گفتم هی ساکت شو. باید همینجا بمانی. سینه راه خروج را بسته.و تا دهان را زیاد است. نمیشود.نمیشود بیرون رفت. روی مانیتورم تصویر بالا امد.همه امدند نگاه کنند. حتی قفسه ی سینه که راه را باز نمیکرد. گریه کردم. گفتم نمیبینی؟ خودم را به بالا و پایین زدم. گفتم باهام راه بیا. همین یک بار. گفت همه اش یکبار است. شروع کردم تند تند سکسکه زدن. تپیدم. داشت میرفت سمت ضریح. همه چیز روی مانیتورم پیدا بود. قفسه نگاه میکرد و از بین استخوان هایش انگار اشک میریخت.من همچنان ناارامی میکردم. میخواستم خودم را به اربابِ حمید رضا برسانم. هرشب هرشب که میرود هیئت هی صدایش میزند. و وقتی نام او را صدا میزند انگار داغ میشوم. انگار میروم توی خودم، گریه میکنم، میتپم و ضربان ام بالا پایین میشود. هی که میگوید حسین، من هی غم درون میشوم. به حنجره هی التماس میکنم هرشب هرشب که انقدر این اسم را صدا نزن. من دارم اتش میگیرم و قفسه اجازه نمیدهد بروم. حنجره بهم میگوید طوری نیست سلامت را به ارباب مان میرسانم و به جای من بغض میکند و دوباره هی صدا میزند. و من از دلتنگی اتش میگیرم انگار و خودم را میکوبم به قفسه که راهم را بسته. دست هایم را به چشم هایم گرفته ام. گریه میکنم. و میخواهم با تمام توان پاهایم را بکوبم به در قفسه سینه تا باز شود و خودم را بیندازم توی ضریح.همین حین حمیدرضا دستش را میگذارد به سینه اش و سلام میدهد. چشم گریه میکند. اشک هارا خودم میفرستم بالا. حنجره خش دار شده. گلو میسوزد ولی میگوید توانش را دارم هنوز.دوباره سلام میدهد.دوباره. دوباره. و بعد شروع میکند نوحه خواندن. من ارام شده ام. نشسته ام کنج قفسه و به صدای خسته ی حمیدرضا گوش میکنم که میخواند.هی گوش میدهم. هی گوش میدهم.بلایی اومده سرمکه نا نداره پیکرم
. . . من با قفسه ی سینه قهرم.انگار که مرا توی سلول زندانی ها نگه داشته.میگویم هی زندانبان خیال کردی تا کجا میتوانی نگهم داری. من میروم. ارباب بهم قول داده که میروم پیشش. دل گفت. تازه حمیدرضا خواب هم دیده. خواب بهم گفت. گفت قلب اول تو میروی. ما بعد از تو می اییم. حنجره گفت تو که زودتر رفتی سلام مرا برسان قلب. گفتم چشم حنجره به جایت بغض میکنم. ولی حالا خوشحالم. قفسه نگاهم میکند. دلسوزانه. میگویم ولی من دارم ازت مراقبت میکنم، میفهمی؟ که این از دوست داشتنه؟ میگویم سرم را شیره نمال قفسه، من میخواهم بروم پیش ارباب. خود حمیدرضاهم عاشق ارباب است. عین من. یکی سفت میکوبد به قفسه. حنجره داد میکشد. حنجره هی میگوید یاحسین. خودم را به در و دیوار میزنم.نمیبینم. هیچی. چشم زخمی شده لابد. یک چیزی باز میخورد به قفسه. قفسه دردش امده. هی دارد رنگ عوض میکند.گریه میکنم. چشم جایی را نمیبیند. و حنجره یواش چیزی میگوید که نمیفهمم. یک شئی تیز به قفسه میخورد. یک چیزی انگار بخواهد راه قفسه راباز کند. تکان تکان میخورم. خودم را میچسبانم به گوشه ای. صدای همهمه های زیادی می اید. صداها مثل سر و صداهای شب های هیئت نیست. کسی حنجره را سفت گرفته. بهم نور میتابد. حنجره خِر خِر میکند. قفسه خونی شده و نفس نفس میزند. قفسه نگاهم میکند.نای حرف زدن ندارد. میگوید سلام مرا برسان قلب. گریه میکنم. نمیدانم چه شده. حمیدرضا دیگر چیزی نمیخواند. گیج شده ام. داد میکشم. ارباب را صدا میزنم. دست های سیاهی مرا از بین قفسه در می اورد. صدای خنده می اید. حمیدرضا را میبینم. و رو به رویش ارباب است. ارباب پر نور است. همه جا را نوررفته. حنجره دارد میخواند. از علی اکبر ارباب میخواند. چشم گریه میکند. من از روی دست های سیاه مرد می افتم و دست های ارباب بلندم میکند.حمیدرضا دست به سینه ی شکسته میگذارد و سلام میدهد و نوحه میخواند. دوباره دوباره.
