بازارسال شده از دلواره نوید صالحی
داستانکی بر اساس تصویری به یاد مانده از #امیرسپهبدسیدعبدالرحیم_موسوی
حالا هروقت به خانه پدربزرگ می روند، تا پایش به زمین می رسد و از آغوش مادر رها می شود، اتاق های خانه را یك به یک می گردد; از کنار سبد اسباب بازی هایش بی توجه رد می شود؛ انگار کن گم کرده ای دارد و نمی یابدش؛ خانه را چرخ می زند، با چشمانی کنجکاو و متعجب، آخر عادت داشت هروقت به خانه پدربزرگ می آمدند اولین جایی که در آن آرامش را حس می کرد و مشامش پر می شد از آن بوی خوش عطر و غرق در بوسه می شد، آغوش پدربزرگ بود.حالا چند وقت بود گرمای صورت و نرمی ریش های جوگندمی اش را حس نکرده بود؛ به در و دیوار سیاه پوش خانه هنوز با تعجب نگاه می کرد و می گشت اتاق به اتاق خانه پدربزرگ را؛ سید عادت شان داده بود که هروقت به آن خانه می آیند اولین جا که باید بروند آغوش اوست ولی دیگر پدربزرگ نبود که با پاهای کوچکش بدود و به اتاق اش برود و غرق شود در آن اقیانوس مهر و محبت؛چه می دانست که سید بدست پلیدترین انسان نماها همچو یاران جد بزرگوارشان، ابی عبدالله الحسین علیه السلام #جانفدای همه ی کودکان و نوجوانان و مردم کشورش شده است.جستجو که تمام می شد و پدربزرگ را نمی یافت، غم زده، می رفت پای میز کوچکی که مدتی است پارچه سیاه روی آن انداخته اند و یک ترمه بر روی آن؛ دوتا سینی حلوا و خرما و دو شمع مشکی در دوطرف قاب عکس او در آغوش پدربزرگ.خیلی آرام و با وسواس قاب عکس راکه جلویش قرآن پدربزرگ بر روی رحل قرار داشت برمی داشت و به کنج اتاق سید پناه می برد و به آغوش اش می کشید. در همان گوشه ی اتاق، ناگاه بوی خوش عطر پدربزرگ مشامش را پر می کرد و شبنم از چشمان اش جاری می شد و دعا می کرد که هرچه زودتر مأموریت پدربزرگ تمام شود، آخر به او گفته بودند سید مأموریت است.....
#امیرسپهبدشهیدسیدعبدالرحیم_موسوی#شهدای_جانفدا#ریاست_ستادکل_نیروهای_مسلح
۷
۴:۲۸
۱۰۲
۶:۱۳
۹۰
۱۱:۴۴
۸۲
۲۱:۵۷
داستانکی برای سه ساله ابی عبدالله«ع»حضرت رقیه «س»
" />
به قلم:#حسین_زکریائی 



شب، آرام روی شانههای کربلا نشسته بود.بینالحرمین پر از نور بود؛ نوری که از گنبد طلایی حضرت اباعبدالله الحسین«ع»میریخت و روی سنگهای صیقلی حرم پخش میشد. زائرها آهسته راه میرفتند؛ بعضی با اشک، بعضی با ذکر، بعضی با نگاههایی که انگار سالها حرف نگفته در خود داشت.حسین، دست دختر کوچکش فاطمه را گرفته بود و روبهروی حرم آقا سیدالشهدا علیهالسلام نشست.فاطمه چادرش را کمی جلو کشید. نگاهش به گنبد افتاد. بعد به پرچم سرخ بالای حرم خیره شد و آرام پرسید:بابا حسین…حسین سرش را پایین آورد.ـ جانم فاطمه ی بابا؟ـ حضرت رقیه هم باباشو خیلی دوست داشت؟حسین لحظهای سکوت کرد.انگار همین سؤال کوچک، درِ یک روضه بزرگ را باز کرد.نگاهش را به گنبد دوخت و گفت:خیلی دخترم… آنقدر که بعد از عاشورا، همه غصهاش فقط یک جمله بود: «بابایم کجاست؟»فاطمه کمی خودش را به پدر نزدیکتر کرد.