پرده اول«اراده الهی بر این قرار گرفته است که در حج مسلمانان به هم نزدیک بشوند، همدیگر را بشناسند، با هم همفکری کنند، با هم تصمیم بگیرند، خلا بزرگ امروز ما این است: با هم تصمیم بگیرند . یکجا جمع بشوند که این جمع شدن، یکخروجی مطلوبی برای عالم اسلام داشته باشد، بلکه برای بشریت داشته باشد! ما دنبال این هستیم؛ البته مقدمه اش تفاهم است، از ملتها عبور کردن است. از تفرقه های مذهبی و فرقه ای عبور کردن است! »بیانات آقای شهیدمان را درباره حج، با همسفری ها میخواندیم و به نظرمان آمد که سالهای زییییادی تا آنچه مدنظر حضرت آقاست فاصله داریم و در دلمان یواشکی به خوشبینی آقا لبخند زدیم.
پرده دومدر صف نماز منتظر اقامه نماز مغرب هستم در حالیکه کلافه ام از اینکه شورطه ها همه جا را بسته اند و در فضای باز اطراف کعبه جایی نصیبم نشده و باید در طبقات بالاتر از مطاف، در جایی پشت ستونی قطور که حتی نیم نگاهی به کعبه را نیز از من دریغ میکند، نماز بخوانم. دخترک جوانی با چهره سبزه و نمکین کنارم مینشیند و با ذوق و هیجان زیاد میپرسد که ایرانی هستم؟ و من بی حوصله سر تکان میدهم. میگوید اهل پاکستان است و خیلی ایرانیها را دوست دارد. میگوید همه مردم پاکستان از ایران حمایت میکنند! میگوید از شهادت آقا بسیار ناراحت شده است و چند روزی برای شهادت گریه کرده است . چشمانم از تعجب گرد میشود و میپرسم مگر رهبر ما را میشناسد؟ میگوید سالهاست که سخنرانیهای آقا را میخواند و من از سوال خودم شرمنده میشوم🥹.کمی چهره اش گرفته میشود و جلوتر می آید و با صدایی آرام میپرسد: شما از رهبر جدیدتان حمایت میکنید؟ گاهی میگویند که مردم ایران طرفدار او نیستند؟اینبار من با هیجان زیاد جواب میدهم که حرف رسانه های دروغگو را باور نکند! و فیلم کوتاهی از تجمعات شبانه مان، نشانش میدهم و ادامه میدهم که مردم ما بیش از ۸۰ شب است که در خیابانها برای حمایت از رهبرمان حاضرند و هر شب شعار میدهند که از آمریکا و جنگ با او نمیترسند.دوباره به همان ذوق و شوق اولیه اش برمیگردد و میگوید: چرا ما مسلمانها متحد نیستیم در حالیکه خیلی جمعیتمان زیاد است و میتوانیم کارهای مهمی با هم انجام دهیم. اما این غربیها با هم متحدند! ببین چطور از اسراییل حمایت میکنند؟صدای اذان بلند میشود و شانه به شانه هم برای نماز قامت میبندیم، تکبیر میگوییم . بر تعجب من صدها بار افزوده میشود وقتی میبینم که دختر جوان پاکستانی دستانش را روی سینه اش گره میکند ...
#یتیمان_عزیز_سید_علی#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
#یتیمان_عزیز_سید_علی#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۷۰۶
۱:۳۹
نمی دانم این موضوع بد است یا خوب... درست است یا غلط...ولی اگر از من بپرسند کدوم یکی از اعمال که تا الان انجام دادی را بیشتر دوست داری ..می گویم هنوز عرفات و مشعر و منا رو درک نکردمولی تا الان لحظه ی سنگ جمع کردن از کوه در کوچه پس کوچه های کثیف مکه را برای رمی جمرات بسیار دوست داشته ام...برایم عجیب است اما این عمل برایم پر بود از احساسات معنوی ...سنگ ها برایم عزیز بودند ...انگار این سنگ ها قرار است مرا از چنگال سخت ترین دشمن هایم نجات دهند ...
