در دو بخش، اینجا بخوانید
─ ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۴۳
۵:۳۱
اردیبهشت ۱۳۵۲ بود که برای اولین بار، طرح سپاه دانش آن زمان، معلمی جوان و خوش قد و بالا را به روستایمان فرستاد. آقای علی آذری، جوانی بیست ساله و چهارشانه بود که در عرض چند ماه، با کمک اهالی، اولین مدرسه را در روستای آبکی برپا کرد. شانزده نفر بودیم؛ قد و نیم قد، از ۶ ساله گرفته تا ۱۲ ساله، همه در کلاس اول دبستان!
من و پسرعمویم ناصر که دست و پاهایمان از شدت سرما یخ بسته بود، نمیتوانستیم روی پا بند شویم. آقا ذَکَر که توی خانهمان کار میکرد، تا خبر را شنید، آمد من و ناصر را کول کرد و مثل جوجههایی که زیر دوش آب رفته باشند، گذاشتمان زیر کرسی تا گرم بشویم و جان بگیریم.
ته دلم چیزی قلقلکم میداد که بدانم آن روز، توی آن هوای برفیِ دی ماه، چه شد که یکدفعه تصمیم گرفت ما را آنطور روی برف سینهخیز بچرخاند دور حیاط؟! اما همان سینهخیز روی برف، نردبانی شده بود برای تحصیل من که کاملا مسیر زندگی مرا تغییر داده بود. از میان همه همکلاسیهایم تنها کسی که موفق شده بود ادامه تحصیل بدهد، من بودم.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۴۵
۵:۳۴
بخش دوم
بخوانید | از برف تا برق!
معلمی که ما را در برف سینهخیز برد و عمویی که کتابهایمان را سوزاند …
این روایت، قصهی تلخ و شیرینِ سرآغاز یک سرنوشت است!
بخش دوم را اینجا بخوانید
─ ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
بخش دوم را اینجا بخوانید
─ ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۴۶
۵:۳۸
بعد از چند بار تماس تلفنی و صحبت با آقای آذری، به فکرم رسید که مراسمی ترتیب دهم تا دوباره همه همکلاسیهای اول دبستان آبکی، دور هم جمع شویم و با حضور آقامعلم، بعد از سالها دیداری تازه کنیم.
همه چیز آماده بود. تالار پذیرایی و نهار، گروه نوازنده، دسته گل و ردیف همکلاسیهای اول دبستان که با قامتهای کت و شلوار به تن، به استقبال آقامعلم ایستاده بودند.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۴۹
۵:۴۳
┄┅┅❀

❀┅┅┄
از رفاقت تا شهادت 
دستهگلهای رز صورتی و داوودی سپید است که از جلوی چشمانم رژه میرود تا به قطعهای از بهشت برسد. سینیهای شیرینی خانگیِ سلفونپیچ با شکلات و بیسکوییت است که از دور و اطراف روی سنگ مزارها جاخوش میکنند.
خانمها چقدر با حوصله و با سلیقهاند. دست پر به مراسم آمدهاند. مزار شهدا غلغله است. جشن تولد داریم آخر، تولد #شهید_محمدحسین_سودی است.
یک سینی بزرگ با کیک اسفنجیِ دو رنگ از دور خودنمایی میکند. یک لحظه از ذهنم عبور میکند:« کدام تبرکی امروز نصیبم میشود؟»
یک آن به خود میآیم و حواسم را میدهم به برنامه. خانمی، کارتن به دست، نزدیک میشود و شروع میکند به پخش کردن پاکتهای کوچک هدیه. تک تک تعارف میکند به مردم و یکی هم میگیرد طرف من. یک پاکت کوچک بامزه است با روبان سبز که رویش نوشته «رفاقت تا شهادت».
می گوید: «به نیت مادرها این هدیه رو تدارک دیدیم. خدا به دل مادرش صبر بده...» پاکت رفیق شهیدم را باز میکنم. یک تسبیح آبیرنگ با تصویر زیبای شهید محمدحسین سودی که به پر تسبیح وصل شده.