ـ بابا… برام تعریف میکنی؟حسین نفس عمیقی کشید. صدای همهمه زائرها آرامآرام از گوشش دور شد. انگار زمان عقب رفت؛ تا همان ظهر داغ، تا همان خیمههای سوخته، تا همان بیابان بیپناه.گفت:دخترم!روز عاشورا، کربلا فقط یک میدان جنگ نبود؛ کربلا امتحان دلها بود.آفتاب با تمام توان میتابید. زمین داغ بود. صدای سم اسبها، صدای شمشیرها، صدای گریه کودکان، همه در هم پیچیده بود. از صبح، یاران امام حسین علیهالسلام یکییکی به میدان رفتند و دیگر برنگشتند.در میان خیمهها، دختری کوچک بود؛ حضرت رقیه سلاماللهعلیها.چشمهایش دنبال یک نفر میگشت.بابا.هر بار صدای اسبی میآمد، از جا بلند میشد. گوشه خیمه را کنار میزد و میپرسید:«عمه جان… بابایم آمد؟»و حضرت زینب سلاماللهعلیها، با آن دل داغدیده، سعی میکرد آرامش کند.دست روی سرش میکشید و میگفت:«دخترم… صبر کن… بابایت مشغول دفاع از دین خداست.»اما مگر دل دختر سهساله صبر میشناسد؟او فقط آغوش پدرش را میخواست.فاطمه آهسته پرسید:بابا… حضرت زینب همه بچهها رو نگه میداشت؟حسین گفت:آره دخترم… از وقتی مردهای خیمه یکییکی شهید شدند، حضرت زینب شد پناه همه بچهها. خودش داغ برادر دیده بود، داغ فرزند دیده بود، داغ عزیزان دیده بود؛ اما هنوز باید بچهها را آرام میکرد. هنوز باید خیمهها را حفظ میکرد. هنوز باید نگذارد دل بچهها از ترس پاره شود.ظهر عاشورا که گذشت، میدان آرام آرام ساکت شد.سکوتی آمد که از هر فریادی سنگینتر بود.حضرت رقیه دوباره بیرون خیمه آمد.نگاه کرد.نه عمو عباس را دید.نه داداش علیاکبر را.نه قاسم را.نه اصحاب را.و نه بابا را.فقط خاک بود.نیزه بود.دشمن بودو آسمانی که انگار دیگر طاقت نگاه کردن نداشت.بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام، دشمن به خیمهها حمله کرد.آتش آوردند.شعلهها روی پارچههای خیمه افتاد.دود بالا رفت.کودکان ترسیده بودند. یکی دنبال عمه میدوید، یکی مادرش را صدا میزد، یکی از شدت ترس زمین میخورد.حضرت زینب سلاماللهعلیها میان آتش و دود میدوید.یک کودک را از میان شعلهها بیرون میکشید.یکی را در آغوش میگرفت.یکی را صدا میزد.و در همان حال، دلش کنار گودی قتلگاه مانده بود؛ جایی که برادرش حسین روی خاک افتاده بود.رقیه میان دود و آتش گریه میکرد:«بابا… بابا…»اما جوابی نمیآمد.فاطمه دست پدرش را محکم گرفت.ـ بابا حسین… حضرت زینب خودش هم گریه میکرد؟حسین گفت:گریه میکرد دخترم… اما آرام. چون اگر زینب میشکست، بچهها از هم میپاشیدند. زینب باید هم خواهرِ داغدیده میبود، هم مادرِ بچههای یتیم، هم نگهبان پیام عاشورا.شب یازدهم رسید.نه چراغی بود.نه خیمهای سالم.نه غذایی.نه آبی.کودکان روی خاک نشسته بودند. بعضی از خستگی خوابشان برده بود. بعضی در خواب هم گریه میکردند.رقیه اما آرام نمیگرفت.سرش را روی دامن حضرت زینب گذاشته بود و با صدایی خسته میگفت:«عمه جان… بابایم کجاست؟»حضرت زینب اشکهایش را پنهان میکرد.میدانست اگر بگوید بابایت شهید شده، قلب کوچک رقیه تاب نمیآورد.