دنبال ذکری بودم که هنگام سنگ جمع کردن تکرارش کنماز استغفرالله شروع کردمبه لااله الا الله رسیدمیادمنیست وسط هایش چه گفتماما آخرش به مرگ بر آمریکا رسیدم
دلممی خواهد سنگ هایمرا بشورم و عزیز بدارم...این سنگ ها برایم عجیب عزیزند
#روایت_سنگ_ها#رمی_جمرات_رمی_شیطان_بزرگ#مرگ_بر_آمریکا#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
دنبال ذکری بودم که هنگام سنگ جمع کردن تکرارش کنماز استغفرالله شروع کردمبه لااله الا الله رسیدمیادمنیست وسط هایش چه گفتماما آخرش به مرگ بر آمریکا رسیدم
دلممی خواهد سنگ هایمرا بشورم و عزیز بدارم...این سنگ ها برایم عجیب عزیزند
#روایت_سنگ_ها#رمی_جمرات_رمی_شیطان_بزرگ#مرگ_بر_آمریکا#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۵۱۷
۸:۲۸
حس میکنم در ادامهی پست قبلیِ دوستِ عزیز و خیلی معنویمون، لازمه یه کم شفافسازی کنم 
خیلی دوست داشتم منم وقتی دولا دولا مثل مرغی که دونه جمع میکنه، هی سنگها رو اینور و اونور میکنم دنبال «سنگِ مناسب»
، سرشار از حس معنوی باشم، با سنگ هام حرف بزنم، ذکر بگم و سعی کنم قدرت سنگ هام رو برای زدن شیطون ببرم بالا 
ولی حقیقتش اصلاً تو فاز معنویات نبودم!با اون حالِ داغونِ سرماخوردگی فقط زیر لب غر میزدم که:«الان من چجوری از این کوه برم بالا؟!»«نمیشه از کنار خیابون چندتا جمع کنیم؟!»«هفتاد تا خیلییی زیاده خب!»«حالا چرا حتماً اندازه بادوم؟! این تیکه آجرا چه مشکلی دارن مگه؟!»
و خب، وسطش یه مقدار هم شیطون رو مورد عنایت قرار میدادم که باعث شده ما بیفتیم به این زحمت
(امیدوارم ملائکه بزرگوار لااقل این چندتا فحش به شیطون رو با ارفاق جزو اعمال معنوی حساب کنن
)
خلاصه که خواستم بگم همیشه قرار نیست آدم تو این سفر، سرشار از حس و حال عرفانی باشه.گاهی فقط خستهای، مریضی، نفست بالا نمیاد و داری صرفاً تلاش میکنی از سربالایی جون سالم به در ببری 🥲
ولی خب…خدا خودِ واقعیمون رو میشناسه. کم و کاستی مون رو میدونهبا همهی خستگیها، غرزدنا، بیحوصلگیها و کم آوردنامون، باز دعوتمون کرده مهمونی خودش
#هفتاد_تا_سنگ_کم_چیزی_نیستا#گاهی_معنویت_یعنی_فقط_کم_نیاوردن#با_حال_خرابم_اومدم_ولی_اوووومدم#سنگ_جمع_کردیم_غر_هم_زدیم#همه_که_تو_حال_عرفانی_نیستن#ما_با_همین_نسخه_داغونمون_دعوتیم#خسته_های_عکس#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
خیلی دوست داشتم منم وقتی دولا دولا مثل مرغی که دونه جمع میکنه، هی سنگها رو اینور و اونور میکنم دنبال «سنگِ مناسب»
ولی حقیقتش اصلاً تو فاز معنویات نبودم!با اون حالِ داغونِ سرماخوردگی فقط زیر لب غر میزدم که:«الان من چجوری از این کوه برم بالا؟!»«نمیشه از کنار خیابون چندتا جمع کنیم؟!»«هفتاد تا خیلییی زیاده خب!»«حالا چرا حتماً اندازه بادوم؟! این تیکه آجرا چه مشکلی دارن مگه؟!»
