عکس پروفایل مرقومات جنگم

مرقومات جنگ

۲۳۷ عضو
thumbnail
امانت‌دارروی ویلچر نشسته بود و از زیر لبه‌ی کلاه جمعیت را نگاه می‌کرد. خجالت نمی‌کشید فقط نمی‌خواست حضورش، حس منت را به بقیه منتقل کند. او حتی در احساس هم فداکاری می‌کرد. مردم از کنارش که رد می‌شدند با کلی سوال و نگاه متعجب، او را برانداز می‌کردند. جوانی به سن او چرا باید روی ویلچر بنشیند.پرچمش را لحظه‌ای به شانه‌اش تکیه داد و کلاهش را جابه‌جا کرد. دلش نمی‌خواست از خواهرش کمک بگیرد. در خانه حتی برای آوردن یک لیوان آب هم کسی را صدا نمی‌زد. از روزی که برگشته بود مردتر شده بود. تنها حسرتش، جاماندن از رفقای عزیزش بود.امانت خدا را پس داده بود، پاهایش از خودش برای رسیدن به معشوق، بی‌قرارتر بوده‌اند. رو به جمعیت مثل کوه با دو دستش پرچم را گرفته بود. با تمام وجود می‌خواست بگوید حتی بدون پا، پای این نظام تمام قد ایستاده است.سجاد مظفریان از با صلابتان و جانبازان نخستین روز جنگ تحمیلی رمضان
undefinedآرزو مانعیhttps://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۱۰

۲۳۸

۵:۱۴

thumbnail
یک مُشت خاکابرها آرام آرام از آسمان می‌گذرند. در این میان کمی هوا تاریک می‌شود و باز همه‌جا روشن می‌شود. ظاهرا خورشید با ابرها در حال قایم‌باشک بازی هستند. ابرها به خورشید می‌گویند که چشمش را ببند تا آن‌ها پنهان شوند.به روی برگ‌های گل‌ها، با دست آب می‌پاشم تا جان بگیرند. پوست سبزشان در مقابل گرمای خورشید، وارفته‌ است.هر روز که می‌گذرد، ده‌ها بار داستان‌هایی را می‌خوانم و می‌شنوم که دست‌کمی از افسانه‌ها در کتاب‌های ایرانی و اساطیری ندارد. غول و سیمرغ و ققنوس و رخش و عرش نمی‌خواهد، آن‌ها خود قصه‌ی جدیدی هستندکه شاهنامه شدنشان بعید نیست.تا دیروز منتظر فاطمیه و محرم بودیم تا دل به روضه بدهیم. حالا هر روز، روضه‌ی مجسم عاشورا را در کوچهِ پس‌کوچه‌ی محله‌های شهر و روستا می‌بینیم و می‌شنویم.از ارث بردن شهادت به رسم مادر سادات و بی‌سرشدن‌های شهدای رمضان و اربا اربا شدن‌ها، تا بی دست‌ماندن پشت فداکاری‌های سربازان گمنام در میدان نبرد.قصه‌ی هیچ از او نماندن، دیگر تصورش سخت نیست. همین کنار ما، در بندرعباس مدرسه‌ای مفقودالاثر دارد. نبودن اثر قبلا، برای رزمندگانی چون زین‌الدین و متوسلیان بود، حالا دو قدمی خانه‌ی ما، در دشتی استان بوشهر، سه جان‌برکف،به روی شانه‌های هوا خانه‌ی ابدی ساخته‌اند. یک شمع و یک گلدان که یک‌وجب جا نمی‌گیرد تسکینی برای دل مادرشان شده است. معراج پرکشیدنشان یک وجب خاک است.پسر وپدری که در پای پرتاب‌کننده‌ی موشک، یکی مجروح و در اتاقی تاریک مانده تا ترکش در چشمانش تکان نخورد و پدری که نظاره‌گر، دست و پا زدن‌های پسر شده و هرثانیه، صدا زده است :” لبیک یا حسین".در عمق جانمان، عاشورا را تکرارشده دیده‌ایم. آدمِ عزیز ازدست داده، اشک می‌ریزد اما هرگز برای وطن فرو نمی‌ریزد.معجزه را بارها دیده‌ایم. صبوری برای ما الفبای کلاس معرفت و ایثار به خاک، شده است.رمز سعادت ما، یا زهرا سلام الله علیها از فاطمیه سالی تا سال دیگر است که لباس رزم برتن کرده‌ایم و برای حفظ اعتقاداتمان امتحانی بزرگ را پشت سر می‌گذاریم.
undefinedآرزو مانعیhttps://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۱