فقط او را به سینه میچسباند و میگفت:«دخترم… آرام باش…»صبح شد.کاروان اسرا را حرکت دادند.از کربلا تا کوفه.از کوفه تا شام.راهی سخت.راهی پر از نگاههای سنگین، حرفهای تلخ، سنگ و طعنه.حضرت زینب در تمام راه مراقب بچهها بود.اگر کودکی از شتر میافتاد، او دلش میلرزید.اگر کودکی آب میخواست، جگرش آتش میگرفت.اگر رقیه پدرش را صدا میزد، زینب هزار بار در دلش میمرد و باز زنده میشد.تا رسیدند به شام.شام را آذین بسته بودند.مردم شادی میکردند، بیآنکه بدانند این اسیران، دختران و فرزندان پیامبرند.آنها را در خرابهای جای دادند.خرابهای سرد.بیفرش.بی شمع و چراغ.بدون آرامش .شبها باد از شکاف دیوارها میوزید. کودکان خودشان را جمع میکردند. حضرت زینب میان آنها مینشست؛ مثل کوهی که شکسته بود
۱۰۴
۶:۵۱
داستانکی برای شهید«فریبرزکشوردوست» همسایه «آقای شهید»به قلم:#حسین_زکریائی 
ظهر عاشورا بود…آفتاب، بیرحمانه بر آسفالت داغ خیابان «کشوردوست» میتابید. صدای سنج و طبل از دور شنیده میشد و کمکم به خانهای قدیمی نزدیک میشد؛ خانهای که سالها بود صاحب اصلیاش دیگر در را به روی هیئت باز نمیکرد.ناگهان، درست مقابل همان خانه، هیئت ایستاد.چند مرد، «هیکل» سنگین هیئت حضرت علیاکبر(ع) را آرام بر زمین گذاشتند. سکوتی عجیب بر جمعیت نشست. فقط صدای گریه پیرزنی از پشت پنجره شنیده میشد. همه میدانستند این توقف، بخشی از مسیر هیئت نیست؛ اینجا قرار دیدار با شهیدی بود که سالها پیش از میانشان رفته بود.رهگذری که برای نخستین بار این صحنه را میدید، آرام از پیرمردی پرسید:«اینجا چه خبر است؟»پیرمرد با نگاهی که سالها خاطره در آن موج میزد، گفت:«اینجا خانه فریبرز است… هر سال ظهر عاشورا، بچههای هیئت برای سلام دادن به او میآیند.»
⸻
شاید بسیاری از کسانی که امروز از خیابان کشوردوست عبور میکنند، تصور کنند نام این خیابان یادگار رهبر شهید انقلاب اسلامی است؛ رهبری که نماد عشق به ایران بود. اما حقیقت این است که سالها پیش، این خیابان به نام جوان دیگری مزین شد؛ شهید فریبرز کشوردوست، ورزشکاری خوشنام که در سال ۱۳۵۸ به شهادت رسید.برای شناخت او، سراغ خواهرش، دکتر فرزانه کشوردوست، رفتیم؛ خواهری که هنوز با گذشت دههها، وقتی از برادرش حرف میزند، انگار خاطرات دوباره جان میگیرند.او لبخند میزند و میگوید:«فریبرز عاشق هیئت بود؛ عشقی که از مادرم به ارث برده بود. آن روزها، در دوران حکومت شاه، هیئت رفتن مثل امروز نبود. اما هیچچیز نمیتوانست او را از مسجد حضرت سجاد(ع) در ابتدای خیابان فخررازی دور کند. هیئت آن مسجد، هیئت حضرت علیاکبر(ع) بود و فریبرز همیشه خودش را به آنجا میرساند.»کمی سکوت میکند؛ انگار تصویری قدیمی از برابر چشمانش میگذرد.«رسمش این بود که “هیکل” هیئت را روی دوش بگیرد. هیکل خیلی سنگین بود؛ آنقدر که هر کسی توان بلند کردنش را نداشت. اما فریبرز با عشق آن را حمل میکرد. برای او، این فقط یک وسیله نبود؛ افتخار خدمت به سیدالشهدا(ع) بود.»
