لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خانه روایت حوزه هنری زنجان خ
۶۰ عضو

خانه روایت حوزه هنری زنجان

اینجا از زنجان روایت میکنیمundefined
از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامیوابسته به نویسندگان مردمی
خرمشهرهای پیش رو، آوینی ها می‌خواهدundefined
شما هم میتوانید راوی باشید.@Ela_msvi
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ خرداد
thumbnail
undefined بخوانید | از برف تا برق!
undefined معلمی که ما را در برف سینه‌خیز برد و عمویی که کتاب‌هایمان را سوزاند…
undefined این روایت، قصه‌ی تلخ و شیرینِ سرآغاز یک سرنوشت است!
در دو بخش، اینجا بخوانیدundefined
─ ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
undefined۱

۴۳

۵:۳۱

thumbnail
undefined بخش اول روایت | ‌‌‌از برف تا برق!
undefined سال ۱۳۵۲ شش سالم بود که اولین مدرسه در دهات‌مان ساخته شد. روستای آبکیِ ماهنشان، ۱۳ کیلومتر از جاده اصلی فاصله داشت که یا با قاطر و الاغ این مسیر را طی می‌کردیم؛ یا با پای پیاده که ۴ ساعت طول می‌کشید.هیچکس در روستا سواد نوشتن نداشت؛ و تنها چند نفر مثل پدرم، سواد خواندن قرآن و گلستان داشتند که آن هم در مکتب‌خانه یاد گرفته بودند.
اردیبهشت ۱۳۵۲ بود که برای اولین بار، طرح سپاه دانش آن زمان، معلمی جوان و خوش قد و بالا را به روستای‌مان فرستاد. آقای علی آذری، جوانی بیست ساله و چهارشانه بود که در عرض چند ماه، با کمک اهالی، اولین مدرسه را در روستای آبکی برپا کرد. شانزده نفر بودیم؛ قد و نیم قد، از ۶ ساله گرفته تا ۱۲ ساله، همه در کلاس اول دبستان!
undefined یکی از روزهای برفی دی‌ماه که سوز سرما استخوان را می‌ترکاند و با هر قدم تا کمر توی برف فرو می‌رفتیم، آقای آذری، معلم کلاس اول، در برنامه صبحگاه همه را به خط کرد. با چوب تنبیه توی دستش، چهار نفر را از صف جدا کرد و با اخم‌هایی که ترس می‌انداخت توی دلمان، دستور داد تا بقیه‌مان ۴ دورِ حیاط را بر روی برف سینه‌خیز برویم.
undefined نمی‌دانم این آقامعلم شب خوابیده و صبح بیدار شدنی چه بلایی سر فیوزهای مغزی‌اش آمده بود که چنین درخواستی از ما داشت؟! شبیه سربازهای بینوای جنگ جهانی که هیتلر بالاسرشان دستور می‌داد، آه از نهادمان بلند شد. منِ شش ساله که حتی بلد نبودم درست آب دماغم را بالا بکشم، بعد از یک دور سینه‌خیز روی برف‌ها، دست و پاهایم قندیل بست و صدای گریه‌هایم بلند شد.
undefined توی حال خودم نبودم که یکهو صدای حاج داداش، پسرعموی پدرم را شنیدم که وارد مدرسه شد و شروع کرد به یکی به دو کردن با آقامعلم. همه ما ۱۲ نفر مثل موش‌های مچاله شده از سرما داشتیم می‌لرزیدیم.بالاخره با میانجی‌گری حاج داداش، معلم راضی شد که دست از سر کچل ما بینواها بردارد!
من و پسرعمویم ناصر که دست و پاهایمان از شدت سرما یخ بسته بود، نمی‌توانستیم روی پا بند شویم. آقا ذَکَر که توی خانه‌مان کار می‌کرد، تا خبر را شنید، آمد من و ناصر را کول کرد و مثل جوجه‌هایی که زیر دوش آب رفته باشند، گذاشتمان زیر کرسی تا گرم بشویم و جان بگیریم.
undefined شب که شد، عمو از شدت عصبانیت غیض کرد و تمام کتاب‌های من و ناصر را انداخت توی آتش. همان شد که دیگر پای من و ناصر به آن مدرسه باز نشد.
undefined اما عمو دوست داشت که ما باسواد شویم و درس بخوانیم؛ برای همین هم سال بعد، خانه‌ای در زنجان خرید و من و ناصر را به همراه مادربزرگ فرستاد به شهر تا در مدرسه شاهپور ادامه تحصیل بدهیم.
undefined سال‌ها گذشت و من با مدارک کارشناسی مهندسی برق از دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه شریف فارغ‌التحصیل شده و پس از سی سال خدمت بازنشسته شدم.
undefined سال ۱۴۰۴ بود که* تصمیم گرفتم* هرطور شده آقای علی آذری را، که اولین قلم را به دستم داد، پیدا کنم.
ته دلم چیزی قلقلکم می‌داد که بدانم آن روز، توی آن هوای برفیِ دی ماه، چه شد که یکدفعه تصمیم گرفت ما را آنطور روی برف سینه‌خیز بچرخاند دور حیاط؟! اما همان سینه‌خیز روی برف، نردبانی شده بود برای تحصیل من که کاملا مسیر زندگی مرا تغییر داده بود. از میان همه همکلاسی‌هایم تنها کسی که موفق شده بود ادامه تحصیل بدهد، من بودم.
undefined ادامه دارد...
undefinedروایتی از «مصطفی تیموری»| #ماهنشان undefinedبه قلم سیده‌الهه موسوی‌| #زنجان
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
undefined۱