و خب، وسطش یه مقدار هم شیطون رو مورد عنایت قرار میدادم که باعث شده ما بیفتیم به این زحمت
خلاصه که خواستم بگم همیشه قرار نیست آدم تو این سفر، سرشار از حس و حال عرفانی باشه.گاهی فقط خستهای، مریضی، نفست بالا نمیاد و داری صرفاً تلاش میکنی از سربالایی جون سالم به در ببری 🥲
ولی خب…خدا خودِ واقعیمون رو میشناسه. کم و کاستی مون رو میدونهبا همهی خستگیها، غرزدنا، بیحوصلگیها و کم آوردنامون، باز دعوتمون کرده مهمونی خودش
#هفتاد_تا_سنگ_کم_چیزی_نیستا#گاهی_معنویت_یعنی_فقط_کم_نیاوردن#با_حال_خرابم_اومدم_ولی_اوووومدم#سنگ_جمع_کردیم_غر_هم_زدیم#همه_که_تو_حال_عرفانی_نیستن#ما_با_همین_نسخه_داغونمون_دعوتیم#خسته_های_عکس#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۶۲۶
۹:۵۶
رهبر از حج، فقط بهعنوان یک سفر مقدس نگفتند؛ گفتند بیدار شدن..
از اینکه آدم، میان هیاهوی دنیا، دوباره صدای «لبیک» خودش را پیدا کند؛ دوباره بفهمد برای چه زندگی میکند و مقابل چه چیزی باید بایستد.
و من، وقتی این جملات را میخواندم، ته دلم چیزی میان دلتنگی و شوق بود. دلتنگی اینکه امسال سهمم فقط دیدن عکسها و شنیدن صداهایی از مکه است؛من جا ماندهام از فریادهای برائت میان آن جمعیت عاشق.
اما عجیب است؛آدم گاهی خودش نمیرود، ولی دلش را کسانی با خودشان میبرند. دوستانم که آنجایند؛ در همان میقاتی که امسال، بیشتر از همیشه بوی مقاومت میدهد ..انگار سهم من از حج امسال، دل سپردن از دور است؛اینکه کسی از میان طوافکنندگان، در شلوغی عرفات و منا، جای خالی ما را هم با یک دعا پر کند.
#سلاح_الله_اکبر#روز_عرفه#برائت_از_مشرکین
@revayat_labbayk
از اینکه آدم، میان هیاهوی دنیا، دوباره صدای «لبیک» خودش را پیدا کند؛ دوباره بفهمد برای چه زندگی میکند و مقابل چه چیزی باید بایستد.
و من، وقتی این جملات را میخواندم، ته دلم چیزی میان دلتنگی و شوق بود. دلتنگی اینکه امسال سهمم فقط دیدن عکسها و شنیدن صداهایی از مکه است؛من جا ماندهام از فریادهای برائت میان آن جمعیت عاشق.
اما عجیب است؛آدم گاهی خودش نمیرود، ولی دلش را کسانی با خودشان میبرند. دوستانم که آنجایند؛ در همان میقاتی که امسال، بیشتر از همیشه بوی مقاومت میدهد ..انگار سهم من از حج امسال، دل سپردن از دور است؛اینکه کسی از میان طوافکنندگان، در شلوغی عرفات و منا، جای خالی ما را هم با یک دعا پر کند.
#سلاح_الله_اکبر#روز_عرفه#برائت_از_مشرکین
@revayat_labbayk
۶۰۶
۹:۵۳
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
۱۳۶
۱۷:۰۶
روایت لبیک
تصویر
از تهران، دلمان پر میکشید برای مراسمِ برائت از مشرکینِ عرفات…از همان روزهای قبل، همه فکر و ذکرمان این بود که بعد از احیای شب عرفه، چگونه خواب را میان چشمهایمان قسمت کنیم که مبادا رسیدن به خیمه بعثه را از دست بدهیم.
ساعت هشتونیم صبح، وقتی رسیدیم، هنوز صفها خلوت بود و ما جزو اولینها بودیم.مریم، از تهران با خودش پرچم ایران آورده بود؛ همان سهرنگِ آشنایی که «الله» وسطش میدرخشد…پرچمی که این ماهها، بیش از همیشه، با گوشت و پوست و جانمان گره خورده است.
هنوز چند قدم بیشتر وارد جمعیت نشده بودیم که غوغایی برپا شد.چند نفر با شوق به سمت پرچم آمدند؛ یکی آن را بوسید، یکی بر چشم گذاشت، یکی به صورت کشید…انگار هر کس، سهمی از وطن را در آغوش گرفته بود.