⸻
بعد از شهادت فریبرز، انتظار میرفت همهچیز به خاطره تبدیل شود؛ اما عاشورا، هر سال، خاطره را دوباره زنده میکرد.خواهرش میگوید:«تا حدود پنج سال بعد از شهادتش که هنوز در همان خانه زندگی میکردیم، هر ظهر عاشورا هیئت حضرت علیاکبر(ع) مسیرش را طوری تنظیم میکرد که مقابل خانه ما بایستد. درست هنگام اذان ظهر، هیکلها را بر زمین میگذاشتند، سکوت میکردند و به احترام فریبرز ادای احترام میکردند.»شاید آن چند دقیقه برای رهگذران فقط توقف یک هیئت بود؛ اما برای مادر شهید، برای خواهر و برادرانش، انگار فریبرز دوباره به خانه برگشته بود.
⸻
بعضی آدمها با مدالهایشان شناخته میشوند، بعضی با مقام و مسئولیتشان؛ اما فریبرز کشوردوست، سالها بعد از شهادتش، با همان عشق بیادعا به هیئت امام حسین(ع) شناخته میشود.و شاید راز ماندگاری انسانها همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه نامشان بر تابلوی یک خیابان بنشیند، در دل مردم جا باز کرده باشند.یادمان باشد او «شهید فریبرزکشوردوست» قبل از اینکه در دل میلیون ها انسان حق طلب وعاشق حسین«ع»بنشیند در دل «آقای شهیدما» جاباز کرده بود.عاش سعیدا ومات سعیدا
رفیق صمیمیآثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومتhttps://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
۷۹
۱۴:۰۹
داستانکیبرای قهرمان تیزپرواز آسمان ایران جان ؛امیرسرلشکرخلبان«عباس دوران»
به مناسبت ایامشهادت
به قلم:#حسین_زکریائی 
تابستان ۱۳۶۱ بود. بغداد میخواست لباسی از امنیت و شکوه بر تن کند. خیابانهای شهر را با بنزهای تشریفاتی تازهخریداریشده آراسته بودند، پرچمها آماده برافراشته شدن بودند و صدام حسین با اطمینان از میزبانی اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد سخن میگفت. او باور داشت که جنگ، هرچقدر هم در مرزها شعله بکشد، هرگز به قلب بغداد نخواهد رسید.اما تاریخ، گاهی تنها به تصمیم یک انسان گره میخورد.در همان روزها، در آن سوی مرز، خلبانی ایرانی آرام و مصمم خود را برای پروازی آماده میکرد که با هیچ مأموریت دیگری شباهت نداشت. سرهنگ خلبان عباس دوران، مردی که سالها آسمان را خانه خود کرده بود، به خوبی میدانست مأموریتی که پیش رو دارد، شاید بلیت بیبازگشت او باشد. با این حال، نه تردیدی در نگاهش دیده میشد و نه لرزشی در دستانش. تنها چیزی که در دلش موج میزد، احساس مسئولیت در برابر سرزمینی بود که برایش از جان عزیزتر بود.جنگنده F-4 او با غرش سهمگین موتورهایش از باند برخاست و آسمان را شکافت. بغداد هنوز در خواب غرور بود؛ خوابی که قرار بود تا دقایقی دیگر برای همیشه آشفته شود.هواپیما از میان دیوارهای آتش و پدافند عبور کرد و پالایشگاه الدوره را هدف قرار داد. انفجار، سکوت صبحگاهی بغداد را در هم شکست. دود سیاه به آسمان پیچید و آژیرهای خطر، شهری را که قرار بود نماد امنیت باشد، در وحشت فرو بردند.اما مأموریت هنوز پایان نیافته بود.