#شهید_راه_حق#حمیدرضا_رجبزاده
بله | ایتا
۸۰
۸:۲۴
هر واقعهای میتواند روایتی ماندگار شود...
#اصفهان_فرهنگ🔻 #اداره_ارتباطات
↳ https://eitaa.com/isffarhang
۷۷
۱۶:۴۴
مجموعه ادبی روایتخانه
کارگاه آموزشی «از ایده تا متن» هر واقعهای میتواند روایتی ماندگار شود...
با حضور: بهزاد دانشگر
۲۸ مرداد ۱۴۰۵ |
ساعت ۹ تا ۱۲
باغ غدیر، حوضخانه قلمستان
۰۳۱۳۲۶۰۲۰۱۴ #اصفهان_فرهنگ
#اداره_ارتباطات
سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری اصفهان ↳ https://eitaa.com/isffarhang
سلام عزیزان وقت بخیر
برای این کارگاه آموزشی که از طرف قلمستان برگزار میشه تا روز جمعه مهلت ثبت نام دارید...
گاهی گمان نمیکنی، ولی دیر میشود. پس زودتر دست بجنبانید
۹۸
۱۶:۴۴
پیدا شدن
دنبال صحن غدیر میگردم.در میان رفتوآمد زائرها، چشمم به خادمی میافتد که کمی دورتر ایستاده. میخواهم به سمتش بروم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشتهام که چادرم آرام از پشت کشیده میشود. برمیگردم. دخترکی پنج، شش ساله، گوشهی چادرم را در مشت کوچکش گرفته و بسمت خودش میکشد.چادر سفیدی بر سر دارد و چشمهایش پر از اشک است. لب پایینش میلرزد و معلوم است که فقط چند لحظه تا گریه فاصله دارد. آرام میگوید:«من گم شدم... میشه پیدام کنید؟»
لبخند میزنم. خم میشوم تا همقدش شوم. میگویم:«منم گم شدم.»
چشمهایش گرد میشود. برای چند ثانیه بجای ترس و ناراحتی تعجب را درچشمانش میبینم. ادامه میدهم:«میخوام برم از اون آقایی که اونجا ایستاده کمک بگیرم. دستم رو محکم بگیر... با هم بریم پیدا بشیم.»
چادرم را رها میکند و دستم را محکم میگیرد. نزدیک خادم میشویم، مهربان است و امن، مانند پدری که بلد است دل بچهی ترسیده را آرام کند، دستش را میگیرد و چند سوال میپرسد.وقتی خیالم از بابت دخترک راحت میشود، از خادم نشانی صحن غدیر را میپرسم. راه را نشانم میدهد.از دخترک خداحافظی میکنم. از خادم هم.چند قدم که میروم، گنبد طلایی رنگ را در مقابلم میبینم. قدمهایم آهستهتر میشود. می ایستم،آرام میگویم:«من گم شدم...میشه پیدام کنید؟»
#شهادت_امام_رضا
بله | ایتا
۷۶
۱۳:۴۴
امضای آبی ما روی تقویم
ما چپ دستها، شهروندان درجه یک دنیای راست دستها نیستیم؛ ما «طراحان خلاق» مسیرهای میانبُر هستیم.داستان این روز، هم از همینجا شروع شد. سال ۱۹۷۶، «دین کمپبل» نشست و فکر کرد: «چرا باید همیشه قیچیها را برعکس بگیرم؟ چرا همه چیز برای راست دستهاست؟» و زد زیر میز و یک روز برای ما تعریف کرد.همه، تقارن را دوست دارند. راست مینویسند، راست میبینند ما اما، آن ده درصدی هستیم که تقارن دنیا را یکم «کج» میکنیم تا قشنگتر شود.با همان صندلیهای کلاس که جای آرنجمان را تنگ کرده، کنار میآییم. ما استاد سازگاری هستیم.گاهی یک تفاوت کوچک، میشود امضای یک آدم؛ امضایی که از روی دستش میشود شناختش.
ریحانه مروتی
روایتهای ناب جنگ رمضان را در روایتخانه دنبال کنید:
بله | ایتا
ما چپ دستها، شهروندان درجه یک دنیای راست دستها نیستیم؛ ما «طراحان خلاق» مسیرهای میانبُر هستیم.داستان این روز، هم از همینجا شروع شد. سال ۱۹۷۶، «دین کمپبل» نشست و فکر کرد: «چرا باید همیشه قیچیها را برعکس بگیرم؟ چرا همه چیز برای راست دستهاست؟» و زد زیر میز و یک روز برای ما تعریف کرد.همه، تقارن را دوست دارند. راست مینویسند، راست میبینند ما اما، آن ده درصدی هستیم که تقارن دنیا را یکم «کج» میکنیم تا قشنگتر شود.با همان صندلیهای کلاس که جای آرنجمان را تنگ کرده، کنار میآییم. ما استاد سازگاری هستیم.گاهی یک تفاوت کوچک، میشود امضای یک آدم؛ امضایی که از روی دستش میشود شناختش.