خانمی از کاروان کناری، با التماس پرچم را گرفت؛آهی کشید و گفت:«دلم برای پرچمگردانیِ شبهای تجمع تنگ شده بود…»
و بعد، پرچم در هوا چرخید…دستبهدست میان جمعیت گشت؛یکی عکس گرفت، یکی اشک ریخت، یکی لبخند زد، یکی صلوات فرستاد… این پرچم، چقدر عمیق در دلهای ما خانه کرده است.
گذاشتیم مردم با پرچم عاشقی کنند…و خودمان، به شوقِ نوشتن افتادیم.
هانیه ماژیک آورده بود و نمیدانم از کجا، مقوایی هم پیدا کرد.میگشتیم میان کلماتِ آقا، جملهای برای برائت پیدا کنیم.کنارمان، مداحیِ «باید برخاست» از موبایل هم کاروانیمون در فضا پیچیده بود.
قلم در دستم دوید و دلی نوشتم:
«رهبرمبا شما میمانیم تا آخرِ قلّهبا شما میمانیم تا مسجدالاقصی»
و آن سوی مقوا، هانیه نوشت:
«فقاتلوا ائمة الکفر»
#آمریکا#اسرائیل
تمام مراسم، مقوا را بالا گرفته بودم؛میان فریادهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»،میان سخنرانی نماینده ولیفقیه که خودش مرثیهای بود برای رهبر شهیدِ عزیزمان،و میان پیامِ حجِ رهبر…
شب، خسته اما سبک، دراز کشیده بودیم و منتظر خبر حرکت به مشعر بودیم که پیام خواهرم رسید:«زهرااا… معروف شدی! عکس دستنوشتهات را سایت آقا مجتبی گذاشته…
»
و من…فقط به این فکر میکردم که شاید نگاهِ رهبرم بر آن چند خط افتاده باشد…همین خیال، دلم را لبریزِ شوق کرد و لبخند را از لبهایم برنداشت.
الحمدلله رب العالمین
#برائت_از_مشرکین#عرفات#رهبرم_با_تو_میمانیم#این_راه_به_مسجدالاقصی_میرسد#ما_اهل_ترک_میدان_نیستیم#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
ساعت هشتونیم صبح، وقتی رسیدیم، هنوز صفها خلوت بود و ما جزو اولینها بودیم.مریم، از تهران با خودش پرچم ایران آورده بود؛ همان سهرنگِ آشنایی که «الله» وسطش میدرخشد…پرچمی که این ماهها، بیش از همیشه، با گوشت و پوست و جانمان گره خورده است.
هنوز چند قدم بیشتر وارد جمعیت نشده بودیم که غوغایی برپا شد.چند نفر با شوق به سمت پرچم آمدند؛ یکی آن را بوسید، یکی بر چشم گذاشت، یکی به صورت کشید…انگار هر کس، سهمی از وطن را در آغوش گرفته بود.
خانمی از کاروان کناری، با التماس پرچم را گرفت؛آهی کشید و گفت:«دلم برای پرچمگردانیِ شبهای تجمع تنگ شده بود…»
و بعد، پرچم در هوا چرخید…دستبهدست میان جمعیت گشت؛یکی عکس گرفت، یکی اشک ریخت، یکی لبخند زد، یکی صلوات فرستاد… این پرچم، چقدر عمیق در دلهای ما خانه کرده است.
گذاشتیم مردم با پرچم عاشقی کنند…و خودمان، به شوقِ نوشتن افتادیم.
هانیه ماژیک آورده بود و نمیدانم از کجا، مقوایی هم پیدا کرد.میگشتیم میان کلماتِ آقا، جملهای برای برائت پیدا کنیم.کنارمان، مداحیِ «باید برخاست» از موبایل هم کاروانیمون در فضا پیچیده بود.