۸۶

۶:۵۹

شب‌های میداناین‌روزها هر کس رسالتِ خودش را چه در میانه‌ی جنگ و چه در روزهای سکوتِ صحنه‌ی نبرد، پیدا کرده است. من هم رسالت و شادیِ دورنی‌اَم را در کنارِ کم سن‌ترین جنگجوهای خط مقدم پیدا کرده‌اَم.میخواهم از میدان روایت کنم، دقیقا از همان‌جایی که ما بودیم و چند قلم و رنگ؛ و چهره‌هایی که لبخند به لب داشتند. میخواهم از پسرِ نوجوان و خوش ذوقی بگویم که با چشمانی پُر از لبخند آمد و خواست برایش پرچم و موشک بکشم. کارم که تمام شد، نگاهی به دستش انداخت و گفت: خاله حالا اینجا هم برایم بنویس “فتاح"؛ نوشتم. خوشش آمد، به او گفتم که اگر سفارش دیگری هم دارد بگوید تا انجام دهم، گفت: چه خاله‌ی مهربانی، اینجا هم برایم بنویس “ایران"؛ نوشتم. گفتم: پاک کردن نقاشی‌های روی دستت برایت سخت می‌شود، چیزِ دیگری ننویس. گفت: آنقدر کشورم را دوست دارم که میخواهم تمامِ دستانم را پرچمِ ایران بکشم. برای حرفِ حسابش جوابی نداشتم، فقط لبخند زدم و ایستاد تا عکس بگیرم.تمامِ شب، کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایش را مرور میکردم. حالا بعثتِ مردم‌مان بیشتر از پیش به چشمم می‌آمد؛ با تمام وجود درک کردم که مردم‌ِ ما، کوچک و بزرگشان مبعوث شده‌اَند و من این‌بار، حبِّ به وطن و صلابت را در چشم‌های یکی از نوجوانانمان میدیدم.همین ماجرا ها و گفت‌وگو ها است که باعث میشود منتظرِ شب‌های میدان بمانم؛ تا باز هم قلبم بخواهد دختران و پسرانِ ایران را ببینم و به بهانه‌ی رنگ‌آمیزی با آنها هم‌صحبت شوم.
undefined نفیسه مردی.https://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۱

