بازارسال شده از حوزه هنری استان زنجان
#روایت
صادق، مثل جنوب
شاید شما حتی اسمش را هم نشنیده بودید. اولین بار که در اخبار چشمتان به اسمش افتاده، با خودتان گفتهاید: «خمیر هم مگه اسم شهر میشه؟»
ولی من خمیر را میشناسم. بچهسال که بودم، پای تلویزیون مینشستم و خیره میشدم به تیتراژ سریال دکتر قریب؛ جایی که با هر نام و چهرهای که روی صفحه میآمد، گذر عمر دکتر قریب را میشد دید. و بعد سریال روزگار قریب شروع میکرد.
داستان از جایی شروع میشد که دکتر به علت سرطان وخیم در بیمارستان بودند ود به درخواست خودشان، در بخش اطفال که دسترنج علم و تجربه شخص خودشان بود، بستری شده بودند.
درمیان انبوه شخصیتها و نقشهای دور و نزدیک به دکتر، پسرک سیاهچرده و لاغر اندامی، در راهروهای بیمارستان پرسه میزد. دکتر او را خوب میشناخت.
در تمام مدت بستری، پسرک همراز و همراه دکتر بود. پسرک اهل خمیر بود. وقتی میپرسیدند: «خمیرِ چی؟» دندانهای سفیدش برق میزدند و میگفت: «خمیر کلوچه!»
جنوب را خوب نمیشناسم. تا بحال نرفتهام. نمیدانم چند وقت دیگر هم قسمتم خواهم شد که به آن دیار سفر کنم؛ اما جنوب و جنوبی در گوشهی ذهنم، مثل هم همان پسرک اهل خمیر است. آرام و بیحاشیه و صادق و رازدار ...
امروز هر بار به جنوب فکر میکنم، نه به جنگ و نه به ویرانهها، بلکه به پیروزیِ این صداقت فکر میکنم؛ به مردمی که یاد گرفتند چطور در سختترین روزهای زندگیشان، باز هم همانقدر آرام، صادق و رازدار بمانند.
حدیث دربانی| مردادماه ١۴٠۵|
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
شاید شما حتی اسمش را هم نشنیده بودید. اولین بار که در اخبار چشمتان به اسمش افتاده، با خودتان گفتهاید: «خمیر هم مگه اسم شهر میشه؟»
ولی من خمیر را میشناسم. بچهسال که بودم، پای تلویزیون مینشستم و خیره میشدم به تیتراژ سریال دکتر قریب؛ جایی که با هر نام و چهرهای که روی صفحه میآمد، گذر عمر دکتر قریب را میشد دید. و بعد سریال روزگار قریب شروع میکرد.
داستان از جایی شروع میشد که دکتر به علت سرطان وخیم در بیمارستان بودند ود به درخواست خودشان، در بخش اطفال که دسترنج علم و تجربه شخص خودشان بود، بستری شده بودند.
درمیان انبوه شخصیتها و نقشهای دور و نزدیک به دکتر، پسرک سیاهچرده و لاغر اندامی، در راهروهای بیمارستان پرسه میزد. دکتر او را خوب میشناخت.
در تمام مدت بستری، پسرک همراز و همراه دکتر بود. پسرک اهل خمیر بود. وقتی میپرسیدند: «خمیرِ چی؟» دندانهای سفیدش برق میزدند و میگفت: «خمیر کلوچه!»
جنوب را خوب نمیشناسم. تا بحال نرفتهام. نمیدانم چند وقت دیگر هم قسمتم خواهم شد که به آن دیار سفر کنم؛ اما جنوب و جنوبی در گوشهی ذهنم، مثل هم همان پسرک اهل خمیر است. آرام و بیحاشیه و صادق و رازدار ...