قلم در دستم دوید و دلی نوشتم:
«رهبرمبا شما میمانیم تا آخرِ قلّهبا شما میمانیم تا مسجدالاقصی»
و آن سوی مقوا، هانیه نوشت:
«فقاتلوا ائمة الکفر»
#آمریکا#اسرائیل
تمام مراسم، مقوا را بالا گرفته بودم؛میان فریادهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»،میان سخنرانی نماینده ولیفقیه که خودش مرثیهای بود برای رهبر شهیدِ عزیزمان،و میان پیامِ حجِ رهبر…
شب، خسته اما سبک، دراز کشیده بودیم و منتظر خبر حرکت به مشعر بودیم که پیام خواهرم رسید:«زهرااا… معروف شدی! عکس دستنوشتهات را سایت آقا مجتبی گذاشته…
و من…فقط به این فکر میکردم که شاید نگاهِ رهبرم بر آن چند خط افتاده باشد…همین خیال، دلم را لبریزِ شوق کرد و لبخند را از لبهایم برنداشت.
الحمدلله رب العالمین
#برائت_از_مشرکین#عرفات#رهبرم_با_تو_میمانیم#این_راه_به_مسجدالاقصی_میرسد#ما_اهل_ترک_میدان_نیستیم#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۷۱۹
۱۷:۰۶
شاهد از غیب رسید
فیلم ابراز عشق زوار به پرچم مون تو مراسم برائت از مشرکین
۲۷۶
۰:۱۰
منا سرزمینِ چادرهایی گرم، که نه، بهتر است بگوییم داغ،با دستشویی هایی کم، صف هایی طولانی، که بهتر است از خیر توصیفات بیشترش بگذریم
حاجیان، خسته ی خسته ی خسته با لباس های چرک و عرق کرده، سهم جایشان در اینچادر ها اگر خیلی شانس بیاورند اندازه ی قدشان است ... البته به احتمال خیلی بیشتر کمی کمتر از قدشان...بگذریم..
ما شب از خانم های کاروان جدا می شویم و در مشعر می مانیم، لذا وقتی فردا ظهر پس از رمی جمارات در هوای نزدیک به ۵۰ درجه به چادر کاروانمان می رسیم، می بینیم همه ی پیش بینی هایمان درست از آب درآمده و ما حتی برای نشستن هم جایی نداریمتمام تلاشمان را می کنیم تا با صورت های غرق در عرق به روی هم لبخند بزنیم تا شیطان سنگ خورده را به همین زودی دوباره خوشحال نکنیم 🥴
مثل بچه های خوب سرمان را پایین می اندازیم و به چادرهای کناری ناامیدانه سرک می کشیم...
کنارمان چادر ترکمن های اهل سنت است، با لباس هایی شسته و مرتب نشسته اند و منتظرند تا نامشان را بخوانند و بفهند که قربانی شان انجام شده و حاجی شده اند. دم در به اندازه ای که لختی بنشینیم جا پیدا می کنیم، اجازه نمی گیریم چون توان نه شنیدن نداریم...
همان جا می نشینیم و ناامید در حال تصیمیمگیری برای آینده هستیم، خانمی که کنار دستمان نشسته به رویمان می خندد، عیدتان مبارک حاج خانم های جواندیگری شکلات می آوردیکی بیسکویت..کمی نفس عمیق می کشیم که انگار قرار نیست میزبانان نامهربانی داشته باشیم.
خانم کردی که اشتباها در این کاروانِ ترکمن ها نشسته است، برایمان جا باز می کند، میگوید: "بخوابید و استراحت کنید، می روم دوری می زنم بر می گردم"
باید در موقعیت ما باشید تا بدانید چنین مهربانی ای چقدر لطف است و چطور بر جانتان می نشیند.
به وقت سفره انداختن، ما را جدی به سفره دعوت می کنند، از آقای مسئولشان می پرسیم: "سهم ما که در آمار نیست، می رویم از کاروان خودمان غذا می گیریم"بهمان غضب می کند که شما مهمان مایید. روزیِ مهمان را خدا میرساند
آب دوغ خیارِ معروفِ عید قربان را کنار این بانوان تمیز با پیراهن هایی زیبا و روی گشاده میخوریم...عجب می چسبد ... خیلی بیشتر از یک آبدوغ خیار معمولی ...
بعد از ناهار ما خادمی شان را می کنیم، میوه و چای پخش می کنیم و اینگونه بیشتر از قبل با هم یک خانواده می شویم ...