با خودم فکر میکنم که شهید سودی و رفقایش هم درست مثل دانههای این تسبیح دست به دست هم دادند و از زمین به آسمان وصل شدند. زیر لب میگویم: تولدت مبارک آقا محمدحسین
منیره زینالی| ٢٢ اردیبهشت ١۴٠۵|#زنجانروایتی از مراسم تولد شهید محمدحسین سودیاز شهدای تخریب و خنثیسازی
شما هم روای باشید
خانه روایت حوزه هنری زنجان| 
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
دستهگلهای رز صورتی و داوودی سپید است که از جلوی چشمانم رژه میرود تا به قطعهای از بهشت برسد. سینیهای شیرینی خانگیِ سلفونپیچ با شکلات و بیسکوییت است که از دور و اطراف روی سنگ مزارها جاخوش میکنند.
خانمها چقدر با حوصله و با سلیقهاند. دست پر به مراسم آمدهاند. مزار شهدا غلغله است. جشن تولد داریم آخر، تولد #شهید_محمدحسین_سودی است.
یک سینی بزرگ با کیک اسفنجیِ دو رنگ از دور خودنمایی میکند. یک لحظه از ذهنم عبور میکند:« کدام تبرکی امروز نصیبم میشود؟»
یک آن به خود میآیم و حواسم را میدهم به برنامه. خانمی، کارتن به دست، نزدیک میشود و شروع میکند به پخش کردن پاکتهای کوچک هدیه. تک تک تعارف میکند به مردم و یکی هم میگیرد طرف من. یک پاکت کوچک بامزه است با روبان سبز که رویش نوشته «رفاقت تا شهادت».
می گوید: «به نیت مادرها این هدیه رو تدارک دیدیم. خدا به دل مادرش صبر بده...» پاکت رفیق شهیدم را باز میکنم. یک تسبیح آبیرنگ با تصویر زیبای شهید محمدحسین سودی که به پر تسبیح وصل شده.
با خودم فکر میکنم که شهید سودی و رفقایش هم درست مثل دانههای این تسبیح دست به دست هم دادند و از زمین به آسمان وصل شدند. زیر لب میگویم: تولدت مبارک آقا محمدحسین
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۵۰
۵:۴۷
┄┅┅❀

❀┅┅┄
گلبرگهای عاقبتبخیر 
کنار مزار مینشینم- سلام حاج تقی.قبل از اینکه لب باز کنم و از امروز بگویم، چشمم میخورد به گلبرگهای رُز دور عکسش. یادِ یکی دو ساعت پیش میافتم که رفته بودیم منزل شهید تقی حاتمی.
توی حیاطِ خانه، بوته گلی که تا روی دیوار حیاط، بالا رفته بود توجهم را جلب کرد. با ذوق گفتم: چقد این گلهای رُز خوشگلن.همسر حاج تقی لبخندی زد و گفت:« این بوته قبلا کوچیک بود. تقی میگفت برای تو کاشتمش. هیچوقت انقدر زیاد گل نداده بود. ولی امسال انقدر گل داده که هر شب از همین رُزهای سرخ میچینم و میبرم سر مزارش.»
فکر کردم که حتما خیلی همسرش را دوست داشته که برایش یک بوته پر از رُز سرخ توی حیاط کاشته. مشتی از گلها برمیدارم و بو میکنم. چقدر بوی خوبی دارد.
ته دلم میگویم:« یعنی وقتی بوته رو آب میدادین فکرشو میکردین که یه روز گلبرگاش مزارتون رو تزئین کنه؟!»
نگاهی به عکس حاج تقی میاندازم که لبخند پررنگی روی لبهایش نشسته._یه مشت از این گلبرگا به هوادارت نمیرسه حاج تقی؟!
گلبرگها را آرام میریزم لای دستمال کاغذی. فکر میکنم گلها هم میتوانند عاقبت بخیر شوند. مثلا همینهایی که به دست شهید توی خانهاش رشد کردهاند یا این چندتایی که رفیقِ روی مزار شهید شدهاند.
زینب قهرمانی| روایتی از همسر شهید تقی حاتمی، از شهدای تخریب و خنثیسازی ٢٨ اردیبهشت ١۴٠۵| #زنجان
شما هم روای باشید
خانه روایت حوزه هنری زنجان|
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت |
کنار مزار مینشینم- سلام حاج تقی.قبل از اینکه لب باز کنم و از امروز بگویم، چشمم میخورد به گلبرگهای رُز دور عکسش. یادِ یکی دو ساعت پیش میافتم که رفته بودیم منزل شهید تقی حاتمی.
