دلیل مردم پسندش هم این شد که تازه کرونا داشت می‌رفت و هنوز مدرسه رفتن‌ها جدی نشده بود.حالا پسر کوچکتر پیش دبستانی می‌رود، پیش دبستانی جدی که حتی با دبستان‌های آن دو تا شباهتی ندارد. آن هم وقتی که برادر کوچکترش خانه است و خودش هم چند ساعت روز خانه همسایه مشغول بازی با دوستش است. می‌دانم اصلش بخاطر این است که قبول کرده ام پسرک پنج ساله را توی خانه نمی‌شود بدون تلویزیون و بازی موبایل راحت سرگرم کرد و حالا مقداری آموزش مستقیم و پیش دبستانی سنتی ضرر خاصی هم به شخصیت بچه نمی‌زند؛ بهانه مردم پسندش هم شده اینکه خودم هم چند روز در هفته کوله و کتاب و لپ تاپ بر می‌دارم و به کتابخانه نزدیک پیش دبستانی‌اش می روم تا خدا کمک کند و این رساله دکتری تمام شود.این وسط ولی دلم برای چشمهای درخشان و شیرین زبانی‌هایش تنگ می شود، جدای از دلی که پیش برادر کوچکترش که کنار مادربزرگ راحت و شاد بازی می‌کند می‌ماند!
کتاب «دستی که بوسه می زند» قصه همین اضطراب جدایی بچه‌ها وقت جدا شدن از مادر مخصوصا اول مدرسه رفتن است. کتابی که سخنرانی نکرده و اضطراب و دلتنگی را انکار نکرده است. برای این کار راه حل لطیفی دارد که به دل بچه‌های من نشست، آنقدر که هنوز هم پسر بزرگم دوستش دارد. تصویرهای زیبای کتاب هم با این لطافت هماهنگ است. خواندنش حتی برای قبل از خواب هم مناسب است و می تواند رویای شیرینی به دنبال داشته باشد.رسالت این کتاب این است که می خواهد به والدین یاد دهد که چگونه نگرانی و دلتنگی بچه‌ها را کم کنند و به نظرم برای بچه‌های معمولی که اضطرابشان در حد اختلال نیست موفق است، چون بنا را به پذیرش و همراهی گذاشته؛ اما به نظر من در لا‌به‌لای صفحه‌های کتابش، قصه ناگفتنی دلتنگی من مادر پنهان شده است و کمک می کند بیم و امید و دلهره و محبتم را از دنیای بچه‌هایم بیرون بکشم و بگذارم راه خودشان را بروند. خدا به همراهشان، خیر پیش!
#اضطراب_جدایی#محبت
undefined۳۶
undefined۳

۴.۸K

۱۵:۳۵

thumbnail
#خانه_ای_پر_از_فیلخانه شما هم از کاردستی و سنگ و برگ و اسباب بازیهای سالم و شکسته ای که مثل عضوی از خانواده اسم و رسم دارند پر شده است؟ پس این کتاب مخصوص شماست! «خانه ای پر از فیل»داستان پسری که با تعداد زیادی فیل زندگی می کند. فیلهایش از حمام تا آشپزخانه را پر کرده اند. اما مامان پسرک دیگر نمی تواند به این همزیستی ادامه دهد، (موقعیت حساسی که همه مان بارها تجربه اش کرده ایم!) حالا مامان چه می کند؟ فیل‌بان را احضار و مجبورش می کند که همه فیل ها را بیرون کند؟ یا وقتی فیل بان خواب است، در اقدامی متهورانه، فیل ها را جمع کرده و از خانه بیرون می ریزد و چالش های بعدی را می پذیرد؟ یا به همین زندگی تن می دهد و اعصاب و روان خودش را نابود می کند و مدام از در و همسایه برای چنین خانه بهم ریخته ای عذرخواهی می کند؟ طبیعتاً هر کدام از ما در موقعیتهای مختلف یکی از این راهها را امتحان کرده ایم و می کنیم، اما این کتاب هم راه حل خوبی دارد. داستانش از نظر ادبی نقصی ندارد، خوبیش این است که هم قد کودک شده و با کودک مثل خودش و متناسب با دنیای خودش صحبت می کند و برای همین احتمال دارد حرفش فهمیده شود و ایده اش برای مخاطب خردسالش جالب به نظر برسد. مخصوصا که تصویرهای خیلی قشنگی هم دارد، ساده و دقیق و جذاب، کاملا متناسب با فضای شاد و فانتزی داستان. از آن تصویرهایی که بچه ها را مشغول می کند و برایشان حرف می زند. پیشنهاد می کنم هر وقت خسته و عاصی بودید و راههای همیشگی جواب نداد، فیل ها را کنار بزنید، جایی برای نشستن پیدا کنید، بچه را بغل کنید و کتاب را بخوانید. یادتان باشد اصلا خودتان را درگیر اینکه برای کودک مفهوم و مقصود اصلی کتاب را جا بیندازید نکنید. بگذارید بچه و کتاب، خودشان از مصاحبت یکدیگر لذت ببرند! اگر جعبه کارتن آماده داشته باشید و چالش های خانه سازی را بپذیرید، احتمال دارد بعد از آن تا مدتی صلحی بین شما و مدافع همه تکه کاغذهای خانه برقرار شود. اگر هم نه، حداقل به کودکتان نشان می دهد شما تنها مادری نیستید که نمی توانید در این شرایط به حیات خود ادامه دهید!
پی نوشت: نمی دانم از کارگاه دانشجوهای معلمی چند ماه پیش، کسی اینجا هست؟ خوب است به جای آن کتاب «نمی توانم چیز میزهایم را پیدا کنم» این کتاب را امتحان کنید.#نظم#خلاقیت
undefined۱۹
undefined۱