سفر حج برای ما فقط سفر پیوندهای مردمکشورهای مختلف باهم نبود، چقدر دلمان سوخت که دیر این خواهران نجیب و مهربان کشور خودمان را می شناسیم ...انگار اینجا شیعه و سنی بودن هم از میانمان رنگ باخته بود...همه مان مهمان خدا هستیم در سرزمین منا
کمی که با منا انس گرفتیم دیگر گرما و سختی هایش به چشممان نمی آید، اینجا واقعا سرزمین های آرزوهاست ...
پ.ن: خاطراتمان خیییلی بیشتر است، فرصتمان اندک است.
#گرما_و_لبخند_زیر_سقف_وحدت#وقتی_مهربانی_بر_گرمای_منا_میچربد#همه_مهمان_خداییم#ترکمن_های_مهربانمان#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
حاجیان، خسته ی خسته ی خسته با لباس های چرک و عرق کرده، سهم جایشان در اینچادر ها اگر خیلی شانس بیاورند اندازه ی قدشان است ... البته به احتمال خیلی بیشتر کمی کمتر از قدشان...بگذریم..
ما شب از خانم های کاروان جدا می شویم و در مشعر می مانیم، لذا وقتی فردا ظهر پس از رمی جمارات در هوای نزدیک به ۵۰ درجه به چادر کاروانمان می رسیم، می بینیم همه ی پیش بینی هایمان درست از آب درآمده و ما حتی برای نشستن هم جایی نداریمتمام تلاشمان را می کنیم تا با صورت های غرق در عرق به روی هم لبخند بزنیم تا شیطان سنگ خورده را به همین زودی دوباره خوشحال نکنیم 🥴
مثل بچه های خوب سرمان را پایین می اندازیم و به چادرهای کناری ناامیدانه سرک می کشیم...
کنارمان چادر ترکمن های اهل سنت است، با لباس هایی شسته و مرتب نشسته اند و منتظرند تا نامشان را بخوانند و بفهند که قربانی شان انجام شده و حاجی شده اند. دم در به اندازه ای که لختی بنشینیم جا پیدا می کنیم، اجازه نمی گیریم چون توان نه شنیدن نداریم...
همان جا می نشینیم و ناامید در حال تصیمیمگیری برای آینده هستیم، خانمی که کنار دستمان نشسته به رویمان می خندد، عیدتان مبارک حاج خانم های جواندیگری شکلات می آوردیکی بیسکویت..کمی نفس عمیق می کشیم که انگار قرار نیست میزبانان نامهربانی داشته باشیم.
خانم کردی که اشتباها در این کاروانِ ترکمن ها نشسته است، برایمان جا باز می کند، میگوید: "بخوابید و استراحت کنید، می روم دوری می زنم بر می گردم"
باید در موقعیت ما باشید تا بدانید چنین مهربانی ای چقدر لطف است و چطور بر جانتان می نشیند.
به وقت سفره انداختن، ما را جدی به سفره دعوت می کنند، از آقای مسئولشان می پرسیم: "سهم ما که در آمار نیست، می رویم از کاروان خودمان غذا می گیریم"بهمان غضب می کند که شما مهمان مایید. روزیِ مهمان را خدا میرساند
آب دوغ خیارِ معروفِ عید قربان را کنار این بانوان تمیز با پیراهن هایی زیبا و روی گشاده میخوریم...عجب می چسبد ... خیلی بیشتر از یک آبدوغ خیار معمولی ...
بعد از ناهار ما خادمی شان را می کنیم، میوه و چای پخش می کنیم و اینگونه بیشتر از قبل با هم یک خانواده می شویم ...
سفر حج برای ما فقط سفر پیوندهای مردمکشورهای مختلف باهم نبود، چقدر دلمان سوخت که دیر این خواهران نجیب و مهربان کشور خودمان را می شناسیم ...انگار اینجا شیعه و سنی بودن هم از میانمان رنگ باخته بود...همه مان مهمان خدا هستیم در سرزمین منا
کمی که با منا انس گرفتیم دیگر گرما و سختی هایش به چشممان نمی آید، اینجا واقعا سرزمین های آرزوهاست ...
