عکس پروفایل شعرخوانیش

شعرخوانی

۶۴ عضو
چه غمناک بودپرنده‌ای که در وقت مرگ پرهای جوان داشت.
احمدرضا احمدی
■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۱

‌‌چه جای ماهکه حتی شعاع فانوسیدر این سیاهی جاوید کورسو نزندبه جز طنین قدم‌های گزمه‌ی سرمستصدای پای کسیسکوت مرتعش شهر را نمی‌شکندبه هیچ کوی و گذرصدای خنده‌ی مستانه‌ای نمی‌پیچدکجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟چراغ میکده‌ی آفتاب خاموش استفریدون مشیریاز خاموشی
■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۱

چو دیدم خوار خود را از در آن بی‌وفا رفتمرسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتمبر آن بودم که در راه وفایش عمرها باشمچو می‌دیدم که از حد می‌برد جور و جفا رفتم...

#وحشی_بافقی

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۱

از هر لحظه‌ای شعر ساختنکار من نبودکار مرگ بود!

#ژان_کوکتو

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۱

شبِ ما سحرگاهان پایان نمی‌گیردبیایید بنگریدآن‌گاه که سپیده پرده برمی‌گیردبیایید بنگریدبرآمدن خورشید رادژمبر دنیایی سوخته
خروس صبح را گلو بریده‌اندصیادِ ستارگان کاکلی را کشته استدر پرواز به ضربه‌های پیاپی تیرگروگانی مشت و دست بستهدرماندهشلیک‌ها را می‌شمارد
بلبل خاموش گشته استبرای ابدنفسْ تنگِ آمده شرم‌آلوداز بی‌شمار دیدنِ مرغان شب‌شکاردر کارِ پاره‌پاره کردنِ همدرخت شاخسارِ مرغان خویش از دست داده است
پس برانید این روشنایی راخاموش گردانید چراغِ زندگی‌مانهوا از ریه‌ها بزداییدشعله از چشم‌هامان  خنده از لب‌هابزداییدگرسنگی از اندرون‌مان
آن‌گاه که روز به تجاوز بر درهامان می‌آیدجنازه‌هایی زیباییم ماجنازه‌هایی پاک و صیقل‌یافتهکه آرزومند آن‌اید.

#پل_لویی_رسی

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۲

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکتناگه برود ز تن روان پاکتبر سبزه نشین و خوش بزی روزی چندزآن پیش که سبزه بردمد از خاکت

#خیام

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۲

اکنون اگر مرا از پرتگاهی رها کنیتنها چیزی که در آن سقوط،در ذهنم جاری‌ست،لمس دستانت بر کتف‌هایم خواهد بود.

#احمد_تللی

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۲

اندوهگین نیستممن اندوه جهانمو در سینه‌امسرزمینی می‌گرید.

#غادة_السمان

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۲

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای منغمگسار و همنشین و مونس شب‌های من
ای شنیده وقت و بی‌وقت از وجودم ناله‌هاای فکنده آتشی در جملهٔ اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنویجفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان‌ها پاک‌ترصورتت نی لیک مغناطیس صورت‌های من
چون ز بی‌ذوقی دل من طالب کاری بودبسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقلهر یکی رنج دماغ و کنده‌ای بر پای من
تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس‌ترتا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامدادگویی‌ام اینک برآ بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که منگم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من
امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیاتا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای‌انبان در این شب من از آن خالی شدمتا خوش و صافی برآید ناله‌ها و وای من
زین سپس انبان بادم نیستم انبان نانزان کازاین ناله است روشن این دل بینای من
درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیستای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من 
#مولانا

■ شعرخوانی@Reading_poem

۱۳:۲۲

به هرزه بال مَیَفشان در این چمن بیدلکه هر طرف نگری جز دَرِ قفس وا نیست
بیدل دهلوی
■ شعرخوانی@Reading_poem

۸:۴۵