بله | ایتا
۹۴
۷:۱۰
شما هم دعوتید به جلسهی نقد و بررسی کتاب "همسایه ماهیها" با حضور نویسندهی کتاب، استاد بهزاد دانشگر
این کتاب روایت زندگی مردی است که به رغم تمامی مصائب و سختیهای میدان جنگ، در دل خاک عراق و در میانه بیابانی بیرحم، امید را از دست نمیدهد و همچنان به زندگی و وظیفهاش پایبند میماند...
@revayat_khane
۹۰
۲۰:۲۱
گمان نمیکردیم روزی بیاید که بجای خودت، دنبالِ عکست بگردیم.صف به صف بجای انتظار تو، منتظرِ مراسمِ چهلمِ نبودنت باشیم و جای گریهی شوق از دیدنت، اشکِ دلتنگی بباریم از نبودنت...
مراسم چهلمِ تدفین آقای شهید ایران
#حرم_حضرت_معصومه
بله | ایتا
۵۸
۱۲:۱۷
به مناسبت چهلم رهبر شهید
تفاوت الله اکبر گفتن شب ۲۲ بهمن سال ۱۴۰۴ روی پشت بام با سالهای قبل در این بود که امسال هرچه خشم از کوتای دیماه و شعارهای مرگ بر... داشتم توی گلویم جمع کردم و با تمام وجود این شعار را فریاد زدم.روز ۲۲ بهمن در تجمع میدان امام یک عکس بزرگ از رهبری به من دادند که این متن پایین آن نوشته بود:
"اگر کشور قوی شود و دشمن احساس کند که با برخورد با این ملت قوی ،سود نخواهد برد و ضررخواهد دید،قطعا کشور مصونیت پیدا می کند" سیدعلی حسینیخامنه ای
آن روز عکس را با خودم به خانه آوردم.
سحر۱۰ اسفند که از تلویزیون خبر شهادت حضرت آقا اعلام شد انگار دنیا روی سرم خراب شد. تمام وجودم را غم از دست دادن ایشان فرا گرفت.
از شب اولی که قرار شد در میادین برای خونخواهی رهبر شهیدمان و پشتیبانی از نظام جمهوری اسلامی تجمع داشته باشیم به خودم گفتم باید تا چهلم آقا با این عکس توی میادین شرکت کنم. حس میکردم این یک رسالت است که به وسیلهی این عکس به من داده شده.
این عکس تا چهلم آقا هرشب همراهم بود و من فکر میکردم رهبر شهید دوست داشتند توصیهی پایین عکس را که خدا را شکر درشت و واضح نوشته شده بود، عابرین و سرنشینان ماشینهایی که رد میشوند بخوانند و شاهد تحقق این پیش بینی باشند.
روزی که تاریخِ تشیع حضرت آقا اعلام شد تصمیم گرفتم عکس و پرچم را باخودم به تهران ببرم و خدا را شکر در تمام مسیرتشییع یک دستم پرچم جمهوری ایران بود و در دست دیگرم عکس بزرگ حضرت آقا. عظمت تشییع در تهران آدم را به یاد رستاخیز میانداخت. انگار این جمعیت عظیم با صدای شیپوری برانگیخته شده باشند و بی اختیار در گرمای شدید تابستان این مسیر طولانی را طی کنند.برای تشییع مردی به تهران آمده بودم که از سالهای اول انقلاب که ایشان نه رئیس جمهور بودند و نه رهبر، وقتی نظراتشان را راجع به موضوعات مختلف میشنیدم متوجه میشدم چقدر زاویه دید متفاوت و درستی دارند. این روزها کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی که سخنرانیهای ایشان در ۵۰ سال پیش است را مطالعه میکنم و بیشتر به این باور میرسم که چقدر نگاهشان با همه فرق داشته. برای همین انگار آرامیدن ایشان در جوار امام رئوف هم از شدت این غم کم نکرد و با هر سخن و یادی از ایشان بغص به گلویم فشار می آورد و اشکم جاری میشود.
شب ها وقتی از تجمع برمیگردم به عکس نگاه میکنم. خدا شکر میکنم که شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
خداوند روح پاکش را با مولایش علی علیه سلام محشور فرمایدکه با رهنمودهایش ایران را عزتمند و سعادتمند کرد.
#مخاطب_نوشت
بله | ایتا
۷۲
۱۸:۴۰
کاری از قرارگاه جانِ ایران در مجموعه ادبی روایتخانه
بله | ایتا
۱۴۲
۱۸:۳۳
همکاری مشترک از دفتر روایت حوزه هنری و روایتخانه
بله | ایتا
۵۵
۹:۳۱