آتش، بالهای جنگنده را در آغوش گرفته بود. هر لحظه احتمال سقوط بیشتر میشد. در کابین عقب، کمکخلبان «منصور»هنوز فرصت نجات داشت. عباس بدون درنگ فرمان خروج اضطراری را صادر کرد و ضامن صندلی پران را کشید. او میخواست همرزمش «منصور»زنده بماند؛ اما برای خودش تصمیم دیگری گرفته بود.سالها پیش به دوستانش گفته بود:«بعثیها آرزوی اسارت مرا به گور خواهند برد.»اکنون زمان عمل به همان عهد فرا رسیده بود.جنگنده شعلهور، دیگر تنها یک هواپیما نبود؛ تیری آتشین بود که با اراده خلبانش به سوی قلب بغداد میرفت. عباس میتوانست برای نجات خود تلاش کند، اما انتخابش چیز دیگری بود. او هواپیما را به مسیر آخر هدایت کرد؛ مسیری که پایانش در میان دود، آتش و انفجار گم شد.لحظهای بعد، آسمان بغداد با ستونی از دود پوشیده شد و رویای صدام نیز در همان دود فرو رفت.خبر این عملیات، خیلی زود از مرزها گذشت. جهان دریافت که بغداد آن شهر امن و آرامی نیست که حکومت بعثی ادعا میکرد. اندکی بعد، تصمیم گرفته شد اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد برگزار نشود و محل برگزاری آن تغییر کند. نتیجهای که برای جمهوری اسلامی ایران از نظر سیاسی اهمیتی بسیار داشت.اما آن سوی این پیروزی، خانوادهای چشمانتظار ماندند؛ سالهایی طولانی، بیآنکه پیکر عزیزشان به خانه بازگردد.بیست سال گذشت.سرانجام در دوم مرداد ۱۳۸۱، بقایای پیکر عباس دوران به میهن بازگشت. مردم، قهرمانی را بدرقه کردند که سالها پیش در آسمان بغداد جاودانه شده بود. او این بار نه با غرش موتورهای جنگنده، بلکه بر دوش مردمی بازگشت که نامش را فراموش نکرده بودند.در دارالرحمه شیراز، آرام گرفت؛ اما روایتش هرگز آرام نگرفت.زیرا بعضی انسانها با مرگ از یاد نمیروند. آنان در حافظه یک ملت زندگی میکنند؛ در هر بار که نام وطن برده میشود، در هر روایت از شجاعت و در هر صفحهای از تاریخ که ثابت میکند گاهی سرنوشت یک ملت، با تصمیم استوار یک انسان در کابین جنگندهای شعلهور تغییر میکند.
رفیق صمیمیآثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومتhttps://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
۴۹
۲۰:۴۴
۶۳
۷:۳۰
برای خلبان تیزپرواز آسمان «شهیدمجیدکاظمی»مردی که نامش در تاریخ ایران زمین آسمانی شد
" />
به قلم:#حسین_زکریائی 
غروب، همیشه برای خلبانها معنای دیگری دارد؛لحظهای که آسمان، آخرین نگاه را به مردانی میاندازد که دل به پرواز سپردهاند.آن روز نیز، مأموریت به پایان رسیده بود. جنگنده، راه خانه را در پیش گرفته بود؛ همان خانهای که خانوادهای چشمانتظار، هر لحظه صدای باز شدن در را در خیالشان مرور میکردند. شاید مادری زیر لب دعا میخواند، شاید همسری به عکسش خیره شده بود و شاید کودکی هنوز باور داشت پدر، مثل همیشه با لبخند بازخواهد گشت.اما گاهی سرنوشت، پایان دیگری برای قهرمانان مینویسد.بر فراز آبهای نیلگون خلیج فارس، در همان مسیری که بوی وطن میآمد، پرواز ناتمام ماند؛ اما مردی که سالها برای دفاع از سرزمینش از زمین دل کنده بود، این بار برای همیشه به آسمان پیوست.ماهها گذشت…ماههایی آمیخته با انتظار، امید، اشک و دعا.چشمهایی که هر روز به خبری تازه دوخته میشد و دلهایی که هنوز به بازگشت امید داشتند.