۴۵

۵:۳۴

thumbnail
بخش دومundefined بخوانید | از برف تا برق!
undefined معلمی که ما را در برف سینه‌خیز برد و عمویی که کتاب‌هایمان را سوزاند …
undefined این روایت، قصه‌ی تلخ و شیرینِ سرآغاز یک سرنوشت است!
بخش دوم را اینجا بخوانیدundefined
─ ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
undefined۱

۴۶

۵:۳۸

thumbnail
undefined بخوانید| بخش دوم روایت | از برف تا برق!
undefined ماجراجویی من برای پیدا کردن معلم اول دبستان، از یک شهر شروع شد؛ پسوندی که به خاطر داشتم پشت فامیلی آقای علی آذری اردبیلی وجود داشت.‌ و همین پسوند بهانه‌ای شد برای سفرهای پی‌درپی من به شهر اردبیل. نه تنها آموزش و پرورش، بلکه تمام ادارات و سازمان‌های دولتی اردبیل را زیر و رو کردم تا بلکه نشانی از آقایی با نام علی آذری پیدا کنم؛ اما نتیجه‌ای نگرفتم.
undefined در گیر و دار پرسجو از نشانی آقامعلم، خبر رسید که ایشان مراغه‌ای هستند؛ و این‌بار پای سفرم برای جستجو باز شد به شهر زیبای مراغه. از تمام کسانی که می‌شناختم کمک گرفتم تا این‌بار کارمندان ادارات مراغه را جستجو کنم؛ اما دریغ که گمشده من، آنجا هم نبود.
undefined تا اینکه بعد از پرسجوهای فراوان، فهمیدم که ایشان اصالتاً اهل ملک کندی(ملکان کنونی) بوده و درحال حاضر در تبریز زندگی می‌کنند. بعد از چند ماه دوندگی، سرنخ‌ها به نتیجه رسیده بودند.
undefined گمشده پیدا شد؛ و حالا قلب بی‌قراری که بعد از سالها، تشنه هم‌صحبتی با معلمی بود که روزی چوب تنبیهش، مثل تابش تند خورشید بر جوانه‌ای کوچک، هرچند سوزان بود، اما تلنگری شد برای قد کشیدن و عبور از تاریکی.
بعد از چند بار تماس تلفنی و صحبت با آقای آذری، به فکرم رسید که مراسمی ترتیب دهم تا دوباره همه همکلاسی‌های اول دبستان آبکی، دور هم جمع شویم و با حضور آقامعلم، بعد از سالها دیداری تازه کنیم.
undefined تلفن را برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به تک‌تک همکلاسی‌ها. خیلی‌هایشان از تصمیمی که گرفته بودم تعجب کرده بودند، اما وقتی پای دورهمی وسط آمد، همراهی‌ام کردند. تقویم را گشتم و شب میلاد امام‌علی و روز پدر را انتخاب کردم و آقای آذری را دعوت کردم به زنجان.
همه چیز آماده بود. تالار پذیرایی و نهار، گروه نوازنده، دسته گل و ردیف همکلاسی‌های اول دبستان که با قامت‌های کت‌ و شلوار به تن، به استقبال آقامعلم ایستاده بودند.
undefined و آن لحظه رسید. باورم نمیشد.
undefined بعد از ۵۲ سال داشتم دوباره آقای آذری را می دیدم؛ هنوز هم همانطور سرحال و چهارشانه، اما این بار با موهای جوگندمی و صورتی که گذر زمان رویش نقش انداخته بود.
undefined اوقات عجیبی بود. یک روز به یاد‌‌ماندنی، با اشک و بغض‌‌های تمام نشدنی. راستش را بخواهید، وقتی که از آقای آذری دلیل آن سینه‌خیز روی برف را پرسیدم، با نیم نگاهی به چشم‌هایم، خندید و چیزی نگفت.
undefined فکر کردم شاید خیلی وقت‌ها نتیجه کارها از دلیلشان مهم‌تر باشد؛ درست مثل همان سینه‌خیز رفتن روی برف که سرانجامش شده بود رسیدن به قله‌های مهندسی برق.
undefined حالا وقتی به این عکس دسته جمعی نگاه می‌کنم، با اینکه خودم و ناصر توی عکس نیستیم، اما دلم قرص می‌شود که هیچ ردی از کینه در قلب کسی نمانده و همه دِین‌ها ادا شده.
undefined روایتی از مصطفی تیموری| #ماهنشانundefined به قلم سیده الهه موسوی| #زنجان
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
undefined۲