پ.ن: خاطراتمان خیییلی بیشتر است، فرصتمان اندک است.
#گرما_و_لبخند_زیر_سقف_وحدت#وقتی_مهربانی_بر_گرمای_منا_میچربد#همه_مهمان_خداییم#ترکمن_های_مهربانمان#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۲۸۹
۴:۳۶
خسته از یک پیادهرویِ طووولااانی زیر آفتابِ مشعر، رسیدیم به منا؛سرزمینی که آدم در آن، همزمان هم سبک میشود و هم خسته، سرزمین سختی ها، سرزمین قربانی کردن منیت ها...
باید برای رمیِ اول میرفتیم.قرار شد نیمساعته صبحانه بخوریم و ساعت هشت جلوی خیمهها جمع شویم.همهچیز آنقدر باعجله گذشت که فقط توانستم سنگهایم را بردارم و بیرون بیایم.
ایستاده بودیم تا بقیه برسند و من مدام در دلم حسرتِ چترِ جاماندهام را میخوردم.چتری که دقیقاً برای همین روز آورده بودم؛برای همین آفتابِ بیامانِ منا...اما حالا همان موقعی که باید همراهم میبود، گوشهی خیمه جا مانده بود.
فرصتی برای برگشتن نبود.راه افتادیم و من تمام فکرم در آن چند دقیقه، همان چتر بود.
هنوز ده دقیقه از راه نگذشته بود که صدایی از پشت سر، میان آن همه جمعیت، مدام تکرار میکرد:«حاجخانم... حاجخانم...»
و من، مطمئن از اینکه در آن دریای حاجی ها، این صدا نمیتواند برای من باشد، بیتوجه به راهم ادامه میدادم...
تا اینکه ضربه ای آرام روی شانهام نشست:«حاجخانم! با شما هستم...چرا توی این گرما بدون چتر و آب راه میروید؟»
برگشتم.مردی چتری را به سمتم گرفته بود.
مات و مبهوت فقط نگاهش کردم.چتر را گرفتم و تشکری آرام زیر لب گفتم...اما در دلم چیز دیگری جریان داشت.
اطرافم پر بود از "حاج خانم" هایی که زیر آفتابِ سوزان راه میرفتند؛بیچتر،خسته،تشـنه...
اما انگار در آن لحظه،سهمِ من از لطف خدا،آن یک تکه سایه بود...
فائزه آرام گفت:«دیدی؟ خدا خودش برات رسوند...»
و من همان لحظه فهمیدم،خدا فقط خدای حاجتهای بزرگ نیست...گاهی حواسش به دل کوچکی هست که وسط شلوغیِ منا، حسرتِ یک چتر را خورده است.🥲
#گاهی_لطف_خدا_خیلی_بی_صدا_میرسد#مهمان_خدا_که_باشی_فراموش_نمیشوی#گاهی_معجزه_شکل_یک_چتر_است #خدا_هست_در_همین_نزدیکی#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
باید برای رمیِ اول میرفتیم.قرار شد نیمساعته صبحانه بخوریم و ساعت هشت جلوی خیمهها جمع شویم.همهچیز آنقدر باعجله گذشت که فقط توانستم سنگهایم را بردارم و بیرون بیایم.
ایستاده بودیم تا بقیه برسند و من مدام در دلم حسرتِ چترِ جاماندهام را میخوردم.چتری که دقیقاً برای همین روز آورده بودم؛برای همین آفتابِ بیامانِ منا...اما حالا همان موقعی که باید همراهم میبود، گوشهی خیمه جا مانده بود.
فرصتی برای برگشتن نبود.راه افتادیم و من تمام فکرم در آن چند دقیقه، همان چتر بود.
هنوز ده دقیقه از راه نگذشته بود که صدایی از پشت سر، میان آن همه جمعیت، مدام تکرار میکرد:«حاجخانم... حاجخانم...»
و من، مطمئن از اینکه در آن دریای حاجی ها، این صدا نمیتواند برای من باشد، بیتوجه به راهم ادامه میدادم...
تا اینکه ضربه ای آرام روی شانهام نشست:«حاجخانم! با شما هستم...چرا توی این گرما بدون چتر و آب راه میروید؟»
برگشتم.مردی چتری را به سمتم گرفته بود.