امروز هر بار به جنوب فکر میکنم، نه به جنگ و نه به ویرانهها، بلکه به پیروزیِ این صداقت فکر میکنم؛ به مردمی که یاد گرفتند چطور در سختترین روزهای زندگیشان، باز هم همانقدر آرام، صادق و رازدار بمانند.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۱
۱۶:۱۶
بازارسال شده از حوزه هنری استان زنجان
#روایت #بدرقه
پشت به پشت هم
با انگشتش عکس آقا را نشان داد و بعد دستش را روی قلبش گذاشت. بعد انگشتش را سمت عکس سید مجتبی گرفت و سرش را نشان داد... حرکاتش یعنی آقا توی دل ما میماند و حالا امام سید مجتبی روی سرمان جا دارد.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
با انگشتش عکس آقا را نشان داد و بعد دستش را روی قلبش گذاشت. بعد انگشتش را سمت عکس سید مجتبی گرفت و سرش را نشان داد... حرکاتش یعنی آقا توی دل ما میماند و حالا امام سید مجتبی روی سرمان جا دارد.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۳
۹:۲۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان زنجان
#روایت #بدرقه
پشت به پشت هم
از سر ظهر رفته بودیم به ترمینال قم که از زائرها روایت جمع کنیم. مثل صیادی که به دنبال صید باشد، میان مسافرهایی که توی محوطه نشسته بودند، چشم میچرخاندم.
خانم تپلی با چهرهی نمکینی به چشمهایم خورد. دختر جوانی کنارش نشسته و پیرزنی هم آنطرفش. از پوشش و چهرهاشان معلوم بود از اعراب عراق هستند. نزدیکشان شدم.با لبخند گفتم: « اهل و سهلا...»سر بلند کردند. اول کمی مشکوک شدند: «شکراً...»
منتظر ماندند ادامه حرفم را بزنم. هول شدم. اول طوری اهلا و سهلا را غلیظ گفتم که فکر کردند عربی را مثل زبان مادری بلدم. با کمی مِن مِن گفتم: «مِن العراق؟!»سر تکان دادند: «نعم»
دوباره من سکوت کردم و آنها به من زل زدند. سریع گوشی را باز کردم و رفتم سراغ گوگل ترجمه. چند جملهای دست و پا شکسته گفتم و کمکم سر حرف باز شد. تا اسم آقا به میان آمد، لبخند نشست روی لبهایشان. من نوشتم و دختر برایشان خواند. آنها هم با ایما و اشاره جواب دادند.
از عراق و حال و هوایش بعد شهادت آقا پرسیدم. زن دستهای تپلش را توی هوا چرخاند و با آن لهجه غلیظی که حرف عین را محکم و از ته گلو تلفظ میکرد، گفت: - عراق عزا...تا اسم امام سیدمجتبی از دهانم خارج شد، پیرزن دستش را به علامت صبر کردن بالا آورد. عکسی از توی کیفش بیرون کشید و به طرفم گرفت. قابی از امام خمینی، امام شهید و رهبر جدید انقلاب.
با انگشتش عکس آقا را نشان داد و بعد دستش را روی قلبش گذاشت. بعد انگشتش را سمت عکس سید مجتبی گرفت و سرش را نشان داد. حالا به زبان پانتومیم کامل آشنا شده بودم. حرکاتش یعنی آقا توی دل ما میماند و حالا امام سید مجتبی روی سرمان جا دارد.
با شک و تردید، طوریکه انگار ندانم درست میگویم یا نه، پرسیدم: «اَ سنتنصر؟!» زن لبخند عریضی زد و مطمئن پلکهایش را روی هم گذاشت: «حشدالشعبی، ایران اخوان. مطمئن انشاالله.»
کمی هم به همان زبان بی زبانی گفتگو کردیم. بعد از خداحافظی بلند شدم. حرف زن را زیر لب زمزمه کردم: «حشدالشعبی، ایران اخوان!»
با خودم فکر کردم چطور میشود دو ملت با زبانهای متفاوت که از قضا زمانی هم با هم در جنگ بودند، اینطور در یک جبهه پشت به پشت هم بایستند؟!
یاد اربعین افتادم و زمزمهی حبالحسین یجمعنایی که داشتیم. حالا میفهمم اربعین رزمایشی بود برای این روزها. برای نبرد بین حق و باطل. نبردی که حب حسین حالا ما را در یک جبهه کنار هم قرار داده.
زینب قهرمانی| مردادماه ١۴٠۵|
روایت| بدرقه| اربعین|
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
از سر ظهر رفته بودیم به ترمینال قم که از زائرها روایت جمع کنیم. مثل صیادی که به دنبال صید باشد، میان مسافرهایی که توی محوطه نشسته بودند، چشم میچرخاندم.