۸۰

۷:۰۱

thumbnail
دلتنگی و حسرتجمعه، لباسی از دلتنگی بر تن داشت؛ لباسی که یک سوی آن به عطر ملکوتی ضریح کریمه اهل‌بیت (سلام الله علیها) آغشته بود و سوی دیگرش به غبار جاده‌ای که به خانه بازمی‌گشت.جدایی از قم در آستانه میلاد خورشید قم، شبیه وداع قطره با دریا بود، آن هم درست زمانی که دریا آماده جشن و تلاطم می‌شد. دلم میان کاشی‌های فیروزه‌ای آستان حضرت و صحن سپید جمکران، همچون کبوتری حبس شده بود که هم میل به پریدن داشت و هم توان دل کندن نداشت. اما این تمام ماجرای این دل‌تنگی نبود؛ تکه‌ای از قلبم در پایتخت، میان همهمه‌ی حماسه‌ای جا مانده بود که بوی «ایستادگی» می‌داد.فاطمه با چشمانی که برقی از غرور در آن‌ها می‌درخشید، روایت آن روز را برایم ورق زد؛ روایتی که برای من، هم «شوق» بود و هم «حسرت».او می‌گفت:«خورشید تهران، عمود بر میدان امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود تا شاهد صف‌آرایی لشکری باشد که سلاح‌شان ایمان بود و سپرشان حیا. وقتی چفیه‌ها را بر سر بستیم، انگار چادر خیمه‌ی زینبی را بر سر کشیده بودیم؛ چفیه‌هایی که در وزش باد، دست نوازش تاریخ بر پیشانی ما بود.اسلحه در دست ما، نه ابزار جنگ، که قلمی بود برای نوشتن مشق وفاداری. ما نه یک صف نظامی، که تسبیحی زنده بودیم که دانه‌هایش بانوان جان‌فدا بودند و نخش، میثاق با رهبر. هر ده قدم که برمی‌داشتیم، زمین زیر پایمان می‌لرزید وقتی فریاد می‌زدیم: “ما پیروان زینبیم، فداییان رهبریم". این شعار، تنها یک کلام نبود؛ ترنم ریشه‌هایی بود که در عمق خاک این سرزمین به هم گره خورده‌اند.»آن‌ها از میدان امام حسین (علیه السلام) تا پل 17 شهریور، پلی از جنس غیرت بر روی رودخانه‌ی زمان بستند. هر گام‌شان، تیری بود به چشم بدخواهانی که گمان می‌کردند این باغ، بی‌باغبان مانده است.و من، در حالی که واژه‌های فاطمه را می‌نوشیدم، خود را مسافری می‌دیدم که از قطار حماسه جا مانده است. حسرت من، شبیه حسرت تشنه‌ای بود که لب رود رسیده اما تقدیر، او را به بازگشت فراخوانده است.آری، جمعه روز بازگشت بود؛ اما دلم را همان‌جا، میان چفیه‌های برافراشته و صفوف منظم «زینبیون» جا گذاشتم. اگرچه جسمم به سمت شهر خویش کوچ می‌کرد، اما روحم در میدان امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود و پا به پای فاطمه، زیر آفتاب سوزان، مشق عشق می‌کرد. چرا که جان‌فدایی، نه به حضور در میدان، که به پیوند دل است؛ و دل من، تا ابد در آن رژه باشکوه، سرباز گمنامی ماند که هم‌صدا با آسمان، فریاد وفاداری سر می‌داد.
undefined زهرا مرادقلیhttps://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۱

۱۱۲

۷:۰۲

thumbnail
سوم خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر و روز مقاومت، ایثار و پیروزی گرامی باد@Revaayat3
undefined۲

۹۴

۶:۰۴

thumbnail
معلم فداکاروقت کم بود. خیلی کم. اصلا فرصت نکردم یا شاید توانش را نداشتم. نه مطمئناً این نیرو در من نبود. چطور می‌توانستم؟ شاید ماه‌ها و حتماً سال‌ها طول می‌کشد. پشت چشمانم اقیانوسی دچار سونامی شده بود. خود را با تمام قوا به صخره‌های پلک‌هایم می‌کوبد. اما از دریچه کوچک چشم‌هایم چقدر طول می‌کشد تا اقیانوسی تخلیه شود.استاد کشور دوست، رفتن تو زلزله‌ای در اعماق اقیانوس وجودم بود که باعث این سونامی شد. یک روز تمام گریه کردم، ولی بعد فهمیدم حالا وقت ایستادن است نه عزاداری.دلم آرام نمی‌گیرد. شصت روز حالم این است. هر بار که تصویرت را می‌بینم، غوغایی در قلبم به پا می‌شود.کی می‌شود دلی سیر برایت اشک بریزیم، به اندازه اقیانوسی که پشت چشمم منتظر است.
undefined زهرا خانیhttps://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۲