توی حیاطِ خانه، بوته گلی که تا روی دیوار حیاط، بالا رفته بود توجهم را جلب کرد. با ذوق گفتم: چقد این گلهای رُز خوشگلن.همسر حاج تقی لبخندی زد و گفت:« این بوته قبلا کوچیک بود. تقی میگفت برای تو کاشتمش. هیچوقت انقدر زیاد گل نداده بود. ولی امسال انقدر گل داده که هر شب از همین رُزهای سرخ میچینم و میبرم سر مزارش.»
فکر کردم که حتما خیلی همسرش را دوست داشته که برایش یک بوته پر از رُز سرخ توی حیاط کاشته. مشتی از گلها برمیدارم و بو میکنم. چقدر بوی خوبی دارد.
ته دلم میگویم:« یعنی وقتی بوته رو آب میدادین فکرشو میکردین که یه روز گلبرگاش مزارتون رو تزئین کنه؟!»
نگاهی به عکس حاج تقی میاندازم که لبخند پررنگی روی لبهایش نشسته._یه مشت از این گلبرگا به هوادارت نمیرسه حاج تقی؟!
گلبرگها را آرام میریزم لای دستمال کاغذی. فکر میکنم گلها هم میتوانند عاقبت بخیر شوند. مثلا همینهایی که به دست شهید توی خانهاش رشد کردهاند یا این چندتایی که رفیقِ روی مزار شهید شدهاند.
شما هم روای باشید
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۵۹
۵:۵۳
۵۹
۵:۵۳
┄┅┅❀

❀┅┅┄
موکبی از جنس نور
آفتاب گرمای خود را در آخرین ماه بهار، حسابی روی زمین پهن کرده و کمکم هوا رو به گرما میرود. ساعت دو بعدازظهر، به شادراه غدیر در خیابان فرودگاه زنجان میرسم. تا شروع رسمی مراسم، دو ساعت باقی مانده. دیدن شور و حال آمادهسازی موکبها لطف دیگری دارد.
سه سال از آن روزی که در این شادراه موکبی بر عهده داشتم، میگذرد؛ خاطرات آن روز مدام در ذهنم مرور میشود. کار برای مولا امیرالمومنین یکجور دیگری لذتبخش و روحافزاست.
خانم سیفی از معلمان دلسوز و فعالان قرآنی شهر در یکی از غرفهها با دوستانش در تکاپو هستند. جلو میروم، احوالپرسی گرمی میکند. عید را تبریک میگویم و چند تا عکس میگیرم. دلم برای فعالیت در موکب غنج میرود.
یک قیچی دسته صورتی و برگههای رنگی چاپ شده روی میز موکب، چشمک میزنند. دخترک نوجوانی در حال برش کاغذها برای بستههای هدیه است. نزدیک میروم و اجازه میخواهم تا کمک کنم.
من که برای دیدار از شادراهغدیر آمدهام، در دل یک موکب، قیچی به دست میگیرم و کاغذ برش میزنم. بابت همین فرصت کوچک هم خدا را شکر میکنم.
آقای امینی و آقای بیات مشغول فضاسازی هستند. موکب «جلسات خانگی قرآن کریم» از موکبهای فعال در تجمعات شبانه این روزها نیز به شمار میآید.
قیچی را کنار میگذارم و سراغ آقای محمد بیات میروم. آقای بیات از جوانان پر تلاش، دانشجوی حقوق و حافظ کل قرآن کریم است که برای فضاسازی موکب حسابی مته به خشخاش میگذارد و بنرها و فانوس را با خوشذوقی نصب میکند.
آقای محمد امینی از اساتید قرآنی شهر که سی سال از عمرش را در خدمت به قرآن گذرانده، با حوصله در کنار جوانان فعالیت میکند. از استاد میخواهم توضیحاتی پیرامون فعالیتهای قرآنی قرارگاه داشته باشد. با طمانینه میگوید که هدف از تشکیل قرارگاه قرآن کریم، عمل به فرمایش رهبر شهید است:«تشکیل یک میلیون جلسات خانگی قرآن کریم تا سال ۱۴۱۰»
خانم جباری هم مشغول ثبت جلسات خانگی شرکتکنندگان در جشن است. مراجعه مردم به این بخش و خرید کتاب قرآنی، آدم را سر ذوق میآورد. چقدر خوب است چراغ قرآن کریم در دلهای مردم روشن است.