خانم تپلی با چهرهی نمکینی به چشمهایم خورد. دختر جوانی کنارش نشسته و پیرزنی هم آنطرفش. از پوشش و چهرهاشان معلوم بود از اعراب عراق هستند. نزدیکشان شدم.با لبخند گفتم: « اهل و سهلا...»سر بلند کردند. اول کمی مشکوک شدند: «شکراً...»
منتظر ماندند ادامه حرفم را بزنم. هول شدم. اول طوری اهلا و سهلا را غلیظ گفتم که فکر کردند عربی را مثل زبان مادری بلدم. با کمی مِن مِن گفتم: «مِن العراق؟!»سر تکان دادند: «نعم»
دوباره من سکوت کردم و آنها به من زل زدند. سریع گوشی را باز کردم و رفتم سراغ گوگل ترجمه. چند جملهای دست و پا شکسته گفتم و کمکم سر حرف باز شد. تا اسم آقا به میان آمد، لبخند نشست روی لبهایشان. من نوشتم و دختر برایشان خواند. آنها هم با ایما و اشاره جواب دادند.
از عراق و حال و هوایش بعد شهادت آقا پرسیدم. زن دستهای تپلش را توی هوا چرخاند و با آن لهجه غلیظی که حرف عین را محکم و از ته گلو تلفظ میکرد، گفت: - عراق عزا...تا اسم امام سیدمجتبی از دهانم خارج شد، پیرزن دستش را به علامت صبر کردن بالا آورد. عکسی از توی کیفش بیرون کشید و به طرفم گرفت. قابی از امام خمینی، امام شهید و رهبر جدید انقلاب.
با انگشتش عکس آقا را نشان داد و بعد دستش را روی قلبش گذاشت. بعد انگشتش را سمت عکس سید مجتبی گرفت و سرش را نشان داد. حالا به زبان پانتومیم کامل آشنا شده بودم. حرکاتش یعنی آقا توی دل ما میماند و حالا امام سید مجتبی روی سرمان جا دارد.
با شک و تردید، طوریکه انگار ندانم درست میگویم یا نه، پرسیدم: «اَ سنتنصر؟!» زن لبخند عریضی زد و مطمئن پلکهایش را روی هم گذاشت: «حشدالشعبی، ایران اخوان. مطمئن انشاالله.»
کمی هم به همان زبان بی زبانی گفتگو کردیم. بعد از خداحافظی بلند شدم. حرف زن را زیر لب زمزمه کردم: «حشدالشعبی، ایران اخوان!»
با خودم فکر کردم چطور میشود دو ملت با زبانهای متفاوت که از قضا زمانی هم با هم در جنگ بودند، اینطور در یک جبهه پشت به پشت هم بایستند؟!
یاد اربعین افتادم و زمزمهی حبالحسین یجمعنایی که داشتیم. حالا میفهمم اربعین رزمایشی بود برای این روزها. برای نبرد بین حق و باطل. نبردی که حب حسین حالا ما را در یک جبهه کنار هم قرار داده.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۱
۹:۲۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان زنجان
#روایت #اربعین
طریق الجنة
ما هروقت که میرویم عراق، از نجف که میخواهیم خارج شویم، از مسیری به نام طریق الجنة میرویم. مسیری که از داخل شهر نجف میگذرد و تعدادی هم عمود، قبل از عمود های اصلی مشایه، دارد.
در مسیرش کوچهها و خانههای مردم قرار دارد. این بار هم چند قدمی در این مسیر برداشتیم؛ اما ظهر که شد، خسته شدیم و تصمیم گرفتیم استراحت کنیم.
همینطور که داشتم زیر لب صلوات میفرستادم تا یک موکب خوب برای استراحت پیدا کنیم؛ یکهو دختربچه نازی آمد جلویمان و گفت: «مبیت»اولش متوجه نشدم چه میگوید. همسرم گفت که منظورش استراحتگاه هست. با ذوق گفتم: «آره، آره.»