۴۹

۵:۴۳

thumbnail
┄┅┅❀undefinedundefinedundefined❀┅┅┄undefined از رفاقت تا شهادت undefined
دسته‌گل‌های رز صورتی و داوودی سپید است که از جلوی چشمانم رژه می‌رود تا به قطعه‌ای از بهشت برسد. سینی‌های شیرینی خانگیِ سلفون‌پیچ با شکلات و بیسکوییت است که از دور و اطراف روی سنگ مزارها جاخوش می‌کنند.
خانم‌ها چقدر با حوصله‌ و با سلیقه‌اند. دست پر به مراسم آمده‌اند. مزار شهدا غلغله است. جشن تولد داریم آخر، تولد #شهید_محمدحسین_سودی است.
یک سینی بزرگ با کیک اسفنجیِ دو رنگ از دور خودنمایی می‌کند. یک لحظه از ذهنم عبور می‌کند:« کدام تبرکی امروز نصیبم می‌شود؟»
یک آن به خود می‌آیم و حواسم را می‌دهم به برنامه. خانمی، کارتن به دست، نزدیک می‌شود و شروع می‌کند به پخش کردن پاکت‌های کوچک هدیه. تک تک تعارف می‌کند به مردم و یکی هم می‌گیرد طرف من. یک پاکت کوچک بامزه است با روبان سبز که رویش نوشته «رفاقت تا شهادت».
می گوید: «به نیت مادرها این هدیه رو تدارک دیدیم. خدا به دل مادرش صبر بده...» پاکت رفیق شهیدم را باز می‌کنم. یک تسبیح آبی‌رنگ با تصویر زیبای شهید محمدحسین سودی که به پر تسبیح وصل شده.
با خودم فکر می‌کنم که شهید سودی و رفقایش هم درست مثل دانه‌های این تسبیح دست به دست هم دادند و از زمین به آسمان وصل شدند. زیر لب می‌گویم: تولدت مبارک آقا محمدحسین
undefined منیره زینالی| ٢٢ اردیبهشت ١۴٠۵|#زنجانروایتی از مراسم تولد شهید محمدحسین سودیاز شهدای تخریب و خنثی‌سازی
undefined شما هم روای باشید undefinedخانه روایت حوزه هنری زنجان| undefinedundefined @revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
undefined۲