چشمم میخورد به خانومی که پوشش متفاوتی دارد. نزدیک میشود و با کنجکاوی از فعالیتهای قرآنی میپرسد. بعد از آشنایی با برنامههای قرارگاه، تراکت معرفی جلسات را با خودش میبرد.
دلم گرم میشود. به لطف غدیر و موکبهای شادراه، دوباره همه دورهم گرد آمدهایم و توی یک خیابان، به عشق علی(ع) قدم میزنیم.
هدف این موکب، زندگی با قرآن است. جنس این موکب از نور است.
منیره زینالی| ١٧ خرداد ١۴٠۵| #زنجان روایتی از شادراه کودکانه غدیر خیابان فرودگاه
شما هم روای باشید
خانه روایت حوزه هنری زنجان| 
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
آفتاب گرمای خود را در آخرین ماه بهار، حسابی روی زمین پهن کرده و کمکم هوا رو به گرما میرود. ساعت دو بعدازظهر، به شادراه غدیر در خیابان فرودگاه زنجان میرسم. تا شروع رسمی مراسم، دو ساعت باقی مانده. دیدن شور و حال آمادهسازی موکبها لطف دیگری دارد.
سه سال از آن روزی که در این شادراه موکبی بر عهده داشتم، میگذرد؛ خاطرات آن روز مدام در ذهنم مرور میشود. کار برای مولا امیرالمومنین یکجور دیگری لذتبخش و روحافزاست.
خانم سیفی از معلمان دلسوز و فعالان قرآنی شهر در یکی از غرفهها با دوستانش در تکاپو هستند. جلو میروم، احوالپرسی گرمی میکند. عید را تبریک میگویم و چند تا عکس میگیرم. دلم برای فعالیت در موکب غنج میرود.
یک قیچی دسته صورتی و برگههای رنگی چاپ شده روی میز موکب، چشمک میزنند. دخترک نوجوانی در حال برش کاغذها برای بستههای هدیه است. نزدیک میروم و اجازه میخواهم تا کمک کنم.
من که برای دیدار از شادراهغدیر آمدهام، در دل یک موکب، قیچی به دست میگیرم و کاغذ برش میزنم. بابت همین فرصت کوچک هم خدا را شکر میکنم.
آقای امینی و آقای بیات مشغول فضاسازی هستند. موکب «جلسات خانگی قرآن کریم» از موکبهای فعال در تجمعات شبانه این روزها نیز به شمار میآید.
قیچی را کنار میگذارم و سراغ آقای محمد بیات میروم. آقای بیات از جوانان پر تلاش، دانشجوی حقوق و حافظ کل قرآن کریم است که برای فضاسازی موکب حسابی مته به خشخاش میگذارد و بنرها و فانوس را با خوشذوقی نصب میکند.
آقای محمد امینی از اساتید قرآنی شهر که سی سال از عمرش را در خدمت به قرآن گذرانده، با حوصله در کنار جوانان فعالیت میکند. از استاد میخواهم توضیحاتی پیرامون فعالیتهای قرآنی قرارگاه داشته باشد. با طمانینه میگوید که هدف از تشکیل قرارگاه قرآن کریم، عمل به فرمایش رهبر شهید است:«تشکیل یک میلیون جلسات خانگی قرآن کریم تا سال ۱۴۱۰»
خانم جباری هم مشغول ثبت جلسات خانگی شرکتکنندگان در جشن است. مراجعه مردم به این بخش و خرید کتاب قرآنی، آدم را سر ذوق میآورد. چقدر خوب است چراغ قرآن کریم در دلهای مردم روشن است.
چشمم میخورد به خانومی که پوشش متفاوتی دارد. نزدیک میشود و با کنجکاوی از فعالیتهای قرآنی میپرسد. بعد از آشنایی با برنامههای قرارگاه، تراکت معرفی جلسات را با خودش میبرد.
دلم گرم میشود. به لطف غدیر و موکبهای شادراه، دوباره همه دورهم گرد آمدهایم و توی یک خیابان، به عشق علی(ع) قدم میزنیم.
هدف این موکب، زندگی با قرآن است. جنس این موکب از نور است.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۲۳۱
۵:۵۱
┄┅┅❀

❀┅┅┄هزار سهم عاشقی
دختران غدیر در تکاپو هستند تا کمک جمع کنند برای غدیر. میگویم شماها ١۴، ١۵ سال بیشتر ندارید. بزرگترها طعام غدیر تهیه میکنند؛ همانجا کمکشان کنید.