مات و مبهوت فقط نگاهش کردم.چتر را گرفتم و تشکری آرام زیر لب گفتم...اما در دلم چیز دیگری جریان داشت.
اطرافم پر بود از "حاج خانم" هایی که زیر آفتابِ سوزان راه میرفتند؛بیچتر،خسته،تشـنه...
اما انگار در آن لحظه،سهمِ من از لطف خدا،آن یک تکه سایه بود...
فائزه آرام گفت:«دیدی؟ خدا خودش برات رسوند...»
و من همان لحظه فهمیدم،خدا فقط خدای حاجتهای بزرگ نیست...گاهی حواسش به دل کوچکی هست که وسط شلوغیِ منا، حسرتِ یک چتر را خورده است.🥲
#گاهی_لطف_خدا_خیلی_بی_صدا_میرسد#مهمان_خدا_که_باشی_فراموش_نمیشوی#گاهی_معجزه_شکل_یک_چتر_است #خدا_هست_در_همین_نزدیکی#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۱۹۴
۱۷:۳۴
وقتی برای رمی جمرات راهی می شویمذکری که روی زبانممی چرخد و قلبم را داغ می کند ذکر آمریکا شیطان الاکبر است ... سنگ ها را در دستم محکم فشار می دهم...دلمان می خواهد در میان این جمعیت فریاد بزنیم آمریکا شیطان الاکبرفریاد بزنیم الموت لآمریکا...دلمان می خواهد عقده ی پدرکشتگی مان را به روی همه ی این جمعیت بیاوریم ...اما همین خشم می شود بغض در گلو و اشک روی گونه ...
ظهر دور سفره نشسته ایممیگویم دلم می خواست وقت سنگ زدن همه بلند مرگ بر آمریکا بگویمفاطمه با هیجان می گوید من هممریممی گوید خب چرا نگوییم- پارسال یک عده تو جمعیت گفتن مرگ بر اسرائیلبرق ذوق زدگی در نگاهمان می افتد..._خب! چی شد؟-هیچی گرفتنش بردن، الکی شد هزینه برای جمهوری اسلامی ... یک ده نفر دورشم شنیدن این مرگ بر اسراییل رو_آره حالا وقتش نیست ...
آه بللللللند و سکوت می شود ادامه ی گفت و گویمان....خدایا به حق این صبر و بغض فروخورده، خودت انتقام رهبر ما را به دست ما از این شیطان اکبر بگیر .... و دعایمان را مستجاب کن ..
#آمریکا_شیطان_الاکبر#رمی_جمرات_با_قلبی_داغ#بغض_و_سکوت_و_فریاد_و_سنگ#دلتنگی_برای_فریاد_مرگ_بر_آمریکا#با_بغض_سنگهایمان_را_حواله_آمریکا_میکنیم#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
ظهر دور سفره نشسته ایممیگویم دلم می خواست وقت سنگ زدن همه بلند مرگ بر آمریکا بگویمفاطمه با هیجان می گوید من هممریممی گوید خب چرا نگوییم- پارسال یک عده تو جمعیت گفتن مرگ بر اسرائیلبرق ذوق زدگی در نگاهمان می افتد..._خب! چی شد؟-هیچی گرفتنش بردن، الکی شد هزینه برای جمهوری اسلامی ... یک ده نفر دورشم شنیدن این مرگ بر اسراییل رو_آره حالا وقتش نیست ...
آه بللللللند و سکوت می شود ادامه ی گفت و گویمان....خدایا به حق این صبر و بغض فروخورده، خودت انتقام رهبر ما را به دست ما از این شیطان اکبر بگیر .... و دعایمان را مستجاب کن ..
#آمریکا_شیطان_الاکبر#رمی_جمرات_با_قلبی_داغ#بغض_و_سکوت_و_فریاد_و_سنگ#دلتنگی_برای_فریاد_مرگ_بر_آمریکا#با_بغض_سنگهایمان_را_حواله_آمریکا_میکنیم#حج_405#روایت_لبیک_شش_همسفر@revayat_labbayk
۳۴
۹:۳۹