۳.۵K

۱۰:۵۷

وقتی که کانال را ایجاد کردم، بنا گذاشتم که فقط از کتابهایی بنویسم که با بچه‌ها می‌خوانیم، آن روزها فقط دو تا بچه زیر پنج سال داشتم که برایشان کتاب می‌خواندم و و از کتابهای کودکی‌شان می‌نوشتم. حالا چند سال گذشته؟ این روزها دخترم کتاب نوجوان می‌خواند و پسر بزرگم کمیک و طنز؛ پسر سومم شش ساله شده و دارد کلمه‌ها را امتحان می‌کند. و برای پسر کوچکم کتابهای منوچهر احترامی می‌خوانیم.دیگر سفره کتابخوانی‌مان گسترده شده و هر کس کتاب خودش را دارد، هرچند باز هم گاهی همه با هم کتاب می‌خوانیم یا کتاب گوش می‌کنیم و هنوز با هم فیلم می‌بینیم و با هم بازی می‌کنیم. دلم می‌خواهد در سال جدید، بیشتر از قبل، درباره کتابهایمان بنویسم، و شاید از فیلم‌ها و بازی‌هایی که می‌کنیم. مخصوصا این روزها که باید دل شرحه‌شرحه و اندوه‌ها و نگرانی‌هایمان را کنار بگذاریم و دل بچه‌ها را آرام کنیم و سعی کنیم «زندگی عادی‌مان را داشته باشیم».
نوروزتان پیروز
undefined۲۲

۱.۵K

۱۹:۳۱

thumbnail
#بازی#جنگ#ماجرای_شهر#میکرو_ماکرو#تالیفی

۲.۴K

۱۳:۵۹

thumbnail

۲.۴K

۱۳:۵۹

thumbnail

۲.۴K

۱۳:۵۹

#بازی_ماجرای_شهرهیچکدام از بازی‌های میکرو ماکرو را بازی کرده‌اید؟ بازی‌هایی که از مجموعه محصولات «بگرد و پیدا کن» هستند، شبیه بازی پرونده‌های محرمانه قتل، معما دارند و بچه‌ها در حین حل معما، با کنار هم قرار دادن اطلاعات بازی، کشف‌ها و دریافت‌های تازه‌ای می‌کنند؟بازی‌های جالبی که کمک می‌کنند سواد اطلاعاتی بچه‌ها (بزرگ‌ترها) بالا برود. البته هیچکدام تالیفی نبودند تا میکروماکروی ماجرای شهر؛ آن هم ماجرای شهر تهران در جنگ دوازده روزه. بازی سرگرم کننده‌ای برای بچه‌های هفت هشت ساله؛ البته شش ساله‌ها هم با کمک بزرگترها می‌توانند بازی کنند و حتی دبیرستانی‌ها هم شاید حداقل یکبار را دوست داشته باشند بازی کنند.در این بازی، بچه‌ها بعضی وقایع مهم را که در طی جنگ دوازده روزه در تهران اتفاق افتاد پیدا می‌کنند.مثلا در خانه ما که بچه ها لزوما در جریان جزئیات اخبار قرار نمی گیرند، بعد بازی مثل این جملات شنیده شد:«مامان واقعا زندان رو زده اند؟ خب زندانی ها چی شدن؟» و بعدش سوال سختی مثل: «خب چرا زندان رو زدن؟»؛ دیگه نگم از سوالات خیلی سختی مثل «زندانی ها شهید میشن چطوری میشه؟؟» و توضیحات ما در مورد تفاوت‌ زندانی ها و عاقبت به‌خیری آدمها و ...🥴🥴🥴یا سوالاتی مثل: «مامان! می دونستی شاعر شعر چاووشی خودش نیست؟!» و ...که این گفتگوها برای ما خیلی خوب بود.غیر از بازی اصلی و گفتگو که از قابلیت های این مدل بازی است، با خود صفحه بازی هم بچه ها می توانند مدت‌ها مشغول شوند و با دقت در تصاویر، کشف‌ها و اطلاعات دیگری را پیدا کنند که در راهنمای بازی نیامده است. به اشخاصی مثل خودم اشاره نمی کنم که کلا تصاویر سیاه سفید این شکلی می‌بینند به سختی می توانند آن را رنگ نکنند! ولی می شود بعد مدتی که بازی، مخصوصا به روال بازی های میکروماکرو، برای بچه ها تکراری شد، بازی را وسط بگذارید و با گروه بچه ها، بچه های خودتان یا بچه های مهمانی خانوادگی یا هیئت، رنگ کنید و با هم گفتگو کنید یا آن را وقف در گردش کنید و بدهید بقیه بچه‌های خانواده دور و برتان هم بازی کنند.البته نکته‌هایی در خود بازی هست که اگر نبود جذاب‌تر بود، مثلا اینکه این بازی جعبه ندارد؛ یا معماها و بازی‌ها به جای کارت‌های جدا، کنار خود صفحه بازی چاپ شده است. تصاویر هم گاهی مبهم است و فقط با راهنما متوجه منظور تصویرگر می‌شوی. ولی با همه اینها، بازیش آن قدر خوب است که ارزش داشته باشد تهیه‌اش کنیم. ما بازی را از خانه کتاب ابرک قم گرفتیم، قیمت زیادی هم ندارد.
این روزها مدام دعا کنیم کاش آشنایی بچه‌های دنیا با جنگ در حد بازی باقی بماند!
undefined۲۸

۲.۶K

۱۴:۰۱