نه ما دوست داریم خودمان کاری برای آقا امیرالمومنین انجام دهیم که صفر تا صد آن به عهدهی خودمان باشد.
متنی آماده میکنند و آن را در گروها پخش میکنند. مبلغ مورد نیاز جمع شده و از توجه حضرت علی ذوق زدهاند. در تکاپوی خرید وسایل برای پخت اِردک و بسته بندی پک برای بچهها هستند و سر از پا نمیشناسند.
اِردکها پخته شده؛
پکها بستهبندی شده و با کلی این در و آن در زدن، با کمک بزرگترها موکبی در اختیارشان قرار میگیرد.
میپرسم: «چطور شد که خواستید برای غدیر قدمی بردارید و خودتان کاری انجام بدهید؟»
یکیشان با دهان پُر درحالیکه تکه اِردکی توی دهانش دارد، میخندد و میگوید: «چی بهتر از غذای محلی؟! من که عاشق این نونهای خوشمزهم.»
خندهام میگیرد. یکی از دخترها با خنده بازوی دوستش را بیشگون میگیرد و مصمم میگوید:
-بخاطر مظلومیت حضرت علی، میخواستیم با این کار با ایشان بیعت کنیم. خود حضرت هم کار ما را پیش برد. وقتی تصمیم گرفتیم اِردک بپزیم، فقط ۳ میلیون داشتیم. اما به لطف حضرت، اعتماد شکل گرفت و با ۱۴ میلیون توانستیم ۱۰۰۰ تا اِردک بپزیم.»
لبخند میزنم و زیر لب احسنت میگویم.
یکی دیگر از دخترها که دارد اِردکها را توی آن شلوغی، بین بچهها پخش میکند، بلند میگوید:
- حس خوبی که با این کار پیدا کردیم تا ابد با ما خواهد بود. فهمیدیم کافی است دل به مولا بسپاریم تا همه چیز درست شود.
با این حرف چیزی توی دلم تکان میخورد. _این بچهها کی اینقدر بزرگ شدند؟!
با خودم فکر میکنم آمریکا واقعا پیش خودش چه فکری کرده؟! تا دختران غدیری ما در این سرزمین نفس میکشند، جایی برای دشمنان علی توی این خاک وجود ندارد.
خدیجه خدایی| ١٧ خرداد ١۴٠۵| #زنجانروایتی از شادراه کودکانه غدیر خیابان فرودگاه
شما هم روای باشید
خانه روایت حوزه هنری زنجان| 
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
دختران غدیر در تکاپو هستند تا کمک جمع کنند برای غدیر. میگویم شماها ١۴، ١۵ سال بیشتر ندارید. بزرگترها طعام غدیر تهیه میکنند؛ همانجا کمکشان کنید.
نه ما دوست داریم خودمان کاری برای آقا امیرالمومنین انجام دهیم که صفر تا صد آن به عهدهی خودمان باشد.
متنی آماده میکنند و آن را در گروها پخش میکنند. مبلغ مورد نیاز جمع شده و از توجه حضرت علی ذوق زدهاند. در تکاپوی خرید وسایل برای پخت اِردک و بسته بندی پک برای بچهها هستند و سر از پا نمیشناسند.
اِردکها پخته شده؛
پکها بستهبندی شده و با کلی این در و آن در زدن، با کمک بزرگترها موکبی در اختیارشان قرار میگیرد.
میپرسم: «چطور شد که خواستید برای غدیر قدمی بردارید و خودتان کاری انجام بدهید؟»
یکیشان با دهان پُر درحالیکه تکه اِردکی توی دهانش دارد، میخندد و میگوید: «چی بهتر از غذای محلی؟! من که عاشق این نونهای خوشمزهم.»
خندهام میگیرد. یکی از دخترها با خنده بازوی دوستش را بیشگون میگیرد و مصمم میگوید:
-بخاطر مظلومیت حضرت علی، میخواستیم با این کار با ایشان بیعت کنیم. خود حضرت هم کار ما را پیش برد. وقتی تصمیم گرفتیم اِردک بپزیم، فقط ۳ میلیون داشتیم. اما به لطف حضرت، اعتماد شکل گرفت و با ۱۴ میلیون توانستیم ۱۰۰۰ تا اِردک بپزیم.»