تا خواستیم راه بیفتیم دنبالش، پسربچهای که ظاهرا برادرش بود، آمد و با اشاره به ما گفت که راهنماییمان میکند. اسمش مقتدا بود! با خودم فکر کردم چه اسم قشنگی! مثل مقتدا صدر!
با همان جثه کوچکش، دست دراز کرد و یکی از کولههایمان را گرفت و راه افتاد جلو. قلبم از این همه مهر و محبت مردانهاش به شوق آمد. یک یادگاری از توی کیفم درآوردم و دادم بهش. مقتدا هم به نشان احترام به سرش اشاره کرد، بعد دست کرد توی جیبش و یک یخمک خنک درآورد و داد بهم. کلی ذوق کردم و قربان صدقهاش رفتم.
راه افتادیم دنبالش. خانهشان دور بود؛ ته کوچه ای که نه آسفالت بود و نه حتی خاک محکمی داشت. رمل بود و چرخ کالسکه داخلش فرو میرفت.اما دلشان بزرگ بود و به قلبمان نزدیک.
حدیث دربانی| مردادماه ١۴٠۵|
روایت| اربعین|
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
ما هروقت که میرویم عراق، از نجف که میخواهیم خارج شویم، از مسیری به نام طریق الجنة میرویم. مسیری که از داخل شهر نجف میگذرد و تعدادی هم عمود، قبل از عمود های اصلی مشایه، دارد.
در مسیرش کوچهها و خانههای مردم قرار دارد. این بار هم چند قدمی در این مسیر برداشتیم؛ اما ظهر که شد، خسته شدیم و تصمیم گرفتیم استراحت کنیم.
همینطور که داشتم زیر لب صلوات میفرستادم تا یک موکب خوب برای استراحت پیدا کنیم؛ یکهو دختربچه نازی آمد جلویمان و گفت: «مبیت»اولش متوجه نشدم چه میگوید. همسرم گفت که منظورش استراحتگاه هست. با ذوق گفتم: «آره، آره.»
تا خواستیم راه بیفتیم دنبالش، پسربچهای که ظاهرا برادرش بود، آمد و با اشاره به ما گفت که راهنماییمان میکند. اسمش مقتدا بود! با خودم فکر کردم چه اسم قشنگی! مثل مقتدا صدر!
با همان جثه کوچکش، دست دراز کرد و یکی از کولههایمان را گرفت و راه افتاد جلو. قلبم از این همه مهر و محبت مردانهاش به شوق آمد. یک یادگاری از توی کیفم درآوردم و دادم بهش. مقتدا هم به نشان احترام به سرش اشاره کرد، بعد دست کرد توی جیبش و یک یخمک خنک درآورد و داد بهم. کلی ذوق کردم و قربان صدقهاش رفتم.
راه افتادیم دنبالش. خانهشان دور بود؛ ته کوچه ای که نه آسفالت بود و نه حتی خاک محکمی داشت. رمل بود و چرخ کالسکه داخلش فرو میرفت.اما دلشان بزرگ بود و به قلبمان نزدیک.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۲
۹:۳۰
بازارسال شده از حوزه هنری استان زنجان
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۱
۲۰:۲۲
بازارسال شده از حوزه هنری استان زنجان
#روایت #اربعین
میهمانخانهی عاشقان سیدالشهدا
در پلیسراه ماهیدشت، نگاهم افتاد به نوشتهای کاغذی که رویش نوشته شده بود: «موکب عاشقان سیدالشهدا؛ اسکان، شام و صبحانه» آنقدر خسته راه بودیم که این پیشنهاد وسوسهانگیز بهنظر میآمد.
پسر جوانی را روانه کردند تا ما را به مقصد برساند؛ از جاده اصلی جدا شده و وارد مسیرهای فرعی شدیم و سرانجام به روستای «سیمینه» رسیدیم.
از کوچههای روستا گذشتیم و وارد خانهای بزرگ شدیم که در ضلع شمالی آن، دو چادر بزرگ برای مسافران برپا بود. خانومها به داخل خانه هدایت شدند و آقایان در محوطه، زیر آسمان، جای گرفتند.
دمدمای غروب بود و بوی دلپذیرِ «پلوی کرمانشاهی» در فضا پیچیده بود.