۵۰

۵:۰۶

thumbnail
چهار راه ولیعصردر هیاهوی تلاقی چهارراه ولیعصر، میان چهره‌هایی که هر کدام قصه‌ای داشتند، ایستادم. از پیر و جوان گرفته تا کودک و میانسال؛ از چهره‌های مقید تا نگاه‌های متفاوت. اما در پس این همه تفاوت، حقیقتی واحد می‌تپید: همه موحد، همه زیر یک پرچم.​همان‌طور که محو تماشای این ضیافت چهره‌ها بودم، پیش رفتم و هم‌کلامشان شدم. از بانویی پرسیدم: «خسته نشده‌اید؟ چهل شب است که می‌آیید…» پاسخ او را باید از زبان خودش شنید (ویدیو را ورق بزنید).​حقیقت این مردم همین است: بیزار از جنگ و عاشق صلح، اما در برابر ظلم، استوار و سازش‌ناپذیر. مردمی که برای به زانو درآوردن متجاوز، خستگی نمی‌شناسند.
undefined زهرا مرادقلیتهران چهارراه ولیعصرچهل و یکمین شب حماسه حضور .https://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۳

۴۷

۵:۱۸

thumbnail
سهمی برای منفایل صوتی عزت‌نفس را پخش می‌کنم. چشمانم را می‌بندم تا ذهنم میان واژه‌هایش شناور شود.به آن‌جایی می‌رسد که از دعا و توسل می‌گوید؛ همان‌جا دلم می‌لرزد. نسیمی از سوی آسمان به قلبم می‌وزد و عطر شما را با خود به همراه می‌آورد.یاد شما آرام می‌آید و گوشه‌ی ذهنم می‌نشیند؛ شما که به ما یاد دادید وقتِ عجز و گرفتاری، با “فتح، توسل و صحیفه” دست به دامان خدا شویم.دست خیالم را می‌گیرم و می‌برمش تا «کشور دوست» درست مقابل دیوار بتنی. این‌جا برایمان شده زیارتگاهی از جنس نورو امید. دقیقا شبیه وقتی که در مقابل ضریح امام رضا می‌ایستم، خودم را گم می‌کنم. نه اشک پا به پایم می‌آید و نه واژه‌ها.اما من دلم می‌خواهد در عالم شاگردی، از شما درخواستی داشته باشم. خودم را جمع و جور می‌کنم. جلو می‌روم، سهم کوچکی از آن دیوار را برای خودم برمی‌دارم و می‌نویسم: «آقا، می‌شه حُرّ شما باشم؟ می‌شه دستم رو بگیرید تا از اونایی نباشم که باطن‌شون جهنمیه؟ می‌شه دعام کنید که دعاهام واقعاً دعا باشه و بتونم حق عبودیت رو درست ادا کنم؟»
undefined میم^_^نونhttps://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۳