لبخند میزنم و زیر لب احسنت میگویم.
یکی دیگر از دخترها که دارد اِردکها را توی آن شلوغی، بین بچهها پخش میکند، بلند میگوید:
- حس خوبی که با این کار پیدا کردیم تا ابد با ما خواهد بود. فهمیدیم کافی است دل به مولا بسپاریم تا همه چیز درست شود.
با این حرف چیزی توی دلم تکان میخورد. _این بچهها کی اینقدر بزرگ شدند؟!
با خودم فکر میکنم آمریکا واقعا پیش خودش چه فکری کرده؟! تا دختران غدیری ما در این سرزمین نفس میکشند، جایی برای دشمنان علی توی این خاک وجود ندارد.
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
۲۱۹
۶:۰۱
┄┅┅❀

❀┅┅┄عطر غدیر
هوا رنگ و بوی دیگری دارد؛ انگار آسمان هم با زمین پیونده خورده است. بوی عود و اسپند، مثل تارهای نامرئی، میان جمعیت پیچیده است. خیابان امام، در جزر و مدی از جمعیت فرو رفته؛ موج آدمها میآید و میرود؛ اما شورِ غدیر نه!
به پیرمردی که روی سنگ فرشها ایستاده نگاه میکنم. عصای باریکی که به آن تکیه داده میلرزد، دستش میلرزد، صدایی که از حنجرهاش بیرون میآید میلرزد! چشمهایش ولی نه! چشمهایش قرص و محکم، میخ پرچم یاحیدر شده و شهادت میدهد که جز علی(ع) مولایی ندارد.
نگاهم به سمت منارههای مسجد جامع میرود. منارهها در برابر شکوه غدیر قد کشیده و قیام کردهاند. صدای بلند مداحی کل خیابان را پر کرده. شهرِ غدیری، حال و هوای خاصی دارد. شربت و شیرینی به راه است.
پسر بچهای با کفشهای جیرجیرکیاش به رهگذران شکلات تعارف میکند. خادمهای حسینیه اعظم در غرفهای که با جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» مزین شده، در رفت و آمدند.
اینجا، عطرِ غدیر در هوا پیچیده؛ از لبخندِ مردم تا رنگِ غرفهها، همهچیز رنگِ جشن و ولایت گرفته.
شادیِ مردم از دلِ خیابان میجوشد. غرفهها در رنگ و نور غرق شدهاند؛ و غدیر مثل نسیمی خنک، بر جان شهر نشسته است.
رباب طوماری| ۱۷ خرداد ١۴٠۵| روایتی از جشن غدیر در خیابانهای #زنجان
شما هم روای باشید
خانه روایت حوزه هنری زنجان| 
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
هوا رنگ و بوی دیگری دارد؛ انگار آسمان هم با زمین پیونده خورده است. بوی عود و اسپند، مثل تارهای نامرئی، میان جمعیت پیچیده است. خیابان امام، در جزر و مدی از جمعیت فرو رفته؛ موج آدمها میآید و میرود؛ اما شورِ غدیر نه!
به پیرمردی که روی سنگ فرشها ایستاده نگاه میکنم. عصای باریکی که به آن تکیه داده میلرزد، دستش میلرزد، صدایی که از حنجرهاش بیرون میآید میلرزد! چشمهایش ولی نه! چشمهایش قرص و محکم، میخ پرچم یاحیدر شده و شهادت میدهد که جز علی(ع) مولایی ندارد.
نگاهم به سمت منارههای مسجد جامع میرود. منارهها در برابر شکوه غدیر قد کشیده و قیام کردهاند. صدای بلند مداحی کل خیابان را پر کرده. شهرِ غدیری، حال و هوای خاصی دارد. شربت و شیرینی به راه است.
پسر بچهای با کفشهای جیرجیرکیاش به رهگذران شکلات تعارف میکند. خادمهای حسینیه اعظم در غرفهای که با جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» مزین شده، در رفت و آمدند.
اینجا، عطرِ غدیر در هوا پیچیده؛ از لبخندِ مردم تا رنگِ غرفهها، همهچیز رنگِ جشن و ولایت گرفته.
شادیِ مردم از دلِ خیابان میجوشد. غرفهها در رنگ و نور غرق شدهاند؛ و غدیر مثل نسیمی خنک، بر جان شهر نشسته است.
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
۲۲۱
۶:۲۱