سرانجام، علم پاسخ داد؛آزمایش DNA، حقیقتی را مهر تأیید زد که دلها از شنیدنش هراس داشتند.امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی، دیگر مسافر هیچ باند پروازی نبود؛ او مسافر آسمانی شده بود که پایان ندارد.اما مگر شهادت، پایان یک خلبان است؟نه…خلبانان واقعی هرگز سقوط نمیکنند؛تنها ارتفاع پروازشان آنقدر زیاد میشود که دیگر از چشم ما دیده نمیشوند.نام مجید کاظمی، دیگر فقط نام یک خلبان نیست؛روایت مردی است که در واپسین لحظات مأموریت، راه بازگشت به خانه را با راه جاودانگی عوض کرد.روایت پرندهای که بالهایش را برای امنیت وطن گشود و در آغوش آسمان آرام گرفت.امروز، خانوادهای داغدار است؛اما ملتی، به داشتن چنین فرزندی افتخار میکند.و هنوز، سه صندلی خالی دیگر، چشمانتظار خبری هستند…سه خانواده که امید را رها نکردهاند و دعا میکنند روزی حقیقت، هرچه که باشد، آرامش را به دلهایشان بازگرداند.سلام بر آنان که پرواز را برای دفاع از میهن برگزیدند،سلام بر آنان که آسمان، آخرین خانهشان شد،و سلام بر شهید امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی؛مردی که از زمین برخاست، اما این بار برای همیشه در آسمان ماند.
رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومتhttps://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
۵۹
۱۴:۵۴
بمناسبت ۱۵ مردادماه سالروز شهادت دلیرمرد آسمان ایران:امیرسرلشکر خلبان حاج عباس بابایی ؛معاون عملیات نیروی هوایی به قلم :#حسین_زکریائی 

هوای پایگاه بوی غریبی میداد؛ بوی غربت، بوی انتظار، بوی آیندهای که هنوز تکلیفش روشن نبود. آفتاب آرام روی باند فرودگاه میلغزید و سایه هواپیماها کش میآمد، اما دل عباس، آرام نمیگرفت. دو سال از عمرش را در آن سرزمین دور، میان آدمهایی با زبان و فرهنگی بیگانه، صرف کرده بود؛ دو سال امید، تلاش و چشمدوختن به روزی که با دست پر به وطن بازگردد.اما حالا، همهچیز در یک اتاق خلاصه شده بود. اتاقی که پشت درهایش، سرنوشتش رقم میخورد.وقتی نامش را صدا زدند، گویی قلبش برای لحظهای ایستاد. قدمهایش را محکم برداشت، اما درونش غوغایی بود. وارد اتاق شد. ژنرال آمریکایی پشت میز نشسته بود؛ مردی با چهرهای سخت، نگاهی نافذ و پروندهای که مثل یک حکم، مقابلش باز بود.عباس سلام نظامی داد. صدای برخورد کفشهایش با زمین، سکوت اتاق را شکست.ژنرال با اشارهای کوتاه گفت: «بنشین.»صدایش سرد بود، اما نگاهش گرم نمیشد. سؤالها یکی پس از دیگری آمدند. دقیق، حسابشده و گاهی طعنهآمیز. عباس پاسخ میداد؛ محکم، بیلرزش، بیتظاهر. اما از لحن ژنرال پیدا بود که دل خوشی از او ندارد.در ذهن عباس، تصویرها یکی پس از دیگری میگذشتند؛ چهره خانواده، کوچههای وطن، آیندهای که برایش ساخته بود… همه در مرز فروپاشی ایستاده بودند. اگر اینجا رد میشد، باید با دست خالی بازمیگشت. نه فقط با یک شکست، بلکه با زخمی بر غرور و حیثیتش.در همین فکرها بود که ناگهان در اتاق به صدا درآمد. مردی وارد شد، با احترام چیزی در گوش ژنرال گفت و او را با خود بیرون برد.