با آبی گوارا و چای تازهدم، از ما پذیرایی کردند. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشا، سفرهی شام پهن شد؛ جایی که سالاد شیرازی و دوغ محلی، کنار غذای گرم، جان و دلِ خستهی مسافران را جلا میداد.
یکی از نیشابور آمده بود، یکی از قائمشهر، از زنجان، قزوین و اردبیل هم زائرانی در میان ما بودند.
هر کس در هر گوشهای که آرامش یافت، استراحت کرد؛ حتی بعضی، برای حفظِ حریمِ خانوادگی، چادرهای خود را در کنار خودروهایشان برپا کردند.
نزدیک سپیدهدم، سفرهی صبحانه مفصلی پهن شد؛ پنیر، مربا، کره و چای شیرین! آقای لرستانی، میزبان و صاحبخانه، پافشاری میکرد که هیچ مسافری، قبل از خوردن صبحانه راهیِ مقصد نشود.
قبل حرکت، فرصت را غنیمت شمردم و با آقای لرستانی صحبت کردم. میگفت این سنتِ شیرینِ موکبداری، شش سال است که از پدرشان به ارث رسیده و تنها با هزینه شخصی اداره میشود.
آن شب، هشتاد مسافر، میهمانِ آن خانوادهی کرمانشاهی بودند که به عشقِ اباعبدالله، سنت موکبداری را زنده نگه داشته و از مهمانان سیدالشهدا پذیرایی میکردند.
منیره زینالی| مردادماه ١۴٠۵|
روایت| اربعین|
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
تازهترین رویدادها و آثار هنری در:ایتا | سایت | تلگرام | اینستاگرام| ایرانه| خانه روایت | شرح منطقالطیر|
در پلیسراه ماهیدشت، نگاهم افتاد به نوشتهای کاغذی که رویش نوشته شده بود: «موکب عاشقان سیدالشهدا؛ اسکان، شام و صبحانه» آنقدر خسته راه بودیم که این پیشنهاد وسوسهانگیز بهنظر میآمد.
پسر جوانی را روانه کردند تا ما را به مقصد برساند؛ از جاده اصلی جدا شده و وارد مسیرهای فرعی شدیم و سرانجام به روستای «سیمینه» رسیدیم.
از کوچههای روستا گذشتیم و وارد خانهای بزرگ شدیم که در ضلع شمالی آن، دو چادر بزرگ برای مسافران برپا بود. خانومها به داخل خانه هدایت شدند و آقایان در محوطه، زیر آسمان، جای گرفتند.
دمدمای غروب بود و بوی دلپذیرِ «پلوی کرمانشاهی» در فضا پیچیده بود.
با آبی گوارا و چای تازهدم، از ما پذیرایی کردند. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشا، سفرهی شام پهن شد؛ جایی که سالاد شیرازی و دوغ محلی، کنار غذای گرم، جان و دلِ خستهی مسافران را جلا میداد.
یکی از نیشابور آمده بود، یکی از قائمشهر، از زنجان، قزوین و اردبیل هم زائرانی در میان ما بودند.
هر کس در هر گوشهای که آرامش یافت، استراحت کرد؛ حتی بعضی، برای حفظِ حریمِ خانوادگی، چادرهای خود را در کنار خودروهایشان برپا کردند.
نزدیک سپیدهدم، سفرهی صبحانه مفصلی پهن شد؛ پنیر، مربا، کره و چای شیرین! آقای لرستانی، میزبان و صاحبخانه، پافشاری میکرد که هیچ مسافری، قبل از خوردن صبحانه راهیِ مقصد نشود.
قبل حرکت، فرصت را غنیمت شمردم و با آقای لرستانی صحبت کردم. میگفت این سنتِ شیرینِ موکبداری، شش سال است که از پدرشان به ارث رسیده و تنها با هزینه شخصی اداره میشود.
آن شب، هشتاد مسافر، میهمانِ آن خانوادهی کرمانشاهی بودند که به عشقِ اباعبدالله، سنت موکبداری را زنده نگه داشته و از مهمانان سیدالشهدا پذیرایی میکردند.
── ✦ حوزه هنری استان زنجان ✦ ──
۱
۲۰:۲۲