۵۰

۵:۴۷

thumbnail
┄┅┅❀undefinedundefinedundefined❀┅┅┄undefined گلبرگ‌های عاقبت‌بخیر undefined
کنار مزار می‌نشینم- سلام حاج تقی.قبل از اینکه لب باز کنم و از امروز بگویم، چشمم می‌خورد به گلبرگ‌های رُز دور عکسش. یادِ یکی دو ساعت پیش می‌افتم که رفته بودیم منزل شهید تقی حاتمی.
توی حیاطِ خانه، بوته‌ گلی که تا روی دیوار حیاط، بالا رفته بود توجهم را جلب کرد. با ذوق گفتم: چقد این گل‌های رُز خوشگلن.همسر حاج تقی لبخندی زد و گفت:« این بوته‌ قبلا کوچیک بود. تقی می‌گفت برای تو کاشتمش. هیچوقت انقدر زیاد گل نداده بود. ولی امسال انقدر گل داده که هر شب از همین رُزهای سرخ می‌چینم و می‌برم سر مزارش.»
فکر کردم که حتما خیلی همسرش را دوست داشته که برایش یک بوته پر از رُز سرخ توی حیاط کاشته. مشتی از گل‌ها برمی‌دارم و بو می‌کنم. چقدر بوی خوبی دارد.
ته دلم می‌گویم:« یعنی وقتی بوته رو آب می‌دادین فکرشو می‌کردین که یه روز گلبرگاش مزارتون رو تزئین کنه؟!»
نگاهی به عکس حاج تقی می‌اندازم که لبخند پررنگی روی لب‌هایش نشسته._یه مشت از این گل‌برگا به هوادارت نمیرسه حاج تقی؟!
گلبرگ‌ها را آرام می‌ریزم لای دستمال کاغذی. فکر می‌کنم گل‌‌ها هم می‌توانند عاقبت بخیر شوند. مثلا همین‌‌هایی که به دست شهید توی خانه‌اش رشد کرده‌اند یا این چندتایی که رفیقِ روی مزار شهید شده‌اند.
undefined زینب قهرمانی| روایتی از همسر شهید تقی حاتمی، از شهدای تخریب و خنثی‌سازی ٢٨ اردیبهشت ١۴٠۵| ‌#زنجان
شما هم روای باشید undefinedخانه روایت حوزه هنری زنجان| undefined @revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
undefined۲