سکوت.اتاق برای لحظاتی به پناهگاهی از تنهایی تبدیل شد.عباس به ساعتش نگاه کرد. عقربهها بیصدا حرکت میکردند، اما پیامشان روشن بود: وقت نماز.دلش لرزید. زیر لب گفت: «کاش جای دیگری بودم…»چشمهایش را بست. صدای اذان در ذهنش پیچید، همان صدایی که سالها در وطن با آن بزرگ شده بود. اینجا اما خبری از اذان نبود، خبری از مسجد نبود؛ فقط یک اتاق بود و یک تصمیم.لحظهای مکث کرد.بعد آرام با خودش گفت: «هیچ کاری مهمتر از نماز نیست.»گوشهای از اتاق را انتخاب کرد. روزنامهای که همراه داشت را روی زمین پهن کرد. ایستاد. قامت بست. دنیا از اطرافش کنار رفت.اللهاکبر…در همان لحظه، دیگر نه در آمریکا بود، نه در یک اتاق رسمی. او در محضر خدا ایستاده بود؛ بیواسطه، بیتکلف.اما ناگهان، صدای باز شدن در آمد.ژنرال بازگشته بود.لحظهای کوتاه، ذهن عباس درگیر شد: نماز را بشکند یا ادامه دهد؟این، آزمون واقعی بود. نه آزمون خلبانی، نه امتحانهای نظامی… بلکه آزمون ایمان.در دل گفت: «هر چه خدا بخواهد.»و ادامه داد.با آرامشی که از یقین میآمد، رکوع رفت، سجده کرد، و نمازش را به پایان رساند. وقتی سلام داد، انگار باری از دوشش برداشته شده بود.برگشت. ژنرال ایستاده بود. نگاهش دیگر مثل قبل نبود.عباس نشست و با احترام گفت: «ببخشید.»چند ثانیه سکوت حکمفرما شد. سکوتی سنگین، اما پرمعنا.ژنرال پرسید: «چه کار میکردی؟»عباس با صدایی آرام اما استوار گفت: «عبادت میکردم.»ژنرال ابرو بالا انداخت: «بیشتر توضیح بده.»عباس نفس عمیقی کشید. اینجا دیگر جای تردید نبود. گفت:«در دین ما، در ساعتهای مشخصی از شبانهروز باید با خداوند نیایش کنیم. وقتش رسیده بود… و من از نبودن شما استفاده کردم تا این وظیفهام را انجام دهم.»ژنرال به پرونده نگاه کرد. انگار تکههای پازل در ذهنش کنار هم قرار میگرفتند.گفت: «این چیزهایی که دربارهات نوشتهاند… مربوط به همینهاست؟»عباس بیهیچ تردیدی گفت: «بله.»لبخند آرامی روی لبان ژنرال نشست. لبخندی که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. نگاهش تغییر کرده بود؛ از تردید به احترام.خودنویسش را از جیب بیرون آورد. لحظهای مکث کرد… و بعد امضا کرد.صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ، برای عباس مثل صدای گشوده شدن درهای آینده بود.ژنرال از جا برخاست. اینبار نه با سردی، بلکه با احترام. دستش را به سوی عباس دراز کرد و گفت:«تبریک میگویم. شما قبول شدید. برایتان آرزوی موفقیت دارم.»عباس دستش را فشرد. گرمایی در آن دست دادن بود که از هر تأییدی بالاتر میرفت.از اتاق خارج شد.آسمان همان بود، باند همان، هوا همان… اما دل عباس دیگر همان دل نبود.چند قدم که دور شد، جایی خلوت پیدا کرد. ایستاد. به آسمان نگاه کرد. لبخندی آرام روی لبش نشست.و دوباره قامت بست.اینبار، برای شکر.در سکوت آن سرزمین دور، صدای نیایشش بالا رفت؛ صدایی که نه فقط از یک خلبان، که از مردی میآمد که در سختترین لحظه، خدا را انتخاب کرده بود… و خدا نیز، راه را برایش گشوده بود.

رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس
۳۴
۸:۳۹