۳۶

۷:۳۴

thumbnail
امتداد نور در هندسه‌ی قلب‌ها​استاد شهیدم! پیر جهان‌دیده‌ی ما!دلتنگی، کلمه‌ی کوچکی است برای توصیف زخمی که از فراقت بر جگر عالم نشسته است. تو تنها معلم ما در خانه‌های گرم ایران نبودی؛ تو آن آفتاب بلندبالایی بودی که سایه‌ات بر سر تمام اقوام و ملل پهن شده بود. از بلوچ و کرد و ترک و لر سرزمینم بگیر تا آن جوانی که در خیابان‌های نیویورک، زیر باران تبلیغات سمی، ناگهان بوی «حقیقت» به مشامش رسید.استاد جامع‌الابعاد من!یادت هست؟ روزی که از ایوان بلند بصیرت، نامه‌ای برای جوانان آن سوی اقیانوس‌ها نوشتی؟ تو با همان انگشت اشاره‌ای که لرزه بر اندام مستکبران می‌انداخت، واژه‌هایی از جنس نور بر صفحه‌ی تاریخ پاشیدی. آن نامه، نه یک متن سیاسی، که یک «فصل بارانی» بود در کویر اندیشه‌ی غرب. تو به آن‌ها یاد دادی که حقیقت را نه از قاب‌های شیشه‌ای دروغ، که از زلال سرچشمه‌ی وحی جستجو کنند. تو برای تمام آزادی‌خواهان جهان، الگو نبودی؛ تو خود«معیار» بودی.تو به آن‌ها که در غبار دروغ رسانه‌ها راه را گم کرده بودند، فرمودی: «شما در سمت درست تاریخ ایستاده‌اید.» این جمله، تنها یک تشویق نبود؛ این یک «حکم ولایی» بود که مرزهای جغرافیایی را در نوردید و به تمام آزادی‌خواهان جهان هویت بخشید. تو ثابت کردی که استادی‌ات، محدود به جغرافیای ایران نیست؛ تو معلم تمام جان‌هایی هستی که زیر بار ظلم، قد خم نکرده‌اند.استاد فداکارم!تو برای ما «جان‌فدا» بودی؛ آن‌قدر که تمام ثانیه‌های عمرت را در طبق اخلاص گذاشتی تا چراغ «استقامت» خاموش نشود. تو جامع‌الابعادی بودی که در یک دست، کتاب تعلیم و تربیت داشتی و در دست دیگر، ذوالفقار حیدر؛ هم برای حقوق زن و قداست مادر اشک می‌ریختی و هم در برابر گرگ‌های بین‌المللی، سد سدیدی بودی که هیچ تیغی بر آن کارگر نمی‌افتاد.حالا که رفتی، داغ تو در سینه‌ی هر آزاده‌ای، چه در قلب تهران و چه در قلب واشینگتن، شعله‌ور است. ناباوری ما از جنس یتیمی زمین است. داغ تو جگرسوز است، چون تو فقط رهبر یک کشور نبودی؛ تو «وجدان بیدار بشریت» بودی در روزگار خواب‌زدگی.روی «دیوار‌کشوردوست» با قلمی که از جوهر اشک و غیرت پر شده، حک می‌کنم:«استاد! داغ تو تا قیام قیامت در رگ‌های ما می‌جوشد. تو به ما درس ایستادگی دادی و به جوانان دنیا، درس حقیقت‌جویی. ما شاگردان فدایی تو، اجازه نخواهیم داد آن نامه‌ای که برای بیداری جهان نوشتی، در بایگانی تاریخ بماند. ما آن را با خون خود امضا می‌کنیم و تا فتح قله، تا رسیدن به حاکمیت مطلق حق، دست از علمداری برنمی‌داریم.تو نرفته‌ایتو در مشت‌های گره‌کرده‌ی هر جوانی که در آن سوی مرزها علیه ظلم فریاد می‌زند، تکثیر شده‌ای.»
undefined زهرا مرادقلیhttps://revayat.kowsarblog.ir/@Revaayat3
undefined۳

۵۴

۷:۳۸

بن بست 204روز عید قربان 1436، 25000 حاجی که محرم شده بودند، تصمیم گرفتند روانه جمره شوند تا شیطان را رجم کنند. وقتی به خیابان 204 رسیدند؛ عرض خیابان 15 متر بود و طول خیابان 300 متر. حرامیان، راه را از جلو بستند و جمعیت در بن بست 204 گیر افتاد.هوا گرم بود و آب تمام شده بود. فریاد العطش آنها را کسی نشنید. مثل برگ های درخت روی زمین افتادند. تشنه و بی نفس. دست و پا زدند!من نمی دانم در این تشنه جان دادن چه سرّی است ؟ آقای رکن آبادی ! چه کسی باورش می شود در قرن بیستم، جلوی چشم هزاران نفر و دهها دوربین از تشنگی جان بسپاری و مثل جدت، بی کفن و عریان و غریبانه بخاک سپرده شوی ! من از سرنوشت تو و دیگر شهدای منا، دلگیر نیستم ! زیرا امیر مؤمنان (ع) فرموده: «هر کس ما را دوست دارد، پیراهن گشادی از بلایا برای خودش بدوزد!»من از سرنوشت شهدای گمنامی که چند تکه استخوانشان روی دستها تشییع می شود، دلگیر نیستم!من از سرنوشت مدافعان حرم هم دلگیر نیستم که برای دفاع از خاندان اباعبدالله (ع)، خانواده خود را رها کرده اند! اینها همه به جرم عشق به علی (ع) جان سپرده اند!
من از سرنوشت خودم نگرانم. اگر بعد از این همه رجز خوانی و ادعا، جای دیگه ای و جور دیگه ای بمیرم، نگرانم! اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً !
undefined خانم سادات طرید#عید_قربان#عرفه

۲۹

۵:۵۶