۵۹

۵:۵۳

thumbnail
undefined۲

۵۹

۵:۵۳

۱۷ خرداد
thumbnail
┄┅┅❀undefinedundefinedundefined❀┅┅┄undefined موکبی از جنس نور
آفتاب گرمای خود را در آخرین ماه بهار، حسابی روی زمین پهن کرده و کم‌کم هوا رو به گرما می‌رود. ساعت دو بعدازظهر، به شادراه غدیر در خیابان فرودگاه زنجان می‌رسم. تا شروع رسمی مراسم، دو ساعت باقی مانده. دیدن شور و حال آماده‌سازی موکب‌ها لطف دیگری دارد.
سه سال از آن روزی که در این شادراه موکبی بر عهده داشتم، می‌گذرد؛ خاطرات آن روز مدام در ذهنم مرور می‌شود. کار برای مولا امیرالمومنین یکجور دیگری لذت‌بخش و روح‌افزاست.
خانم سیفی از معلمان دلسوز و فعالان قرآنی شهر در یکی از غرفه‌ها با دوستانش در تکاپو هستند. جلو می‌روم، احوالپرسی گرمی می‌کند. عید را تبریک می‌گویم و چند تا عکس می‌گیرم. دلم برای فعالیت در موکب غنج می‌رود.
یک قیچی دسته صورتی و برگه‌های رنگی چاپ شده روی میز موکب، چشمک می‌زنند. دخترک نوجوانی در حال برش کاغذها برای بسته‌های هدیه است. نزدیک می‌روم و اجازه می‌خواهم تا کمک کنم.
من که برای دیدار از شادراه‌غدیر آمده‌ام، در دل یک موکب، قیچی به دست می‌گیرم و کاغذ برش می‌زنم. بابت همین فرصت کوچک هم خدا را شکر می‌کنم.
آقای امینی و آقای بیات مشغول فضاسازی هستند. موکب «جلسات خانگی قرآن کریم» از موکب‌های فعال در تجمعات شبانه این روزها نیز به شمار می‌آید.
قیچی را کنار می‌گذارم و سراغ آقای محمد بیات می‌روم. آقای بیات از جوانان پر تلاش، دانشجوی حقوق و حافظ کل قرآن کریم است که برای فضاسازی موکب حسابی مته به خشخاش می‌گذارد و بنرها و فانوس را با خوش‌ذوقی نصب می‌کند.
آقای محمد امینی از اساتید قرآنی شهر که سی سال از عمرش را در خدمت به قرآن گذرانده، با حوصله در کنار جوانان فعالیت می‌کند. از استاد می‌خواهم توضیحاتی پیرامون فعالیت‌های قرآنی قرارگاه داشته باشد. با طمانینه می‌گوید که هدف از تشکیل قرارگاه قرآن کریم، عمل به فرمایش رهبر شهید است:«تشکیل یک میلیون جلسات خانگی قرآن کریم تا سال ۱۴۱۰»
خانم جباری هم مشغول ثبت جلسات خانگی شرکت‌کنندگان در جشن است. مراجعه مردم به این بخش و خرید کتاب قرآنی، آدم را سر ذوق می‌آورد. چقدر خوب است چراغ قرآن کریم در دل‌های مردم روشن است.
چشمم می‌خورد به خانومی که پوشش متفاوتی دارد. نزدیک می‌شود و با کنجکاوی از فعالیت‌های قرآنی می‌پرسد. بعد از آشنایی با برنامه‌های قرارگاه، تراکت معرفی جلسات را با خودش می‌برد.
دلم گرم می‌شود. به لطف غدیر و موکب‌های شادراه، دوباره همه دورهم گرد آمده‌ایم و توی یک خیابان، به عشق علی(ع) قدم می‌زنیم.
هدف این موکب، زندگی با قرآن است. جنس این موکب از نور است.
undefined منیره زینالی| ١٧ خرداد ١۴٠۵| #زنجان روایتی از شادراه کودکانه غدیر خیابان فرودگاه
undefined شما هم روای باشیدundefinedخانه روایت حوزه هنری زنجان| undefinedundefined @revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطق‌الطیر|
undefined۲

۲۳۱

۵:۵۱

thumbnail
┄┅┅❀undefinedundefinedundefined❀┅┅┄هزار سهم عاشقی
دختران غدیر در تکاپو هستند تا کمک جمع کنند برای غدیر. می‌گویم شماها ١۴، ١۵ سال بیشتر ندارید. بزرگترها طعام غدیر تهیه می‌کنند؛ همان‌جا کمک‌شان کنید.
نه ما دوست داریم خودمان کاری برای آقا امیرالمومنین انجام دهیم که صفر تا صد آن به عهده‌ی خودمان باشد.

متنی آماده می‌کنند و آن را در گروها پخش می‌کنند. مبلغ مورد نیاز جمع شده و از توجه حضرت علی ذوق زده‌اند. در تکاپوی خرید وسایل برای پخت اِردک و بسته بندی پک برای بچه‌ها هستند و سر از پا نمی‌شناسند.

اِردکها پخته شده؛
پک‌ها بسته‌بندی شده و با کلی این در و آن در زدن، با کمک بزرگترها موکبی در اختیارشان قرار می‌گیرد‌.

می‌پرسم: «چطور شد که خواستید برای غدیر قدمی بردارید و خودتان کاری انجام بدهید؟»

یکی‌شان با دهان پُر درحالیکه تکه اِردکی توی دهانش دارد، می‌خندد و می‌گوید: «‌چی بهتر از غذای محلی؟! من که عاشق این نون‌های خوشمزه‌م.»

خنده‌ام می‌گیرد. یکی از دختر‌ها با خنده بازوی دوستش را بیشگون می‌گیرد و مصمم می‌گوید:
-بخاطر مظلومیت حضرت علی، می‌خواستیم با این کار با ایشان بیعت کنیم. خود حضرت هم کار ما را پیش برد. وقتی تصمیم گرفتیم اِردک بپزیم، فقط ۳ میلیون داشتیم. اما به لطف حضرت، اعتماد شکل گرفت و با ۱۴ میلیون توانستیم ۱۰۰۰ تا اِردک بپزیم.»

لبخند می‌زنم و زیر لب احسنت می‌گویم.
یکی دیگر از دخترها که دارد اِردک‌ها را توی آن شلوغی، بین بچه‌ها پخش می‌کند، بلند می‌گوید:
- حس خوبی که با این کار پیدا کردیم تا ابد با ما خواهد بود. فهمیدیم کافی است دل به مولا بسپاریم تا همه چیز درست شود.

با این حرف چیزی توی دلم تکان می‌خورد. _این بچه‌ها کی اینقدر بزرگ شدند؟!

با خودم فکر می‌کنم آمریکا واقعا پیش خودش چه فکری کرده؟! تا دختران غدیری ما در این سرزمین نفس می‌کشند، جایی برای دشمنان علی توی این خاک وجود ندارد.
undefined خدیجه خدایی| ١٧ خرداد ١۴٠۵| #زنجانروایتی از شادراه کودکانه غدیر خیابان فرودگاه
undefined شما هم روای باشید undefinedخانه روایت حوزه هنری زنجان| undefinedundefined @revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطق‌الطیر|
undefined۲

۲۱۹

۶:۰۱

thumbnail
┄┅┅❀undefinedundefinedundefined❀┅┅┄عطر غدیر
هوا رنگ و بوی دیگری دارد؛ انگار آسمان هم با زمین پیونده خورده است. بوی عود و اسپند، مثل تارهای نامرئی، میان جمعیت پیچیده است. خیابان امام، در جزر و مدی از جمعیت فرو رفته؛ موج آدم‌ها می‌آید و می‌رود؛ اما شورِ غدیر نه!
به پیرمردی که روی سنگ فرش‌ها ایستاده نگاه می‌کنم. عصای باریکی که به آن تکیه داده می‌لرزد، دستش می‌لرزد، صدایی که از حنجره‌اش بیرون می‌آید می‌لرزد! چشم‌هایش ولی نه! چشم‌هایش قرص و محکم، میخ پرچم یاحیدر شده و شهادت می‌دهد که جز علی(ع) مولایی ندارد.
نگاهم به سمت مناره‌های مسجد جامع می‌رود. مناره‌ها در برابر شکوه غدیر قد کشیده و قیام کرده‌اند. صدای بلند مداحی کل خیابان را پر کرده. شهرِ غدیری، حال و هوای خاصی دارد.‌ شربت و شیرینی به راه است.
پسر بچه‌ای با کفش‌های جیرجیرکی‌اش به رهگذران شکلات تعارف می‌کند. خادم‌های حسینیه اعظم در غرفه‌ای که با جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» مزین شده، در رفت و آمدند.
این‌جا، عطرِ غدیر در هوا پیچیده؛ از لبخندِ مردم تا رنگِ غرفه‌ها، همه‌چیز رنگِ جشن و ولایت گرفته.
شادیِ مردم از دلِ خیابان می‌جوشد. غرفه‌ها در رنگ و نور غرق شده‌اند؛ و غدیر مثل نسیمی خنک، بر جان شهر نشسته است.
undefined رباب طوماری| ۱۷ خرداد ١۴٠۵| روایتی از جشن غدیر در خیابان‌های #زنجان
undefined شما هم روای باشید undefinedخانه روایت حوزه هنری زنجان| undefinedundefined @revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطق‌الطیر|
undefined۲

۲۲۱

۶:۲۱